تبليغاتX
اینجا همان جایی است که باید باشد

اینجا همان جایی است که باید باشد

دیوانه برای رسیدن به آرامش تنها بود
پری دریایی

زمانی که هنوز ماهی ها می توانستند حرف بزنند، روزی ماهی کوچوکی از خدا گله کرد که چرا آرزوی ماهی ها را همانند آدم ها برآورده نمی کند؟
خدا هم دلش به حال آن ماهی سوخت واز آن روز به بعد برای ماهی ها هم همانند آدم ها فرشته ای آفرید که بتواند آرزوهای آن ها را برآورده کند.
اینگونه بود که پری دریایی آفریده شد. همه چیز داشت به خوبی و خوشی می گذشت که روزی ماهیگیری بدجنس تور ماهیگیریش را در آب انداخت و پری دریایی را شکار کرد.
ماهی ها از آن روز به بعد خیلی غصه دار شدند و گریه کردند. آن ها آنقدر گریه کردند که آب دریا شور شد و شوری آب حنجره هاشان را در خودش حل کرد و از بین برد.
اینگونه شد که دیگر ماهی ها نتوانستند حرف بزنند و آرزو کنند. بعد از رفتن پری دریایی ماهی ها به عشق دیدن او سال های سال است که خود را درون تور ماهیگیر می اندازند و بابت از دست دادن جانشان هم هیچ واهمه ای ندارند.
شاید دیگر آن ها هم مثل آدم ها از آرزو کردن نا امید شده اند.

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت2:10توسط علیرضا |
مشعل

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:
" این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"
فرشته جواب داد:
" می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!"

