خسته ای از من و غزل هایم باز هم با وجود سیگارت
گرچه زل می زنی به من اما رفته ای توی مود سیگارت
خوش به حالش اگر که می سوزد لای انگشتهات و لب هات است
خنده دار است ... نیست ؟ می بینی؟ شده ام من حسود سیگارت
چله ای فرصت نوشتن هست چله ای زندگی و بعد از آن
می روی فارغ از من و شعرم امتیازی به سود سیگارت
می روی تا چهارراه زمین به تبار خودت بپیوندی
غافل از آنکه باز می گیرد نفس ام در نبود سیگارت
دلبری در تخصص من نیست من فقط باختم دلم را زود
و تو تنها نگاه می کردی لای اشباح دود سیگارت
(نیلوفر جان)
به طعنه گفت به من: روزگار جانكاه است
به من! كه هر نفسم آه در پی آه است
در آسمان خبری از ستاره ی من نیست
كه هر چه بخت بلند است، عمر كوتاه است
به جای سرزنش من به او نگاه كنید
دلیل سر به هوا بودن زمین ماه است
شب مشاهده ی چشم آن كمان ابروست!
كمین كنید كه امشب سر بزنگاه است
شرار شوق و تب شرم و بوسه ی دیدار
شب خجالت من از لب تو در راه است....
فاضل نظری
شاعری های تند ِ یک دختر
محو این زندگیّ ِِ تحمیلی
اعتراضی به طرز رفتارش
زیر ِ دردی که می کِشد سیلی
توی ِکوری ِ تیز ِ این مَردم
حرف هائی که پشت ِ "من" گفتی
کینه هایی که , "من" نمی بیند
فحش هائی که ...
(( واقعا گفتی)) ؟!
برگه هائی که متهم می شد
زیر ِ دستی که بی هویّت بود
منطقی با هجوم ِ مشکوکی
حرف ِ کی , نقض ِ دختری / یّت بود
پشتِ خط...بوق می خورد... "می نا"؟!
این توئی درکثافتش مخلوط؟!
مثل ِ شکلی زننده یا غربی
غرق ِ در فکر های نا مربوط ؟!
یا "مرا" ساده مثل ِ مریم یا ...
این "مرا" پست مثل ِ کرکس کن
زیر ِ گوشش نگو ولی ... لطفاً
زنگ هائی که میزنی , بس کن
می کِشد "من" دو شاخه را شاید
کم شود این عبور ِ بی ارفاق
"من" تو را دیگری نمی داند
ب ع د ِ آن حرف های با اغراق
مینا لطفی
بین انگیزه های من شاید
یک نفر می زند خودش را دار
من ولی خسته می شوم هر شب
ار نشستن کنار آن مردار
بین شکی حسود در گیر است
رد پائی عجیب و نا مفهوم
گَرد مردی مخِّل افکارم …
… ترس شئی به بودنش محکوم
می گذارم نگفته هایم را
پای مردی که بی خبر آمد
پای مردی به شعر من لنگید
عمق حرفش به قلب من … شاید
من که تکرار می شوم او هم
خود کشی می کند به تصویرم
مثل یک سایه می کُِشد من را 6
تا خودم را دوباره می گیرم
اتفاقی که تازه می افتد
بعد عمری ( ! ) میان اشعارم
این حوالی هنوز هم انگار
من وجودی به اسم او دارم ...
(مینا لطفی)
سیدرسول پیره آنطور که ما پرس و جو کردیم، متولد 1368 اصفهان است و:
نفر دوم جشنواره خوارزمی در بخش ادبیات
برگزیده نهایی دو دوره گذشته جشنواره شب های شعر شهریور
مقاوم اول جشنواره متفکرین و نویسندگان سال 84
عضو بنیاد نخبگان ایران
مشغول تحصیل در رشته ی کارشناسی ارشد پیوسته رشته فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق
و کارشناسی رشته ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی
و ...
با هم شعری می خوانیم از این شاعر جوان و خوش آتیه:
تفاوت میان دو بوسه است
بر لب زخمی سرباز
در میدان جنگ
یا بر پیاله ای درسواحل دور...
شکست خورده ایم
چونان که
باد از هرسو بوزد مخالف است با ما
تاریکی را گذاشته ام برای آفتابگردان ها
و خنجر را
برای اقوام کهن
و خیانت را که انواعی دارد:
گاهی سخت است چون خنجری که پهلو را شکافته از پشت
گاهی طعم باروت می دهد
گاهی میرزای کرمانی ...
روی تمام پل های جهان می شکنم و تنها
به سربازان فکر می کنم..
سربازان
هیچ گاه روزنامه نمی خوانند
تفنگ ها
حمام آفتاب نمی گیرند
و همین که دستمان به ماشه برسد
باز نمی گردد
گلوله ای که نشانی رفته است پیشانی را...
