موضوع انشا: «فرهنگ را توصیف كنید!»
پیش مامانی رفتم و موضوع انشا رو بهش گفتم، مامانی گفت: «از نشانه های با فرهنگ بودن این است كه همیشه شیشه های خونه تمیز باشه، و از اونجا كه شیشه ها فقط با روزنامه كاملا تمیز میشن، اگر دیدی یك نفر در خیابان بود و دستش روزنامه بود یعنی اینكه آدم بافرهنگی است.»، از مامانی پرسیدم: «پس آدم های بی فرهنگ شیشه هاشون رو با چی پاك می كنن؟»، مامان گفت: «مثل عمه ی بی فرهنگت با لنگ!»
من داشتم حرفهایی كه مامان می زد رو توی دفتر انشام می نوشتم كه نازنین(خواهر كوچولوم) اومد و گوشه ی دفترم رو پاره كرد و فرار كرد، منهم كیفم رو به طرفش پرت كردم ... متاسفانه به دلیل عدم تمرین هدف گیری ام بد شده، كیف به جای سرش با گردنش اثابت كرد ... مامان كه این كار من رو دید گفت: «یكی دیگر از مشخصه های آدم بافرهنگ این است كه چیزی رو به سمت كسی پرتاب نمی كنند، مثلا تماشاگران بی فرهنگ توی ورزشگاه ها به داخل زمین چمن صندلی و نارنجك و بطری نوشابه پرتاب می كنند.»
موضوع انشا رو به بابایی گفتم و بابایی گفت: «حتما خانوم معلمتان خیلی بافرهنگ است كه چنین موضوع های انشایی رو انتخاب میكنه!»، اما نمی دونم چرا مامان به بابایی چشم غره رفت و بابایی هم گفت: «یادته توی اتوبوس بودی و اون آقاهه بهت گفت بی فرهنگ؟ به خاطر این حرف رو زد كه تو داشتی پوست تخمه ات رو می ریختی كف اتوبوس.»، به بابایی گفتم: «خب پول تو جیبی ام رو زیاد كنین تا برم مغز پسته بخرم تا پوست نداشته باشه و با فرهنگ بشم!»، نمی دونم چرا بابایی بحث رو عوض كرد و گفت: «اصلا یه مثال دیگه برات می زنم آدمهای بافرهنگ به حقوق دیگران احترام می گذارند و توی محیط های عمومی و سربسته سیگار نمی كشند!»، به بابایی گفتم: «یعنی شما بی فرهنگ هستید؟»،بابایی كمی هول شده بود و نمی دونم چرا داشت ابروهاش رو به سمت بالا و پایین می برد و انگشت اشاره اش رو روی دماغش گذاشته بود، من حرفم رو ادامه دادم: «پس چرا شما دیروز توی خونه ی عمو اینا شما سیگار كشیدی؟ اونجا هم عمومی بود و هم سربسته.»، نمی دونم چرا بعد از صحبت های من مامان به طرف بابا ملاقه پرت كرد، البته برخلاف هدف گیری من هدف گیری مامان خیلی خوب است، دقیقا ملاقه به كله ی بابایی اثابت كرد، به مامانی گفتم: «مگه شما نگفته بودی آدمهای با فرهنگ چیزی رو پرتاب نمی كنند؟»، مامانی جواب داد: «ملاقه استثنا است و در ضمن خیلی هم فرهنگی است!»، یادم باشه برای خودم یه ملاقه بگیرم تا از این به بعد مثل آدم های بافرهنگ عمل كنم و نازنین رو با ملاقه بزنم!!
پیش داداشی رفتم و ازش در مورد فرهنگ پرسیدم، داداشی گفت: «فرهنگ رو نمی دونم چیه، اما در مورد بی فرهنگی یكم اطلاعات دارم، راستش فكر كنم موتور گازی نشانه ی بی فرهنگی باشه، چون وقتی سوار موتور گازی بودم یه نفر بهم گفت بی فرهنگ.»، به داداشی گفتم: «خب شاید به خاطر چیز دیگه ای بهت گفته بی فرهنگ»، داداشی گفت: «نه! مطمئن هستم به خاطر موتور گاز بود، چون كار دیگه ای نكردم كه بهم بگن بی فرهنگ، مثل همیشه در حالی كه داشتم با یه دستم تخمه می خوردم از چراغ قرمز رد شدم.»، من خندیدم و گفتم: «من فهمیدم چرا بهت گفته بی فرهنگ، چون پوست تخمه رو داشتی می ریختی روی زمین!»، نیم ساعتی برای داداشی در مورد فرهنگ توضیح دادم، حتی بهش گفتم كه پرت كردن چیزی دلیل بر بی فرهنگ بودن آدم است، اما وقتی شكلاتش رو از روی میزش برداشتم و فرار كردم مثل بی فرهنگ ها یه روزنامه رو لوله كرد و به طرفم پرت كرد!، یادم باشه به جای یكی دو تا ملاقه بگیرم تا در این گونه مواقع بتونم پاسخ دندان شكن ِ فرهنگی به داداشی بدم!
ما از این انشا نتیجه می گیریم كه ملاقه چیز خوبی است و آن آقا كلاغه هم كه با ملاقه زد توی كله ی الاغه در حقیقت داشته كارفرهنگی انجام میداده!
با تشكر از پدر و مادر و برادرم كه در نوشتن این انشای فرهنگی به من كمك كردند!
همان طور كه اكثر شما نمی دانید یك نظریه ی سخیفی در تحلیل انقلاب ها وجود دارد به نام نظریه «منحنی جی» كه توسط یك آقای تحصیل كرده به نام جیمز دیویس تولید و منتشر شده است! این نظریه به صورت كاملا چیپی استدلال می كند كه اگر یك مدت طولانی در جامعه ای به مردم خوش بگذرد و مردم هر چیزی یا هر كسی را كه خواسته باشند به دست بیاورند و هر كاری كه دلشان خواست با آن هر چیز و یا هر كس بكنند و پس از آن یك دوره كوتاهی با ركود مواجه شوند به طوری كه نیازهای آنان براورده نشود فاصله عمیقی میان «توقعات فزاینده» و «منابع موجود» به وجود آمده و مردم دست به شلوغ كاری می زنند و انقلاب ... نه ببخشید دست به انقلاب می زنند.
از شما چه پنهان ما وقتی دیدیم آقای دیویس با این نظریه ی سخیف! دست به تحلیل انقلاب می زنند و كلی مقاله و كتاب چاپ می كنند و هوار هوار پول گیرشان می آید با خود گفتیم چرا ما این كار را نكنیم؟مگر جیب ما سوراخ است؟ تازه ما كه یك گونی پول نمی خواهیم ما به همان حق التالیف بخور و نمیر هم قانع ایم!
خلاصه بشنوید تحلیل ما را...
روزهای اولی كه مترو راه اندازی شده بود فكر می كنم تعداد قطار های مترو كمتر از نصف الان بود و امكانات و تسهیلاتی كه در مترو به شهروندان ارائه می شد به شدت كم و غیر قابل مقایسه با حالا بود. یعنی حتی گاهی اوقات پیش می آمد كه به دلیل كمبود قطارها یك قطار مجبور می شد به جای 20 دقیقه انتظار 45 دقیقه توقف كند تا قطار بعدی برسد و جایش را پر كند و یا حتی مجبور می شد به دلیل ازدیاد مسافر در بین راه نیز توقف كرده و مسافر تو راهی سوار كند.و یا حتی باورتان نمی شود گاهی اوقات مجبور می شد از ریل خارج شود و مسافران كنار خیابان را نیز سوار كند!! اما با همه این تفاسیر در آن سال های ابتدائی راه اندازی مترو، مردم با شور و هیجان از آن استفاده می كردند و همه و همه با رضایت از این پدیده كم نظیر در جهان! به روح سازندگان آن درود و صلوات می فرستادند. هر چند آن روزها جمعیت مسافران مترو كمتر از حال حاضر نبود و مردم برای سوار شدن به مترو باید هم زمان زیادی را صرف می كردند و هم انرژی قابل ملاحظه ای را به كار می گرفتند البته كنار گذاشتن شخصیت انسانی و عزت نفس كه در هر زمان لازمه استفاده از مترو بوده و هست! با گذشت زمان و پیشرفت هسته ای كشور و با همت جوانان غیور این مرز و بوم مترو نیز به پیشرفت های زیادی در زمینه خدمات رفاهی به شهروندان دست پیدا كرد و خدمت رسانی به مردم را تا جایی رساند كه مسافرین مترو در حین استفاده از این وسیله نقلیه تا خرخره در امكانات رفاهی و تسهیلات آن غرق می شدند. به طور مثال تا 4 سال پیش كسی اصلا نمی دانست پله برقی چیست و در بدو ورود پله برقی به مترو مردم حتی نحوه استفاده كردن از آن را بلد نبودند اما الان پله برقی حتی در ایستگاه های جنوب شهر نیز راه اندازی شده است و این پدیده عجیب اكنون یكی از دلایل اصلی استفاده مردم از مترو می باشد!! و یا به عنوان یك مثال دیگر اوایل تولد مترو در كشور، مردم مجبور بودند برای سوار شدن به مترو در یك صف كوپنی بایستند و بعد از بیست دقیقه موفق به تهیه بلیط شوند اما الان با انتشار كارتهای الكترونیكی در میان مسافران این معضل كاملا مرتفع گردیده و صرف گذاشتن كارت الكترونیكی روی صفحه لیزری دستگاه مسافر می تواند از گیت عبور كند و حتی نیاز نیست مسافرین كارتهای خود را از جیبشان هم در بیاورند و بعضا مشاهده می شود افرادی كه كارتشان در جیب عقب شلوارشان است به طرز كاملا غیر اجتماعی پشت خود را به صفحه لیزری گیت می چسبانند و پس از باز شدن آن عبور می كنند! خلاصه اینكه این پیشرفت و بهبودی در امكانات مترو باعث شده است كه توقعات مردم روز به روز از آقای محسن هاشمی بیشتر و بیشتر شود. این «توقعات فزاینده» تا جائی رسیده كه مردمی كه تا چند سال قبل برای سوار شدن به مترو حداقل باید 30دقیقه وقت برای انتظار كشیدن صرف می كردند و نتق نمی كشیدند اكنون حاضر به تحمل 5 دقیقه انتظار نبوده و تند و تند قر بزنند و اعتراض كنند و به روح سازندگان مترو... بفرستند!!
الان كار به جائی رسیده است كه مردم انتظار دارند متروی ما شبیه متروی ژاپن و یا كشورهای غرب زده اروپائی! باشد. و این یعنی همان منحنی سخیف جی!
به گفته بسیاری از كارشناسان زبده و ماهر! این اعتراضات بیانگر فاصله عمیق میان "توقعات فزاینده" مردم و "منابع موجود" در مترو می باشد كه اگر خدای ناكرده محسن هاشمی دست به كار نشود این موج عظیم اعتراض به انقلاب منتهی خواهد شد.
البته عده ای هم معتقدند كه اگر از همان اول به مردم حال نمی دادیم و با آنها مانند ... برخورد می كردیم و مترو را برایشان تبدیل به جهنم می كردیم الان اینقدر رو پیدا نمی كردند كه بخواهند به سومین یا چهارمین(تردید از نویسنده می باشد) شخص مملكت یعنی آقای محسن هاشمی اعتراض كنند.
خلاصه اینكه این رشته ای كه ما خواندیم خیلی هم به درد نخور نیست و می شود با آن یك نان بخور نمیری در اورد!!
ابوالفضل اقبالی
چكیده:
در این نوشتار علمی و چه بسا فراعلمی قصد داریم به موضوع تقابل سنت و مدرنیته از پارادایم تعریف اجتماعی پرداخته و خیلی چیزها را برایتان بازگو كنیم.
مقدمه:
تهران یكی از كلان شهر های قاره آسیا و حتی ایران می باشد! بیش از هشتصد سال است(یعنی حدودا سیصد سال قبل از رنسانس) كه تجدد وارد كشور ما و علی الخصوص شهر تهران شده است و هر كجای این شهر كه چشم بدوزید نمادها و مظاهر شنیع مدرنیته را به وضوح مشاهده خواهید كرد. یكی از آن مظاهر وقیح، پدیده مترو می باشد كه از حدود چهارصد سال گذشته توسط قاجاریان نامرد وارد كشور ما شده است.
طرح مساله و ادبیات تحقیق:
از آنجا كه ضرورت پرداختن به این مساله بر همگان واضح و مبرهن است از این قسمت صرف نظر می كنیم و صرفا به معرفی موضوع تحقیق اكتفا می كنیم. واقعیت این است كه مساله مورد نظر ما در این تحقیق بیان مشاهدات ما در مترو و تضادی است كه ما بین سنت و مدرنیته در مشاهدات خود به آن رسیده ایم.
تعریف مفاهیم:
مترو: همان قطار است كه این بار به جای حركت بر روی زمین، بنا به ملاحظاتی از زیر زمین حركت می كند و البته دیگر از آن مهماندارهای آنچنانی خبری نیست!!
مدرنیته: فرآیندی پیچیده و بی انتها كه پدر و مادر مشخصی هم ندارد و البته بسیار هم جذاب و فراگیر است!
سنت: آمیزه ای از كله شقی های پدران ما و مقداری ارزشها و هنجارهای مربوط به تاریخ و كمی هم پیاز داغ!
شكاف: مقوله ای عینی و مشخص كه با كمی دقت متوجه منظور محقق خواهید شد!!
بیان فرضیه:
فرضیه ی ما در این تحقیق این است كه در كشور ما فرهنگ استفاده از تكنولوژی وجود ندارد.
روش تحقیق:
در این روش با استفاده از ابزار مشاهده مشاركتی و مطالعه میدانی قصد داریم كه هر طور كه شده به نتیجه دلخواه و مذكور برسیم.
جامعه آماری:
شهروندان عزیز موجود در مترو!
مشروح تحقیق:
روزی كه آخرین امتحانم را دادم و از هر چی درس و مشق بود فارغ شدم به دلیل اینكه خوشی زده بود زیر دلم! تصمیم گرفتم مقداری وقت تلف كنم و لذا تصمیم گرفتم با مترو به خانه برگردم. برای اولین بار بود كه در مترو به هیچ وجه عجله نداشتم و طوری بر روی سكو های مترو قدم می زدم كه گویی در خیابان های تهران در سی سال پیش قدم میزنم!! چند باری مترو آمد و رفت اما من برخلاف سنت پیشین هیچ رغبتی به سوار شدن نداشتم و ترجیح می دادم كه در مترو بمانم و مردم را تماشا كنم تا هم وقتم را بگذرانم و هم به منظور امرار معاش برای سایت لوح یك طنز بنویسم!
در مشاهدات آن روز نتایج جالبی دستگیرم شد از جمله اینكه در كشور ما ورود زود هنگام تكنولوژی و هضم شدن در فرآیند مدرنیته باعث بوجود آمدن تاخر فرهنگی و یا به عبارتی cultural lag گردیده است (همینه كه هست!) و یا به زبان ساده تر اینكه كشور ما تكنولوژی را گرفته است اما فرهنگ آن را هنوز اخذ نكرده و كماكان با ملقمه ای از سنت و مدرنیته رو به رو هستیم.
مشاهده اول:
چند ثانیه ای مانده بود كه پیرمرد به مترو برسد اما در كمال ناباوری درب مترو بسته شد و پیرمرد كه تقلا می كرد هر طور شده راننده مترو را متوجه خودش كند با زدن صوت های ممتد و دست تكان دادن به دنبال مترو می دوید.
مشاهده دوم:
درب مترو باز شد و جمعیتی در حدود كشته شدگان واقعه ی بودار هولوكاست با زور وارد مترو شدند تا جایی كه دیگر درب بسته نمی شد. در همین گیر و دار یك جوان بی فرهنگ نیز عزم خود را جزم كرده بود كه از همان درب وارد مترو شود اما با ممانعت مسافران داخل مترو مواجه شد و او را به بیرون هل می دادند و این رفتار مسافران وی را همچون یك ببر زخمی عصبانی كرد. جوان بی فرهنگ نیز برای تلافی این رفتار آنها قبل از اینكه درب مترو بسته شود در یك چشم به هم زدن دوازده عدد فحش آب دار و فرا ركیك نثار مسافران كرده و بعد از بسته شدن درب یكی از انگشتان دستش را به آنها نشان داد و مترو داشت می رفت...
مشاهده سوم:
اعتراض مردم نسبت به استعمال سیگار توسط یك جوان ژیگول در فضای بدون تهویه مترو و بی اعتنایی ددمنشانه ی جوان ژیگول!
مشاهده چهارم:
پخش موسیقی غیر مجاز و قبیح! با صدای بلند با موبایل N95 توسط یك گروه شش نفره از جوانان ساكن در جنوبی ترین نقطه از شهرستان كرج و بی خواب شدن یك كودك یك ساله و درآمدن جیغ هایش.
مشاهده پنجم:
خوردن سیر تا خرخره در شب قبل توسط یك هموطن عزیز و ایستادن دوشادوش در كنار سایر هموطنان!
مشاهده ششم:
به همراه آوردن دو كیسه بار و چهار بچه ی قد و نیم قد در شلوغ ترین ساعت مترو و اقدام به همكاری در هل دادن مردم به همراه سایر مسافرنماهای موجود در مترو!
مشاهده هفتم:
جوان نادان دكمه ی ارتباط با راننده را كه صرفا برای مواقع اضطراری تعبیه شده است فشار داد. راننده گفت: بله بفرمایید؟ جوان نادان با خنده و كنایه گفت: سریعتر برو دیگه!
پس از چند لحظه جوان نادان دوباره حركت خود را انجام داده و باز راننده گفت: جانم بفرمایید. جوان نادان این بار گفت: دو تا چایی هم بردار بیار!!
نتایج تحقیق:
فرضیه ما در این تحقیق به حول و قوه الهی و با همكاری شهروندان عزیز تایید شده و گامی نو در راه پیشرفت علمی كشور را سبب گردید!
و همانطور که متوجه شدید این مطلب از سایت لوح می باشد.
گفتم نیتم خیره. بی حرف پیش میرم تو از حق این بچه محل دفاع میكنم. رفتم تو. سی و هفت نفر تو بودن. همه پشت كامپیوتر. یكی منو شناخت كه من نشناختمش. اما پسر نوهی شوهر عمهام اونجا بود هر چی نشونی دادم به جا نیاورد. گفتن بگو. گفتم بابا این بنده خدا رو كه سایتاش رو بستین. خودشو چرا هی میبرین میارن؟ گفتن ما با خودش مشكل داریم نه با سایتش. گفتم رحمت بر شیر مادرتون پس چرا سایت رو بستین؟ یكهو عین سی و هفت نفر نگام كردن. یكیشون گفت تو وبلاگت چی مینویسی؟ گفتم یا مسیح. در مورد آفات گندم و سموم كشاورزی. گفتن دیگه ننویس. گفتم چشم. اما در مورد چی بنویسم؟ گفتن مگه مرض نوشتن داری؟ گفتم رحمت بر شیر مادرت راست گفتی. من هم بهش گفتم مرد ننویس. به فكر زن و بچهات باش. آدم از ننوشتن كه نمرده؟ مرده؟ نمرده كه؟ گفتن كسی رو میشناسی كه بنویسه؟ گفتم چی بنویسه؟ گفتن هر چی؟ گفتم والا برادرم یه چیزایی مینویسه. گفتن در مورد چی؟ گفتم تبخال و آفت و جوش و كورك و زگیل و این چیزا. دكتره پوسته بدبخت.گفتن بگو ننویسه. گفتم چشم. گفتم نسخه كه میتونه بنویسه. عین سی و هفت نفر نگام كردن. یكی گفت باز نوشت و زل زد به مانیتور. یكی دیگه گفت چی نوشت؟ یكی گفت دربارهی تجزیه و تحلیل و طراحی سیستم نوشته. یكی گفت داره تند میره. گفتم بلكم یارو حسابداری چیزیه. ها؟ عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتم میخواین بگم ننویسه. گفتن مگه میشناسین؟ گفتم نه ولی یه خدا شناس باید پیدا شه بش بگه ننویسه. بلكم مادر پیری داشته باشه. پدر مریضی داشته باشه. خواهر دم بختی داشته باشه. برا... گفتن این كه نوشتی گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد یعنی چی؟ گفتم یعنی گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد. عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتم به شیر مادرم گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد. میتونین امتحان كنین. گفتن نگفتیم ننویس. گفتم شیر مادرم حلال نیست اگه بنویسم. خواستم برم. گفتم اگه امری ندارین من برم. گفتن دیگه واسطه نشو. گفتم چشم. گفتن سر راه یه پیغام ببر واسه یكی. گفتم باید بگم ننویسه؟ گفتن بهش بگو كم كاری. بنویس. گفتم ننویس. گفتن بنویسه. گفتم چرا اون بنویسه ولی ما نه؟ عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتن لابد ما یه چیزی میدونیم. گفتم حتما شما یه چیزی میدونین. از اتاق بیرون اومدم. سه نفر منتظر بودن. یكی داشت روی كاغذ كوچكی مینوشت. جوون بود. كنارش پیرزنی نشسته بود. مادرش بود. خسته و خمیده به دستانش پسرش نگاه میكرد. لابد داشت توی دلش میگفت شیرم را حلالت نمیكنم اگر بنویسی. ب
یرون آمدم. سوار ماشین شدم. به سرعت به سمت نشانی حركت كردم. دور میدان افسر جلویم را گرفت. تا پیاده بشوم شروع كرد به نوشتن. به سمتش دویدم. گفتم جناب سروان ننویس...