دارم تنم را
تکه
تکه فراموش می کنم
پنج انگشتم را روی پیانو جا گذاشته ام
یا درپنج قاره...
تا خشکی ها به آبها برسند
و کریستف کلمب به خانه اش...
چشمهایم را لای کتاب فلسفه
و کودکی ام را پشت خانه ای که نیست
و ما می گوییم ماهر بوده است
آنکه تابوتت را ساخته
تا انگشتانت عصایی جوان را به یاد بیاورند
به جای ماشه...
برف می بارد
برف
برف
در ادامه برف می بارد
سربازان مرده را
نامه ها را
کودکان
و کتاب ها را می پوشاند
پیش از آنکه به خانه بازگردیم،می گویم:
ما مردمان غنیمت ها بودیم...
توی کوچه قد کشیدم ، توی گرد ُ دودُ سوزن
با شب ُ دشنه گره خورد ، همه ی زندگی من
یغما گلرویی
خشته ام اژ هرچی جنشه، اژ شورنگ و خون و شوژن
با چه چیژایی گره خورد، روژای ژندگی من!
جون هرچی بامرامه، رشیدم به شیم آخر
دشتامو بگیر تو دشتت، کمکم بکن برادر!
_ یک مهندش مامانی !_ آرژوم بوده همیشه
نه کشی که بخت نحشش تو مبال نوشته می شه!
کاشکی یک آدم لوتی، فکر آژادی من بود
فکر اژ قفش پریدن، اژ قفش رها شدن بود!
توی جیبام پر جنشه، پر جنشایی که تارن
پر جنشای گرونی که رقیبی هم ندارن!
روی شورتم همیشه، جای ژخم شُرخ پنجه ش
پنجه گربه کوچه، یه چیژی مثل شکنجه ش!
شده ام جوجه گربه، واقعا توی عژابم
چی می شد بشکنه روژی شورت ژشت نقابم؟!
شبا توی کوچه هشتم ، مهمون یه جور ژیافت
همنشین گربه های اهل فتنه و خیانت!
فاضل ترکمن
دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.
دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.
خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.
امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.
این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.
عرفان نظر آهاری
آمده باز هم بهار ولی
هرکجا می رود به میل خودش
بچه ها! این زمین بازیگوش
باز هم دور زد به میل خودش
کسی از راه دور آمده باز
چون شما خسته، کوله بار به دوش
می خرد از شما کلوچه و غم
بچه ها! بچه های دستفروش!
گل و نقل و ترانه آورده
نوبهاری که آمده از راه
مثل هرسال منتظر مانده
پشت دروازه های اردوگاه
و خدا بچه ها! برای شما
یک بهار از بهشت خواهد چید
با شما آن بهار خواهد ماند
و سر ِ کوره خشت خواهد چید
این همه کند و خسته می گذرد
سالهای بدون یاد بهار
کاشکی بعد از این خدا نبرد
بچه ها را فقط ز یاد بهار...
كه پيش از اين؟ كه هماكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
و با چه قيد بگويم كه «دوستت دارم»؟
كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟
سؤال ميكنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه ميكني اين بار هم دهان، كه: هنوز!
*
چقدر دلخورم از اين جهان بيموعود
از اين زمين كه پياپي... از آسمان كه هنوز...
جهان سهنقطةي پوچياست خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور»، از «همان كه هنوز»
ولي تو «حتماً»ي و اتفاق ميافتي!
ولي تو «بايد»ي، اي حسّ ناگهان! كه هنوز...
*
در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه ميدهد از ابرها نشان كه هنوز...
شكسته ساعت و تقويم پاره پاره شده
به جستوجوي كسي آنسوي زمان، كه هنوز...
نشستهبود پسر، روی جعبهاش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الّا واکس
نشستهبود و سکوت از نگاه او میریخت
و گاه بغض صدا میشکست:«آقا واکس؟»
درست اول پاییز، هفت سالش بود
که روی جعبهی مشقش نوشت:
بابا ... واکس...
غروب بود، و مرد از خدا نمیفهمید
و میزد آن پسرک کفش سرد او را واکس
(سیاهمشقی از اسم ِ خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچهها با واکس)
برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد
صدای خندهی مرد و زنی که : «ها ها! واکس-
چقدر روی زمین خندهدار میچرخد!»
(چه داستان عجیبی!) بله، در اینجا واکس-
پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیههی ماشین رسید، اما واکس-
یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...
غروب بود، و دنیا هنوز میچرخید
و کفشهای همه خوردهبود گویا واکس
و ... کارخانه به کارش ادامه میداد و
هنوز طبق زمان -هر دقیقه، صدها واکس...