متن بالا از سایت لوح می باشد
.1- به نظر شما چگونه می شود زیبایی حضرت یوسف را بیشتر به تصویر کشید ؟
الف ) با انتخاب بازیگران سرشناس هالیوودی !
ب ) سه تیغه زدن ریش های بازیگر نقش یوسف.
ج ) استفاده از عینک آفتابی برای این نقش.
د ) فشن کردن مو های بازیگر.
2- چرا برادران حضرت یوسف وی را در چاه انداختند ؟
الف ) چون یوسف را بیشتر از آنها گریم کرده بودند.
ب ) چون به یوسف ارث بیشتری تعلق می گرفت.
ج) زیرا یوسف مخ دختران کنعان را زده بود.
د ) همینجوری برای شوخی و بازی !
3- ملاک های انتخاب بازیگر برای نقش یوسف چه بود ؟
الف ) پارتی
ب ) پول
ج ) بسته به نوع پیژامه
د ) میزان آشنایی و اعتقاد بازیگر به دین
4- اگر یوسف 10 سال داشته باشد، عزیز مصر 40 سال، پانزده سال بعد زلیخا چند سال دارد ؟
الف ) 14 سال ( ناز )
ب) 18 سال ( سن قانونی )
ج ) 22 سال ( هلو )
د ) 25 سال ( شفتالو )
5- چرا زلیخا نتوانست یوزارسیف را خام کند ؟
الف ) زیرا یوزارسیف دلش جای دیگری بود.
ب ) چون قفل در های قصر مشکل داشت.
ج ) چون آمون- خدای زلیخا- ناراضی بود.
د) زیرا در دیزی باز بود یوزارسیف مثل بعضی ها بی حیا نبود.
6- لحظه ی ورود یوزارسیف به مجلس زلیخا چه عکس العملی از شما سر زد؟
الف ) شصتم را غورت دادم.
ب) اعضای خانواده را قتل عام کردم.
ج ) گوسفند قربانی کردم.
د) خودم را داخل دستشویی از دماغ دار زدم.
7- راهکار های پیشنهادی شما برای اغفال یوزارسیف چیست ؟
الف ) استفاده از کرم ساویز به جای کرم های خارجی
ب) سر بالا کردن بینی.
ج ) استفاده از لنز های چشمی، گربه پلنگ آهو و ...
د ) نوشتن جزوه !
ه ) خرید ماشین آخرین مدل به جای تخت روان.
و ) استفاده از شال، مانتو، شلوار کوتاه و لباس های فشن، همراه با چکمه با جای ابا و قبا و روبند.
ز ) تغییر لهجه و استفاده از واژه های اوکی، بای، نایس، گود.
ح ) همه ی موارد فوق الذکر
ط ) موارد ابتکاری ...
8 – چرا زلیخا به یوزارسیف شماره نداد ؟
الف ) چون خطوط تلفنی مصرانسل راه نیافتاده بود.
( این سوال همین یک گزینه را داشت )
9- از مشاهده ی صحنه های زندان زاویرا چه نتایجی می گیرید ؟
الف ) زندانیان همه مرد بودند و زن ها در مصر مرتکب خلافی نمی شوند.
ب ) زندانی ها مردانی با جنبه بودند و موجب آزار و اذیت یوزارسیف نشدند.
ج ) دزد ها در زندان خدا پرستی می کردند، کاهنان در معابد خدا, دزدی !
د ) طراح سوال در زندان زاویرا!
10 – فرد انتخابی شما به جای بازیگر حضرت یوزارسیف چه کسی است ؟
الف ) محمد رضا خلزار
ب) سعید زاهدی
ج ) شاهرخ خان
د ) لوناردو دیکاپریو ( همون جک تایتانیک )
11 – انتخاب کدامیک به جای کتایون ریاحی در نقش زلیخا باعث تغییر تاریخ می شد ؟
الف ) آنجلینا جولی
ب ) مهناز افشار
ج ) آنشرلی با مو های آبی مایل به قرمز
د ) بریتنی اسپیرز
12 – پیامد های احتمالی پس از پایان این سریال چیست ؟
الف ) انتخاب اسامی مانند : یوزارسیف، کاریناماما، شوتیفارو ، ایناروس، هیپاپیس و ...
ب ) کشیدن خط چشم تا بنا گوش
ج) کچل کردن و تیغ زدن سر، در زنان همراه با کلاه گیس و در مردان دمب اسبی از کنار سر
د ) شیوع فرهنگ پسر بازی و فرار پسران از دختران .
سعید زاهدی
اتل متل قضایی / حکم ما شد جدایی / آتوسا جون چرا باز ؟ / کردی تو بی وفایی ؟
گاومو من فروختم / قسمتمون رو دوختم / حالا می گی جدایی ؟ / خیلی تو بی وفایی
آتوسا جون عزیزم / وقتی حقوق بگیرم / مهریه ات رو می دم / زندان خدایی سخته
/ می خوای برم بمیرم؟
----------------------------------------------------------------------------------
آگهی – 32452
گلشیفته جون و میترا حجاز که به هالیفود رفته اید، لطفا به من هم کمک کنید بیایم. من شما را بیشتر از مهناز افشار دوست دارم.
از طرف محمد رضا !
--------------------------------------------------------
مناجات :
بارالها می دانم تو در ملکوت و آسمان هایی ، اگر هواپیمای دلم تاخیر نداشته باشد صبح اول وقت برای پر کشیدن در آسمان عظمتت به لطف و کرمت بیدار خواهم شد.
باشد که مرا به درستی هدایت کنی و دو بال علم و ایمان به من دهی تا مبادا به سان هواپیمایی ایرانی هر دم به رهی رفته و به مهی سقوط کنم، و چنین ناکام دلم در بارگاهت بمیرد
سعید زاهدی
هفتهای که گذشت، هفتهی اثبات حقانیت او بود که بر سرش کلاه رفته بود و بیست سال با یک دکترای جعلی از خوان خدا روزی میخورد و تحقیقات افسردهاش کرد. با این امید که خدا به همهی ما صبر بدهد، خبرها را خبرمان مرور میکنیم.
یکم: اکران «دعوت» متوقف شد!
با شکایت یکی از مؤسسات فعال در زمینهی تنظیم خانواده، اکران فیلم «دعوت» متوقف شد؛ این فیلم حاتمیکیا که ما نفهمیدیم بالاخره چرا متفاوت است، روایت چند خواهر و مادر در سنین مختلف است که هرکدام بهدلیلی برای تنظیم خانوادهشان اقدام میکنند؛ ظاهرا این تشکل بهدلیل آن چه «تلاش فیلم برای محکوم کردن تنظیم خانواده» خوانده است، خواستار جمعآوری جریان شده. یکی از خانمهای ویژه هم افزود: «پس از اکران این فیلم، افکار عمومی نسبت به ما تعدیل شده و ما هم قیمتها را بالا بردهایم.»
دوم: پل نیومن در انتخابات ریاستحمهوری ایران
با درگذشت استاد پل نیومن، هنرمند زیبا و برجستهی سینمای غرب، رسانههای ایرانی در ماتم وی گریبان چاک کردند. یک حزب دست راستی با صدور بیانیهای ضمن تسلیت درگذشت آن استاد فرزانه تاکید کرد که اگر خاتمی بیاید، خودش را سبک کرده؛ یک حزب دست چپی افزود: «پل نیومن و خاتمی هر دو دوران طلایی خود را سپری کردهاند، حالا خاتمی بیاید یا نیاید؟» یک حزب چپیتر هم با محکوم کردن درگذشت پل نیومن، اعلام کرد که در این ماتم بزرگ به آغوش خاتمی پناه ببریم. هنوز اطلاعی از محمد قوچانی در دست نیست.
سوم: آقا داماد روزنامهنگارند؟!
اعضای تحریریهی ضمیمهی هفتگی روزنامهی اعتماد بالاخره در جستجوی یک کار آبرومند پراکنده شدند.
چهارم: چیز نکش!
نظرسنجی علمی و معتبر سازمان صدا و سیما دربارهی میزان مخاطبان سریالهای ماه رمضان، اثبات کرد که 97درصد از ملت ایران شبها پای رسانهی ملی نشستهاند و صبحها با معجزات فرزاد جمشیدی توبه کردهاند. همچنین شکست سریال عطاران از نظر مخاطبان نظرسنجیها باعث شد تا صدا و سیما تولید این سریال را محکوم کند. یک کارشناس امر جن و روح هم از رسانهی ملی بهخاطر کاهش معنویت در سریالهای امسال انتقاد کرد.
پنجم: دیکاپریو در تعزیه
ریدلی اسکات که از کشف گلشیفته فراهانی ذوقزده شده است، در گفتگویی با خبر 21 ضمن تمجید از وی، بهویژه برای حفظ عفاف تصویری در سراسر سکانسهای فیلم، از بازیگران غربی بهدلیل سرپیچی از حفظ حجاب انتقاد کرد. وی همچنین اعلام کرده که در نظر دارد سریال ناتمام «مختارنامه»ی داود میرباقری را به پایان برساند. در این سریال، گلشیفته فراهانی در سه نقش و محمدرضا گلزار در نقش مختار ثقفی و دیکاپریو در نقش عمر ابن سعد بازی خواهند کرد.
ششم: ...اما به ترک سر نمیارزد
استاد شجریان که با این همه قطع برق در کنسرتهای خودش و پسرش و با ترکیدگی همیشگی سایت دلآواز، معلوم نیست چرا هنوز اصرار دارد که کنسرت بدهد، قرار است بهزودی در تهران کنسرتهایی داشته باشد که مجوز آنها صادر نشده است. جمعی از هواداران استاد با تهیهی طوماری خطاب به وزارت ارشاد خواستار صادر نشدن این مجوزها شدهاند تا اعصاب استاد و خودشان خراب نشود.
هفتم: فهرست بیماران سفارششده
برادر مؤمن و متعهد، مجری توانا، بزرگمرد عالم عرفان، شیر عرصهی اطلاعرسانی غیررسمی، رابط میان مرکز شفادهی عرش و استودیوی پخش شبکهی یکم سیما، سرپرست سابق روابط عمومی وزارت صنایع، استاد فرزاد جمشیدی، صبحکم الله بالخیر. مریض زیاد داریم، بهویژهی مریض منظور که سهسال است در کماست؛ دعا بفرمایید. امیدواریم بهزودی ترجمهی فارسی قطعات ادبی ـ عرفانی ـ فنی سحرگاهان شما در دسترس همگان قرار بگیرد.
جلال سمیعی
با تشکر از سایت لوح
وقتی حملۀ بازیکنان تیم فوتبال ایتالیا روی دروازۀ رومانی و نمایش نقطۀ کرنر از سوی داور،توسط برخی دوستان و اساتید معظم گزارش شود:

یک محمد صالح علا: یکان یکان ِ بازیکنان ِ جان ِ تیم ایتالیا،با هم زلف گره می زنند و قشلاق می کنند به مرغزار جلوی دروازۀ رومانی. داور ِ جان با دلبری،نقطۀ کرنر محترم را نشان می دهد. یک چکّه از تصاویر ارسال بلند توپ را از این شبکۀ محترم می بینید.
یک امید مهرگان: بازیکنان ایتالیا،به نظر می رسد به قول آدورنو،"خودشان را کنار می کشند " و به عنوان پراکتیس یا کنشی قائم به ذات،با پاسکاری کردن و در درون پاسکاری کردن ،میان ِ پاسکاری در گوشۀ چپ وعدم پاسکاری در گوشۀ راست یا پاسکاری در عین امتناع از پاسکاری یا به زبان بینامتنی،ایجاد تفاوت در درون ِ پاسکاری ِ درون ِ زمین در واریاسیونهای نقطۀ کرنر،توسط داور قابل صورت بندی است،یک تم واحد از تصاویر توپ به عنوان یک ابژۀ ارسال در رویکرد به دروازۀ رومانی.
یک فهیمۀ رحیمی : بازیکنان دلفریب ایتالیا،پاهای بی قرار خود را به دل سرگشتۀ توپ زده و آن را به قلب آتشین و زخم خوردۀ دفاع تیم رومانی پرتاب می کنند ولی توپ،در آغوش دروازه آرام نمی گیرد و بر تیر دروازه بوسه می زند.آن داور سرگشته،دستور می دهد که توپ را از سینۀ غمناک دروازه بیرون بکشند و از نقطۀ کرنر،بر بستر سبزگون شبنم ناک زمین درازش کنند تا با ارسالی بلند،چون شمعی فروزان در آسمان تلوتلو بخورد.
یک پارسی نویس سره : پاسی شگرف در سامانۀ زمین،توپ را فراپیش دروازۀ رومانی قرار می دهد،که از آمیخۀ "روم" و "آنی" برساخته شده است.داور،چونان گرز گران،نقطۀ کرنر را فرایاد می آورد تا با شوتی نغز، توپ تا آن طرف دروازه پاییده شود و پایه ور و نابیوشان،در دروازه،کاشانه بجوید.
یک یوسفعلی میرشکاک : حضرات تیم ایتالیا،هردود کنان ،با حرکات پرت و پلا،می افتند به جان توپ و پاهایشان جگر گلاویز شدن با آن را دارد چون ذاتشان رادیکال است.حالا حضرت داور،نقطه کرنر را نشان می دهد و یک یالقوزی از کنار زمین توپ را پرت می کند و توپ با شلتاق،در عرصۀ نمادین سوراخ نفس امٌاره،به ذات تیر دروازه می خورد.
یک مسئول خیلی مردمی : من همین جا ازهمین تریبون به خیل عظیم دریای پهناور شما مردم مشتاق مسابقات فوتبال،اعلام می کنم که پاهای پیدا و پنهان مافیای ایتالیا،دروازۀ رومانی را مورد هجوم قرار داده است تا بحران کاذب ایجاد کرده و شرایط خوب زمین را به کام شما مردم عزیز تلخ کند.خوشبختانه دانشمندان و مخترعان جوان و کوشای داوری،سوتی را اختراع کرده اند که به راحتی می تواند صدا بدهد .نیروهای مافیایی بدانند که هر چه توپ شوت کنند،به همت والای همین داوروهمین بازیکنان و همین زمین،به تیر دروازه خواهد خورد.
یک کارشناس اصلاح طلب : در فراگرد پاس ایتالیاییها،یک رویکرد تهاجمی به نمایش گذاشته می شود که کنشگران رومانیایی سعی در مهار کردن آن دارند.به نظر می رسد حضور حداقلی رومانیاییها جلوی دروازه و شرکت آنها در یک بازی غیر رقابتی،با سوت داور و نمایش تمامیٌت خواهانۀ نقطۀ کرنر،تشدید شود و به پایین آمدن مشارکت بازیکنان در پاسکاری و حتی پرتاب اوت و بازتولید شکست یا حداکثر تساوی در روابط گفتمانی زمین منجر شود.
یک فیلمساز کارشناس سعدی و حافظ و حنظلۀ بادغیسی :
تو
پ شوت
میشود از سوی...
سوت سوت سوت
رویا صدر
کاندولیزا رایس وزیر خارجه آمریکا که هنگام سخنرانی آقای متکی چشمانش را به نشانه کلافگی گرداند و پوزخند زد همچنین به گزارش آسوشیتدپرس وی هنگام حرکت در یکی از راهروها متوجه میشود که هیات ایرانی از آن سوی راهرو در جهت مخالف در حال حرکت است. همین امر باعث میشود که رایس و همراهانش در مقابل چشم دهها خبرنگار عمداً مسیر خود را کج کنند تا با هیات ایرانی مواجه و«چشم توی چشم» نشوند! (
متکی گفت که نگران این کار رایس نیست و گفت: «معمولا ما به عنوان مسلمان با خانم ها دست نمی دهیم، مرا ببخشید، اما ما خیلی به خانم ها احترام می گذاریم. »
وی افزود که راه های دیگری برای رساندن پیام ایران وجود داردو نیازی نیست که منتظر دیدن کسی باشیم.
و اکنون افشای نامه فوق محرمانه ی ( میم – میم ) به کاندولیزا رایس توسط افشاگر!

Dear kandooliza !
Hello
My name is manoochehre motaki !
Do you know me ?
No?
I am your topol and lovely hamta, in Islamik Refubric Of IRAN!
Hala Do you remember ?
Why do you pooz khand me in
Az a nice girl like you, this kar is very bae’id.
DO you are bad and bi adab girl ?
Why do you always escape me ?
I have shakh ?
Do you tars me ?
I know you love me, and can’t face to face with me. But Pliz don’t do in karo with me ! I don’t had taghat of doorie you !
I know boosh don’t let you to mozakere with me. Boosh is very bad.
Don’t goosh boosh. She wants to eghfal you and then shoot you out of 2lat.
she is nejat parast and wants to kill all meshki person in
And one they kill you !
So dear kandoliza rice, I comment U come to my country and work 4 ahmadi nejat.
Okay ?
If U biay inja very good mishe, medooni we can mozakere together in the park, and serve the best nahar with best RICE and salad in the best resturan.
Okay ?
So I w8 4 U !
I shomaresh the second to mozakere whit U, face to face and eye to eye and … filter …
ATTENTION : Dont POOZ KHAND & Escape me again, if you DO this kar , I DO YOU ! and I service your dahan and I say to the all people that your family ( rice ) meanse berenj and this is very mozhek !
Afarin good girl !
khodafezi
در اینجا می خواهیم نمونه های مشابه یک خبر را در کشورهای مختلف و نیز اتفاقاتی که بعد از آن حادثه رخ می دهد را با هم مرور می کنیم: 
آلمان: «17 کارگر زیر آوارهای یک ساختمان در محله "فلخون مایر" برلین جان خود را از دست دادند.»
آنجلا مرکل که برای یک سفر دیپلماتیک به آفریقا رفته بود خود را با اولین پرواز به آلمان می رساند. سریعا یک کمیته بررسی حادثه با ریاست خود آنجلا مرکل تشکیل می شود. شهردار از سمت خود خلع می شود. با کلی تحقیقات مشخص می شود که ساختمان و سازندگانش مقصر نبوده اند و کار کار نئونازی های پدرسوخته بوده است. مظنونین اصلی پیدا شده و به زندان می افتند ولی به زعم تمامی جرمن ها آنها قهرمان هستند و روح هیتلر در قبرش شاد می شود. دوباره شهردار به سر کارش بر می گردد. مرکل قول می دهد که ریشه نازی ها را از بیخ بکند و سریعا بر می گردد آفریقا. بازماندگان کارگران با پولی که از بیمه گرفته اند به تور دور اروپا می روند.
فرانسه: «17 کارگر زیر آوارهای یک ساختمان در محله "بنژولتن فوق نوموی" پاریس جان خود را از دست دادند.»
سارکوزی که در سواحل مالدیو به همراه نامزد جدیدش حمام آفتاب می گیرد از همان جا مهاجران را متهم می کند و چون می داند که کارگرها همه مهاجر بوده اند کلی خوشحال هم می شود ولی برای حفظ ظاهر هم شده عذاب وجدان می گیرد که نتوانسته خودش را به مراسم تدفین آنها برساند. در پاریس کمونیست ها و کارگرها و دانشجویان به خیابان ها می ریزند و 38 روز متوالی ماشین آتش می زنند و شیشه می شکنند. رانندگان ترانزیت، کامیونداران، کارکنان مترو، راه آهن و حمل و نقل شهری اعتصاب می کنند و کار مملکت قفل می شود ولی هنوز سارکوزی دارد حمام آفتاب می گیرد. مرحومین حادثه با احترام به خاک سپرده شده و هر روز راس ساعت 12:20 برایشان رژه می روند.