کسی میان خیابان سه بار «مادر!» گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس
صدای باد، خیابان، و جعبهای پاره
نشستهبود ولی روی جعبه تنها واکس!
با کاروان نیزه
میآیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابهلای آتش و خون جمع کردهام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیدهام که دلم داغدار اوست
داغی چشیدهام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمهی احلیمنالعسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاهتر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزهها تلاوت خورشید، دیدنیست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سر فرازتر
عشق توام کشاند بدینجا، نه کوفیان
من بینیازم از همه، تو بینیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید
فرصت دهید گریه کند بیصدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویهکنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشکها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازهی خود گریه میکنی
تا میرسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار میکشم
آن یوسفم که ناز خریدار میکشم
بعد از شما به سایهی ما تیر می زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر میزدند
پیشانی تمامیشان داغ سجده داشت
آنان که خیمهگاه مرا تیر میزدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر میزدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بیشیر میزدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر میزدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر میزدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینهزن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر میزدند
از حلقهای تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید
کو خیزران که قافیهاش با دهان کنند؟
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بیشمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دستشان تهیست
بیتوشهاند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهاییام نبود، که با ماه آمدم
ای زلف خون فشان توام لیلةالبرات
وقت نماز شب شده، حی علیالصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیدهاند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشکهای تشنه وضو میکند، فرات
طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را میدهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمهی حیات!
ما را حیات لمیزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا
از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدایگونهتر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزههای برشده پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه سالهام
یک سینهریز، خوشهی پروین بیاورید!
گودال، تیغ کُند، سنانهای بیشمار
یک ریگزار، سفرهی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدیست!
فالی زنید و سورهی یاسین بیاورید!
خاتم سوی مدینه بگو بینگین برند!
دست بریده، جانب امالبنین برند!
خون میرود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زدهست ماه، به گرد سر شما
آن زخمهای شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم های نعش علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعلهور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب میزدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب میکنی
بر نیزه، شرح سوره ی احزاب میکنی
در مشک تشنه، جرعهی آبی هنوز هست
اما به خیمهها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزهی لب تشنگان شکست!
شد شعلههای العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشمها نشست
تا گوش دل شنید، صدای «الست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنهلبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست!
باران می گرفت و سبو ها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف ها که دُر شدند
باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازهی شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتیست، به محشر چه حاجت است؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشتهی توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره میگذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نیزهها به پاست، به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم
از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمدهست
وز حلق تشنه، سورهی قرآن بر آمدهست
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان بر آمدهست
این کاروان تشنه، ز هرجا گذشتهاست
صد جویبار، چشمه ی حیوان بر آمدهست
باور نمیکنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان بر آمدهست
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمدهست
راه حجاز میگذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمدهست
چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر میشود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب میرسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیدهبود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیدهبود
تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن یوسفی که تشنه برون آمدی زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشتهای و مینگری سوی قتلگاه
امشب، شبی ست از همه شب ها سیاهتر
تنهاتر از همیشهام ای شاه بیسپاه
با طعن نیزهها به اسیری نمیرویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!
امشب به نوحهخوانیات از هوش رفتهام
از تار وای وایم و از پود آه آه
بگذار شام، جامهی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامهی سیاه!
بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب
قربان آن نییی که دمندش سحر، مدام
قربان آن مییی که دهندش علیالدوام
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام
هنگامهی برون شدن از خویش، چون حسین -علیه السلام-
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریهام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضهام تمام
با کاروان نیزه به دنبال، میروم
در منزل نخست تو از حال میروم
واکس
نشستهبود پسر، روی جعبهاش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الّا واکس
نشستهبود و سکوت از نگاه او میریخت
و گاه بغض صدا میشکست:«آقا واکس؟»
درست اول پاییز، هفت سالش بود
که روی جعبهی مشقش نوشت:
بابا ... واکس...
غروب بود، و مرد از خدا نمیفهمید
و میزد آن پسرک کفش سرد او را واکس
(سیاهمشقی از اسم ِ خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچهها با واکس)
برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد
صدای خندهی مرد و زنی که : «ها ها! واکس-
چقدر روی زمین خندهدار میچرخد!»
(چه داستان عجیبی!) بله، در اینجا واکس-
پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیههی ماشین رسید، اما واکس-
یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...
غروب بود، و دنیا هنوز میچرخید
و کفشهای همه خوردهبود گویا واکس
و ... کارخانه به کارش ادامه میداد و
هنوز طبق زمان -هر دقیقه، صدها واکس...