آمریکا: «17 کارگر زیر آوارهای یک ساختمان در محله "جیستون بولوار" واشنگتن جان خود را از دست دادند.»
قبل از اینکه بوش حرفی بزند عده ای می روند و کارگران را از زیر خاک در می آورند و آنها را می شمارند. همان اول دروغ رسانه ها مشخص می شود. چون تعداد کشته شدگان 15 نفر بوده است. از آنجایی که تعداد کارگران دموکرات به جمهوری خواه در بین کارگران 8 به 7 بوده احتمال به ریاست رسیدن اوباما باز افزایش میابد. بوش برای اینکه ماجرا را جمع کند سریعا سخنرانی کرده و می گوید یکی از کارگران آن ساختمان یک ماه پیش به عراق اعزام شده و در جنگ کشته شده است پس 8 به 8 مساوی. پس از کالبد شکافی مشخص می شود که دو تن از کارگران پاکستانی بوده اند و در نتیجه آمریکا با تمام قوا به پاکستان حمله می کند تا دیگر آواری سر کارگران نریزد. بدین ترتیب احتمال رای آوردن مک کین هم بالا می رود. خانواده بازماندگان هم خوشحال می شوند.
ژاپن: «17 کارگر زیر آوارهای یک ساختمان در محله "کی موتونادایی" توکیو جان خود را از دست دادند.»
قبل از اینکه کسی بخواهد چیزی بگوید خود یاسو فوکودا رییس جمهور به تلویزیون آمده از تمامی شهروندان عذر خواهی می کند. او خبر اعلام شده را کمی اغراق آمیز توصیف کرده و متذکر می شود که هیچ ساختمانی نریخته است و فقط در اثر زلزله 9.2 ریشتری ای که ساعت 9:16 صبح رخ داده است ظرف غذای یک سگ کمی تکان خورده و ریخته است ولی با این وجود خود را مقصر دانسته و استعفا می دهد. متعاقبا شهردار و کل کابینه هم استعفا می دهند و ظرف 48 ساعت رییس جمهور و کل کابینه منصوب شده و به کار خود ادامه می دهند. دولت جدید به دیدن آن سگ رفته و به او قلاده زرینی هدیه می دهند.
چین: «17 کارگر زیر آوارهای یک ساختمان در محله "چویونگ تاچی" پکن جان خود را از دست دادند.»
هوجین تائو رییس جمهور چین خشمگین می شود و تمامی اعضای حزب کمونیست را فرا می خواند تا با آنها جلسه بگذارد. پس از اتمام جلسه هوجین تائو دستور می دهد تا 17 کارگر دیگر را بگیرند و اعدام کنند تا کارگر دیگری جرات نکند زیر آوار بماند. برای اینکه بازماندگان هم از گشنگی نمیرند به کارخانه های ریسندگی فرستاده می شوند تا به آرزوی دیرینه خود برسند. از آن به بعد تا مدتها هیچ ساختمانی نمی ریزد. صادرات چین بیشتر می شود و المپیک هم با جلال و شکوه عظیمی برگزار می گردد.
ایران: «17 کارگر زیر آوارهای یک ساختمان در "سعادت آباد" تهران جان خود را از دست دادند.»
همه همدیگر را مقصر می دانند. همه همدیگر را متهم می کنند. همه با هم جلسه می گذارند. همه محکوم می کنند. همه گریه می کنند. همه افسوس می خورند. همه از سر خود باز می کنند. همه بی گناه اند ولی در همان لحظه سه خانه دیگر در اقصا نقاط کشور بر سر کارگران فرو می ریزد. پرونده ماجرا تشکیل می شود و به دادگاه ارجاع می گردد. برای اینکه هرگز این خاطره از یاد نرود سال بعدش 17 خبرنگار با هواپیما می خورند زمین. سال بعدترش 17 زایر عتبات با اتوبوس شان می روند ته دره. سال بعدترترش 17 کودک در دریای خزر غرق می شوند و تا ده سال آینده این برنامه ادامه پیدا می کند تا یاد و خاطره ای باشد برای 17 کاگر ده سال قبل. پس از ده سال بالاخره حکم دادگاه اعلام می شود و خود کارگران به علت بی گناهی متهم می گردند که فاتحه ای برای شادی روحشان ارسال می گردد. بازماندگان هم به شهرهایشان بر می گردند و زندگی دوباره جریان دارد.
پس از مرور این اخبار به نتیجه می رسیم که ممکن است هرجای این کره خاکی و حتی در کرات دیگر هم این اتفاق بیافتد پس نباید زیاد خودمان را ناراحت نکنید.
حالا همش بگید کسی به حرف رئیس جمهور این مملکت گوش نمی دهد، همین ماجرا کافی بود ؟ دلتان خنک شد ؟
بابا حرف رئیس جمهورتان آنقدر ها برش دارد که وقتی اعلی حضرت به روسا توصیه می کند، معاونین نیز تحت تاثیر قرار می گیرند. بله ! تا رئیس جمهور لب تر کند، سخنی بگوید، هر کس به نحوی لبش تر می شود.
قدیما رسم بود سبیل ها چرب می شد، حالا دیگه بس که وضع مالی جامعه خوب شده، این فراد لبشان را با لب دیگران تر می کنند.
و ای کاش در همین سطح لب تر کردن باشد، این مسئولین چنان بر سخن رئیس جمهور دقت کرده اند و سعی در انجام دادن آن داشتند که از هیچ کوششی دریغ نکردند، و برای مخقق کردن آرمان های دولت که در اینجا رفتار صمیمانه ی روسا با دانشجویان است دست به چه از خود گذشتگی هایی که نمی زنند. از جان و مال و تن خود و حتی آبروی خود مایه می گذارند تا خدمتی به این جامعه کرده باشند.
و اینطوریا می شود که تراژدی بزرگ معاون دانشگاه زنجان رقم می خورد، آن هم معاونت فرهنگی !
این فرد مددی نام که به طور پنهانی قصد داشت، با آن دانشجوی دختر کار های فرهنگی انجام دهد، و فیض کافی و وافی را ببرد به لطف پیشرفت تکنولوژی و دوربین دار شدن گوشی ها ثوابش کباب شد. و ما همه فهمیدیم که نقش یک معاون چیست، شغل او چیست، کار فرهنگی چیست، مطیع حرف رئیس جمهور بودن یعنی چه !
و از همه مهمتر همه فهمیدیم که کار خیر را بهتر است پنهانی انجام داد تا مبادا ریا شود و از ثوابش کاسته شود.
خلاصه دوستان سرتان را درد نیاورم، منتها من نمی دانم که چرا می خواهند این فرد را مجازات کنند، مگر این بنده ی خدا چه گناهی کرده است ؟ چرا دست به تظاهرات می زنید ؟ به نظر من بهتر است از این فرد به خاطر اعمال مثبتش تقدیر نیز به عمل آید و وی را به نزد شیخ و همکار خویش در آن بالا بالا ها ببرند. آنجا که دیگر دهن دختری را مورد عنایت قرار نمی دهند، بلکه ملتی مورد لطف و عنایت قرار می گیرد.
سعید زاهدی 
به نام خدا من انشای خود را دربارۀ فوتبال ملت های اروپا آغاز می کنم. فوتبال ورزش خیلی خوبی است. چون در آن آدم های زیادی هستند و وقتی گل می زنند خوشحال می شوند. من به فوتبال خیلی علاقه دارم و خودم هم از آن بازی می کنم و مخصوصاً وقتی سامان که پسرعموی من هست به خانۀ ما می آید با او در کامپیوترم فوتبال بازی می کنیم. پدر من از فوتبال راضی نیست و همیشه می گوید باید بیست و دو دانه توپ بخریم و به اینها بدهیم که اینقدر دنبال یک عدد توپ ندوند و مردم را علاف ننمایند. البته پدر من خودش تیم ملی و مخصوصاً علی دایی را نگاه می کند و همین چند روز پیش که تیم ملی از امارات مساوی کرد خیلی فحش داد و ناراحت بود. من همیشه فوتبال ملت های اروپا را نگاه می کنم مخصوصاً الان که شروع شده است. مادرم می گوید نباید آخر شب را نگاه بکنم و باید زود بخوابم، اما من به طور یواشکی تلویزیون اتاق خودم را روشن می کنم و صدای آن را هم با هدفون تماشا می کنم. البته فوتبال در فلاترون خیلی بهتر است چون بزرگتر است و چمن آن را هم خیلی قشنگ تر نشان می دهد اما برای آخر شب نمی شود و باید در اتاق خودم که کوچک تر است تماشا کنم. من همبشه تیم انگلیس را خیلی دوست دارم چون قشنگ تر بازی می کند و توپ ها را محکم شوت می کنند ولی حیف که امسال نیست. در کامپیوتر هم همیشه با انگلیس بازی می کنم مخصوصاً دیوید بکام را خیلی دوست دارم و عکس او را در دیوار کمد خودم با چسب محکم چسباندم که مادرم نتوانست آن را بکند. پدر من خودش نمی گوید ولی حتماً از تیم انگلیس خوشش می آید چون یک بار به آقای به پژوه که دوست او می باشد گفت ما هرچه داریم از انگلیس داریم. من بازی های اول را با صدای خارجی نگاه می کنم اما بازی آخر شب را فردوسی پور حرف می زند چون تلویزیون اتاق من آنتن ندارد و شبکۀ سه را نشان می دهد.
از این انشا نتیجه می گیریم که فوتبال اروپا خوب است و من آن را نگاه می کنم و نباید آخر شب بیدار بمانیم و حرف پدر و مادر خود را گوش بکنیم.
جلال الدین بلورچی/ کلاس سوم ب
به نام خدا. فوتبال خیلی ورزش خوبی است. فوتبال باعث نشاط و پیروزی می شود و ما در کوچه فوتبال بازی می کنیم. تیم کوچۀ ما که من و رضا و محمدحسین و امید هستند همیشه با تیم کوچۀ رفیعی که از کلاس سوم د هستند مسابقه می دهیم و پیروز می شویم. من شب ها در تلویزیون فوتبال اروپا را نگاه می کنم. البته مادرم دوست ندارد و سریال را نگاه می کند ولی پدرم به او گفت که ما همین یک تفریح را داریم و مادرم هم از آن به بعد نگاه کرد و از تیم ایتالیا خوشش می آید. پدر من از تیم آلمان خوشش می آید و می گوید آنها حق خودشان را می گیرند. البته او از تیم پرتغال هم خوشش می آید چون گفته است آنها هم فقیر هستند و باید آنها را تشویق کنیم که دلگرم شوند و تیم بعدی را ببرند. من خودم از آلمان و انگلیس و روسیه خوشم می آید چون لباس آنها سفید است و در تلویزیون ما سفید را نشان می دهند ولی تیم های دیگر رنگ آنها طوسی می شود و من دوست ندارم به آنها نگاه کنم. پدر من در فوتبال قبلی طرفدار آرژانتین است و می گوید همیشه حق آنها را می خورند. ما هرروز وقتی فوتبال را نشان می دهد جمع می شویم و آن را نگاه می کنیم. پدر من بیشتر آنها را در وسط بازی می خوابد و ما صدای تلویزیون را کم می کنیم تا او بیدار نشود اما همیشه آخر آن بیدار می شود و می گوید چند چند شد و دوباره می خوابد. من دوست دارم در آینده یک دکتر یا مهندس فوتبالیست شوم و معروف باشم و در مجلۀ ورزش عکس من را که دارم شوت محکم می زنم چاپ کند. و بعد پولدار بشوم و ماشین آخرین مدل سوار بشوم و هرکس که مرا دوست دارد در آن سوار کنم. البته من می دانم که این کار سختی است و باید تمرین زیاد بکنم و دیروز با توپ دولایه چهل و سه تا روپایی زدم و بعد هم ماشین آمد وگرنه باز هم می توانستم. من شغل خط حمله را دوست دارم چون همۀ گل ها را خط حمله می زند و مردم او را تشویق می کنند و دروازه بان را دوست ندارم که اگر گل بخورد به او فحش می دهند و می گویند سولاخ.
از این انشا نتیجه می گیریم فوتبال خوب است و من می خواهم فوتبالیست معروفی بشوم.
علی زادمهر/ کلاس سوم ب
فیلم سینمایی "سنتوری" که اکران آن از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ممنوع اعلام شده بود، سرانجام با اعمال اصلاحات مسئولان از سوی کارگردان مجوز اکران گرفت.
تهیه کننده فیلم سنتوری با اعلام این خبر به خبرنگار ما افزود: «سرانجام با تغییرات مختصری در فیلمنامه و فیلمبرداری برخی از صحنه های مشکل دار، فیلم سنتوری از وزارت ارشاد مجوز اکران گرفت و از هفته آینده در تمام سینماهای ایران به روی پرده خواهد رفت.»
فیلم سنتوری به کارگردانی داریوش مهرجویی و با بازی گلشیفته فراهانی و بهرام رادان پیش از این از وزارت ارشاد مجوز ساخت گرفته بود که پس از ساخت و اکران آن در جشنواره فیلم فجر، وزارت ارشاد مجوز آن را پس گرفت. بنابراین گزارش، سرانجام پس از کسب تکلیف نهایی سازندگان این فیلم، با اعمال نظر مستقیم صفارهرندی وزیر ارشاد، موارد مشکل دار در این فیلم مشخص شد و فیلمنامه اصلاح شده توسط فیلمنامه نویسان وزارت ارشاد (به سرپرستی جواد شمقدری) در اختیار داریوش مهرجویی قرار گرفت.
بر اساس این فیلمنامه اصلاح شده، علی سنتوری که یک نوازنده و آهنگساز معتاد است، پس از ورود به خانه پدری که در هنگام برپایی روضه مادرش می باشد، تحت تاثیر مواعظ روضه خوان قرار می گیرد و به جای جار و جنجال و طلب پول، در پای منبر ایشان می نشیند. او که به شدت تحت تاثیر سخنان واعظ قرار گرفته، سعی می کند که زندگی خود را اصلاح کند.
علی سنتوری سپس به خانه خود رفته و تمام لوازم لهو و لعب (سازهای) خود را می شکند و به این ترتیب جواز ورود به خانه مادری را می یابد. او سپس با شرکت مداوم در جلسات روضه موفق به ترک اعتیاد شده و پس از اندکی با یکی از دختران محجبه که بطور مداوم در روضه شرکت می کند (طاهره سادات خانم صبیه حاج مرتضی سیمانی)، ازدواج می کند.
او سپس در حجره پدرش حاج آقا بلورچی مشغول به کار می شود و پس از کسب شرایط لازم به عضویت حزب موتله اسلامی درآمده و سرانجام به توصیه یکی از اعضای بلندپایه این حزب به هنر والا و فاخر نوحه خوانی رو می آورد و در این راه به موفقیت های شایانی می رسد.
بنابراین گزارش، داریوش مهرجویی برای نسخه اصلاح شده "سنتوری" از بازی کسانی چون صادق آهنگران، حبیب الله عسکراولادی مسلمان، محسن قرائتی و فاطمه رجبی (در نقش مادر علی) استفاده کرده است. همچنین به جای نسخه ای از روزنامه شرق، حاجی بلورچی نسخه ای از روزنامه کیهان را در سکانس مربوطه در دست می گیرد.
هنوز برای این فیلم ارشاد شده نامی در نظر گرفته نشده است ولی تغییر نام آن قطعی بوده و احتمالا از میان نام های "نوحه خوان"، "مداح"، "عاقبت سوء موسیقی" و "طوفان شن 2" یکی برای جایگزینی با نام سنتوری انتخاب می شود.
همچنین به احتمال قوی از صدای مداح و ژیمناستیک کار معروف، عبدالرضا هلالی به جای صدای محسن چاووشی استفاده شده و رادان بر روی صدای وی لب خواهد زد.
نخستین جایزهء بخش جدید فستیوال جهانی موسیقیِ "گرمی" به هنرمند ایرانی اختصاص یافت.
به گزارش خبرنگار واحد موسیقی نیوز، جایزه ویژهء گرمی که کیلوگرمی نام گرفته است و برای اولین بار در جنب این فستیوال موسیقی جهانی برپا شده است به علیرضا افتخاری، خواننده ایرانی اهدا می شود.
علیرضا افتخاری خواننده مشهور ایرانی است که تا کنون خوانندگی در انواع ژانرهای سنتی، مدرن، دستگاهی، دم و دستگاهی، پاپ، کاردینال، اصیل، ردیفی و صفی را آزموده است.
دبیرخانه جایزه کیلو گرمی چندی پیش درباره این جایزه اعلام کرده بود که از این پس، هر سال به خواننده ای که بیشترین تولید موسیقی را داشته باشد، جایزه ویژه کیلوگرمی که هزار برابر جایزه گرمی وزن و اعتبار دارد اهدا خواهد شد.
پیش از این، نام علیرضا افتخاری، به عنوان تنها خواننده ای که همزمان با دریافت و مطالعه متن شعر یا ترانه، آن را اجرا می کند؛ در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده بود.
تا کنون هیچ مرجعی نتوانسته است تعداد کاست های این خواننده را تخمین بزند اما دبیر جایزه کیلوگرمی به خبرگزاری آسوشیتدپرس اعلام کرده است که تا کنون کارگران این دبیرخانه توانسته اند بیش از پانصد کاست با صدای افتخاری را شمارش و امحا و خود را به بیمارستان روانی معرفی کنند.
علیرضا افتخاری در طول دو دهه گذشته همواره به داشتن صدای خوش، سیبیل های تاب داده و لب زدن در کنسرت های زنده شهرت داشته است.
دعوت به بالیوود
در همین راستا ایندیاپرس هی نهی خبر داد که جمعی از فیلمسازان هندی در بالیوود، از علیرضا افتخاری درخواست کرده اند که با سفر به هند و اقامت در بالیوود، به جای آشا بوسل خواننده فيلم های باليوودی فعالیت کند.
بر اساس این گزارش، این فیلمسازان در نامه ای که مزین به تصویری از یک درخت و یک دختر و پسر رقصان است، دلیل این امر را سرعت محیرالعقول افتخاری در خواندن ترانه های عاشقانه عنوان کرده اند. به گفته ایشان، در حالی که بوسل حد اکثر قادر به اجرای پنج ترانه در روز است، افتخاری به راحتی تا هفده ترانه در روز اجرا می کند.
صاحبنظران معتقدند اجابت این درخواست از سوی علیرضا افتخاری، باعث رشد تولیدات بالیوود تا سه برابر میزان و ورشکستگی تولیدکنندگان نوار کاست و سی دی خام در ایران خواهد داشت.
تا ساعت شش صبح در خانه کار میکردم. آقای [عبدالله] جاسبی آمد. در مورد فشارهای روز افزور بر دانشگاه آزاد[اسلامی] و اینکه [آقای محمد احمدینژاد رئیس جمهور محترم ایران اسلامی] تهدید کرده که اگر شهریهها را پایین نیاورد فرزندان آقای جاسبی را مجبور به تحصیل در دانشگاه آزاد خواهد کرد، گلایه داشت. بخصوص این تهدید آخری را نمونه بارز کودکآزاری میدانست و میگفت یکی از فرزندانش گفته خودکشی خواهد کرد. مقداری دلجویی کردم، رفت.
نیم ساعتی خوابیدم. ساعت هشت صبح با نعرههای [آقای حسین] موسویان از خواب بیدار شدم. آمده بودند که بگیرندش [و ببرندش و چوب توی آستینش کنند] که فرار کرده بود و خودش را به خانه ما رسانده بود و آنجا بست نشسته بود. مامورها را یک وردی خواندم، رفتند. به او تهمت [جاسوسی] زدهاند، در حالیکه عرضه این کارها را ندارد. سپردم یک اتاق موقتی به حسین بدهند تا آبها از آسیاب بیفتد.
عفت[خانم والده محترمه بچهها و زوجه خودمان] با دوستانش رفت روضه. خوشبختانه بعد از بیست و هفت سال، از صرافت عربی خواندن افتاد و دست از سر [کچل] ما برداشت. از سال 61 تا 85 در صرف میر مانده بود.
سر صبحانه، سبزوار [رضایی میرقائد یا همان محسن رضاییِ خودمان] آمد. خیلی از دست دولت شاکی بود و از حرصش تمام صبحانه من را خورد. چنان [دو لپی] میخورد که بجز یک لقمه نان و پنیر چیزی به من نرسید. درخواست برخورد جدیتر با تیم [جناب آقای دکتر احمدینژاد] را داشت و میگفت که آخرش مجبور خواهد شد با یک آرپیجی 7 به پاستور برود.
آقای حسن روحانی آمد. بعد رفت.
ظهر گفتم کباب از بیرون بیاورند. خبر رسید که چند تا بچه به در خانه سنگ میزنند. باید بچههای [سرکار خانم] فاطمه رجبی باشند. یاد بچهگیهای مهدی افتادم که میرفت شیشههای خانه مهندس بازرگان را با سنگ میشکست. خدا [مهدی هاشمی آقازادهمان را ]حفظش کند.
بعد از ظهر را به مطالعه [ گنج العرش] گذراندم. عفت آمد. یکی از خانمها در آنجا برای پسرش تقاضای کار کرده بود و عفت توصیهاش را کرد. گفتم [آن خانم؟ یا پسرش؟]خودش را به مرکز تحقیقات [استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام] معرفی کند. تشکر کرد.
شب محمد [خاتمی] آمد. چندتا جوک که [محمد علی] ابطحی برایش خوانده بود را گفت. خیلی خندیدیم. معتقد بود که یکی از بزرگترین فعالیتهای اقتصادی و فرهنگی دوره اصلاحات، راه اندازی سرویس [اس] ام اس بوده است.
نامه عبدا... جعفر علی جاسبی به نیکلا سارکوزی جهت تاسیس دانشگاه آزاد اسلامی در فرانسه!

Hello Mester nigoli sarkoozi, R U ok? How is yor love? What is her name?
Asl plz !
BUZZ!!!
Where u are ? chera javab nemidi ?
DO U now me ? I am DR. abdol god jefar ali jasebi ! I have money and do much kasebi … I have pooste kande shodeye a lot of student in my univer Citys, and a lot of bad bakht father in the zendan.
I give vam and get jan, I give elm and get life…
Van dey in skool my dabir told me to write ensha whit this mozooe ke elm is beter or 3rvat !
Now I sell madrake elmi and save mony very nice, so no elm make no 3rvat !
Do you give me ejaze to build only 1 universti in your kabir faran3, do you ejaze ? do u ? do u ? … pliz ! just vone ! to ro god, to ro your love !
rasT why are you mamnoon hejab in your contri ? ha ?
hejab is good and cha2r is very nice and zinat.
Aslan do you have adab ? bi tarbiat ? bi shohoor and a lot of bad fohsh…
Taze I have your clip in my gooshi, I booltoos it very soon!
Oh sorry sarkoozi. Forgat that…
Hey nigoli it is raight that I have danesh gah but really it is not danesh gah it is love gah and I now U like this !
Hey nigoli is it raight danesh gah is azad but I ghol to you one of that’s students kant say a jik about your love and kant have bah3 CIA30.
Okay ? and this is realy not Islamik, so don’t give gir to US. Haminjoori we don’t have hejab in our keshvar with having sardar radan.
So accept my invitishen.
Okay ?
Kari nadari ?
Gelad 2 mit U, C U latter.
Babye.
چند صفحه از دفتر خاطرات يك تازه داماد:
- براي خريد ميوه عروسي رفتم ميوه فروشي عباس آقا كه سركوچمونه و شهرتش جهاني شده، كلي تعجب كردم، چقدر ميوه گرون شده، با اين پول دستم كه نميشه چهار كيلو ميوه هم خريد؟!علتش رو پرسيدم عباس آقا گفت:«اون روز كه پدر محترم تون اومد ميوه بخره عينكم همراهم نبود، قيمت ها رو به جاي تومن به ريال ديدم!»، كاش عباس آقا يه روز ديگه هم عينكش رو گم كنه!
- مديريت عروسي با پدرزنم بود، مدام مي گفت «بايد بتوانيم فضاي شادي را مثل عزا مديريت كنيم.»، هر چي مي گفتم نميشه، زشته، فيلم مي گيرن مثل قضيه تركيه شر ميشه، قبول نمي كرد، مي گفت:«مؤمن، بشاش، زيرك، عليم و بصير است.»، جاي شما خالي، تا توانستيم سعي كرديم بشاش باشيم.
- پدرزنم گفت:«بايد برغم تمامي مشكلات اقتصادي و معيشتي، دلخوش ، بانشاط و شادمان باشيد.»، گفتم خب چطوري؟ گفت:«بايد بريد مسافرت، چون هر كي ميره مسافرت يعني كه دلش خوشه!»
با اين مخارج اول زندگي كه نميشه مسافرت رفت، با بابا صحبت مي كنم شايد بزاره از اين به بعد توي سفرهاي استاني همراهش باشيم.
- امروز رفتم دانشگاه، بچه ها خيلي تحويلم گرفتند، همه تبريك مي گفتند ...
يكي از دوستام پرسيد پدرزنت چكاره است؟ تعجب كردم كه چطور نمي دونه با كي ازدواج كردم من هم بهش گفتم كه پدر زنم رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري و رئيس مركز بين المللي جهاني شدن و همچنين رئيس شوراي ايرانيان خارج كشور و ... كه دوستم وسط حرفم پريد و گفت:«مگه تو چند تا پدرزن داري؟» و وقتي براش توضيح دادم كه همه اين مناصب رو يك نفر اداره مي كنه، يه جمله اي گفت كه من درست متوجه نشدم، فقط مي دونم توي جمله اش كلمه «الهام» و «صد رحمت» بود.
- من هميشه به بابا مي گم يه سخنگوي ديگه براي دولت انتخاب كن، آخرش اين الهام باعث دردسر ميشه، ديروز به همراهم زنگ زد و معذرت خواهي كرد كه نتونسته در مراسم شركت كنه، مي گفت گرفتار بوده، منهم آخر مكالمه گفتم:« ممنون زنگ زدي، لطف داري الهام جان!» اگه بابام نرسيده بود و توضيحات نداده بود احتمالا اولين لنگه كفش با سرم اصابت مي كرد!
- پدرزنم گفت كه هر روزنامه نگار و خبرنگاري كه اذيتت كرد اسمش رو بده به من، اونطوري كه شنيدم يه زهر چشم اساسي از بعضي خبرنگارها گرفته و از يكي دوتا سايت هم شكايت كرده، البته مي دونم بابام اصلا با اين جور كارهاش موافق نيست، اما چه كار كنم، پدرزنمه ديگه و احترامش واجب!
ارژنگ حاتمی
به دنبال كشف 41 كيلو مواد مخدر در كپسول پژوي گاز سوز (روزنامه قدس 22/1/87) مالك ماشين فوق ضمن ابراز بي اطلاعي از وجود مواد مخدر در كپسول پژو ادعا كرد كه اين مواد مخدر متعلق به خود خودرو بوده و متاسفانه اين وسيله نقليه به دام بلاي خانمانسوز اعتياد افتاده است، مالك اين خودرو ضمن تاكيد بر اينكه معتاد بيمار است و مجرم نيست بيان داشت:« چند وقتي مي شد كه احساس مي كردم اين خودرو ديگه خودروي سابق نيست، مخصوصا اين آخرا به روغن سوزي افتاده بود، وقتي هم كه مي رفت روغن ترمزش رو عوض كنه خيلي خيلي طول مي كشيد، به پاكيزگي اش اهميت نمي داد و بايد به زور مي بردمش كارواش، در ضمن زود به زود پنچر مي شد كه حالا مي فهمم به خاطر تزريق مواد مخدر به لاستيكاش بوده!»
خودروي مذكور در پاسخ به اين سؤال كه چطور به دام اعتياد افتاديد؟ آهي سياه از اگزوزش ول داد و گفت:«رفيق ناباب!، يك روز كه بي بنزين كنار خيابون مونده بودم و كارت سوختم هم تموم شده بود، منتظر بودم يكي بياد منو بكسل كنه، كه يه دفعه سر و كله يك پيكان پيدا شد، ازم پرسيد چرا بنزين آزاد نمي زني؟ كه بهش گفتم پولش رو ندارم، اون هم خنده اي شيطاني كرد و گفت بيا سي ان جي بزن حالش رو ببر، ديگه هر جا دلت بخواد مي توني بري، بهش گفتم كه شنيدم شتابم مياد پايين، موتورم خشك كار مي كنه و شايد منفجر بشم، اونم گفت كه همه اين حرفها مزخرفه و خودش دو سه ساله گاز مصرف مي كنه و هيچ مشكلي هم نداره، خام حرف هاش شدم، راستش اوايلش خوب بود، ديگه بدون ترس از اينكه بنزين كم بيارم از صبح تا شب تو جاده ها ويراژ مي دادم، اما كم كم موتورم قاط زد، سه كار مي كردم، ديگه اون شتاب قبل رو نداشتم، كار به جايي كشيده بود كه هر روز بايد فيلتر هوام رو عوض مي كردم.»
اين خودرو آه سياه رنگ ديگري از اگزوزش بيرون فرستاد و ادامه داد:«خانومم يك 405 بود، يك روز با مامانش اينا قرار گذاشتيم بريم جاده كلات، اون روز تازه فهميدم گاز با من چه كار كرده، توي سربالايي ها كم مي آوردم، اون بيچاره ها هر سي چهل كيلومتر متوقف مي شدند و نيم ساعت منتظر مي موندند تا من بهشون برسم، به روم نياوردن اما از چراغايي كه بهم مي دادن، معلوم بود فهميدن چه بلايي سر خودم آوردم، فرداي اون روز تلخ ترين حادثه عمرم اتفاق افتاد، خانومم درهاش رو روي خودش قفل كرد و خودش رو به آتيش كشيد، هيچي ازش نموند، حتي لاشه اش رو به عنوان خودروي فرسوده ازم قبول نكردن، در نتيجه نتونستم وام بگيرم و دوباره ازدواج كنم!»
اين خودرو قطرات اشكش را با برف پاك كن از روي شيشه اش پاك كرد و ادامه داد:«بعد از آتيش گرفتن همسرم فشارهاي روحي ام بيشتر شد، خيلي عذاب وجدان داشتم، از خودم بدم مي اومد، مي خواستم از دست گاز راحت بشم، اما ناگهان به خودم اومدم كه گرفتار مواد مخدر شده بودم، با اين تصميم اشتباه از چاله در اومدم و به چاه افتادم.»، خودروي مذكور در حالي كه اينبار اشك در چراغ هايش جمع شده بود گفت:« تو رو خدا بهشون بگيد منو اره نكنن، من رو بفرستين يك مكانيكي، قول ميدم ترك كنم!»
در پايان و براي آنكه گزارشمان داراي پيام اخلاقي باشد از آقاي «نصيحت كارشناسيان» خواستيم چند جمله اي براي ما صحبت كنند، كه ايشان ضمن ابراز تاسف از بروز چنين موارد تلخي خطاب به تمام مالكان خودرو گفتند:«لطفا در برابر تغيير حالات و روحيات خودروهاي خود حساس باشيد، زيرا اعتياد اين روزها پير و جوان و دانشجو و دانش آموز و انسان و خودرو و درخت و ديوار نمي شناسد و هيچ كس از خطر افتادن در اين دام مصون نيست،حتي خودروي شما!»
ارژنگ حاتمی
کتابا توی طول سال دلتنگ
ولی هر سال یک هفته هماهنگ
یهو مردم می شن عشاق فرهنگ
ترافیک بدجوری در پیچ و تابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
عزیزان! مال هر شهری که باشین
کتابا دوس دارن همراه ماشین
شده تهران نمایشگاه ماشین
ماشین توی ترافیک غرق خوابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
همیشه عشقمون یک لقمه نونه
می گیم: «ول کن کتاب خیلی گرونه»
شبا پای TV هستیم توی خونه
ولی فعلا کتاب یک چیز نابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
تو خونه نوجوونه یا جوونه
فقط کلا کتاب درسی می خونه
کتاباش قد صد تا کامیونه
ولی بازم سوالاتش بی جوابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
کتابای پر از عشق و محبت
دروغ محض در عین صداقت!
خرافات و انرژی های مثبت
تو مردم این روزا بد جوری بابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
شده اوضاع مطبوعات عالی
ندارن مشکل ارشاد و مالی
کتابخونه تو خونه نیست خالی
نکن اینقدر بی خود عجز و لابه
نمایشگاه جذابه کتابه
عباس منشی زاده از نوازندگان بنام كرمان، در مصاحبه با جریده فریده «بام كوير» فرمودهاند که باید سیستم اطلاع رسانی به مردم تغییر کند و مردم بفهمند که موسیقی را نباید از طریق کمر گوش کرد. تا کنون هیچ منبع رسمی صحت اظهارات ایشان را تأیید نکرده است. در صورت صحت اين گفتهها، با توجه به فرکانس ارتعاشات موسیقی امروز ایران، بیم آن میرود که مردم ما بزودی از ناحیه کمر دچار دچار اُفت محسوس شوند. بنابراين، وظيفه اصلي دولت اطلاع رساني در مورد نواحي مختلف بدن و منافع و مضرات استماع موسيقي از هر كدام از نواحي مذكور است. به گفته سهراب سپهري، كار ما نيست شناسايي راز اين قبيل مسائل. فلذا، بيش از اين ما را معذور بايد داشت.
در رابطه با اظهارات شدید اللحن استاد منشی زاده، شاعر حسب وظیفه ملی و میهنی خود فرموده است:
قر در کمرم ز درز موسیقی توست
تا غیر مجاز، مرز موسیقی توست
ای تو که شناسایی تو ممکن نیست!
خاک بر سرت! این چه طرز موسیقی توست؟
دلواپس و بیتابم
باز امشب هم بیخوابم
ازت خبر ندارم و
تا خود صبح بیدارم
حس خوبی ندارم
چشمام همهش به ساعته...
میپرسم این چه حسییه؟
یکی میگه:
.
.
یبوسته!
جلال سمیعی
بانوان بخوانند !!!
. دائما به شوهرتان بگوييد : ولي خودمونيم ها ، تو بيريخت ترين خواستگارم بودي !
. غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد : اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !
. هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!
. هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد : هوووووووووووووووووق !
. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذاريد وبرويد توي اتاقتان روزنامه بخوانيد !
. هر وقت ديديد شوهرتان مشغول تماشاي مسابقه فوتبال مي باشد ، به بهانه تماشاي عمو پورنگ ، سريع کانال را عوض نماييد !
. دائما در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانايي هاي مردان ديگر تعريف کنيد !
. براي تولد شوهرتان ، مسواک وخمير دندان کادو بگيريد و بگوييد که عزيزم اميدوارم صد سال زنده باشي و ديگه هيچوقت دهنت بوي گند نده !
. اگه شوهرتان با کلي قرض و قوله و وام گرفتن ، براي کادوي تولدتان يک عدد پژو 206 آلبالويي خريد ، با دلخوري بگوييد ، اگه با خواستگار قبليم ازدواج مي کردم حتما برام يه ماکسيما مي خريد !
. هر وقت ديديد که شوهرتان با خيال راحت خوابيده است ، براي ضد حال زدن به او بگوييد : عزيزم ميدوني اگه الان مهريم رو مطالبه کنم بايد بري گوشه زندان بخوابي ؟!
. هر 5 دقيقه يکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنيد و بگوييد : عزيزم فقط مي خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نيست و حواست جمع کارته !
. هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگوييد : عزيزم ، انگار همين چند سال پيش بود که در يک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !
. از همسرتان معناي عشق را بپرسيد و بعد از اينکه 2 ساعت عشق را تفسير کرد و برايتان داستان هاي عشقي تعريف کرد ، به او بگوييد : ابله ! عشق يه چيزي مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !
. هر وقت ، شوهرتان رازي را برايتان گفت و از شما خواست که پيش خودتان بماند و به کسي نگوييد ، سعي کنيد ، کسي از دوستان ، فاميل و همسايه ها نماند که اين راز به گوشش نرسد !
. و هر وقت به دليل عمل به توصيه هاي بالا ، شوهرتان تصميم به طلاق دادن شما گرفت ، با توجه به قحطي شوهر در جامعه ، با چشماني پر از اشک به او بگوييد : منو ببخش عزيزم و بعد از اينکه کاملا خر شد ، عمل به توصيه هاي بالا را از نو تکرار نماييد !!!
سعید ترشیزی

شخصی که خود را جای غلام حسین الهام جا زده بود پس از دستگیری در دفاعیات خود به قاضی گفت :
چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی من خودم وزیر دادگستری هستم، من شریف بزرگ شدم، من (صنعتی) شریف درس خواندم. نه کسی به من زن می داد، نه ماشین، نه خانه و نه هیچ چیز دیگر !
همه سهم بنده از زندگی کار کردن در آشپزخانه و شستن ظرف بود برای حاج خانوم !
من نمی خواستم به دولت بروم، من نمی خواستم وزارت کنم، من نمی تونستم رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز باشم، من نمی خواستم عضو هیات علمی باشم، من مقاومت کردم تا حد توانم، اما توانم کم بود، بنده ضعیف بودم وگرنه باز هم کار می کردم.
و من همیشه کار می کردم، و من شروع کردم به بازی کردن، و من شروع کردم به سرگرم شدن.
و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام و همه اینها که می گویند کار من نیست، حق من نیست و من اشتباهی ام. من از اولشم اشتباهی بودم.
بله من یادم رفت که اینها مال من نیست و من اشتباهی ام. تقصیر من بود، اما تقصیر دیگران هم بود. اما خدایا تو شاهدی که من هیچ حقوقی را برای خودم بر نداشتم، (همه را به همسرم دادم.) من هیچ چیز را توی جیبم نگذاشتم، (توی کیفم گذاشتم ) من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم.
خدایا تو شاهدی که من چیزی را خراب نکردم...
چه دفاعی از خودم بکنم ؟!
سعید زاهدی
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا
باغ همچون تبت و راغ به سان عدنا
منوچهری دامغانی
«نو بهار آمد و آورد گل و یاسمنا»
بارالها! همه جا رشد نموده، چمنا
دلمان بود که امسال سفر می کردیم
سوی دریای خزر یا که به دشت و دمنا
لیک گفتند همه: وای! مگر خل شده اید؟!
لب ساحل شده پر از سفر مرد و زنا!
بهتر آن است که امسال به جایی نروید
گفت این را پسر گنده ی دایی حسنا
عید ماندیم و نرفتیم سفر اما شد
صاف در داخل تهران، خدایا! دهنا!
کاشکی روی در خانه مان حک بکنم:
نیستم خانه و هستیم کنون در ترنا!
یاد داده پدرم حاج علی (روحش شاد)
بر من ساده و خنگول، چنین فوت و فنا!
زنم اما عصبانی شد و فریاد کشید:
دور کن از سر خود وسوسه ی اهرمنا!
خواستم نعره زنان پاسخ او را بدهم
چون در آمد پس از این حرف کمی کفر منا
لیک ترسیدم از آینده و گفتم: وللش!
بهتر آن است در این عید نگویم سخنا!
لاجرم رفت همه دار و ندارم از جیب
خاک شد بر سر من بی چک و چانه زدنا!
نرخ عیدی شده بسیار گران در امسال
دو هزاری است مظنه نه که پانصد تومنا!
خورده بابای زنم آنقدر از سفره شام
که شده باز همی دکمه اش از پیرهنا!
ای خدا جان مرا از من بدبخت بگیر
بلکه آزاد شود روح پریشان ز تنا
گر نگیری تو خودت جان مرا، مجبورم
نردبانی بخرم با دو سه متری رسنا!
چه کسی گفته که نوروز عزیز است، عزیز؟
جشن نوروز بود خیلی عجیب و خفنا!
چند وقتی است که هی توی دلم می گویم:
ویحک العید که لا منفعت و سود، لنا!!!
با توجه به درخواست های مکرر بسیاری از دوستان اراذل اوباش و معتاد، مبنی بر چگونگی دریافت وام ترک اعتیاد، بر آن شدیم. تا با یکی از مسئولین در این زمینه گفتگویی داشته باشیم.