کسی میان خیابان سه بار «مادر!» گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس
صدای باد، خیابان، و جعبهای پاره
نشستهبود ولی روی جعبه تنها واکس!
دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
آیا زنی غریبه در این کوچهها نبود؟
آن دختری که چند شب پیش دیدهاید
دمپاییاش -تو را به خدا- تا به تا نبود؟
یک چادر سیاه ِ کشی روی سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بیدست و پا نبود؟
یک هفته پیش گم شده آقا و من چقدر
گشتم ولی نشانی از او هیچجا نبود
زنبیل داشت، در صف نان ایستادهبود
یک مشت پول خُرد... نه آقا! گدا نبود!
یک خرده گیج بود ولی نه... فرار نه...
اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود
عکسش؟ درست شکل خودم بود...مثل من
هم اسم من و لحظهای از من جدا نبود
یک دختر دهاتی و تنها... که لهجهاش
شیرین و ساده بود... ولی مثل ما نبود
آقا مرا دقیق ببین! این نگاه خیس...
یا این قیافه در نظرت آشنا نبود؟
...
دیشب صدای گریهی یک زن شبیه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟
ترابری
این روزها خیلی نجیب شده ام
می گویند در نجابت به پدرم رفته ام
ناخنم چه زود بلند می شود
كمرم چه تند خمیده می شود
فارسی ِ اول كه یادتان هست
« آن مرد با اسب آمد »
آن اسب ،
من بودم !
o
سالم سازی
به لطف اسكله ها
ساحل پر از اسكلت ماهی ست
صدف ها پودر شده اند
كارگران شیلات ، پلاژدار
قلیا ن های میوه ای ، فانوس دریایی
و ماهیان خاویاری در غیاب كیلكا
اتاق خالی اجاره می دهند
خزر ، پر از عروس دریایی ست
می روم سر و گوشی آب بدهم !
o
تذكره الاولیا
حلاج توبه نامه نوشت
دار فانی را وداع گفت
او حالا در بغداد
دار بست فلزی كرایه می دهد
عطار در نبش بازار نیشابور
داروی گیاهی تقویت جنسی می فروشد
شبلی هم به دُبی رفته است
و از شبكه مشاورین املاك جنید
٢٤ ساعته انا الحق می زند
بایزید هم چنان با یزید است
شب بخیر !
آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این سومین ردیف نمازی خیالی است
گلدستهی اذان و من و هایهایهای
اللهاکبر و انا فی کل واد ِ ... مست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هوالذی اخذالعهد فی الست
یک پرده باز پشت همین بیت میکشیم)
(او فکر میکنیم در این پرده ماندهاست
..................................................
سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشمهای سرمهای...ان لا اله ...مست
دل میبری که...حی علی ...هایهایهای
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
بالابلند ! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشتهای از آسمان نبست؟
باران جلجل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهد ان..در دلم نشست
آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست
سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله
الا هوالـــــــــــــذی اخذالعهــــد فی الست
سبحان رب ِ هر چه دلم را ز من برید
سبحان رب ِ هر چه دلم را ز من گســــست
سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و ... سارا دلش شکست
سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟
زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین
تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نماندهاست
مغضوب این جماعت پر هایوهو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر این ارتفاع پست
***
یک پرده باز بین من و او کشیدهاند)
( سارا گمانم آن طرف پرده ماندهاست
يک روز شهيد تيغ يک ابروييم
مابين اسارت و شهادت اي دوست
خود ميداني که ما تو را ميجوييم
در معبد عشق، گوشهاي ميخواهم
از عشق تو راهتوشهاي ميخواهم
اي تاک بلند عشق، در سايهي تو
از نام خوش تو، خوشه اي ميخواهم
در موج حوادث زمان گم شدهايم
محتاج به يک غنچه تبسم شدهايم
درماندگي ما بنگر تا به کجاست؟
قرباني يک خوشهي گندم شدهايم
تا نام تو بر قلهي ادراک شکفت
صد بادهي ناب در دل تاک شکفت
از ذهن خدا همين که نام تو گذشت
چرخي زد و با ستاره افلاک شکفت
بر سينهي شب تيغ فلق خواهدخورد
بر حنجر کفر تيغ حق خواهدخورد
سوگند به فارسان والفجر، آخر
تاريخ به دست ما ورق خواهدخورد
(اميرعلي مصدق)
|
گاهی سر نمی زنی گاهی سُر می خوری روی كاغذ اين واژه ها طاقت ندارند؛ خم می شوند و ناگهان بندبندِ اين زندگی با لبخندت از هم می پاشد/توی صورتم من اگر چند خط نفس نكشم نياز به ويرايش(!) دارم اما خط خطی...مچاله... می روم روی خط های خالی موج سواری می کنم رضا حقیقی کاشانی |