خدمت سرکار خانوم قناریان، کارشناس مبارزه با اعتیاد عرض سلام و خسته نباشید دارم. خواهش می کنم خودتونو برای خوانندگان بیکار و الاف ما معرفی کنید و بگید چند سالتونه !
- قناریان : سلام. خب منم سلام عرض می کنم خدمتتون و همینجا بگم که خیلی لوسی، شما که منو تو خط بالایی معرفی کردید. من دیگه کیو معرفی کنم ؟ در ضمن سن من به تو و این خوانندگان [ـــــــــ] هیچ ربطی نداره.
- بله. خواهش می کنم احترام خودتونو نگه دارید. من شما رو به آرامش دعوت می کنم. اگر اجازه بدید، از حضورتون استفاده کافی رو ببریم.
- قناریان : اولا تو غلط می کنی منو به آرامش دعوت می کنی. دوما چی می خوای استفاده کنی؟ تریاک، کراک، خوراک... کریستال، شیشه، آهن، چدن، نون خشکی، نمکی ...
- ببخشید خانوم منظورم از استفاده کردن این بود که سوالاتی در مورد شرایط یک معتاد برای تعلق گرفتن وام ترک اعتیاد، از شما بپرسیم.
- قناریان : خب. همین ؟ این همه راه اومدی اینجا فقط همینو بپرسی ؟
- نه خب! می خواستم خواهش کنم. تشریف بیارید به دوستان اراذل سواد یاد بدید.
- قناریان : فقط همین ؟ به خاطر اراذل بیام ؟ باشه من فردا میام...
- اگر امکان داره، از این به بعد هر روز بیاین ...
- قناریان : چرا هر روز بیام ؟ به خاطر اراذل اوباش ؟
- نه. به خاطر خودم.
- قناریان : ها ها ها... تو که منو کشتی با این سکوتت. خب چی مصرف می کنی عزیزم ؟
- صابون مصرف می کنم (از همکاران عزیز خواهش می کنم اسم منو شطرنجی کنید. )
- قناریان :واه . خدا مرگت بده . صابون چرا ؟ مریض می شی ! بیا کراک سرویس پک 3 استفاده کن.
- نه خانوم قناریان والا من یه مدت قیر مصرف می کردم. تصمیم گرفتم ترک کنم، خودمو به یک موسسه ترک اعتیاد معرفی کردم.اونجا به من شربت بنزین دادند تا قیر ها از درون معدم پاک بشه. اونجا بود که معتاد بنزین شدیم، چشمتون روز بد نبینه، بنزین که سهمیه بندی شد، به ما کارت سوخت ندادن. الانم دارم شکلات صابون مصرف می کنم. می خواستم از وام ترک اعتیاد بهره مند بشم.
- قناریان : پس که اینطور. این وام ترک اعتیاد وجود خارجی نداره. شایعه است. مثل سیمرغ....
- بله. ببخشید سرنگ دارید ؟ می خوام یکم شامپو تزریق کنم ...
- قناریان : پس تزریق هم می کنی... مرتیکه ی احمق بی شعور تو خجالت نمی کشی ؟ گرفتی ما رو ؟ بدبخت بیچاره فکر کردی من مسخره تو ام. هر اراجیفی که خواستی بگی و من باور کنم. برو خدا وامتو یه جای دیگه حواله کنه. برو آقا جان...
هر هر هر... نه خداییش داشتین چه جوری سر کار گذاشتمش . طرف روانش خشخاشی بود. 2 ساعت بهش نرسیده اینقدر داغونه ... دوستان اراذل ملتفت شدن ؟
من جوانی دانش دوست / روز ها بر سر استاد و کلاس /سالیان در پی مدرک هستم/پس کجاست آن تکه کاغذ / که در آن قاب کنم ؟ / بگذارم لب کوزه و از آن آب خورم ؟...
من جوانی قلب دوست / عشقکی دارم / بهتر از گوجه فرنگی / بهتر از نفت / بهتر از حق مسلم / بهتر از من / شب و روزم شده یادش / آن ترانه ی نگاهش / انعکاسی که در این قلبم کرد / چه کسی می فهمد / من چه حسی دارم / من نمی گویم / پول خوش بختیست/ علم سر کاریست /و خدا بينا نيست / ولی اینطور که من می فهمم / هیچ وقت نتوانم بخرم / آشیانه ای به اندازه کفتر / و نتوانم بکنم کاری / بیشتر از خوردن شبدر / چند وقتی در فکرم / که برم وام بگیرم / و بیارم عشقکم خانه بخت / ولی این وام که پف مثقالیست ...
چند ماهی می گذرد / سر استاد و کلاس / همه اش ترس و هراس / عشقکم را می برند خانه بخت /چه خیالاتی که در این ذهنم بود / خانه ای خواهم ساخت / می روم آن ور آب / دور خواهم شد از این کشور چیز / و همه خواب و خیال بود که رفت / چاره ای باید جست / خودکشی آزدایست / و جهنم بهتر از / حس حقارت بین خلق ! / و جهنم زیباست / شاید آن آتش سوزناک / بکند قلبم گرم ...
آسمان تاریک است / و همه اهل زمین در خوابند / آخرین قدوم عمرم / روی این بام بلند / می روم به سوی مرگ / اینجا آخر خط است / هر چه می خواهد دل تنگم بگم ؟ / من جوانی دانشجو / قصد دارم بروم آن دنیا / 13 طبقه سقوط آزاد کنم / چه كسي مي گويد / 13 شوم است و 7 زيباست؟ / مگه این نمره ي صفر چه كم از نمره هجده دارد؟ / سیزده آخر دنیا / سیزده عدد آزادیست ...
نیم نگاهم به زمین / آن همه دانه پلیس / آن طرف تر عده ای آنش نشان / عده ای نیز اورژانس / مردمی هم هستند / چون مور و ملخ / دوربین ها همه زوم / خودکشی هم شده پولی ؟! / یه روانکاو آنجاست / حرف هایش تکراریست / من به او محل ندادم خود رفت / نفر بعدی کیست ؟ / چه کسی می خواهد / که مرا منع کند ؟ / آن رئیس دانشگاه ؟ / آن وزیر خودپول؟ / یا آن عشقک بی رحم / لحظه ای گوش کنید بر سخنم / من جوانی دانشجو / من جوانی عاشق / من جوانی بی پول / و خداحافظ ای مهتاب شب!
Hai
My mane is ezat ol god zargami. how are you ? fine thanks and you ? Tanx hame is good.
I am raeis of sound and 30maye jomhoolie eslamie IRIB! We have eide norooz and we don’t have enough water to use in it. The last time that I kharidam az you film was in 30 sal pish, so your films is pooside and jer jer now. Bikaz we show that’s shunsad bar.
I want film. Film haye khoob and yangoom! Pliz tell the yangoom come to iran and play film with me. No no pliz tell anjoolina jili bili come. okay ? do you can send some moft film for me ? the moft film is the film that you put them in Recycle bin.
Attention : your film should very ba adab and don’t have kiss and love and 6 ... because there are very zesht and the god put you in jahanam. Do you want atash and azabe elahi ? ok. So don’t use anjoolina jili whit barat pit again in film.
Albate I have a gheychi and chasb whit a water pomp in my left jib, so I can edit your film very nice! Like a mast.
We have only 4 dubler that play in evry film. They change your sound and your meaning very good! Like a doogh.
We can change your story better than ghablesh, we are very herfe ei it in!
Thanks a lot . say hello to anjoolina jili. Every body hello miresoone. Thanks. Ok. Thanks . hapy new year! Bye .
با توجه به نزدیک شدن به ایام الله آخر سال و رویارویی با سنت حسنه ترقه بازی به اطلاع دانشجویان عزیز می رساند، مراسم پر فیض و فضیلت چهارشنبه سوزی، در حیات دانشگاه، لای آن شب بو ها، پای آن کاج بلند، روز جمعه 24 اسفند ماه 1386 برگزار خواهد شد.
در این مراسم پر سوز از ترقه ساز اهل بیت ( کسی که در خانه ترقه می سازد )، تاجر دینامیت، نارنجک به کمر قدر، غلام حسین خالکوبیان آتش آبادی معروف به حسین نفهمیده، جهت خود سوزی دعوت به عمل آمده است.
از علاقه مندان به سوختن، آتش گرفتن، معافیت از خدمت، آشنایی با کمیته انضباطی، کور کردن چشم حسود وشرکت در مستندات صدا سیما دعوت می شود تا با شرکت پر شور و پر سوز خود محفل ما را با ترقه هایشان گرم و نورانی کنند.
لازم به ذکر است که شور این مراسم کاملا بدون شعور بوده و کاملا احمقانه است. بدیهی است که با شرکت در این محفل خواسته یا ناخواسته فیض کافی و وافی شامل حالتان می شود و قسمتی از بدن شما ناقص خواهد شد، اجرتان در بیمارستان امام رضا و زجرتان با خودتان!
خواهران :
ضلع جنوبی شمال غرب دانشگاه درون چمن ها-
شروع مراسم با رمزمخطرالباروتی
هدف : به آتش کشیدن حسابداری !
برادران : ضلع شمالی جنوب شرقی دانشگاه درون چمن ها
- شروع مراسم با رمز المترقتین!
هدف : منفجر کردن چاه دستشویی با شعار چهار شنبه سوزی باید بوسوزی !
توصیف بهار، بی شک یکی از مهمترین و کهن ترین دغدغه های ذهنی و عینی بشریت در دوران تحصیل بوده است، که این امر بر رشد و تعالی ادب و فرهنگ و تمدن بشری نیز اثرات انکار ناپذیری بر جا گذاشته است. اخیرا پژوهشگران موفق شده اند گوشه هایی از انشاهای بهارانه برخی از چهره های معروف ادبی معاصر را کشف کنند که نظر شما را به آن جلب می کنیم:
محمد علی جمالزاده:
البته واضح و مبرهن است و بر هیچیک از ابنای بشر پوشیده نیست که بهار یک فصل خوب و زیبا و قشنگ و لطیف و چشم نواز و معتدلی است و طبق ضرب المثل معروف: «سالی که نکوست از بهارش پیداست"، سالی که نکوست، لاجرم از همان بهارش پیدا بوده و این را آناتول فرانس که خدا غریق رحمتش کند در کتاب معروف خود اشاره کرده و می نویسد: «آه ای بهاری که می آیی! به سوی من بال و پر بگشا و سالی که نکوست، همان از تو پیداست.» و شاعر شیرین سخن وعلیه الرحمه شیراز نیز در همین حیص و بیص می فرماید که بامدادانش هم خیلی حالا تفاوت نکند لیل و نهار در همین فصل بهار ...
صادق هدایت:
در زندگی، بهارهایی است که مثل خوره سرمای زمستان را آهسته آهسته در ملائ عام می خورد و می تراشد. این زوال و مرگ تدریجی سرما و آمدن گرما را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این جابجایی باور نکردنی فصلها را جزو اتفاقات و پیشامدهای عادی و طبیعی بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، بر سبیل عقاید جاری به او بخندند. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورائ طبیعی و جوی، این انعکاس سایه آفتاب و آب شدن برفهای کوهها و جاری شدن رودخانه ها و گرم شدن هوا و خاموش شدن کرسی ها و کم شدن بالاپوش ها پی خواهند برد؟ من فقط به شرح یکی از این تغییر فصلها می پردازم که خودم آن را دیده ام و معلم محترم از من خواسته است ...
صادق چوبک:
زمستان توی جویها تفاله چای و انار آب لمبو و هندوانه درشت گندیده و پوست پرتقال و پوست نارنگی و پوست میوه های دیگر قاتی یخ بسته می شود ولی در بهار این زرت و زیبل ها حرکت می کنند و هوای برفی آمیخته با دمه بخار آخرین پرده غم انگیز زندگی را از زیر سبیل کلفت و سیاهش بالا می کشد. در پارکها، بوی کود و پهن اسب و قاطرهای مافنگی جابجا پای گلها و درختهای نزار و تنها و سرگردان و بدبخت و فلک زده با بوهای ناجور دیگری مخلوط می شود و نشان می دهد که بهار دارد می آید ...
احسان طبری:
اول بهار، هوا همچنان سرد است. البته، این اولین حمله سپاه بیدادگر زمستان به اردوگاه زحمتکشان بهاری نیست و آخرین آن هم نخواهد بود. چرا که البته واضح و مبرهن است که بر اثر رشد تدریجی نیروهای مولد و تقسیم کار و پیدایش مالکیت خصوصی، تاریخ و طبیعت و جامعه، همواره صحنه کارزار میان سرمایه داران و کارگران بوده و در اینجا نیز زمستان کاپیتالیست در مذبح انباشت سرمایه های مربوط به برف و باران، آرمان های مساوات طلبانه آب و هوایی بهار را به شیوه ای غیر انسانی قربانی کرده و نمی گذارد انسان طراز نوین پیروز شده و انشای ما به سرانجام برسد.
جلال آل احمد:
صبح است با نم نم بارانی. و مردم در خیابانها: چه مقلدهای بی دردسری برای فرنگی مآبی! و چه آسفالتی شبیه فلان گوشه ینگه دنیا ... و چه روشنفکرهای جغله ای! درست مثل واگن شابدوالعظیم که می آیند و می روند و خیانت می کنند: تضاد اصلی بنیادهای سنتی ایرانی با تحول و ترقی فرنگ و آمریکا. و نمونه اش همین خیابان و تمدن و بهار و درخت، که می بینم طاقت ندارم. خاک بر سر مملکتی که زمستان و بهارش اینجوری است، که خرگوشی از دم تیر صیادی و همانجور کج و کوله ...
ابراهیم گلستان:
دو روز بود که زمستان رفته بود، که بهار بود، که بعد از سال نو بود، که معلم گفته بود بنویسیم انشا. ما، در میان جفتک و قیقاج، می رویم که بنویسیم انشا را توی دفتر. می نویسیم وقتی که ته می کشد نوک مدادمان و می تراشیمش خرت و خرت و خرت ...و کلمات لای ورق می لغزد و برمی گردد میان راه توی کوچه و توپ رنگی که می دود در آسمان و شیشه خانه همسایه وبر پدر مردم آزار و دلنگ و دلنگ و صدای زنگ. مادر می گوید: «پاشو.» می گویم: «خوب.» می گوید: «خوب و زهر مار. در را باز کن.» کوچه، مانند رودی و قاصدکی بیرون و انشایی داخل ...
شهرنوش پارسی پور:
بهار داشت می آمد. مردم مشغول زد و خورد و کشتن یکدیگر بودند و مردها داشتند زنها را تکه پاره می کردند. مرد به زن می گفت: «اصلا معنی ندارد زن برود بیرون، خانه مال زن است، بیرون مال مرد.» زن فکرش را عریان کرد و مغزش را عریان کرد و با لحنی خیلی لخت و عریان به مرد گفت: «دلم می خواد، چیکار داری؟! «او، باید بدین وسیله از حقوق حقه خود دفاع می نمود و سکوت، دیگر بی معنی بودو تصمیم گرفته بود حرف بزند. اندک اندک خیابانها خلوت شد و مردم مشغول تاسف خوردن شدند که قبلا چه زندگی خوبی داشتند و الآن چقدر بدبختند. مردان به خانه ها رفتند و با کمربند به جان زنها افتادند و زنان بدون مردان که نمی دانستند چرا کتک می خورند، حیرت می کردند و با محبت لبخند می زدند و علتی برای عصبانیت نمی دیدند و بنابراین مرتب بچه می زاییدند و این بود انشای ما، راجع به فصل بهار ...
رضا براهنی:
می کوبند در توصیف بهاردَفدَ فدَدَفدَدَف من در شلدود دفقمندوظ سیاره های باغهای چلچله فیل آویزان که نه، انحنای ذوزنقه نیمرخ پرتقال(اوهو اوهو)از آن شلتوک بر بام شیر شتر هق هق دیوانه کالینگور در انشای ما که الهی دورت بگردم ... الهی دورت بگردم ... اوهو ای ی ی ...
میر جلال الدین کزازی:
بهار در درازنای تاریخ آمد و دیولاخ زمستان رَفت(اگرچه رُفت بایسته شمرده می شود ولی در اینجا، رَفت به صواب نزدیک تر است.) برگ بر فرازنای بسیارشاخان(همان گیاهی که مهریان کهن آن را درخت می نامیدند و اکنون نیز همان می نامند) رویید، چنان سترگ که بتوان بند بر آن ببست و تاب بازی کرد، با نازانی و تازانی، و این بود نبشتهَُ ما ...
مصطفی مستور:
بهار زیبای من! چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو دیگه دوسِت ندارم، اسمتو نمیخوام بیارم ..."اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی و با خودت بغل بغل گل و گیاه و اشک و آه و ناله و عرفان والای روحانی آوردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. گفتی دوست ات دارم و رفتی. ناگهان تاب از کف دادم و به دشت و دمن آمدم و پاکوبی کردم و سماع کردم و صفا کردم. دوستت دارم بهار. صدبار دوستت دارم. هزاربار دوستت دارم. صدوچهار هزار و پانصد و نود وشش بار دوستت دارم. . I LOVE YOU. آخ که هر چه بیشتر بگویم دوستت دارم، انگار که بیشتر دوستت دارم. کاش تو نبودی زمستان بود. کاش دل نداشتم. کاش دل ات بودم. کاش قلوه ات بودم. کاش ریه ات بودم. کاش جهاز هاضمه ات بودم، ای بهار!
| تو سيب زميني خودم هستي ! | |
|
روزنامه قدس - ۶/ ۱۰ / ۱۳۸۶ |
اصلا چي جور جا شدي اين تو؟ پير مرد در كوزه را باز كرد و گفت: اه .. اه .. چه بوي گندي گرفته اين كوزه، كه يه دفعه يه غول سياه بد تركيب با گوشواره هاي طلا فيشتي پريد بيرون، و شروع كرد به قهقهه زدن. پيرمرد گفت: واه واه واه نيگاش كن تو بوگندو، گردنبندات و گوشواره هاتم كه اصل نيست. از كجا خريدي سرت يك كلاه گشاد گذاشتن. حيف كه پولهامو دارم واسه جهاز دخترم جمع مي كنم وگرنه حتماً يك گوشواره اصل برات مي خريدم.
غول تا فهميد پيرمرد دختر دم بخت دارد و جهازش هم به زودي كامل خواهد شد، فرتي خودش رو شبيه براد پيت كرد و يك خط ايرانسل هم خريد و اس -ام -اس داد به دختر پيرمرد و گفت: سلام گلي خانوم، آي -لاو -يو -وي -ايكس و .. دختر كوزه گر هم تا اس -ام -اس رو خوند، گفت: اه اين پيام كوتاه عجب بوي گندي مي ده! من كه نمي خوام. غول سياه بد تركيب رفت يكي دو كيلو لوازم آرايشي به خودش زد و با يك شاخه كاكتوس اومد در خونه دختر كوزه گر، وقتي دختر در رو باز كرد صد دل نه هزار دل عاشقش شد.
خلاصه يك روز كه پيرمرد كوزه گر از ماجرا با خبر شد، رفت حسابي غول را به باد كتك گرفت و گفت: اگر دختر مي خواهي يك مدرك بيار. غول سياه بد تركيب هم چهره واقعي خودش را نشان داد و از عصبانيت رفت تمام كوزه هاي پيرمرد را شكست.
بعد از داخل هر كوزه يه غول پريد بيرون و مغازه پيرمرد شد پر از كوزه شكسته. پيرمرد هم دست عيالش را گرفت و گفت: من ديگر اينجا پيشرفت نمي كنم بايد به خارج برويم و آنجا كار كنيم. او همه كوزه شكسته ها را با كشتي به اينگليس و بقيشم به اونگليس فرستاد و در حراجي همه رو به عنوان شيء عتيقه و كوزه داريوش به قيمت گزافي به مردم خارج قالب كرد. بعد از مدتي پيرمرد ميلياردر شد و كوزه هايش را مي شكست، مردم هم مي گفتند: كوزه گر را نگاه كنيد از كوزه شكسته آب مي خورد. سالها گذشت و پيرمرد آخر عمرش بود كه ديد دخترش هنوز ازدواج نكرده است و او را در لباس عروسي نمي بيند.
آدرس غول سياه بد تركيب را از 118 گرفت و گفت؛ بيا و دست دخترم را بگير و برو. غول كه اين را شنيد ديگر از شدت خوشحالي از ادامه تحصيل باز ماند و آخر ترم رفوزه شد.
شب عروسي بود كه يك دفعه غيب شد و دوباره رفت تو كوزه! رفوزه رفوزه زودي برو تو كوزه ... خلاصه پيرمرد مرد و همه چيز با بدبختي بدي تموم شد و رفت و ازدواجي هم پا نگرفت. اصلاً آخرش ضد حال بود. يكي لطفاً آن قرصهاي من رابدهد. آقا! قربون دستت يه ليوان آبم بده.
نتيجه: ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه غولها چقدر موجودات بدبختي هستند، كه مي خواهند با انسانها ازدواج كنند.
قدس ۲۲/۹/۱۳۸۶
|
|
|
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي! نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد! نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين! نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش | |
معرفی کتاب
کتاب پله پله تا ملاقات با نیوتون یکی از آثار بسیار ارزشمند دکتر عبد السعید دانشجو، در سال هزار و سیصد و اینترنت به رشته تحریر در آمد. این کتاب داستان زندگی دانشجویی است که از تمام تعلقات دنیایی دست می کشد، و راه سیر و سلوک رسیدن به نیوتون را پیش می گیرد. این دانشجوی شیفته ترم اولی که جو بچه مثبتی و درس خواندن وی را تا ملاقات با نیوتون پیش می برد، در ابتدای ترم بیش از 50 قبضه جزوه فیزیک ( البته به نیت پیدا کردن رد پای نیوتون ) تهیه می کند، و در پایان ترم به درجه ای از عرفان در فیزیک می رسد که می تواند با استفاده از معادلات پیشرفته قیمت نجومی مسکن و با استفاده از فرمول های کوانتوم حق التالیف یک نویسنده را محاسبه کند.او فرمولی برای محاسبه تعداد سمت های الهام، مقدار پول شهرام، تعداد قرش های اکش، سن خانوم های کلاس، رقم نجومی سن ازدواج و اندازه پارچه بکار رفته در پاچه شلوار یک انسان با شخصیت که یک عدد گنگ است را نیز کشف می کند. وی خاصیت موجی و در عین حال ذره ای بودن مغز سردبیر یک نشریه دانشجویی و بقیه عوامل آن نشریه را اثبات می کند.
این دانشجو سه قانون مهم در فیزیک کلاسیک مشخص می کند :
1- تنها نیروی که سیب را از درخت به سمت پایین می کشد، انرژی هسته ای است.
2- اگر با سرعت نور از جلوی دوربین کنترل سرعت رد شوی، دوربین عکسی نمی گیرد و از کارت سوختت نیز چیزی کم نمی شود، فقط کفش هایت آتش می گیرد.
3- صدایی که هر لحظه درون دستشویی دانشگاه تولید می شود، فرکانسی معادل فرکانس پرتاب موشک زمین به فضا ( ترجیحا آپولو ) را دارد.
سرانجام وی به درجه ی فناء فی الفیزیا دست پیدا می کند، و چنان با نیوتون انس می گیرد که مدام واژه "انا النیوتون" را جلوی استاد خویش بر زبان جاری می سازد. استاد نیز نمره ی صفری دو گوش و دو چشمی برای وی در نظر می گیرد. وی بعد از کلی تنبیه و جریمه سر انجام با توطئه کمیته انضباطی به جرم حمل چند قبضه جزوه غیرمجاز و نگهداری آن ها در مخفی گاهش ( کتابخانه )، از دانشگاه به صورت خیلی کلاسیک اخراج می شود. می گویند روزی دستمال این فرد زیر درخت آلبالو گم می شود. وی نیز همانطور که مشفول یافتن دستمالش بود، بر اثر اصابت آلبالو بر سرش در جا ضربه مغزی می شود و در آن دنیا با نیوتون مشهور(!) می شود.
پيري، برفيترين هواي عمرم بود.
نابينا، چشم ِ ديدنِ مرگ را ندارد.
كلهپايم كردند، حالا افكارم بودار شده.
حوصلهي شير، هنگام ِ جوش سر ميرود.
تلفن، معني «اشغال» را خوب مي فهمد.
پشتِ كنكوري، خوابِ دانشگاهِ مجازي ميبيند.
كندوي قلبم، جايگاهِ چشمهاي عسلی ِ توست.
كيمياگر بودم، مس ِ فقرا را بهظرفِ پر از غذا تبديل ميكردم.
جوش ِ «شيرين»، باتری ِ قلبِ «فرهاد» را اكسيدزدايي ميكند.
پستهي ايام ِ خشكسالي، به روی ِ كسي لبخند نميزند.
لقمه ناني را كه قاضي كرده بودم، راه گلويم را گرفت.
سرنوشتِ آدم برفي به جوی ِ آب ختم مي شود.
«آبمرواريد»، آبرومندترين بيماری ِ چشم است.
مفت خور، عاشق ِ تغذيهي رايگان است.
خبر ِ «تكان دهنده»، نهال را خشك کرد.
در مورد انتخاب شد صحبتها
کنفرانسها، سخنوریها، چتها
امروز ولی نمانده حرفی دیگر
افسوس از این ردصلاحیتها
*****
وقتی که زمین هست هوا لازم نیست
از یمن حضور من، شما لازم نیست!
وقتی که چنین دولت خوبی داریم
این مجلس شورا به خدا لازم نیست
*****
از زحمتِ بیهوده بیا راحت شو
راحت به خدا از اینهمه زحمت شو
خواهی بشوی میان مردم محبوب
ای دوست برو رد صلاحیت شو
*****
ای دوست من نکن دگر صحبت یا
اصلا نده دیگر به خودت زحمت یا
هر کس که در این دیار جایی دارد
یک بار شده رد صلاحیت یا...!
*****
این بار محال است که دپرس بشویم
بیچارهی جمعی متخصص بشویم!
با طرح جدیدمان محال است که ما
یک بار دگر اسیر مجلس بشویم
از همه بيشتر موبايل كلافه اش كرده بود، زرت وزرت ويبره مي زد و بدنش را تكان مي داد، آن را از جيب درآورد و روي ميز گذاشت. لحظه اي بعد كه گوشي دوباره زنگ خورد ناگهان صدايي مثل صداي گاو فضاي اتاق انتظار را پر كرد بلافاصله گوشي را برداشت و دوباره در جيب گذاشت. آقايي كه روبرويش نشسته بود گفت: «ببخشيد قربان برا قلبتون ضرر داره! اصلا خاموشش كنيد.»
خانم ميان سالي كه كنار او نشسته بود و سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، گفت: «ماشاا... زنگ خورتون هم كه بالاست. حتما خانومتون نگران شده، فكر كرده با يكي ديگه رفتين كافي شاپ!»
خانم ديگري كه دورتر نشسته بود و دست بچه اش را محكم گرفته بود، گفت: «اين موبايل ها هم شده دردسر مردم، مرده شورشو ببرن كه داريم مي ميريم ولي باز زنگ مي زنه.»
پسرك جواني كه سرش را الكي مي جنباند، گفت: «آقا مدل گوشي تون بالاست، رمش چند گيگه؟ اين بلوتوث شماست روشنه؟ ياس وحشي؟ كه ناگهان خانمي كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند رو به پسرك كرد و گفت: «نه مال منه، نكنه شما هم آْل پاچينويي؟»
تصميم گرفت گوشي را خاموش كند اما قبل از خاموش كردن، پيام ها را يكي يكي گوش كرد: «سلام استاد، نيوشا هستم مي خواستم بگم اگه براي داستان بعدي تون نياز به تجربه عشقي دارين من حاضرم به جاي الگو... منظورم اينه كه... چيزه... با من باشيد تا داستانتون نوشته شه. مرسي عزيزم... الو سلام، من صابر هستم. من داستان يه جمله اي نو مي نويسم، شماره شما رو به زحمت پيدا كردم، چند تاشو براتون مي خونم. نظر بدين لطفا. داستان ها ايناست: علي از مدرسه به خانه برگشت، ساحل دريا اغلب صدف دارد، ماه از پشت ابر بيرون جست، خرما را از درخت مي چينند... الو سلام استاد، اوژن هستم، دوباره به داستان گير دادن مي گن براي اخذ مجوز بايد شخصيت سميرا از داستان حذف بشه. لطفا هر چه زودتر تماس بگيريد. اين يازدهمين مورد حذفه. با اين حساب از داستان چيزي نمي مونه كه... الو سلام بابايي رفتي دكتر؟ اكو كردي؟ الو بابايي... الو مرديكه خائن وطن فروش تُف به ذاتت بي غيرت... الو سلام، از نشريه بهار زندگي زنگ مي زنم. خواستم بپرسم از چه رنگي خوشتون مياد و متولد چه ماهي هستين... سلام عيلكم. لطفا فردا راس ساعت دوازده تشريف بياوريد، جهت پاره اي از توضيحات به همان نشاني قبلي موفق باشيد... دايي جان سلام، خوبي؟ ببين دايي من آزمايش رو نشون دكتر دادم. ايشون هم مي گه هر چه زودتر بايد عمل شي، قربونت برم دايي جونم. خوب مي شي، دايي جون بهم زنگ بزن...»
گوشي را خاموش كرد و به صندلي تكيه داد؛ توجه اش به حرفهاي زني كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، جلب شد. مجله زردي را در دست گرفته بود و به پسرك جوان نشان مي داد و مي گفت: «اينو ببين، اين هنر پيشه رو، تو اوج شهرته، يعني اين از خدا چي مي خواد، به هر دختري بگه بمير، براش مي ميره!»
زندگی دوگانه بانتی
مایلو مامور ویژه وقتی کاملا مطئن شد فردی که مقابل اوست بانتی هرابال است، نامه را به او داد و رسید گرفت. روی پاکت نامه نوشته شده بود: «از اداره یکم سازمان به هنرمند گرامی بانتی هرابال، لطفا شخصا مفتوح شود!»
هرابال با ترس و لرز نامه را باز کرد اما قبل از خواندن آن اتفاقات چهل و دو سال گذشته ی زندگی اش را مرور کرد بلکه بتواند دلیل صدور این نامه را بیابد، به هرحال بعد از چند دقیقه متن نامه را خواند، متن نامه چنین بود: «خدمت برادرعزیز بانتی هرابال، نظر به این که آخرین فیلم ساخته شده توسط شما فروشی بالاتر از حد مصوب آیین نامه داشته است، لازم است راس ساعت ده صبح روز یکشنبه مورخه یازدهم ژانویه به ساختمان اداره یکم سازمان طبقه نوزدهم اتاق هفتاد و سوم مراجعه کنید. بدیهی است عدم مراجعه شما به منزله ی اقدام علیه دولت تلقی شده بقیه قضایا از طریق مجاری نظامی پیگیری خواهد شد. لطفا نامه را بعد از مطالعه امحا فرمایید و اصل امحاییه را در روز ملاقات به همراه داشته باشید.»
بانتی هرابال که حسابی متعجب شده بود، سریع به چند تن از دوستانش که قبلا نامه هایی از اداره یکم سازمان دریافت کرده بودند تلفن زد و آنها را به شام دعوت کرد تا موضوع را با آنها در میان بگذارد. هنگام شام وقتی بانتی نامه را به دوستانش نشان داد، همگی تعجب کردند چرا که تا به حال کسی را برای موفقیت یک اثر هنری آن هم در مورد جنگ دوم بازخواست نکرده بودند. دوستان بانتی بعد از چند ساعت شور به آن نتیجه رسیدند که بهتر است بانتی راس ساعت موعد مقرر آنجا باشد و با صبر و تحمل به سوالات آنها طوری که دوست دارند، پاسخ بگوید تا قضیه حل و فصل شود. در میان دوستان بانتی دو نفر از این جلسه پرسش و پاسخ به سلامت بیرون آمده بودند و بقیه رد شده بودند. بانتی آن شب توانست از تجربیات آنها استفاده کند تا روز موعد از عهده سوالات بربیاید.
بانتی روز یازدهم ژانویه یک ساعت زودتر وارد ساختمان اداره یکم سازمان شد. راس ساعت وارد اتاق هفتاد و سوم شد. داخل اتاق یک جوان نشسته بود که یک کلاسور در دست داشت و عینک دودی زده بود. بانتی روی یک صندلی پلاستیکی مقابل بازپرس ویژه نشست و گفت: «بفرمایید؟»
بازپرس ویژه که از بدو ورود بانتی حرکتی نکرده بود، گفت: «ما می پرسیم شما می فرمایید، خُب؟»
بانتی جواب نداد و بازپرس تکرار کرد: «آقای هرابال ما از هنرمندها انتظار ویژه ای داریم. به همین دلیله که این مکالمه این جا برگزار شد وگرنه می توانست در طبقه زیر زمین برگزار شود، خُب؟»
بانتی به آرامی جواب داد: «بله»
بازپرس گفت: «وقت زیادی نداریم آقا. تعدادی سوال می پرسم، لطفا زود با بله و یا خیر جواب بدین. فقط بله یا خیر، خُب؟»
بانتی جواب داد: «خ... بله»
بازپرس ادامه داد: «شروع می کنم. آقای بانتی هرابال شما فکر می کنید، مردم متوجه ظرایف فیلم شما شده اند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر...»
-«شما فکر می کنید بازیگران فیلم شما به آنچه بازی کرده اند اعتقاد دارند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«به نظر شما مردم منتظر قسمت دوم فیلم شما هستند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«شما قصد ساخت فیلم دیگری با موضوع جنگ ندارید؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«آیا وجود برخی شخصیت ها در فیلم از اشتباه شما بوده است؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا اشتباه خود را می پذیرید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا نقد های برادران ما را خوانده اید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا قصد ندارید فیلم بعدی را با پیشنهاد سازمان کار کنید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله...»
بعد از حدود ده دقیقه پرسش و پاسخ که بانتی هرابال سعی می کرد بر خودش مسلط باشد، بازپرس در ادامه پرسید: «شما فکر می کنید چون در جنگ شرکت کرده اید هر چیزی درباره جنگ می توانید بگویید؟»
بانتی با شنیدن این پرسش کمی عصبی شد و جوابی نداد، بازپرس که متوجه شده بود، ادامه داد: «فکر کرده اید فقط شما جلوی آلمان ها ایستاده اید؟ آیا بهتر نبود برای کسب شهرت با اعتقادات مردم بازی نکنید؟»
بانتی با شنیدن این سوال چشمانش را از زمین به چشم های بازپرس دوخت، قیافه ی بازپرس نه به متفقین می خورد، نه به نیروهای ویژه و نه به نیروی های داوطلب و نه حتی به گارد اس اس و یا گشتاپو، قیافه اش بیشتر شبیه یک بازپرس کودن بود که ارزش کتک زدن هم نداشت! بانتی فکر کرد اگر این بازپرس در جنگ شرکت کرده بود از آن جاسوس های وطن فروشی می شد که باید با دست های خودش نارنجک را می انداخت توی حلقش تا آرام بگیرد! بازپرس که ازدیدن چشمهای نافذ بانتی وحشت زده شده بود، دیگر ادامه نداد.
بعد از یک هفته نامه ای از اداره یکم سازمان به دست بانتی هرابال رسید. نامه ای به نشانی سی گیرنده که رونوشت آن به آدرس منزل بانتی هم فرستاده شده بود. در این نامه نوشته بود: «با توجه به سوابق برادر بانتی و نظر به این که ایشان با حضور در اداره یکم حسن نیت خود را اثبات کرده اند، فعالیت ایشان در عرصه فیلم سازی به مدت یک سال دیگر از نظر این سازمان بلامانع می باشد. ضمنا نامبرده اعلام آمادگی کرده است که به طور افتخاری با سازمان همکاری و معاضدت نماید. مراتب جهت آگاهی و اعلام و اقدام هرگونه امر مقتضی به عرض می رسد.»
تقاطع سئول
نام فیلم: تقاطع سئول
کارگردان: خسرو بدنه محور
تهیه کننده: بدنه فیلم
نویسنده فیلمنامه: خ. بدنه محور و فرهاد راحت الحلقوم
موسیقی متن: سینتی سایزر
جلوه های ویژه: فراوان، با تشکر از شرکت از آب آلبالو سازی گلمزه
بازیگران: رامین رامینی، رعنا رعنایی، آناهیتا آناهیتایی، محمدرضا شریفی نیا، باباافضل کاشانی، و جمعی از افراد فامیل
خلاصه داستان:
رعنا دختری شاداب و سرزنده است که به همراه دوستش در یک کافی شاپ مشغول خوردن کاپوچینو است. در همین حال شاهرخ که او هم در ابتدا پسری شاداب و سرزنده است، وارد کافی شاپ می شود. چند روز بعد شاهرخ با رعنا ازدواج می کند. آنها سعی می کنند زندگی خوب و سرشار از عاطفه ای داشته باشند، برای همین سوار ماشین شان می شوند و یک دور دور ایران عزیز می گردند. اما دست تقدیر سرنوشت دیگری را برایشان رقم می زند. رعنا متوجه می شود که شاهرخ دارای مشکلات روحی و روانی است. او در یکی از روزهای پاییز شاهرخ را تعقیب می کند و می بیند که شاهرخ به سراغ یکی از دوستانش می رود و با پیچ گوشتی خرخره اش را سوراخ می کند. دوست شاهرخ به زمین می افتد و خون زیادی از خرخره اش خارج شده، روی زمین می ریزد. رعنا تصمیم می گیرد شاهرخ را درمان کند، برای همین تصمیم می گیرد با تئاتردرمانی بر روحیه او تأثیر بگذارد. رعنا به یکی از دوستانش تلفن می زند، تا در تئاتردرمانی به او نقشی بدهد. اما شاهرخ که از این موضوع مطلع می شود، نمی پذیرد و رعنا را درون قفس شیرها زندانی می کند. رعنا با شیرها مبارزه می کند و آنها را از پا در می آورد. در همین حال پدر رعنا به طور اتفاقی سر می رسد و از شاهرخ می خواهد که دختر او را آزاد کند. اما شاهرخ با گرز به او حمله می کند و ضربه مهلکی به کله او وارد می نماید. سپس با مته ناف او را سوراخ می کند. بعد با کاتر دماغ او را می برد و جلوی رعنا می اندازد و فرار می کند. رعنا با موبایل به پلیس اطلاع می دهد. یکی از کارآگاهان زبده پلیس که مردی موقر و متین و دارای صدایی خوب و وجدان کاری و ته ریش است، مسئول پیگیری قضایا می شود. اما شاهرخ با اتومبیلش به شمال می رود و در آنجا با ارّه برقی سر یک مرد را می برد. این کار او باعث می شود خون صورتی رنگی از گلوی مرد به هوا بپاشد. شاهرخ بعد از این کار به سراغ یکی از دوستانش می رود و وقتی با ممانعت او روبرو می شود، او را توی گونی می اندازد و داخل گونی را پر از عقرب سیاه کرده، گونی را از بالای کوه به عمق درّه پرتاب می کند. بعد به تهران برگشته و با استفاده از غفلت مأموران پلیس با قیچی باغبانی چشم مادر خود را درآورده و دستهایش را با تیغه گیوتین می برد. سپس برخی نواحی او را در روی شعله بزرگ اجاق گاز کباب می کند. در همین حال رعنا با عمه خود در حال گفتگوست که شاهرخ وارد خانه عمه می شود. عمه جیغ می زند اما شاهرخ اسپیکر کامپیوتر را توی حلق عمه فرو کرده، با استفاده از ته ملاقه تخم چشم چپش را از حدقه درآورده، با وردنه او را به قتل می رساند. شاهرخ و رعنا به خانه خودشان برمی گردند. در این لحظه رعنا از فرصت استفاده کرده، با فندک آشپزخانه گوش شاهرخ را می سوزاند. سپس با قمه پای او را از زیر زانو قطع می کند. خون خوشرنگی از پای شاهرخ فواره می زند. رعنا دست و پای شاهرخ را با کاموا می بندد و شروع به کندن موهای دماغ او با استفاده از موچین می کند. در همین لحظه پلیس سر می رسد و از پشت در به آنها اخطار می کند. رعنا و شاهرخ تصمیم می گیرند خودشان را بکشند. رعنا از توی کمد یک هفت تیر قدیمی پیدا می کند و به شاهرخ می گوید که اول او شروع کند. اما شاهرخ می گوید که توان این کار را ندارد. بنابراین رعنا اسلحه را از شاهرخ گرفته، لوله آنرا در دهن او فرو کرده شلیک می کند. مغز شاهرخ می ترکد و تکه های سفید رنگش روی دیوار می افتد. رعنا سپس در را باز می کند. مادر رعنا به همراه پلیس وارد خانه می شود و جیغ می زند.
داستان هفتم
ایلیچ مازوف مشغول خواندن روزنامه بود وتازه یک فنجان قهوه داغ برایش آورده بودند که ماموران وارد کافه شدند! سردسته ماموران سرکار استواری بود شبیه گروهبان گارسیا که به جای حرف زدن فریاد می کشید. سرکار استوار به محض ورود به کافه روی یکی از میزها پرید و بلند فریاد کشید: «دستها روی میز، کسی از جاش تکون نخوره تا ما بگیم.»
بعد از جیب بغل اورکتش یک کاغذ در آورد و بلند بلند شروع به خواندن کرد: «بدینوسیله مرحله ی پنجاه و هفتم از طرح امنیت به مرحله اجرا در می آید، در این مرحله کافه ها از لوث وجود عناصر معاند و مشکوک و اهل ادب پاک خواهد شد، حاضرین تو کافه لطفاً با ما همکاری کنید تا زودتر شمارو تحویل مراجع قانونی و قضایی بدیم بریم سر کار و زندگیمون.»
بعد از صدور فرمان حمله از جانب سرکار استوار ماموران مشغول بازجویی از افراد و پر کردن فرم مشخصات ظاهری و باطنی آنها شدند. دو نفر از ماموران به نام های سر گروهبان زاماراتا و سر گروهبان لارچینی به سراغ ایلیچ مازوف که بی توجه به اتفاقات مشغول قهوه خوردن بود، رفتند. گروهبان زاماراتا مسئول توضیح دادن مشخصات ظاهری افراد بود و سر گروهبان لارچینی مسئول نوشتن مشخصات در فرم ها و اعلام نتیجه ی نهایی و تعیین مشخصات باطنی افراد بود. گروهبان زاماراتا درست بالای سر ایلیچ مازوف ایستاده بود و اعلام مشخصات می کرد: «سن حدود 45 سال، کلاه بره به سردارد، روزنامه ی وطن امروز می خواند، سیگاری، ته ریش دارد، نیشش باز است، کتاب خارجی می خواند، هنگام بازجویی قهوه می خورد و ...»
گروهبان لارچینی که یادداشت می کرد، گفت: «قربان کلاه کپی به سردارد!»
گروهبان زاماراتا گفت: «خیر کلاه بره بر سر دارد!»
گروهبان لارچینی گفت: «کپی است قربان، مطمئنم!»
گروهبان زاماراتا گفت: «بره است، با من جر و بحث نکن.»
در همین حال سرکار استوار که متوجه بگو مگوی آن دو شده بود، فریاد زد: «سرگروهبان چه مرگت شده، نوشتن مشخصات ظاهری این همه سر و صدا نداره!»
گروهبان زاماراتا بلافاصله به سمت استوار دوید، احترام نظامی گذاشت و گفت: «من می گویم طرف کلاه پره به سر دارد، لارچینی می گوید کلاه اش کپی است.»
سرکاراستوار فریاد زد: «چرا از خود متهم نمی پرسید؟»
گروهبان زاماراتا جواب داد: «تمرد می کند قربان!»
سرکاراستوار به سرعت از میز پایین پرید و رفت جلوی ایلیچ مازوف روی صندلی نشست نگاه وحشتناکی به او انداخت و باقیمانده قهوه او را خورد و از لای روزنامه روی میز یک کتاب جیبی را بیرون کشید و فریاد زد: «پس تمرد می کنی ها؟ کلاه ملون سرت می گذاری تا رد گم کنی، ها؟ سر گروهبان اضافه کن آشنا به زبان فرانسه، این کتاب ممنوعه رو هم ضمیمه پرونده اش کنید.»
سرگروهبان زاماراتا کتاب را از دست استوار گرفت و احترام نظامی گذاشت و گفت: «جسارتاً قربان این کتاب به زبان روسیه!»
سرکاراستوار نگاه خشم آلودی به زاماراتا کرد و فریاد زد: «وقتی می گویم فرانسه بگو چشم، پس این کجان این ماشین ها، سرباز ... »
در اتاق فرماندهی ایلیچ مازوف سرپا و سرکار استوار به حالت خبردار ایستاده بودند و سرهنگ امریزی مشغول مطالعه پرونده بود. بعد از چند دقیقه سرهنگ از روی بی حوصلگی پرونده را بست و گفت: «مشخصات باطنی رو اعلام کن سرکار استوار.»
سرکاراستوار آب دهانش را قورت داد و انگار که دارد گردان را رژه می برد، فریاد زد: «بدینوسیله پاره ای از منویات درونی و مشخصات باطنی مجرم عرض می شود، حسود، دارای گرایشات لبیرال دموکراسی، روزنامه نویس، به فکر انتقام از دولت، در مهمانی ها مشروب می خورد، به مسیح شک دارد، زخم اثنی عشر، مشکوک به بواسیر، به فکر فرار، مجرد، مترجم، دروغ پرواز، احتمالا دارای افکار پلید و از حفظ داشتن مقادیر متنابهی شعر و نظریات فلسفی- سیاسی!»
سرهنگ نگاهی به ایلیچ مازوف کرد و گفت: «جناب آقای ... اسمش چی بود؟»
سرکار استوار فریاد زد: «از زمان دستگیری تا حالا لام تا کام مقر نیامده قربان.»
سرهنگ ادامه داد: «پس ببریدش بازجویی فنی در قسمت معاندین ... »
در همین لحظه تلفن قرمز روی میز سرهنگ زنگ زد و سرهنگ در حالی که احترام نظامی می گذاشت، گوشی را برداشت و گفت: «سلام قربان امر بفرمایید قربان!»
سرهنگ همینطور که به حالت خبردار ایستاده بود، قرمز شد، بعد سفید شد، بعد زرد شد، بعد دوباره قرمز شد، بعد سبز شد و در نهایت در حالی که قهوه ای شده بود گوشی را قطع کرد. ژنرال فاستونی فرمانده ی پلیس ضمن کسر درجه او از سرهنگی به سرجوخه گی اعلام کرده بود شخصی که گرفته اند یعنی ایلیچ مازوف سفیر کبیر کشور روسیه است.
دقایقی بعد ژنرال فاستونی به همراه نخست وزیر و وزیرخارجه برای عذر خواهی شخصاً وارد اتاق سرجوخه شدند!
به بهانهی برگزاری مراسم «چه مثل چمران» توسط بسیج دانشجویی دانشگاه تهران، با حضور فرزندان چه گوارا
رباعی«چه»!![]()
عنوانِ همایشی سیاسی «چه» شد
با شور فراوان سخن از هر «چ» شد
وقتی که دو فرزند چه از وی گفتند
در محضر شاهدان عینی «سه» شد!
*****
هرچند برای جنگ بیدل باشد
در راه عقیدهاش قویدل باشد
وقتی چهگوارا پی آبادی نیست
بهتر که همان رفیق فیدل باشد!
*****
آن بیخبرازما بشود اسطوره
از آن سر ِ دنیا بشود اسطوره
وقتی که بزرگانِ خودی سانسورند
باید چه گوارا بشود اسطوره...
*****
در شانِ رفیع ِ مردم ایران نیست
همسنگِ ستارگان شدن آسان نیست
افسوس که گفتهاند «چه چون چمران»
ما معتقدیم، هرچهای چمران نیست
*****
البته...
هرچند که گویند «چه بیدین بوده!
شایان عذاب و لعن و نفرین بوده»
«آزادی انسان» و «عدالتخواهی»
سرمایهی دین مگر به جز این بوده؟
*****
بینظمی و تهدید و ترور یعنی چه
هی تیر بزن تیر بخور! یعنی چه
اینقدر حمایت نکنیدش یاران
با ترکهی تر ترکِ موتور یعنی چه
*****
عاشق شدم و به قهرمان دل دادم
گفتم دگر از دیکتاتوری آزادم
حالا که به خود مینگرم میبینم
از چاله درآمدم به چــه افتادم!
*****
هرچند که عشق ِ دورهی بابات است
هرچند عدالتطلب و خوشذات است
این چهرهی آشفته و مو ژولیده
بدجور نیازمند اصلاحات است...!
بنده حقیر متفکر، محقق، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، منتقد، شاعر و خلاصه در عرصه ادبیات همه کاره هستم. اگر از اسم و شهرتم بپرسید، باید بگویم که فرهود.ع.ضمادکل هستم و اینکه چرا چنین نام مستعاری برای خودم انتخاب کرده ام بماند برای آینده ای نه چندان دور. در اینجا بنا داشتم در باب عالم ادبیات و آنچه در آن می گذرد بنویسم که البته آن را هم موکول کردم به کمی بعدتر از آینده ای نه چندان دور. خلاصه بهتر دیدم مراحل رشد و ترقی خودم را برایتان بنویسم. بنویسم که چطور شد به یکباره من، هم متفکر، هم محقق، هم پژوهشگر، هم نویسنده ، هم مترجم، هم منتقد، هم شاعر و هم در عرصه ادبیات همه کاره شدم.
داستان بر می گردد به دوران خردسالی من. آن سالهای دور که نه اینترنت بود و نه حتی لُپ لُپ. یک روزی از روزهای تابستان من و دوستانم مشغول شنا در جوی آب مقابل در منزلمان بودیم و گرمای تابستان را با خنکای آب از خود دور می کردیم. در این اثنا بود که یکی از دوستان پیشنهاد کرد با یکدیگر مسابقه بگذاریم که چه کسی بیشتر می تواند سرش را زیر آب نگه دارد؟ به شماره سه سرهامان را زیر آب فرو بردیم. ده، بیست، سی ثانیه که گذشت دیگر نفسم تمام شد. فرهود.ع.ضمادکل
در این لحظه اولین بارقه های شکوفایی فکری نمایان شد. میانه دو راه مانده بودم. بودن یا نبودن؟ مسئله آن بود که من داشتم خفه می شدم. اما باید یکی را انتخاب می کردم. مرگ با عزت یا زندگی با ذلت. باید کدام را انتخاب می کردم. باید تا انتهای راه می ماندم حتی اگر به قیمت جانم تمام می شد ولی در هر مجلسی که می نشستند از قهرمان بودنم و پیروزی ام یاد می شد. و شاید هم مرگ قهرمانانه من تا قرنها و شاید تا هزاره های بعد در هاله ای از ابهام باقی می ماند. یا باید سرم را زودتر از همه بیرون می آوردم و یک عمر سنگینی نگاه های تحقیر آمیزِ آمیخته به تنفرِ در و همسایه و همسالانم را تحمل می کردم. تصور کنید که حتی بقالی سر کوچه هم نخواهد به شما یخمک بدهد و شما را یهودای عصر حاضر خطاب کنند. و متهمتان کنند به خیانت به خدایان آبها پوزوییدون. واقعا باید چه می کردم؟ شما بودید چه می کردید؟
در همین اندیشه ها بودم ولی یادم نمی آید کدام را انتخاب کردم؟ فقط یادم هست با بوی تند پیاز به خود آمدم و از گرمای نفس مردی که شش هایم را مثل بادکنک باد می زد، هوشیار شدم. سبیلهای بلندش مانند سوزن وارد پوستم می شد. در اثنای آمیزش تمامی سلولهای تنفسی ام با مولکولهای پیاز، دوباره آن افکار به سراغم آمد. من دیگر قهرمان شده بودم. من دیگر محبوب دلهای همه بودم. از فردا پسران تصاویرم را بر روی سینه هاشان خالکوبی خواهند کرد و دختران عکس یک متر در دو متر مرا در اتاقهاشان نصب خواهند نمود. در این افکار غوطه ور بودم که سیلی محکمی خورد دم گوشم. چشمم کمی سیاهی می رفت. چند بار پلک زدم و بالاخره توانستم ضارب را ببینم. ضارب کسی نبود جز مادرم. مادر گفت:«خجالت نمی کشی تو این سن به فکره دخترایی؟» مادر همیشه خدا ذهنم را می خواند و این مرا کفری می کرد. مادر گفت:«غلط می کنی کفری می شی. نیم وجب بچه دُم در آورده واسه من.»
این اولین قدم در راستای نویسنده شدنم بود. البته به شرحی که پیشتر رفت، دیگر متفکر شده بودم. حال باید نویسنده می شدم. سیلی مادرم باعث شد تا با او به مدت زمان سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه قهر کنم. این قهر سر منشا تمام ترقیات آتیه من بود. امروزه نیز به وضوح می توان دید که قهر از مادر، بزرگترین عامل شکوفایی هنری و ادبی انسانهاست و عیاری است برای تشخیص هنرمند از غیر. علی الخصوص در عالم موسیقی و سینما.
در آن سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه من تصمیمم را گرفتم. من باید تفکراتم را به جهانیان عرضه می کردم و آنها را از ذهنیات ناب چون گوهر خود آگاه می ساختم. من باید می نوشتم. من باید می نوشتم که در چه دو راهی عجیبی گیر کرده بودم. و آن لحظه که تسلیم شدم همه چیز را یافتم. من به جرات می توانم بگویم که «کی یر کیگارد» هم این مفهوم را آنطور که من لمس کردم، نفهمیده است. من در جوی آب دم در خانه مان، جواب مسئله را یافتم. البته باید بگویم که من به اندازه ارشمیدس بی حیا نبودم و یک فقره مایو پایم بود. ولی من یافته بودم.
البته در آن سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه نتوانستم چیزی بنویسم ولی جرقه ها در همان سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه خورد و دودمانم را به باد داد.
مادر بعد از سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه به اتاقم آمد که مثلا از دلم در بیاورد. من سریع رفتم توی تخت خوابم. مادرم آمد و نشست کنارم و سرم را نوازش کرد و کلی قربان صدقه ام رفت. من در همان سن شش سالگی هم متوجه شدم که این لی لی به لالای بیهوده گذاشتن، استعداد مرا کور خواهد کرد ولی تحمل کردم. مادر ماجرا را از من جویا شد. کل آن را با تمام تفکراتم برایش گفتم. اما او مرا باور نکرد. او متفکر و نویسنده سالهای آتیه را نشناخت. او ندانسته با قهر سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه ای نویسنده شهیری را به اعصار آینده تحویل داده بود. وقتی کل ماجرا را مو به مو تعریف کردم، مانند فیلمهای آمریکایی پتویم را رویم کشید و پیشانی ام را بوسید. شب به خیری گفت و چراغ را خاموش کرد. در لحظه ای که از در خارج می شد، چیزی گفت که چهار ستون بدنم را لرزاند و آن لحظه را در تاریخ ثبت کرد. او گفت:«پسرم، خودتی»
هفتهای که گذشت، همهجا امن و امان بود و هرکس هم از از هرکس انتقاد کرد، از او تقدیر شد. بنابراین تا پیش از آن که نحسی ستون سیزدهم ما و شما را بگیرد، خبرها را بخوانید و بگریزید.
یکم: آزادی اندیشه، با مقاله هم میشه!
یعقوب یادعلی، نویسندهی رمان مشکوک «آداب بیقراری» که در آن گلاب به رویتان از عشق گفته میشود، به افتخار دریافت یک محکومیت فرهنگی نائل شد؛ از زندانش که بگذریم، قرار شده است که دستکم ۴ مقالهی آبرومند دربارهی شخصیتهای فرهنگی مملکت بنویسد. یکی از آگاهان بیتربیت که پدر خودش را درآورد تا شناخته نشود، از صدور چنین احکام خلاقانهای ابراز خوشحالی کرد و گفت که حاضر است ۵ سال زندان خود را با تالیف یک شاهنامهی مدرن تعویض کند. در همین راستا اگر دیدید از این به بعد روزنامهها پر شده از تجلیل از مفاخر فرهنگی و غیرهی ممکلت، شگفتزده نشوید؛ چون ما در ایران اصلا زندانی سیاسی نداریم.
دوم: افتخاری دیگر، حتی به زور!
با رسیدن جایزهی ادبی نوبل به یک کرمانشاهی امریکایی، یک افتخار دیگر به زور یک من سریش به ایران عزیز چسبانده شد. دوریس لسینگ که در میان خوشحالی هواداران خود بهسختی سخن میگفت، ناگهان پرسید: «این ایران ما کجای نقشه هست؟» که خوشبختانه شاهدان عینی هم بهافتخار ایران هورا کشیدند. معلوم نیست چرا این سوئدیها برای اهدای جایزهی نوبل ادبی به ایرانیها اینقدر خجالتی هستند، آن هم وقتی محمود دولتآبادی هست.
سوم: وه چلبی، بزن به چاک!
طرح فوری مبارزه با مولانای ترکیه در دستور کار نهادهای فرهنگی قرار میگیرد. یک منبع آگاه مژده داد که بهزودی بساط فردی مشکوک بهنام مولانا جلالالدین رومی بلخی قونیهای که قرنهاست خود را منتسب به ملت بزرگ ایران میکند، برای همیشه جمع خواهد شد. گفتنیست تا کنون بیش از ۳۲ مدعی مولوی بودن دستگیر و تحویل مقامات قضایی شدهاند، تا به دولت ترکیه تحویل شوند.
چهارم: فروتنی آل احمد
استاد رضا امیرخانی، استاد مسلم ادبیات و روشنفکری ایران گفتهاند: آل احمد تنها روشنفکر ایرانی و پدر معنوی داستاننویسان است. با انتشار این اظهار نظر برجسته، نسخههای مشکوک کتاب فروتنانهی «در خدمت و خیانت روشنفکران» که به آل احمد منتسب بود، جمعآوری شد.
پنجم: تولید میکنیم، اگرچه بیکاریم!
با پایان گرفتن سریالهای عبادی ـ شیطانی ـ عشقی ـ سیاسی ـ پیامدار ویژهی ماه مباک رمضان، ملت ایران سرگردان شد. تحلیلگران هشدار دادند که اگر برای ساعتهای طولانی شبهای ملت تدبیری اندیشیده نشود، ممکن است خودشان برای سرگرمیشان تدبیری بیندیشند که نشود جمعش کرد. در این زمینه همچنین بر ادامهی سیاستهای کلان تنظیم خانواده نیز تاکید شده است.
ششم: چرا موسیقی را بایگانی نمیکنند؟
استاد شجریان بهزودی در اصفهان کنسرت برگزار میکنند. در همین راستا تمامی ایستگاههای آتشنشانی استان اصفهان و نیروهای ضربتی بهحال آمادهباش کامل درآمدهاند تا هرگونه ترکیدگی سایت دلآواز را در کافینتهای سراسر کشور مهار کنند. یکی از بزرگان اهل تمیز هم بار دیگر اعلام کرده که تا اطلاع ثانوی موسیقی سنتی ایران بیضرر تشخیص داده شده و بلامانع است؛ فقط قبلا ریتمش را با ما هماهنگ کنند.
هفتم: پاریس هیلتون در راه ایران
و آخرین خبر درخشان این که در راستای تمرکز ملت بر موسیقی فاخر، کنسرت بزرگی با حضور حامد بهداد و محمدرضا گلزار در حوزهی هنری برگزار میشود. به امید آن که در راستای شکوفایی استعدادهای گردشگری و زیباییشناختی، بهزودی شاهد برگزاری کنسرتهای عرفانی یانگوم و جکیچان در ایران باشیم.

با توجه به درخواست های مکرر بسیاری از
دوستان اراذل اوباش و معتاد، مبنی بر چگونگی دریافت وام ترک اعتیاد، بر آن شدیم. تا با یکی از مسئولین در این زمینه گفتگویی داشته باشیم.
خدمت سرکار خانوم قناریان، کارشناس مبارزه با اعتیاد عرض سلام و خسته نباشید دارم. خواهش می کنم خودتونو برای خوانندگان بیکار و الاف ما معرفی کنید و بگید چند سالتونه !
- قناریان : سلام. خب منم سلام عرض می کنم خدمتتون و همینجا بگم که خیلی لوسی، شما که منو تو خط بالایی معرفی کردید. من دیگه کیو معرفی کنم ؟ در ضمن سن من به تو و این خوانندگان [ـــــــــ] هیچ ربطی نداره.
- بله. خواهش می کنم احترام خودتونو نگه دارید. من شما رو به آرامش دعوت می کنم. اگر اجازه بدید، از حضورتون استفاده کافی رو ببریم.
- قناریان : اولا تو غلط می کنی منو به آرامش دعوت می کنی. دوما چی می خوای استفاده کنی؟ تریاک، کراک، خوراک... کریستال، شیشه، آهن، چدن، نون خشکی، نمکی ...
- ببخشید خانوم منظورم از استفاده کردن این بود که سوالاتی در مورد شرایط یک معتاد برای تعلق گرفتن وام ترک اعتیاد، از شما بپرسیم.
- قناریان : خب. همین ؟ این همه راه اومدی اینجا فقط همینو بپرسی ؟
- نه خب! می خواستم خواهش کنم. تشریف بیارید به دوستان اراذل سواد یاد بدید.
- قناریان : فقط همین ؟ به خاطر اراذل بیام ؟ باشه من فردا میام...
- اگر امکان داره، از این به بعد هر روز بیاین ...
- قناریان : چرا هر روز بیام ؟ به خاطر اراذل اوباش ؟
- نه. به خاطر خودم.
- قناریان : ها ها ها... تو که منو کشتی با این سکوتت. خب چی مصرف می کنی عزیزم ؟
- صابون مصرف می کنم (از همکاران عزیز خواهش می کنم اسم منو شطرنجی کنید. )
- قناریان :واه . خدا مرگت بده . صابون چرا ؟ مریض می شی ! بیا کراک سرویس پک 3 استفاده کن.
- نه خانوم قناریان والا من یه مدت قیر مصرف می کردم. تصمیم گرفتم ترک کنم، خودمو به یک موسسه ترک اعتیاد معرفی کردم.اونجا به من شربت بنزین دادند تا قیر ها از درون معدم پاک بشه. اونجا بود که معتاد بنزین شدیم، چشمتون روز بد نبینه، بنزین که سهمیه بندی شد، به ما کارت سوخت ندادن. الانم دارم شکلات صابون مصرف می کنم. می خواستم از وام ترک اعتیاد بهره مند بشم.
- قناریان : پس که اینطور. این وام ترک اعتیاد وجود خارجی نداره. شایعه است. مثل سیمرغ....
- بله. ببخشید سرنگ دارید ؟ می خوام یکم شامپو تزریق کنم ...
- قناریان : پس تزریق هم می کنی... مرتیکه ی احمق بی شعور تو خجالت نمی کشی ؟ گرفتی ما رو ؟ بدبخت بیچاره فکر کردی من مسخره تو ام. هر اراجیفی که خواستی بگی و من باور کنم. برو خدا وامتو یه جای دیگه حواله کنه. برو آقا جان...
هر هر هر... نه خداییش داشتین چه جوری سر کار گذاشتمش . طرف روانش خشخاشی بود. 2 ساعت بهش نرسیده اینقدر داغونه ... دوستان اراذل ملتفت شدن ؟

نوشته شده توسط جکسون
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
هوشنگ ابتهاج
برسان باده، که غم روی نمود، ای ساقی!
خانه خالی ست ز بدخواه و حسود، ای ساقی!
اینقدر لفت نده، می رسد الان زن من
برسان باده، معطل نشو، زود، ای ساقی!
برسان باده مرغوب ولی این دفعه
آن که آندفعه رساندی تو چه بود؟ ای ساقی!
باده که هست، چه حاجت به مقولات دگر؟
اینقدر راه نینداز تو دود، ای ساقی؟
لااقل روشن اگر می کنی آن منقل را
قبل از این کار بزن دکمه هود، ای ساقی!
باده را راست بگو چند خودت می خری اش؟
چقدر می کنی این بین تو سود؟ ای ساقی!
می ستانی ز من اما دو برابر، نامرد!
چشم تنگ دودره باز جهود! ای ساقی!
دردم این است: فروشنده اقلام چنین
غیر تو نیست در این دور و حدود، ای ساقی!
دیدی آن یار که بستیم صد امید درو
تیکه انداخت به ما وقت ورود؟ ای ساقی!
ضدحالی زد و لو داد مرا فردایش
و فلان جای مرا کرد کبود، ای ساقی!
دیدی آن لحظه که طیاره سرش را کج کرد
چرخ ها باز نشد وقت فرود؟ ای ساقی!
تشنه خون زمین است فلک (یا بر عکس)
می کند ما را تبدیل به کود، ای ساقی!
در فرو بند و مزن داد، عزیزان هستند
پشت این پنجره مشغول شنود، ای ساقی!
(امید مهدی نژاد)
خبرهای فرهنگی و هنری هفتهای را با هم مرور میکنیم که بهدلایل مختلف خالی از رویدادهای مجاز بود و به همین دلیل صدا و سیما یکهتاز فرهنگ مملکت شد. با توجه به اوضاع مبهم فرهنگ و مملکت و آیندهی عاطفی اینجانب، بهزودی نام این ستون به «هفتآسمان مشکوک فرهنگ و هنر» تغییر میکند.
یکم: مدعیان کارگردانی
یک فیلم مجهولالهویه با نام «توبهی نصوح» از شبکهی دوم سیما پخش شد. در این فیلم که فقط بخشهای درخشانی از بازی استاد فرجالله سلحشور در آن قابل شناسایی بود، یک کارگردان گمنام فعالیتهای مبهمی در پوشش کارگردانی داشته است که بههمت تدوینگران گمنام سیما پاکسازی شد. یک منبع آگاه هم خبر داد که فردی بهنام م.م.باف مدعی کارگردانی «توبهی نصوح» بوده، که خوشبختانه با هماهنگی جمع شده است.
دوم: بهروز شدن شیطان
سریالهای عبادی ـ شیطانستیزی ـ سیاسی ویژهی ماه مبارک رمضان، همچنان مردم شریف روزهدار را در ساعات خواب زمستانی پس از افطار سرکار میگذارند. رقابت اصلی میان معرکهگیری یک پیرمرد دلباخته و شامورتیبازی یک فقره ابلیس زیباروست و در یکهفتهی باقیمانده هرکدامشان زودتر مسلمان و عاقبتبخیر بشوند، سریال بعدی مال کارگردان آنهاست. آگاهان میگویند اگر همین روند شیطانسازی و عاشقپژوهی در سریالهای مناسبتی ادامه پیدا کند، انشاءالله میتوانیم بهزودی شاهد حضور دراکولا و نیکول کیدمن در آنها باشیم.
سوم: چرا بودجهی «تحول شخصیت» را تصویب نمیکنند؟
خبرها را از هفتآسمان رسانهی ملی ادامه میدهیم؛ یک نویسنده در نامهای به ریاست صدا و سیما تهدید کرده است که اگر رسانهی ملی فیلم «اخراجیها» را پخش کند، خودش را جلوی مسجد بلال سازمان آتش خواهد زد. تجربههای قبلی ثابت میکند که احتمالا این برادر دلسوخته هم دچار تحول شخصیت میشود و برای رسانهی ملی سریال جنگی خواهد ساخت.
چهارم: فرانسویهای داغتر از آش
در اقدامی مشکوک از سوی عوامل فرانسوی، شهرام ناظری مفتخر به دریافت نشان شوالیهی فرهنگ و هنر فرانسه شد. آگاهان عرصهی فرهنگ دریافت چنین جوایزی را به مصلحت هنرمندان نمیدانند؛ چون ممکن است با مد شدن ناظریبازی، استقبال مردمی از آثار وی چنان زیاد شود، که دستگاه فرهنگی کشور برای تنظیم بازار مدتی آثار کهنه و تازهی وی را در انبار نگه دارد. بههرحال موسیقی فاخر با سارکوزی جور درنمیآید.
پنجم: نان در مولاناست!
اسماعیل امینی، طنزپرداز و پژوهشگر، در مقالهای اشاره کرده است که در ایران مولانا فقط یک مد است و دعوا بر سر ملیت اوست، نه فهم آثار و اندیشههایش. اینجانب، که مانند اکثریت بخش فرهیختهی ملت ایران خودم سه نوع مثنوی معنوی نفیس را در کتابخانهی شخصی نگهداری میکنم و در چهارده شب بزرگداشت مولانا شخصا شرکت نمودهام، خواستار برخورد با این پژوهشگر بهاتهام توهین به اندیشههای والای مولانا و خودم میباشم.
ششم: مجموعا به ششماه بیپولی محکوم شد...
مرکز موسیقی بتهوون، که بیش از پنجاه سال بر اساس یک سوءتفاهم آهنگهای مشکوک میفروخت، خوشبختانه بهدلیل برخی مسائل مالی تعطیل شد. آگاهان نسبت به نوع تازهای از تعطیلیها، که قطعا بهخاطر مسائل مالی اتفاق میافتد، هشدار دادهاند. گفتنیست روزنامهی کارگزاران هم چندی پیش به همین دلیل جمعآوری شد.
هفتم: عمران دلش گرفته...
درگذشت عمران صلاحی، شاعر و طنزپرداز، پس از گذشت یکسال بالاخره تایید شد. با توجه به آن که شاعران و نویسندگان آبرومند در مراسم بزرگداشت پارسال وی، تلاش کردند که اتهام طنزنویسی او را کلا تکذیب کنند و امسال هم هیچ نهاد رسمی و غیررسمی یادش نبود که یک مراسم کوچک برای او بگیرد، میتوان نتیجه گرفت که احتمالا صلاحی فوت کرده است. تحلیلگران میگویند در سالهای اخیر، تجلیل از زندهها برای برخی از دستگاههای فرهنگی بازده بیشتری دارد.
مدیرکل امور فرهنگی وزارت علوم از طرح ساخت سینماهای دانشجویی در دانشگاههای کشور خبر داد و گفت : در فاز اول ساخت سینماهای دانشجویی، طرح ساخت سینماهای ساحلی به دانشگاههای ساحلی کشور ابلاغ شده است.
- به به به ! چشمم روشن، گوشم تیز، دهنم وا، چه خبرا. سینمای ساحلی و دانشجویی و فاز اول و ... خدا به خیر کنه. آخه نه اینکه دانشجویان و فرهیختگان دانشگاه های کشور ما خیلی درس می خوانند. و بس که تحقیق و پژوهش می کنند خسته می شوند، عرق می ریزند، علم های نو پدید می آورند، خب حق هم دارند که حداقل 23 ساعتی از روز وقت خود را درون یک مکان فرهنگی مثل سینما بگذرانند.
از طرفی دانشجویانی که نیاز به یک جزوه مرتب زیبا و خوش خط دارند و رویشان نمی شود در ملا عام اقدام به جزوه گیری کنند. این مکان با توجه به اینکه فضایی تاریکی را دارا می باشد، بستری مناسب علمی و فرهنگی جهت رد و بدل و قاچاق جزوه خواهد بود.
من فکر می کنم اگر از سینمای هالیوود یک سیم بکشند و مستقیم به سینما های دانشگاه های ما وصل کنند. خودش یک کار مثبت فرهنگی دیگر است. چرا که می توانیم با فرهنگ های کشور های دیگر نیز آشنا شویم. و همچنین از نزدیک هم ولایتی هایمان را ببینیم. در ضمن اگر بخواهیم این سیم را زمینی بکشیم خیلی طول می کشد. بهتر است با هواپیما کشیده شود.
از دیگر اقداماتی که قرار است در این سینما ها صورت بگیرد، پخش فیلم است. بدین منظور قرار شد تا بزرگترین کارگردانان ایران و جهان فیلم هایی در این زمینه که به درد قشر آگاه جامعه بخورد را بسازند. فیلم هایی مانند : من ترانه جزوه دارم- کلاهی برای جاسبی– مشروطی ها – به خاطر یک جیب نمره – می خواهم دانشجو بمانم – خیلی خواب خیلی کتاب – دیشب بردنم حراست آیدا – سال های بهمن و بنفشه – دانشجویی با دمپایی پلاستیکی – به دنبال استاد نمو– و میم مثل مجتبی نخعی راد !
ولی خداییش سینمای ساحلی رو دیگه نداشتیم. آخه آدم خجالت می کشه. یعنی آدم باید خیس خیس با مای--و---- آسانسور ------ اوه نکن بابا ! دارم حرف می زنم.یعنی دارم مطلب می نویسم. این سانسور بازیا چیه ؟ فیلم سینمایی که نیست...
حالا شما زیاد دلتان را خوش نکنید. فکرتان را مشغول نکنید. تا این طرح به سر انحام برسد باید دست نوه تان را بگیرید و از این سمت خیابان با کمک او به سمت دیگر بروید. تا این طرح به سرانجام برسد دیگر نسل بعضی از پژو ها به علت خودکشی بیش از حد منقرض شده است. دیگر پیکان 57 به خاطره ها می پیوندد. دیگر توپولوف ها با ماموت ها همنشین می شوند. دیگر نان صلواتی هم سهمیه بندی می شود.و حتی قطار شهری مشهد هم راه می افتد.
(جکسون)
هفتهای که گذشت، هفتهی مبارکی بود و دلایل این مبارکی هم به ما مربوط نیست؛ چند خبر مجاز فرهنگی و هنری را با هم مرور میکنیم و به دستاوردهای سخنرانیهای رئیسجمهور محترم در نیویورک نیز افتخار میکنیم. لطفا کسی روی دم ما پا نگذارد.
یکم: پیدا و ناپیداستی!
روزنامهی کارگزاران، که همواره ادعا میکرد به یک حزب بزرگ وابسته است، بهعلت بیپولی و گرسنگی کارکنانش جمع شد. خوشبختانه با این تعطیلی یکی دیگر از مراکز تولید و توزیع روزنامهنگارها در سطح کشور تخته شد و کارشناسان تاکید کردند که نفوذ ارثهای پدری و بیپولی مفرطی که در همهی لایههای حزب مزبور ادعا میشود، حقیقت دارد. یکی از بزرگان اهل تمیز هم هرگونه ارتباط خود را با این روزنامه تکذیب کرد و احتمالا برای گذران یک فرصت مطالعاتی، ناپدید شد.
دوم: تغییر کاربری شیطان
اعتراضها به مجموعهی تلویزیونی «اغما»، که در شبهای ملکوتی ماه مبارک رمضان ملت را از شبکهی یکم سیما سر کار میگذارد، همچنان ادامه دارد. برخی مقامات نسبت به ترویج خرافهپرستی در میان مردم هشدار دادهاند؛ پزشکان و پرستاران هم مثل همیشه به تخریب چهرهی خود اعتراض کردهاند؛ شنیدهها هم حاکیست که عدهای از اهالی مؤمن و خداجو اعتراض رسمی خود را نسبت به شیطان این مجموعه، که به چشم برادری بسیار وجیه و صاحبجمال هم هست، از مبادی رسمی و غیررسمی اعلام کرده و ابلیس را محکوم کردهاند. این وسط میماند صدا و سیما که کارش درست است.
سوم: کالای ایرانی مصرف کن!
انتشار افسانههای «توپوزقلی میرزا» که گویا مجموعهی قصههای عامیانهی یک روستاست و یک مرحوم اجنبی روزگاری جمعشان کرده، باعث زد و خورد خبری دو تن از پژوهشگران ادبیات ایرانی عامه شده است. آگاهان پیشنهاد میدهند برادران محقق، سراغ بخش دیگری از ایران بروند و اینبار با صلح و صفا افسانهها را گردآوری کنند. جایگزینی یک پژوهشگر ایرانی هم، که حداقل تا انتشار اثر تازه بهعنوان شاهد زنده بماند، برای رواج فرهنگ مصرف ایرانی مفید است.
چهارم: سنتور زدایی
پس از انتشار غرورآفرین آلبوم مشکوک محسن نامجو، حوزهی هنری ممکن است آلبوم محسن چاوشی را هم در بازار بریزد. چاوشی همان خوانندهی فیلم سنتوری است که مدتهاست در ادارهی ممیزی ارشاد در حال اکران است. یک کارگردان فیلمهای هنری که خود بارها در ستونهای اخبار ویژه اکران عمومی شده است، به خبرنگار ما اطمینان داد که بهتر است دستگاههای فرهنگی کار خودشان را بکنند؛ نهایتش این است که همهچیز تکذیب میشود.
پنجم: و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور...
وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی، در گفتگویی شفاف با یک روزنامهی اسپانیایی، اعلام کرده است که مطبوعات ایرانی آنقدر آزاد و بدون محدودیت هستند که توقیف و تعطیلیشان در دولت نهم بسیار نادر شده است. یک مقام سابق اما آگاه هم از ایشان پرسیده است: کدام مطبوعات؟ سایت حرفک هم هرگز وارد دعواهای خانوادگی نمیشود.
ششم: خصوصیسازی
یک نویسنده افشا کرده است که هیات مدیرهی انتشارات علمی و فرهنگی، کتاب او را که از ارشاد مجوز گرفته است، بازخوانی کردهاند و رای به حذف هجده مورد اصلاحی دادهاند؛ نگارندهی این ستون هم معتقد است که با اجرای طرح موسوم به «خصوصیسازی اعطای مجوز نشر کتاب»، ناشران میتوانند بار ادارهی ممیزی کتاب را خود بر دوش بگیرند. فعالان بازار هم موضع خاصی نگرفتهاند.
هفتم: احتمال کاندیداتوری یانگوم
یک مقام ارشد سازمان میراث فرهنگی و گردشگری هم در عین ناباوری، خبر حضور یانگوم و آمیتا باچان را در ایران اعلام کرد. خبرنگاران که منتظر شنیدن خبرهایی دربارهی حراج مجسمهی سرباز هخامنشی و عبور راهآهن از نقش رستم بودند، از خوشحالی دیگر سؤالی نپرسیدند و مشکلات گردشگری ایران هم به خوبی و خوشی حل شد. خبرهایی هم از رایزنی چند حزب مردمی با یانگوم، برای کاندیداتوری در انتخابات شنیده شده است.
من جوانی دانش دوست / روز ها بر سر استاد و کلاس /سالیان در پی مدرک هستم/پس کجاست آن تکه کاغذ / که در آن قاب کنم ؟ / بگذارم لب کوزه و از آن آب خورم ؟...
من جوانی قلب دوست / عشقکی دارم / بهتر از گوجه فرنگی / بهتر از نفت / بهتر از حق مسلم / بهتر از من / شب و روزم شده یادش / آن ترانه ی نگاهش / انعکاسی که در این قلبم کرد / چه کسی می فهمد / من چه حسی دارم / من نمی گویم / پول خوش بختیست/ علم سر کاریست /و خدا بينا نيست / ولی اینطور که من می فهمم / هیچ وقت نتوانم بخرم / آشیانه ای به اندازه کفتر / و نتوانم بکنم کاری / بیشتر از خوردن شبدر / چند وقتی در فکرم / که برم وام بگیرم / و بیارم عشقکم خانه بخت / ولی این وام که پف مثقالیست ...
چند ماهی می گذرد / سر استاد و کلاس / همه اش ترس و هراس / عشقکم را می برند خانه بخت /چه خیالاتی که در این ذهنم بود / خانه ای خواهم ساخت / می روم آن ور آب / دور خواهم شد از این کشور چیز / و همه خواب و خیال بود که رفت / چاره ای باید جست / خودکشی آزدایست / و جهنم بهتر از / حس حقارت بین خلق ! / و جهنم زیباست / شاید آن آتش سوزناک / بکند قلبم گرم ...
آسمان تاریک است / و همه اهل زمین در خوابند / آخرین قدوم عمرم / روی این بام بلند / می روم به سوی مرگ / اینجا آخر خط است / هر چه می خواهد دل تنگم بگم ؟ / من جوانی دانشجو / قصد دارم بروم آن دنیا / 13 طبقه سقوط آزاد کنم / چه كسي مي گويد / 13 شوم است و 7 زيباست؟ / مگه این نمره ي صفر چه كم از نمره هجده دارد؟ / سیزده آخر دنیا / سیزده عدد آزادیست ...
نیم نگاهم به زمین / آن همه دانه پلیس / آن طرف تر عده ای آنش نشان / عده ای نیز اورژانس / مردمی هم هستند / چون مور و ملخ / دوربین ها همه زوم / خودکشی هم شده پولی ؟! / یه روانکاو آنجاست / حرف هایش تکراریست / من به او محل ندادم خود رفت / نفر بعدی کیست ؟ / چه کسی می خواهد / که مرا منع کند ؟ / آن رئیس دانشگاه ؟ / آن وزیر خودپول؟ / یا آن عشقک بی رحم / لحظه ای گوش کنید بر سخنم / من جوانی دانشجو / من جوانی عاشق / من جوانی بی پول / و خداحافظ ای مهتاب شب!
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی