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت17:10توسط علیرضا |
داستان

چهارده شاخه گل محمدی

صدای "خاطره" در فضای خاکستری و یخ‌زده دفترخانه پیچید. صدا، طنین چینی شکسته غرور زنی را داشت.
- ...من مهریه‌ام را می‌خواهم.
فقط یک امضا مانده بود تا حکم جدایی –که از ماه‌ها پیش آغاز شده بود- جنبه‌ی قانونی پیدا کند.
رییس دفترخانه، پشت میز کهنه‌ای که بوی پوسیدگی می‌داد، نشست و قباله‌ای راکه با روبانی صورتی بسته شده بود، باز کرد.
رییس دفترخانه رو به محسن کرد و گفت: «شما که گفته بودید خانمتان مهریه ندارد.»
محسن در حالی که لب‌خندی روی لب‌هایش شکفته بود با لحنی که نشانه حیرت عمیق او بود، گفت: «چهارده شاخه گل محمدی!!»
کلماتی که از میان دو لب او بیرون آمد، حرکتی به دود سیگار و کاغذهای پوسیده و برقی که پست پنجره‌های مه گرفته، می‌بارید داد،‌ و آن‌ها را برد به اردیبهشت و گل‌های محمدی که در باغچه‌ی خانه‌ی عروس روییده بود.
گل‌ها از میان باغچه‌ای وسط حیاط، تا نزدیک پنجره‌ها رسیده بودند. مجلس عقدکنان خاطره و محسن در میان مخالفت‌های شدید خانواده عروس، بالاخره سرگرفته بود، ولی عروس تا دم عقد مهریه را معلوم نکرده بود و خانواده‌ها، چشم‌ها و گوش‌ها را تیز کرده بودند تا ببینند خاطره، مهریه‌اش را چقدر تعیین می‌کند.
خاله خانم بزرگ داماد سر در گوش مادر داماد گداشته و گفته بود: «دخترهای مردم زرنگند. لابد شما را خواب کرده تا مهریه سنگینی را پیشنهاد کند. شنیده‌ام مهریه خواهر عروس هزار سکه طلا است.»
مادر داماد به عروس که زیر تور و لباس عروس همچون تکه ابری رویایی به نظر می‌آمد نگاه کرد. نمی‌توانست نسبت به دختری که قرآن را باز کرده و سوره مریم را می‌خواند، بدگمان باشد.
خواهر و مادر عروس با همه کوششی که کرده بودند تا حرفی از زیر زبان عروس بکشند، موفق نشده بودند ولی می‌دانستند کارهای خاطره همیشه غیرقابل پیش‌بینی است.
عروس حتی در برابر داماد سکوت کرده و گفته بود که سر سفره عقد می‌گویم.
و سرانجام، لحظه‌ای رسید که آقا، هنگام خواندن خطبه عقد از عروس خانم پرسید: «میزان مهریه چقدر است؟»
و عروس گفته بود: «چهارده شاخه گل محمدی به نیت چهارده معصوم.»
عطر گل های مریم که در سفره بود با عطر گل‌های محمدی و یاس‌های خیاط به هم پیچیده بود، در حالی که زمزمه‌ها و پچ‌پچ‌هایی در دو اتاق تو در توی عقد بالا گرفته بود.
نگاه‌ها روی عروس ثابت مانده بود که هم‌چنان سرش را روی قرآن خم کرده بود و بی‌اعتنا به غوغایی که در اطرافش بود، قرآن می‌خواند.
مادر عروس زد توی صورتش و به دختر بزرگ‌تر گفت: «این دختر واقعاً‌ دیوانه است! من که دیگر نمی‌توانم توی چشم فامیل نگاه کنم. گفتیم این داماد که هیچ امتیازی ندارد،‌ حقش بود اقلاً مهریه‌اش را سنگین می‌گرفت.»
خواهر بزرگ‌ترش گفت: «حالا، من جواب اصغرآقا را چی بدهم؟ چطور می‌توانم سرکوفت‌های او را جمع کنم. حق هم دارد. لابد به من خواهد گفت: «پس رسم و رسومات فقط برای ما بود؛‌ هزار سکه طلا! این‌که مهریه، سنگینی عروس را معلوم می‌کند! کارهای خاطره همیشه مایه سرشکستگی ما است. آن از شوهر انتخاب کردنش، این هم از مهریه‌اش!»
در اتاقی که مردها نشسته بودند، عموی عروس رو کرد به پدر خاطره و گفت: «این هم شد کار، که خاطره هیچ‌کس را داخل آدم حساب نکند!»
و پدر،‌در حالی که دست‌ها را به هم می‌مالید با لحنی غمگین گفت: «باور کن پشم کلاهم ریخته و گرنه مگر می‌گذاشتم دخترم، آن هم دختری که خواستگارها برایش پاشنه در خانه را درآورده‌اند با یک دانش‌جوی ساده نقاشی عروسی کند! نه جانم تیغم نمی‌برد. چه کار می‌کردم؟! این هم از مهریه‌اش!! باور کن این دختره تا مرا توی گور نکند، آرام نمی‌گیرد.» و بعد، از جیبش دو قرص بیرون آورد و با یک لیوان آب فرو داد و زیر لب به مسخره گفت: «چهارده شاخه گل محمدی!!»
محسن گفت: «آقای رئیس، این هم شده بهانه. حالا من توی این برف و سرما، گل محمدی از کجا بیاورم؟»
رئیس دفتر با خونسردی و تا حدی مؤدبانه گفت: «آقای عزیز، مهریه، مهریه است. فرق نمی‌کند. شما می‌بایست طلب خانمتان را بدهید. شما به او بدهکارید.»
- ولی من...
و به خاطره که در میان پدر و مادرش نشسته و انگشت ها را به هم گره زده و روی زانوها گذاشته بود، نگاه کرد. او با غرور و یک‌دندگی به نقطه‌ای در دور دست‌ها نگاه می‌کرد.
مرد با همه سردی و خشکی‌ای که در وجودش بود، به روز عقدکنان فکر کرد و این‌که موضوع تعیین مهریه به وسیله خاطره، تا چه حد موجب غرور و مباهات او شده بود. آن روزی که به شوخی گفته بود: «همین الان چهارده شاخه گل محمدی می‌چینم و به تو تقدیم می‌کنم.» و بعد در میان خنده و شوخی، موضوع به فراموشی سپرده شده بود.
- خوب،‌آقای رئیس. حالا من چه کار کنم؟
- هیچی آقای محترم. باید چهارده شاخه گل محمدی پیدا کنید و به خانم بدهید.
- حلا رز نمی‌شود؟
- تا نظر خانم چه باشد؟
خاطره بدون یک کلمه حرف،‌ سرش را به علامت نفی بالا برد.
- خوب گل مریم؟
خاطره، همان حرکت را تکرار کرد.
مرد، یک بار دیگر به اطرافش نگاه کرد. به همه‌ی چیزهایی که در چشمش می‌چرخید و به صورت رویای گل‌های محمدی درمی‌آمد.
- باشد. می‌روم دنبال مهریه خانم.
بعد با نگاه‌های نفرت‌آلود پدر و مادر خاطره که مثل دو برج زهرمار نشسته بودند، با همان نفرت پاسخ داد.
از پله‌هایی که پر از آشغال سیگار و کاغذهای بیسکویت بود آمد پایین. پله‌ها نیمه تاریک بود و بیرون از دفترخانه، برف و کولاک، زمین و آسمان را به همه پیوند داده بود. همه چیز در میان برف،‌ در میان مه و در میان همهمه‌ی آدم‌هایی که می‌گذشتند گم شده بود. همه چیز در چشم او به نظر سرابی بزرگ می‌آمد. همه چیز حتی دختری که پشت یک ماشین قرمز نشسته بود و موهای دورنگش از زیر روسری آمده بود بیرون. حوصله او را هم نداشت. اصلاً نمی‌توانست توضیح درستی به او بدهد. دوستانی که هیچ‌‌کدام حاضر نشده بودند در مجلس طلاق آن‌ها به صورت شاهد ظاهر شوند و او که حالا دیگر آن نقاش سابق نبود،‌ بلکه کسی بود که یک مقام اجرایی مهم داشت در دل گفته بود: «مگر آن‌که گذر پوست به دباغ خانه نیفتد!»
احساس سرگیجه می‌کرد. راهش را کج کرد و یک تاکسی دربست گرفت.
- آقا مرا ببر به یک گل‌فروشی بزرگ. جایی که همه‌ی گل‌ها را داشته باشد.
راننده تاکسی،‌ توی آینه به مردی که موهایش جوگندمی بود و حالت موقری داشت نگاه کرد و گفت: «امر خیری است؟»
و او با غیظ در حالی که دندان‌هایش را به هم می‌فشرد گفت: «شاید هم امر خیری باشد.»
تاکسی راه افتاد و او به مردمی که در صف‌های اتوبوس و تاکسی منتظر بودند تا زودتر خود را به خانه‌های گرم برساند نگاه کرد. شهر در میان برف و گل و لای فرو رفته بود.
تاکسی، کنار یک گل‌فروشی ایستاد. محسن پیاده شد. از پشت پنجره‌های بخارآلود به نرگس‌ها و میخک‌ها و گل‌های مریم نگاه کرد و به گل‌های خورشیدی. چشم‌هایش گشت و گشت...
در پشت شیشه‌های گل‌فروشی پسری جوان را دید که با حسرت به گل‌ها نگاه می‌کرد. پسر، دفترچه‌های طراحی‌اش را در دست می‌فشرد و در اندیشه خریدن دسته گل برای هم‌سر آینده‌اش بود ولی ته جیبش تنها پول کرایه اتوبوسش را داشت.
پشت پنجره گل‌فروشی،‌ رویای دانش‌جوی رشته نقاشی ناپدید شده بود و او حالا خود را در آینه می‌دید. با موهایی که در روی شقیقه سفید شده بود و چین‌های تازه‌ای در صورت...
- آقا، شما گل محمدی ندارید؟
پسر جوان مشعول درست کردن گل دست عروس بود. گفت: «گل محمدی که مال گل‌فروشی نیست. می‌توانید رز صورتی ببرید یا رز قرمز.»
عجب مکافاتی شده است این مهریه!!
پیرمردی که سرش را روی بخاری گرفته و مشغول گرم کردن خود بود، گفت: «گل محمدی، گل باغچه است. چون به محض این‌که چیده شود، پژمرده می‌شود.»
مرد، زیر لب گفت: «همه چیزش مایه دردسر بود این خاطره!»
پیرمرد گفت: «حالا چه اصراری دارید گل محمدی بخرید؟»
مرد جوابی نداد و به سرعت از گل‌فروشی خارج شد.
راننده تاکسی که او را دست خالی دید، گفت: «آقا، مگر دنبال چه می‌گردید که پیدا نمی‌کنید؟»
مرد در حالی که دستی به موهای خیسش می‌کشید، گفت: «قصه‌اش دراز است برادر.»
حوصله حرف زدن نداشت. احساس تنهایی می‌کرد. از وقتی که از خانه و زندگی بیزار شده بود، همه چیز را طور دیگری می‌دید. انگار که او حرف‌های آدم‌ها را نمی‌فهمید و آن‌ها هم حرف‌های او را نمی‌فهمیدند. حتی مادر و خواهر و برادرش... هیچ‌کس. همه او را تنها گذاشته بودند.
از وقتی خاطره و بچه‌ها را ترک کرده بود. شده بود مثل طاعون زده‌ها، به خانه هر رفیقی که می‌رفت از نیش زبان آن‌ها در امان نبود.
- خوب است والله... ما که هیچ عیبی به زنت نمی‌بینیم.
- خاطره، همان کسی است که هر چه داشت در اختیار تو گذاشت تا آتلیه باز کنی،‌ آن‌وقت تو... وقتی کارت رونق گرفت، شروع کردی به جفتک اندازی.
- خوب است ما می‌دانیم که چند سال از خاطره خواستگاری کردی.
- اسمش را گذاشته‌ای عشق. ولی تو اگر عشق سرت می‌شد باید وفاداری را هم باور می‌کردی.
مگر کارشان به او نیفتد و گرنه می‌دانست چطور حسابش را با دوستان قدیمی صاف کند.
تاکسی جلوی یک مغازه دیگر نگه داشت. مردی جوان که دسته گل سرخی به دست داشت بیرون آمد و سوار ماشین گل زده‌ای شد.
در دل گفت: «مردم هم چقدر حوصله دارند وا...!! توی این برف...!»
گل‌ها، درون گلدان‌ها، انگار با او حرف می‌زدند. دل‌فریبی خود را به رخ او می‌کشیدند و با غرور بر روی گردن‌های بلند خود به لبه‌های گلدان تکیه داده بودند. مثل خاطره که هیچ‌وقت او را برای کارهایش تشویق نکرده بود. هیچ‌وقت!! او به پله‌هایی که شوهرش از آن‌ها بالا می‌رفت تقریباً با بی‌اعتنایی مطلق روبه‌رو می‌شد. در میان هم‌کلاسی‌های قدیمی، تنها او بود که همان‌گونه که در بیست سالگی آرمان گرا بود، در سی و چند سالگی هم بر عقیده‌های خود پای می‌فشرد.
در گل‌فروشی قبلی فهمیده بود که آن‌چه می‌خواهد، تعجب همگان را بر می‌انگیزد، به همین دلیل، آرام و بی صدا، در حالی که احساس ضعف و سرگیجه می‌کرد، ‌جلو رفت و زیر گوش مردی میانه سال که با آرامش و رضایت خاطر،‌ بر روی گل‌ها آب می‌پاشید،‌ گفت: «آقا ببخشید، گل محمدی را از کجا می‌شود تهیه کرد؟»
مرد، در حالی که آب‌پاش را در دست گرفته بود با تعجب گفت: «گل محمدی؟»
-بله آقا.
- ما که چنین گلی نداریم.
- ولی آیا در گل‌فروشی دیگری هم پیدا نمی‌شود؟
- فکر نمی‌کنم. آن هم توی این فصل... اصلاً می‌دانید آقا این گل،‌ مال گل‌فروشی نیست. این گل، مال خانه‌هاست. آن هم خانه‌های قدیمی. آن خانه‌ها هم که دیگر پیدا نمی‌شود، توی این آپارتمان‌ها هیچ گلی نمی‌تواند نفس بکشد، چه برسد به گل محمدی!!
در دلش گفت: «من از دست فلسفه‌بافی‌های خاطره خسته شدم، حالا این‌ها هم دارند فلسفه برای من می‌بافند. هیچ کس به داد آدم نمی‌رسد.»
مرد میانه‌سال، دوباره آب روی گل‌ها پاشید و همان‌طور که سرش زیر بود گفت: «توی این زمستان یخ زده،‌ بعید است که در خانه‌ای، حتی خانه‌های قدیمی چنین چیزی پیدا شود. باغبان‌های قدیمی، گل‌های محمدی را در گل‌خانه‌ها و زیر پوشش‌های پلاستیگی پنهان کرده‌اند تا موقع بهار...»
- خوب این باغبان‌ها، ‌را از کجا می‌شود پیدا کرد.
گل‌فروش مدتی فکر کرد و بعد گفت: «به فرض،‌ چنین کسی پیداشود. بوته خالی گل محمدی به چه درد شما می‌خورد؟»
- خوب شاید در گلخانه‌ها بشود چند تا از این گلها را تهیه کرد. مثلاً چهارده تا را.
- حالا شما چه اصراری دارید که گل محمدی بخرید. در این فصل،‌ گل محمدی کمیاب که چه عرض کنم،‌ فکر می‌کنم نایاب شد.
محسن، در حالی که بقیه حرف‌های گل‌فروش را نشنیده بود به سرعت از در خارج شد.
راننده تاکسی گفت: «آقا، مگر شما دنبال چه می‌گردید؟»
- دنبال یک گل نایاب.
- چه گلی؟
- گل محمدی!
راننده،‌ در حالی که سعی داشت ماشین را به سلامت از چاله‌ای که پر از گل و لای و برف بود، رد کند، گفت: «گل محمدی! آن هم توی این هوا...»
حالا دیگر شب شده بود و نور ماشین‌ها به صورت خط‌‌هایی موازی و بی‌پایان بر روی خیابان خیس منعکس بود.
به چند گلفروشی دیگر هم رفتند تا اینکه خیابان‌ها خلوت شد. محسن همین‌طور که به بیرون نگاه می‌کرد به راننده تاکسی گفت: «همین‌جا نگه دار.»
راننده، تاکسی را نگه داشت و گفت: «اینجا چه خبر است؟»
- یک گل‌فروشی کوچک،‌ یک دکه. شاید در اینجا کسی باشد که آدرس این گل را به من بدهد.
- آقا، آن همه گل‌فروشی‌های بزرگ، این گل را نداشتند. حال شما اینجا آمده‌اید. محسن پیاده شد و به طرف پیرمردی که مو و ریش سفیدی داشت رفت. مرد با حالتی عاشقانه، گل‌ها را جابه‌جا می‌کرد. با لب‌خند و زمزمه‌هایی که گویا با گلها سخن می‌گفت.
- حاج آقا ببخشید. یک عرضی داشتم.
- بفرمایید قربان.
- گل محمدی را از کجا می‌شود به دست آورد؟
و پیرمرد،‌ نگاه عمیق و پرحیرت خود را به او دوخت و با لهجه غلیظ کاشانی گفت:
«گل محمدی را می‌خواهید برای چه؟»
- یک مسأله خانوادگی است.
برای اولین بار بود که اشاره‌ای به موضوع می‌کرد. انگار که با این پیرمرد احساس نزدیکی می‌کرد.
پیرمرد گفت: «خوب، شما اگر به من فرصت بدهید که مغازه را ببندم شاید بتوانم شما را به جایی ببرم که همه گل‌های قدیمی و فراموش شده را پرورش می‌دهند. آن وقت شاید...»
- یعنی ممکن است؟
- البته بعید می‌دانم توی این فصل ... ولی خوب، شاید هم، توی گرمای گلخانه،‌ بتوانی چند تا غنچه از این گل به دست بیاوری.
محسن، انگار همه چیز را فراموش کرده بود. آن زن که پانزده سال پیش در میان بهت و حیرت مهمان‌ها، مهریه‌اش را چهارده شاخه گل محمدی تعیین کرده بود و حالا این طور او را به دردسر انداخته بود! و یاد آن دختر را که همیشه او را تحسین می‌کرد. اصلاً‌ کاشکی خاطره، دست از یکدندگی و لجبازی‌هایش می‌کشید. خداخدا می‌کرد که کسی او را نشناسد. او که برای خودش کسی بود و حالا کنار یک دکه گلفروشی ایستاده بود و منتظر پیرمردی بود تا او را به گلخانه‌ای ببرد که شاید چند گل به دست بیاورد. آخرین هدیه برای خاطره. کسی که با او لج کرده بود و هیچ شغلی قبول نمی‌کرد. توی خانه مانده بود و نقاشی می‌کرد و همیشه می‌گفت: «می‌خواهم یک نقاش آزاد باشم.»
صد بار به او گفته بود: «دوست‌هایت همه جایزه‌ها را درو کرده‌اند. بیا یک نمایشگاه بگذار» و او می‌گفت: «هنوز به جایی نرسیده‌ام که نمایشگاه بگذارم.»
همیشه نسبت به موقعیت‌های او به بی‌اعتنا بود. حتی در کمال جسارت نقاط ضعف اخلاقی و تکنیکی او را به رخش می‌کشید. هر چه می‌خواست به زنش بفهماند که او دیگر یک دانشجوی نقاشی نیست و دارای مقام و منزلت خاصی است به خرجش نمی‌رفت. همه به او توجه داشتند: خبرنگارها، دانشجویان دختر و پسر و زنان و مردان هنردوست. آدم‌هایی هم بودند که می‌خواستند او از آنها حمایت کند. خاطره بدون حسادت، بدون کینه، مثل مجسمه‌ای از غرور به این چیزها نگاه می‌کرد. با خونسردی کامل مشغول تربیت بچه‌ها بود و تحقیقات هنری‌اش.
آخرین اختلافشان بر سر چادر سرکردن و سرنکردن بود. محسن بارها به او گفته بود «آن دوره‌ها گذشته. برای ورود به محافل روشنفکری و مخصوصاً برای مقبول شدن در محافل بین‌المللی هنری باید چادرت را برداری.» و خاطره به او گفته بود: «محسن، تو عوض شدی. به خاطر موقعیت‌های تازه. به خاطر بالا رفتن از نردبان. ولی من .... من همانی هستم که بودم. من همینم و عوض نخواهم شد.»
او و پیرمرد در تاکسی بودند. پیرمرد حس می‌کرد مسأله‌ای که مرد با آن در جدال است مهم‌تر از پیدا کردن گل محمدی است و در آن شب یخ‌زده زمستانی دلش خواست به مردی که درمانده و پریشان به نظر می‌رسید، کمک کند.
- آقا،‌ اگر می‌خواهید شما را به گلخانه ببرم، باید بروید به خیابان دربند، راننده تاکسی، فرمان را پیچاند و تا کسی با صدایی گوشخراش به دور خود پیچید و به طرف سربالایی رفت.
پیرمرد با لحنی خودمانی گفت: «اصلاً، ماجرای این گل محمدی چی هست؟»
- «موضوع مهریه است.»
- خیلی جالب است. من وقتی با زنم عروسی کردم – خدا بیامرزدش – سه دانگ از باغی که را که پر بود از گل‌های محمدی مهریه‌اش کردم ولی او هیچ وقت مهریه‌اش را مطالبه نکرد و تنها سهمی که از مهریه‌اش می‌برد، سالی چند شیشه گلاب دو آتشه بود که آن هم صرف نذری امام حسین و حضرت ابوالفضل می‌کرد.
آخر می‌دانید آقا توی کاشان، موقع بهار، بوی گل‌های محمدی گیجت می‌کند؛ ولی اینجا ... هیهات!! خوب حالا از این خیابان دست راستی بپیچ.
- خوب باز هم به راست.
ته یک کوچه بن‌بست پهن، یک در قدیمی بود که پیرمرد از راننده تاکسی خواست جلویش توقف کند.
- اگر هم پیدا بشود، همین جا است و بس. من هم یک دوست قدیمی اینجا دارم. خدا کند باشد.
بعد به آسمان نگاه کرد و گفت: «عجب برفی!»
راننده تاکسی گفت: «آقا دیگر خیلی دیر شده. ما هم زن و بچه داریم. مزد ما را بده تا بروم سر خانه و زندگی‌ام.»
محسن پول او را داد و صدای پاهای خسته‌ای را شنید که روی زمین کشیده می‌شد.
پیرمرد به کسی که در را باز کرده بود گفت: «حاجی نصرالله اینجاست؟»
- بله.
مرد، فانوسی به دست داشت و آنها به دنبال او به راه افتادند. ته حیاط، گلخانه با شیشه‌های مربع تکراری که رنگ‌های عجیبی را در خود منعکس می‌کرد، قرار داشت. آنها به دنبال مرد و فانوس وارد شدند و بعد،‌ در میان هوای مه‌آلود گلخانه که با انواع برگ‌های زینتی و گلدان‌های گل و گل‌های نرگس، همچون رویاهای کودکی به نظر می‌آمدند، دو پیرمرد یکدیگر را در آغوش گرفتند و بعد،‌ سه چهار پایه بود که آنها را به دور آتشی جمع کرد.
پیرمرد گل‌فروشی گفت: «گردش روزگار، امشب ما را به اینجا کشاند.»
بوی چوب سوخته و بوی گل‌ها و بوی نم، به هم آمیخته بود و سایه‌هایی از انواع خاکستری‌های سبز و صورتی و بنفش در گلخانه بود. طبیعت،‌ انگار چرخه رنگی بود که در برابر او گسترده شده بود.
گلفروش زیر گوش باغبان حرف‌هایی زد و او با تعجب به محسن نگاه کرد و گفت:
«راستش چند تا بوته گل محمدی داریم ولی فکر نکنم خبری از گل باشد.»
بعد، بلند شد و رفت ته گلخانه، جایی که بنژامین‌ها به صورت درختانی درآمده بودند و برگ‌های قلبی شکل در هوا معلق مانده بود.
ورقه‌های نایلون را از روی پیت‌های حلبی که بوته‌های زرشکی رنگ در آن بود، برداشت. اما دریغ از یک غنچه. حتی یک جوانه سبز هم دیده نمی‌شد.
باغبان با خونسردی گفت: «زود آمده‌اید. اگر پانزدهم فروردین بیایید، شاید چند تا گل بدهد. ولی در اردیبهشت ماه، خرمن خرمن گل محمدی می‌توانید بچینید. شاید هر بوته سی‌ چهل تا گل بدهد.
پیرمردها کنار بخاری نشسته بودند و حرف می‌زدند، گویا زمان و مکان را فراموش کرده بودند. و او، گلخانه را با بوی هیزم‌های سوخته و نرگس‌ها و خاکستر‌هایش ترک کرد. و تنهای تنهای در کوچه‌های یخ‌زده به راه افتاد. خیابان‌ها خالی بود و آدم‌هایی که تک و توک رد می‌شدند با نفس‌هایشان بخار غلیظی را از دهان بیرون می‌دادند.
همین‌طور که سرپایینی می‌آمد، احساس کرد در میان کوچه‌های ناشناس، خود را گم کرده است. کوچه‌های قدیمی اطراف بازارچه‌، که از نوع صدای آن، زن و مرد بودن کسی که پشت در بود، معلوم می‌شد.
کجا بود او؟ و آن چیزهایی که در دفترخانه گذشته بود و صدای دست زدن‌ها و تحسین‌هایی که قلب او را سرشار از شادی کرده بود و خاطره و آن دختر.
یک مرتبه حس کرد بوی آشنای گل محمدی می‌آید. بویی که سراسر آن کوچه طاقدار را فراگرفته بود. از انتهای کوچه، پیرزن و پیرمردی می‌آمدند. مرد، عصا به دست داشت و زن،‌ دست او را گرفته بود. آنها از کنار او رد شدند.
بوی گل‌های محمدی می‌آمد و بودی اردیبهشت. در دست پیرزن دسته گلی از گل‌های محمدی بود. پیرزن به او نگاه کرد. نگاهش آشنا بود. نگاهی که از زمان‌هایی قدیم، انگار با او همراه بود، پیرزن دسته گل را به او داد و گفت: «بگیر این هم چهارده شاخه گل محمدی. ولی مواظب باش گل‌ها یخ نزند.»
بعد، پیرمرد و پیرزن در خم کوچه ناپدید شدند و گل‌ها در دست او ماند و بوی عجیبی که او را به اردیبهشت که سهل است، شاید به بهشت می‌برد و خاطره‌ای که تنها گناهش صداقتش بود. یک تاکسی از کنار او رد شد. تاکسی نو و سفید رنگ بود. سوار تاکسی شد و آدرس ‌داد.
گل‌ها در دست‌های او بودند و او سعی می‌کرد، آنها را تا رسیدن به مقصد تر و تازه نگه دارد.
تاکسی کنار دفترخانه نگه داشت. در سکوت یخ زده خیابان هیچ چیز و هیچ کس دیده نمی‌شد. دفترخانه بسته بود و آن دختری که موی دو رنگش از زیر روسری بیرون آمده بود رفته بود. مغازه‌ها هم بسته بودند. ولی او مطمئن بود خاطره آنجاست و قلبش به او دروغ نمی‌گفت. خاطره اینجا بود زیر طاقی در دفترخانه و چتری به دست داشت.
- بیا. این هم چهارده شاخه گل محمدی. ولی یادم باشد این بار برای دادن مهریه از تو رسید و امضا بگیرم؛ مواظب باش گل‌ها یخ نزند!
... و در سرمای آن شب زمستانی، یک زن و یک مرد در زیر یک چتر پیش می‌رفتند و سایه‌هایشان بر روی آسفالت خیس می‌ماند.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت16:57توسط علیرضا |
بازی بابا

«گوش کن شیرین کوچولو، امروز می‌خواهیم یه بازی جدید با هم بکنیم. فقط باید قول بدی عروسک خوبی باشی و کلک نزنی. به مامان هم نباید بگی، باشه؟ ببین، من می‌خوام دست تو رو بِکَنَم! اون‌جوری نگام نکن دیگه. قول می‌دم یواش بکَنم. بعدش تو باشد به من بگی چقدر دردت اومد، اصلاً دردت می‌یاد یا نه، می‌خوام ببینم گریه می‌کنی یا نه. آخه بابایی همه‌ش می‌گه دردش نمی‌آد، اصلاً هم گریه نمی‌کنه. آخه دست بابایی رو هم دشمنا کندن. می‌دونی دشمنا یعنی چی؟ یعنی آدم بدها. ولی من فکر می‌کنم اگه دست منو بکَنن من خیلی دردم می‌آد، خیلی گریه می‌کنم. بابایی هم همه‌ش سرفه می‌کنه، اما بعد از سرفه به جای گریه کردن می‌خنده. منو صدا می‌کنه می‌گه نازگل من بیا پیش بابایی با هم بازی کنیم. اما من می‌دونم مامان هر وقت که بابا سرفه می‌کنه، می‌ره یواشکی تو اتاق گریه می‌کنه. در رو می‌بنده‌ها، اما من یواشکی دیدم. هر وقت هم می‌آد بیرون همه‌ی اشک‌هاش رو پاک می‌کنه و می‌خنده. خوب شیرین کوچولو بازی رو شروع کنیم؟ قول بده راستشو بگی‌ها»

 

«بیا بغلم شیرین خانوم، نترس من پیشت‌ام. مامان و بابا زودی برمی‌گردن. مامان گفت می‌رن خرید ولی من می‌دونم، رفتن بیمارستان. آخه موقع رفتن اون پوشه دکتریِ بابا رو هم برداشتن، همون پوشه سبز گنده‌هه. الآن مریم، دختر همسایه بالایی می‌آد پیشمون، مامان بهش گفته بیاد. مریم چهار سال از من بزرگتره، مدرسه می‌ره، حتماً نمی‌ترسه. بیا بریم پیش جانماز بابا بشینیم تا مریم بیاد، آخه بابایی می‌گه آدم کنار این جانماز و کنار قرآن احساس امنیت می‌کنه. می‌دونی امنیت یعنی چی؟ منم ازش همینو پرسیدم. گفت یعنی نمی‌ترسه، یعنی خیالش راحته که جز خودش و خدا هیچکی اینجا نیست. راستی شیرین، تو می‌دونی چرا بابایی انقدر می‌ره دکتر؟ تو می‌دونی چرا بابایی انقدر مریضه؟»

 

«بیا برات لالایی بگم که بخوابی شیرین کوچولو، از همون لالایی‌ها می‌گم که بابایی برام می‌گه، نازگل من لالا لالا. راستی شیرین، دیدی امروز مریم وقتی داشت مشق‌هاش رو می‌نوشت چی پرسید؟ به من گفت تو اصلاً می‌دونی عشق یعنی چی؟ من جواب ندادم. تو می‌دونی چیه؟ می‌دونی من چی فکر می‌کنم؟ من فکر می‌کنم عشق یعنی همین که مامان همه‌ی شیرینی‌ها رو اول می‌ده به بابایی، همین که همه‌ی جاهای خوشمزه‌ی غذا رو برای بابایی جدا می‌کنه و می‌بره، همین که پیش بابایی همیشه خوشحاله و می‌خنده. همین که هروقت دست بابایی رو می‌گیره دیگه من هرچی صداش کنم نمی‌شنوه. تو می‌گی چیه؟»

 

«یه چیزی بهت بگم قول می‌دی عروسک خوبی باشی به هیچکی نگی شیرین خانوم؟ خاله امروز اومده بود خونه‌مون. بابایی نبود، با دوستش رفته بود پیش اون یکی دوستاش، مثل همه‌ی پنج‌شنبه‌ها. بعدش، خاله با مامانم دعواش شد، سر بابایی. مامانم به من گفت برم تو اتاقم پیش تو، ولی من بازم حرفاشون رو شنیدم. خاله‌م به مامانم می‌گفت تو حیفی، جوونی، جوونی‌ت داره هدر می‌ره. مامانم هم می‌گفت اون به خاطر همه‌ی ما جنگیده، وگرنه اونم یکی بوده مثل ما. بابام رو می‌گفت‌ها. آخرش هم خاله‌م قهر کرد رفت. مامان هم به من گفت به بابایی نگم. شیرین کوچولو، تو می‌دونی چرا همه مثل من و مامان، بابایی‌م رو دوست ندارن؟»

 

«ببخشید شیرین خانوم، چند روزه باهات بازی نکردم. آخه حوصله نداشتم، همه‌ش داشتم گریه می‌کردم. آخه بابایی‌م رو یه هفته‌ست بردن بیمارستان، حالش خیلی بد شده بود. من دلم خیلی برای بابایی تنگ شده. هرچی به مامانم اصرار کردم منم ببره بابایی‌م رو ببینم گفت نه، گفت اون‌جا جای تو نیست. هر چی هم گریه کردم فایده نداشت. هر چی هم ازش می‌پرسم بابایی کی برمی‌گرده جواب نمی‌ده. آخه اونم همه‌ش داره گریه می‌کنه. من می‌خوام بابایی‌م رو ببینم. دلم براش تنگ شده. اگه منو ببینه حالش خوب می‌شه، آخه همیشه می‌گفت نازگلم پیشم باشه خوبِ خوبم. شیرین، می‌آی بریم پیش بابایی؟»

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت11:45توسط علیرضا |
قصه دست ها و آدم ها
وقتی که خیلی کوچک بود، مدام سعی می‌کرد دستش را از دست بزرگ‌ترها بیرون بکشد و خودش برای خودش راه برود؛ به هر طرف که می‌خواهد برود و به هر سو که می‌خواهد بدود. اما نمی‌شد، یعنی نمی‌گذاشتند.
کمی بزرگ‌تر شد و دیگر فقط موقع رد شدن از خیابان مجبور بود فشار دست مادر را بر مچ دستش تحمل کند. دوست داشت خودش از خیابان رد شود. آخر او دیگر خیلی بزرگ شده بود. اما نمی‌شد، یعنی مادرش نمی‌گذاشت.
بزرگ‌تر شد و این بار پدر بود که مچ دستش را محکم گرفته بود و دنبال خودش به سمت خانه می‌کشاند. پدر مرتب سرکوفت زمان خودش را به او می‌زد که چقدر درس‌خوان و با انضباط بوده و مثل یک بچه‌ی خوب به حرف همه‌ی معلم‌ها گوش می‌داده. اما او دلش می‌خواست دستش را رها کند و خودش مثل یک بچه‌ی خوب به خانه برود. اما نمی‌شد، یعنی پدرش نمی‌گذاشت.
باز هم بزرگ‌تر شد و این بار برعکس دفعات قبل، دنبال دستی می‌گشت که دست او را برای همیشه بگیرد. دست را پیدا کرد و محکم آن را فشرد تا مبادا از میان انگشتانش سُر بخورد.
بزرگ‌تر شد و دستی کوچک را در دستش گرفت و با بزرگ‌تر‌ شدن دست، خاطرات گذشته‌اش زنده می‌شد.
دست آنقدر بزرگ شد که دیگر دوست نداشت دست او را بگیرد و رفت و برای خودش یک دست لطیف‌تر پیدا کرد.
دیگر هیچ‌وقت آن دست به سراغش نیامد مگر سال‌ها بعد که در بستر احتضار دقایق واپسین عمرش را سپری می‌کرد.

+نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت14:21توسط علیرضا |
تا بیست می شمارم

من همان روز، آنجا تصمیمم را گرفتم. بچه ها عروسک روباه با دم نارنجی پشمالو را نشان دادند و گفتند شبیه تو است. آن وقت غش غش خندیدند. اما من نخندیدم به نظرم هم آمد که هیچ شباهتی به تو ندارد اما تصمیم گرفتم بخرمش. تو را که نمی توانستم داشته باشم. برای همین تصمیم گرفتم عروسک را برای خودم کنم. تصاحبش کنم؛ همان طور که تو را نمی توانستم.
فردایش از راه دانشگاه یکسره رفتم و عروسک را خریدم. وقتی با هم به خانه رسیدیم. توجیهش کردم که برایم «تو» است نه هیچ چیز دیگر. اسم تو را گفتم و تو را برایش توصیف کردم. از فردایش نام تو را رویش گذاشتم.
روز بعد که به دانشگاه آمدم دم در مینا را دیدم. نگفتم تو را خریده ام. نگفتم که از این پس تو برای من خواهی بود.
طبق معمول با هم پارکینگ را دور زدیم و به سمت دانشکده آمدیم. ماشینت را دیدم و با خودم فکر کردم (هستی!) مدتها بود که از این مسیر می آمدیدم؛ یعنی راهمان را دور میکردیم پارکینگ را دور میزدیم و به سمت دانشکده می آمدیم. من میدانستم چرا. اما بقیه نمیدانستند. روزهای اول سخت بود. مسیر پیشنهادی من ــ برای حضور و غیاب کردن تو ــ راه را دور میکرد. دوستانم نمیدانستند من هم بهشان نگفتم. فقط از آن سمت آمدم. دفعه اول وقتی دسته جمعی رو به رویم ایستادند و پرسیدند «چرا؟»  با یک علامت سوال  بزرگ؛ من فقط لبخند زدم و گفتم «همین جوری» بعد آنها با من نیامدند. تا مدتی با من نیامدند. اما آخر سر آمدند و دیگر نپرسیدند «چرا؟» از وقتی دیگر با تو کلاس نداشتم همیشه از این مسیر می آمدم. صبحها که ماشینت را میدیدم با خودم میگفتم (هستی!) و عصر ها که بر میگشتم اگر ماشینت را نمیدیدم نفس عمیقی میکشیدم و میگفتم (ندیدمش!) و اگر میدیدم با حسرت رد میشدم و باز هم میگفتم (ندیدمش!)
رروزهای اول خیلی سخت تر بود. وقتی هنوز باور نکرده بودم که امروز نتوانسته ام ببینمت و ماشینت نبود بغضم میگرفت.
عجیب بود. چون تو عجیب بودی. نه مرد رویاهایم بودی. نه شاهزاده ی سوار بر اسب. حتی عاشقت هم نبودم. فقط یک جور کشش عجیب بود؛ خیلی عجیب!

آن اوایل که هنوز از ترم جدید خیلی نگذشته بود، پروژه های درس تو را که مال ترم گذشته بود تازه تحویل داده بودیم که در کریدور دیدمت. میخواستم رد شوم که چشم در چشم شدیم. سلام کوتاهی کردم و قصد رفتن داشتم که نامم را گفتی.
قلبم شروع به تپیدن کرد اما گذاشتم نگاهم سرد باقی بماند. گفتی: «پروژه تان را دیدم» مستقیم در چشمهایت نگاه کردم. منتظر بودی اشتیاق نشان دهم یا سوال کنم. اما من فقط نگاهت کردم. وقتی دیدی بی فایده است خودت گفتی: «خیلی خوب بود. خیلی» گفتم: «خیلی ممنون» گفتی: «معلوم بود که خیلی برایش زحمت کشیده بودید»
لبخند زدم . خیلی کمرنگ. و چون باز سکوتم را دیدی گفتی «کارتان جز کارهای برتر بود. اگر همین طور ادامه دهید حتما دانشجوی موفقی خواهید شد»
لبخند نزدم . فقط  گفتم: «نظر لطفتان است»
به ساعتت نگاه کردی و گفتی: «امیدوارم باز هم با گروه شما کلاس داشته باشم»
و من فهمیدم که منظورت این است که حرفهایت تمام  شده. برای همین لبخند سردی زدم «من هم. مزاحمتان نمیشوم. با اجازه»
و سریعا چرخیدم و به سمت پله ها رفتم. از دیوار داخلی عمود بر جایی که صحبت کردیم که رد شدم، ایستادم. جایی که تو مرا نمیدیدی. و به تو نگاه کردم که هنوز ایستاده بودی. پشتت به من بود و من تنها چهره مشتاق و چشمان براق دختری را میدیدم که با هیجان با تو حرف میزد و از عالی بودن کلاس آن روزش با تو تشکر میکرد. چهره اش عین همه دخترهایی دیگری بود که با تو حرف میزدند. همان قدر مشتاق و شیفته! و من همیشه فکر  میکردم همین چهره ها هستند که انقدر زیادی اعتماد به نفس تو را بالا برده اند. آن روز عصر وقتی پارکینگ را دور زدم ماشینت نبود. چیزی در درونم فریاد میزد که کاش آن لحظه حرفی برای گفتن پیدا میکرد م و کاش...
آن شب وقتی به خانه رسیدم  فورا به سمت عروسک تو رفتم . محکم در آغوشش گرفتم و تمام حرفهایی را که ظهر دلم میخواست به تو بگویم را برایش گفتم. همه را! بعد گریه کردم. نه برای تو، نه برای تنهایی خودم، نه برای غرور مسخره ام، فقط و فقط برای اینکه خسته بودم. خیلی خسته!
بعد از آن روز تا مدتها ندیدمت. تا آن روز که استادمان نیامده بود. نیم ساعتی گذشته بود اما هیچ کس حاضر نشده بود برود خانه. من روی یک صندلی رو به در ورودی نشسته بودم. ظهر که وارد دانشکده شدم ماشینت نبود و من میدانستم که تو کلاس داری. پس باید می آمدی. و از این در وارد میشدی. من با هر صدای ناله در به سمت در بر میگشتم که ببینم تو هستی یا نه. اما وانمود میکردم منتظر استاد هستم. بغض کرده بودم. دلم تنگ بود. نه برای تو! برای خودم. شاید هم برای خدا که مرا اینطور اسیر دست تو کرده بود. تویی که هیچ نبودی و من خسته تر و بی انگیزه تر و مغرور تر از آنکه برای داشتنت تلاشی کنم. شاید هم برای اینکه نمیخواستم عین همه دختر های دیگر شیفتگی ام را ابراز کنم. چشمهایم را بستم . با خودم گفتم تا بیست میشمارم بعد در ناله میکند و تو می آیی و اگر نیامدی من میروم. از انتظار بیهوده کشیدن خسته شده بودم. از صدای ناله تیز در خسته شده بودم. چشمهایم را بستم و آرام آرام تا بیست شمردم. صدای ناله در آمد. چشمهایم را باز کردم و به سمت در نگاه کردم. دختری با شال بلند زرشکی خارج شده بود. بغض نکردم. بلند هم نشدم که بروم . حتی سرم را هم نچرخاندم. همان طور به در نگاه کردم تا استاد آمد. آن وقت بلند شدم رفتم سرکلاس.
عصری که از دانشگاه خارج شدم هنوز قانونا یک ساعت به پایان کلاس تو مانده بود. اما ماشین تو هنوز آنجا نبود.
آن شب با اخم به عروسک تو نگاه کردم. گفتم «پس چرا نیامدی؟» پرسیدم:«کجا بودی؟ حتما داشتی با دوست دخترت نهار میخوردی، نه؟ حتما ظهر ها  همیشه با هم نهار میخورید، نه؟ ترم پیش آن روز که خیلی عصبانی بودی با او دعوایت شده بود، نه؟» آن قدر گفتم و گفتم تا گریه ام گرفت. اما می دانستم آن شب دارم برای خودم گریه میکنم که چه احمقانه هر روز مشتاق کسی بودم که حتی نام مرا به خاطر نداشت.

کم کم همه چیزها تغییر میکرد. صبح ها که ماشینت را میدیدم فقط لبخند میزدم. عصر ها هم با بود یا نبود ماشینت لبخند میزدم (البته تلخ تر از صبح) اما شبها موضوع فرق میکرد. عروسک را محکم در آغوش میفشردم. گاهی فکر میکردم. گاهی گریه. گاهی هم فقط حرف میزدمت تا خوابم ببرد. حرف که نه در گوشش پچ پچ میکردم. عروسک به مهمترین جز زندگی ام تبدیل شده بود. همه شادی ها و غم هایم را میدانست و همه روزهایی که برای لحظه ای کوتاه تو را میدیدم. مثل آن روز که توی جلسه سخنرانی نشسته بودی. از لای در که دیدمت بی اختیار داخل شدم. خودم را به جایی که نشسته بودی نزدیک کردم جا برای نشستن نبود. گوشه ای ایستادم که در معرض دید تو باشم. بعد تند تند فکر کردم که (نگام کن، نگام کن، نگام کن...)  تو که گویا خسته شده بودی سر چرخاندی و مرا دیدی. به گرمی لبخند زدی. من اما به سردی سری تکان دادم. سخنران آنتراکت داد و ما را به پذیرایی دعوت کرد. جنب و جوش به پا شد. تو را دیدم که نگاه عمیقی به من کردی و بلند شدی و قدم اولت به سمت من بود. چند نفر از جلویم رد شدند که مرا از تو و تو را از من پوشاندند. قبل از آنکه دوباره در مسیر نگاهت قرار بگیرم فرار کردم. از سالن خارج شدم و از پله ها دویدم پایین. ضربان قلبم به حدی زیاد شده بود که نمیتوانستم درست  نفس بکشم.
آن روز کلاس بعدی ام را نرفتم. برگشتم خانه. دویدم سمت روباه نارنجی و تا یک ساعت در آغوش فشردمش و گفتم که چقدر دلم برایت تنگ شده. چقدر آروز دارم کنارم به ایستی و ساعتها با هم حرف بزنیم و تو گرم و عمیق نگاهم کنی و من واژه هایی را بگویم که هر روز به سختی آنها را فرو میدهم.

ترم بعد همه چیز خیلی راحت تر شد. عادت کردم به ندیدن تو و دیدن عروسک. دیگر انتظار دیدنت را هم نداشتم. هر روز پارکینگ را دور میزدم. هر روز در راه به خودم قول میدادم به جای همیشگی ماشینت نگاه نکنم و هر روز هم به اولین سمتی که نگاه میکردم جای همیشگی ماشین تو بود!

ترم چهارم بود که خبر را شنیدم. مثل یک بمب در دانشکده منفجر شد. چهره دختر های مایوس و بی اعتنایی که گاه با اندوه، گاه با هیجان و گاهی با بی اعتنایی خبر را نقل میکردند و دهن به دهن می چرخید «تو ازدواج کرده بودی!» با کسی که هیچ کس نمی شناختش و همه مطمئن بودند که شاگردت نبوده. وقتی خبر را شنیدم مثل آنکه بهم گفته باشند «برو به طبقه پایین» سر تکان دادم و از پله ها سرازیر شدم. صبح بود و من تا شب کلاس داشتم.
از پله ها سرازیر شدم. و از دانشکده و بعد از دانشگاه خارج شدم هیچ کدام از کلاسهایم را نرفتم
به خانه که رسیدم انگار که عروسکی نباشد روی تختم افتادم. گریه نکردم. بغض هم نکردم. پتو را خرخره کشیدم بالا و به لکه آب اناری که برای اولین بار روی دیوار میدیدمش خیره شدم.
میدانستم آن لکه کی افتاده آنجا. بالاخره از صبح داشتم در موردش فکر میکردم یک روزی بود که انار های درشت را داخل میوه فروشی دیدم. آن لحظه پول کافی همراه نداشتم. برای همین فقط یک دانه برداشتم و از مرد فروشنده خواهش کردم این یک دانه را هم برایم حساب کند. عصری روی تخت نشسته بودم و خورده بودمش.
خانه تاریک شده بود. بلند نشدم چراغی روشن کنم. در تاریکی هم نخوابیدم. فقط به سویی که میدانستم لکه انجاست خیره ماندم.
نفهمیدم عاقبت کی خوابم برد. اما وقتی چشمهایم را باز کردم هوا روشن بود. ساعت دیواری میگفت که کلاس صبح را از دست داده ام. یک ساعتی توی تخت از این پهلو به آن پهلو شدم. آن وقت یکهو بلند شدم و رفتم شعله شومینه را زیاد کردم. بعد به اتاق برگشتم. روباه نارنجی با آن دم پشمالو را برداشتم و بردم گذاشتم روی هیزم های نسوز شومینه. بعد رفتم تا دست و صورتم را بشویم.
وقتی به نشیمن برگشتم بوی پارچه و پلاستیک سوخته همه جا را گرفته بود. نشستم. دستهایم را دور زانوهایم حلقه کردم و سیاه شدنش را نگاه کردم. تا آخرین جز! تا آخرین لحظه!
گریه نکردم. حتی آه  هم نکشیدم. فقط یک کمی بغض کردم.

وقتی تمام شد به آرامی لباس پوشیدم و به سمت دانشگاه رفتم.
پارکینگ را دور نزدم.
دیگر هیچ وقت پارگینگ را دور نزدم

+نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت14:19توسط علیرضا |
من از آن شکلات ها نمی خورم!

harfak.blogfa.comبه نام خدا
پیامبر خوب ومهربان سلام
امروز تولد شما بود. پدرم می گوید شما از همه آدم های دنیا بهتر هستید.
پدرم می گوید: شما هیچ وقت گناه نکرده اید.  دروغ نگفته اید.  حتی وقتی بچه بودید وهم سن وسال من زنگ هیچ خانه ای را  نزدید و فرار کنید.
من هم دلم می خواهد مثل شما خوب باشم.  مثل شما گناه نکنم.  دروغ نگویم.  پشت سر خانم معلم شکلک در نیاورم. اما خیلی سخت است.
پیامبر عزیزم
با آن که من مثل فریبا دختر تمیز و مرتبی نیستم  و چهار تا کارت صد آفرین از او کم تر دارم  اما شما را خیلی خیلی دوست دارم.
پارسال که آن خارجی های بی ادب کاریکاتور شما را کشیدند من خیلی ناراحت شدم.
برای همین وقتی که دوست مادرم خانم عطائی از خارج آمد و برایمان از آن جا شکلات آورد من با آن که دلم از آن شکلات ها می خواست و مطمئن بودم که خیلی خیلی خوش مزه هستند اما از آن ها نخوردم.
 یعنی فقط یک نصفه خوردم. چون می دانستم آن شکلات ها را از آن خارجی های بی ادب خریده.
پیامبر خوبم
دیگر وقت ندارم بقیه نامه ام را بنویسم. چون فردا تست علوم داریم.  و من باید علوم بخوانم.
لطفا شما که خیلی خوب هستید ومهربان، کمک کنید فردا تستم خوب شود و نمره ام از فریبا بیشتر شود. اگر فردا نمره ام از فریبا بیشتر شد قول می دهم یک دور تسبیح صلوات بفرستم.
قول می دهم زیر قولم نزنم. مطمئن باشید. 
دوستدار شما : باران

  ***

پیامبر خوبم سلام
خیلی خیلی ناراحتم. چون نمره ام از فریبا بیشتر نشد هیچ، تازه از سمانه که اصلا درسش خوب نیست هم کمتر شدم. از همه بدتر فریبا نمره ام را فهمید.
با این که شما زیر قولتان زدید و نمره ام را خوب نکردید  اما من زیر قولم نمی زنم و یک دور تسبیح صلوات می فرستم.
و با آن که از دستتان ناراحتم اما  هنوز شما را دوست دارم. حتی اگر همیشه کارت های صد آفرین فریبا از من بیشتر باشد.
و اگر دوباره خانم عطائی برود خارج و برایمان از آن خارجی های بی ادب شکلات بخرد من از آن شکلات ها نمی خورم. حتی یک نصفه.  مطمئن باشید. 
دوستدار شما : باران

 زینب توقع همدانی

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:4توسط علیرضا |
تنها خودت بخوان

harfak.blogfa.comقاعده این است که نامه را با سلام و احوالپرسی آغاز کنند من اما سلامت نمی‌کنم. می گذارم برای آنها که تازه به تو رسیده‌‌اند. من که مدتهاست با توام. بگذار که حالت را هم نپرسم. می گذارم برای آنها که از حالت نمی‌دانند. تو به هر حال عزیز منی هرچند من شرم دارم از اینکه ذلیخا باشم و تو این را بهتر از هر کسی می دانی. اصلا من که به احوالپرسی نیامده‌ام. آمده‌ام به قصد گلایه. آمده‌ام بگویم قرارمان این نبود علی. من از تو بیشتر از این‌ها انتظار داشتم. انتظار داشتم جلویشان محکم بایستی و بگویی: «من این دختر را می‌خواهم» مثل آن بار که به پدرم گفتی.
پدر سبیل‌های بلندش را جوید و پوزخند زد.
- بچه‌هایمان را دست چه معلمی سپرده‌ایم. از کی تا حال معلم‌ها هم نظرباز شده‌اند؟
سرخ شدی و من نمی‌دانستم از شرم بود یا خشم.
- من با چشم سر به مهتاب نظر نکرده‌ام. کور هم که باشم گل را از علف هرز تشخیص می‌دهم.
پدر به قهقهه خندید:«شعر هم که می‌گویی؟»
-ادبیات درس می‌دهم.
پدر نخندید.
- تظاهرات، خرابکاری... توی این خط‌ ها که نیستی؟
- اگر حق باشد چرا که نه؟
پدر به من نگاه کرد که دورتر از شما سر به زیر ایستاده بودم و اخم کرد.
- زبان تند و تیزی داری آقا معلم.
تو به من نگاه کردی که دورتر از شما سر به زیر ایستاده بودم و لبخند زدی.
- زبانی که حق را نگوید به درد لیسیدن بستنی می خورد آقا و با این همه من دختر شما را می‌خواهم.
تو اما نگفتی! پدر با نفرت نگاهت کرد. گفت: «آن وقت که می‌توانستی نخواستی خوشبختش کنی. حالا که دیگر...» و پوزخند زد. بی حرف رفتی و من بلند بلند گریستم. زن نیستی که حال و روز مرا بفهمی علی. مرد نیستم که گریه نکنم و با این‌حال در تمام سال‌های تنهایی هیچ‌کس گریه‌ی مرا ندید. حتی همان وقت که پیغام دادی دیگر برنمی‌گردی.
پدر گفت :«از همان اول می‌دانستم این پدر نامرد برای تو شوهر نمی‌شود.»
 گفت: «زده به سرش مرتیکه. فکر کرده دخترم را از سر راه آورده‌ام». گفت: «یک چیزی بگو دختر؟ چرا ماتت برده؟ دنیا که به آخر نرسیده». برای من رسیده بود. همان روز که دوستت دست‌نوشته‌هایت را به من سپرد دنیا برایم به آخر رسید. گفت: «اینها را پیش من امانت سپرده بود که بدهم به چاپ‌خانه». دستی به ریش بلندش کشید. گفت: «فکر کردم بهتر است شما زحمتش را...» و نگفت. شانه‌هایش لرزید و گریست. من اما همان وقت گریه نکردم. نامه‌ی خداحافظی‌ات را هم که خواندم گریه نکردم.
پدر گفت :«تو می‌دانستی. به تو گفته بود. مگر نه؟» و با اخم نگاهم کرد.
به من نگفته بودی اما من می‌دانستم. از همان روز که همه‌ی داستان‌هایت را سوزاندی و دوربینت را برای تعمیر بردی.
دست‌نوشته‌ها را در خلوت خواندم و گریستم. روی واژه‌ها دست کشیدم. جای انگشتانت را بوسیدم. رد اشک‌هایت را گرفتم و گریستم.
گفتی: «این داستان، روایت دارد» و خندیدی.
بغض کردم: «این داستان نیست علی. اگر هم باشد داستان خوبی نیست.»
گفتم: «خریداری نخواهد داشت.»
لبخند زدی: «حرف دل که فروشی نیست دختر. آنها که باید می‌خوانند.»
گریستم: «دلی که از سنگ باشد تکلیف حرفش هم معلوم است.»
دستم را محکم فشردی و راست نگاهم کردی.
-دلم پیش توست یعنی تو نمی‌دانی؟
نگاهت نکردم. لب گزیدم تا گریه نکنم.
- تو دلت پیش قهرمانان داستانت است. برو بنویسشان. برو.
شانه‌هایم را گرفتی. صدایت بلندتر از همیشه بود.
- قهرمان این داستان ماییم دختر. ماییم. می‌فهمی؟
من نمی‌فهمیدم. تا مدت‌‌ها نمی‌فهمیدم میان این همه چرا تو؟
گفتی: «تو به من بگو میان آن همه مسلمان چرا یک مسیحی؟»
با اخم گفتم: «چون زنده می‌ماند. کسی به یک مسیحی کاری نداشت.»
از میان دندان‌هایت غریدی: «آنها با هرکه طرفدارشان نبود کار داشتند.»
- او به یک «هل من ناصر» آسمانی پاسخ داد اما تو از کجا می‌دانی این دعوت الهی است؟
به قهقهه خندیدی.
- ابلیس هم همین‌ها را در گوش او زمزمه می‌کرد وقتی به آن ندا لبیک گفت.
اخم کردم. دستم را گرفتی و با نگرانی در چشم‌هایم نگاه کردی: «سراپا آتشی. حالت خوب است؟»
بر پیشانی‌ام که بوسه زدی آتش درونم خنک شد. گفتی: «اگر تو راضی نباشی...». بغض کردم:«راحله رضایت داشت به رفتن محبوبش؟». به موهایت چنگ زدی و با کلافگی گفتی:«نمی‌دانم. باور کن نمی‌دانم. تاریخ می‌گوید که رضایت داشت.»
من راحله‌ی عرب نبودم علی اما تو را دوست داشتم همان قدر که راحله محبوبش را. حیله بسیار می‌دانستم اما خدا شاهد است که به کار نبستم. از برق چشم‌ها و لرزش صدایت فهمیده بودم که بی‌رضایت من هم خواهی رفت. نمی‌خواستم با دلی لرزان و پایی سست بروی. سکوتم را به رضایت تعبیر کردی همان طور که پدرم تعبیر کرد.
گفت: «به درک که رفت. خوشحالم که قبل از ازدواج این اتفاق افتاد.»
از پنجره به بیرون نگاه کردم. پرنده‌ی سرخی روی شاخه‌ی درخت می‌خواند.
گفتم: «یک روز بر می‌گردد مگر نه؟»
پدر لای در ایستاد. غرید: «به نفعش است که دیگر بر نگردد.»
من همیشه امیدوار بودم برگردی. حتی همان وقت که دوستت خبر گم شدنت را آورد.
گفتم: «مگر شما با هم نبودید؟ چه‌طور گم شد؟»
لبخند کم‌رنگی زد.
- من گم شدم خانوم. او راه را پیدا کرد.

راستی نامه هایت را پیدا کرده‌ام زرد و کهنه و تکه پاره. هر کدام را بیشتر از صد بار خوانده‌ام. برایت می‌خوانمشان. می‌خواهم به یادت بیاورم که قرارمان این نبود. من مرد نیستم علی اما جلویشان مثل یک مرد ایستادم. به آن مردک کراواتی گفتم برود گم شود. به پدرم گفتم شوهرم برگشته و هنوز مرا می‌خواهد. من اینهمه سال دنبالت نگشته‌ام که حالا به یک تشر رهایت کنم. من راضی‌ام به اخمت، به دشنامت، به قهرت. همینقدر که هستی راضی‌ام علی. به پدرم گفتم که راضی نیستم به این ازدواج. گفتم آن مردک کراواتی می‌تواند کفنپوش مرا به خانه‌اش ببرد اما همان‌وقت هم من مهتاب توام. من این همه سال دنبالت نگشته ام که حالا بسپارمت به غریبه‌ها. به من گفته بودند اگر هم زنده باشی و اسیر شده باشی اسمت توی لیست صلیب سرخ نیست. به من گفته بودند خیال کنم مرده‌ای. حتی پیشنهاد کردند قبری برایت بکنند تا لااقل جایی برای گریستن داشته باشم اما من نیامده بودم که گریه کنم. نه بعد از آن همه جستجو.

پدر مشت بزرگش را روی میز کوبید. استکان چای لرزید و چای لب پر زد.
- تو معلوم هست چه مرگت است؟ از صبح تا شب سگ‌دو می‌زنی که چه؟ ده سال گذشته دختر. ده سال. می‌فهمی؟ استخوان‌هایش هم تا حال پوسیده.
گفتم: «من به استخوان‌هایش هم راضی‌ام. فقط پیدا بشود.»
گفت: «که چه؟ که کارت این بشود هر روز سر قبرش گریه کنی؟»
من گریه نکردم حتی وقتی استخوان‌هایت هم پیدا نشد. گفتند عراقی‌ها مفقودالاثرها را بر نمی‌گردانند. گفتند ممکن است برایشان دردسر درست شود. گفتند رضایت بدهم به امضای سند شهادتت. ندادم.
پدر داد زد: «به جهنم که رضایت نمی‌دهی. پس انقدر کنج این خانه بمان تا گیسهایت رنگ دندانهایت شود ببینم کی دیگر می‌گیردت.»
رضایت دادم درامد حاصل از چاپ کتابت را برای یافتن شهدای گمنام هزینه کنند. به تو گفته‌ام که فروش خوبی دارد. نگفته ام؟ به تو گفته ام که قرار است یک نمایشگاه از عکسهایت برپا شود. نگفته ام؟
گفتم: «میان آن همه توپ و گلوله چه طور می‌خواهی عکس بگیری و چیز بنویسی؟» و پا تند کردم.
خندیدی و ایستادی تا به تو برسم. نه همقدت بودم و نه همقدمت.
- می‌روم که یاد بگیرم.
گردن کشیدم تا در چشمهایت نگاه کنم. گفتم: «کی بر‌می‌گردی علی؟». گفتم :«بر می‌گردی علی مگر نه؟».
دست گذاشتی به شانه‌ام.
- دلم پیش توست و مرا به تو برمی‌گرداند.

 

دارم ازت متنفر می‌شوم علی! قرارمان این نبود. قرار نبود که تو برگردی و دلت نباشد.  باور کن اصلا برایم مهم نیست که پاهایت سر جایش نیست. مهم دلی است که باید باشد و نیست وگرنه دستم را پس نمی‌زدی وقتی می‌خواستم ببوسم. صندلی را نمی‌چرخاندی وقتی زانو زدم که خوب نگاهت کنم. من هیچ وقت هم قد تو نمی‌شوم علی. تو همیشه یک سر و گردن از من بالاتری. شاید برای همین هم مرا نمی‌خواهی. این ده سال فرصت خوبی بوده تا تو بفهمی من هم‌سر و هم‌شان خوبی برایت نیستم. قبول. نیستم اما به خدا من تغییر کرده‌ام. رشد کرده‌ام. سعی کرده‌ام که لایقت باشم. نمی‌بینی؟ ما که دروغ در کارمان نبود علی. بود؟ من این همه راه نیامده‌ام تا آسایشگاه که برای پاهایی که نداری اشک بریزم. حتی نیامده‌ام که به خاطر این ده سال گله گزاری کنم. بعد از اینهمه سال خیال ندارم تو را به دست غریبه ها بسپارم تا تر و خشکت کنند. تو که بهتر از همه باید بدانی عشقم این است که پرستاری‌ات را بکنم. حرفت را بشنوم. فرمانت را ببرم. دلت کجاست علی؟ آن بار دلت پیش من نبود و رفتی. حالا اگر بدانم دلت پیش من نیست، من می‌روم و پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم. آمده‌ام همین یک سوال را از تو بپرسم: «با من ازدواج می‌کنی؟»

مژگان عباسلو

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:2توسط علیرضا |
پری در باد

harfak.blogfa.comاز همانجا که نشسته بودم تا بند کفشم را سفت کنم  پویا را می دیدم که از آنسوی حیاط داشت به سمت من می آمد. با آن عینک ته استکانیش از هرجایی قابل تشخیص بود. می دانستم که میخواهد چه بگوید. بلند شدم و زانویم را تکاندم. قبل از اینکه بخواهد حرفی بزند گفتم: «ناظمی  گیر داده که اگه جعفر با همین سرو وضع بخواد بیاد مدرسه از امتحانا محروم میشه!»

ناظمی مسئول بهداشت مدرسه بود که توجه زیادی به بلندی ناخنها، موی سر و تمیز و کثیف بودن لباسها نشان می داد.  داشت نفس نفس می زد. گفت: «ت ت  تو تو از کجا فهمیدی؟» عینکش را بر داشتم و گرفتم جلوی نور. «تو چه جوری با این می بینی؟» یک لک بزرگ افتاده بود وسط شیشه اش. گفتم: «پویا باید کمک  کنی بشوریمش!»
 با گوشه ی پیراهنم عینکش را تمیز کردم و گذاشتم روی  چشمش. گفت: «چ  چچ چی ؟ بشوریمش ؟ج ج جعفرو بشوریم؟!»

جعفر جلوی من می نشست.  درست کنار پنجره.  او تنها کسی بود که می توانست روی یک نیمکت ، تنهایی بنشیند و کسی هم اعتراض نکند.  از بس که بوی گند می داد.  نه فقط مگس های کلاس که گویی از کلاس های دیگر هم مگسها بو می کشیدند و می آمدند دور سر جعفر پِر می خوردند. به جز یکی از برادرهای جعفر که فلج بود، بقیه همگی« سیگار فروش»، «کوپن فروش»، «سی دی، نوار، پاسوری» و چند تا ی آخری هم که جعفر آخرینشان بود «نمکی» بودند.

جعفر بر خلاف اکثر برادرهایش بسیار لاغر مردنی بود.  خیلی هم  کم حرف می زد یعنی اصلا حرف نمیزد.  نه اینکه مثل خیلی از بچه های ساکت باهوش باشد. اتفاقا خیلی هم خنگ بود و بچه ها حسابی اذیتش می کردند و حقش را می خوردند.  مثلا زنگهای ورزش، با اینکه بازی خوبی هم داشت اما هر وقت یار زیاد می آمد جعفر را بیرون می انداختند. جعفر می رفت یک گوشه که اصلا دیده نشود، مثل دستشویی، گم و گور می شد  و تمام زنگ را آنجا می ماند.  جعفر کنار پنجره می نشست تا سر ظهر صدای برادرش را بشنود که با گاریش می آمد توی کوچه ی کنار مدرسه داد می زد «نون خشک، نمکیه!» و یا «دمپایی کهنه پلاستیک کهنه!...» وقتی این صدا می آمد یعنی شیفت جعفر بود که برود گاری نون خشکی را تحویل بگیرد تا برادرش خودش را سریع به مدرسه ی چند محله آنسوتر بر ساند. 

البته یک  هفته ای بودکه روال کار عوض شده بود. هفته ی گذشته اش، وقتی فریاد نون خشکی برادر جعفر، پیچید توی کلاس و بچه ها زدند زیر خنده و معلم ریاضی کلی بد وبیراه گفت، یکی از بچه های کلاس بلند شد و گفت «آقا اجازه این داداش جعفر صادقیه. تا شیفتشو تحویل نده از اینجا نمیره!»
همین شد که معلم ریاضی رفت پشت پنجره و هر چه از دهانش در می آمد بار برادر جعفر کرد که الاغ! مگر اینجا طویله است که صدای نکره ات را بلند می کنی و اینکه اگر گورش را گم نکند و یا یکبار دیگر سر و کله اش پیدا بشود می دهد سر و ته خودش و گاریش را یکی کنند و از این جور حرفها.
بعد از این شد که برادر جعفر برای گاری، یک قفل و زنجیر پیدا کرد وگاری را یک کوچه بالاتر به درخت نازک چناری زنجیرمی کرد.
من نزدیک ترین دوست جعفر بودم.  هر چند دوستی من هم بیشتر از سر ترحم بود اما حسابی هوایش را داشتم و بچه ها وقتی من را می دیدند جرات سر به سر گذاشتن جعفر را نداشتند. 

یکبار بیرون از مدرسه جلوی چشم اکثر بچه ها یکیشان را که به جعفر بیخودی فحش مادر داد چنان کتکی زدم که حساب کار همه دستشان آمد. البته این واخر آقای ناظمی سفت و سخت پیله کرده بود به جعفر که  با ید سرو وضعش را عوض کند.  من چند بار رفته بودم پیش آقای ناظمی و همه ی این حرفها را برایش گفته بودم اما آقای ناظمی توی کَتش نمی رفت که نمی رفت. می گفت اگر مساله، فقط خود ما بود مشکلی نبود اما مادر چند تا از بچه ها به مدرسه شکایت کرده اند که با وجود چنین بچه ای در کلاس، بچه هایشان را بیرون خواهند کشید! خدا می داند که بچه های ریقوی کلاس، چه موجود وحشتناکی از جعفر توی خانه هاشان ساخته بودند.  این بود که فقط به یک نتیجه رسیده بودم.

 به پویا گفتم «فکرشو کردم. اصغر گامبو هم یه پای کاره.  تو هم کمک کنی سه نفری می شوریمش!»
گفت :«اصغر دیگه برا چی؟ب ب با اون شیکم گُندش!» گفتم: « اتّفاقاً به زورش احتیاج داریم»
_ ززززور بری چی ؟ مگه می خوایم چیکار کنیم؟

فردای آنروز، وقتی معلم ریاضی داشت پای تخته مساله ای را که خودش نوشته بود حل می کرد یک کاغذ از وسط دفترم کندم ورویش نوشتم: «امروز بازی داریم. شرطی. با بچه های یاقوت. هستی که؟» کاغذ را چند بار تا کردم و انداختم زیر پای جعفر. داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. آهسته گفتم: «بخونش جعفر» خم شد و کاغذ را بر داشت. چند دقیقه بعد کاغذ را گلوله شده به عقب پرتاب کرد.

پشتش نوشته بود:« پول ندارم» نوشته اش را خط زدم و کنارش نوشتم: « اگه باختیم تو پول نمیدی.» و باز کاغذ را انداختم زیر پایش.

پویا که کنار من می نشست و یاداشت ها را می خواند آهسته گفت «چ چ  چرا راستشو بهش نمیگی؟» می دانستم اگر راستش را بگویم همه چیز به هم می خورد اما اینطوری هم کلی می خندیدیم هم جعفر تمیز می شد. گفتم: «تو که دوباره عینکت لک گرفته!» عینکش را برداشت و نگاهش کرد.

گفتم: «به مامانت گفتی دیر می آی خونه؟!» بعد به اصغر نگاه کردم که ته کلاس نشسته بود. با آن هیکل گنده اش هی می رفت زیر میز و هر بار که بالا می آمد دهانش ریز ریز می جنبید. این اولین بار ی بود که نگاه کردن به آن شکم گنده و قیافه ی خیکی اش بهم آرامش می داد. 

خوبی اصغر این بود که پای همه جور کاری می شد! دیروز هم  که درباره ی شستن جعفر باهاش صحبت کردم اول کلی خندید. بعد همانطور که داشت ساندویچ زنگ دومش را می لمباند سرش را هم تکان می داد و دائم می پرسید «حالا باید چیکار کنیم؟!»

گاری نون خشکی، به درخت نازک چنار زنجیر شده بود. جعفر دراز کش رفت زیر گاری و از جایی که به عقل جن هم نمی رسید با یک کلید برگشت وشروع کرد به باز کردن زنجیرها. گفت «یاقوتیا رو که اوندفه بردیم ؟!» پویا سریع گفت:«اینا ت ت تا انتقام نگیرن دست بردار نیستن که. ررررفتن یار جدید اوردن»

 اصغر یکوری نشست روی گاری و گفت «پسر چه حالی می ده!» بعد پاهایش را هم بالا گذاشت و زانوهایش را گرفت توی بغلش. گفت:« ای ول بچه ها، هل بدید!» پویا گفت: « چ چ چ چی چیوای ول؟ پاشو بینم» گفتم: «بی خیال»  کیف هایمان را انداختیم توی بغل اصغر و سه تایی گاری را راه انداختیم. 

جعفردوید توی خرابه و با چند توپ لایه شده  و یک دبه ی بزرگ بیرون آمد. گفت: « اینجا هر روز دبه سبز می شه!» و همه را توی گونی جا داد. پویا داشت به جعفر نگاه می کرد. گفت: «بازدددماغت اومده پایین جعفر!» دسته ی گاری را رها کردم تا از توی جیب، دستمال به جعفر بدهم اما جعفر خیلی سریع دستش را کشید به بینی اش. دماغ تا روی گونه هایش کشیده شد. 

پویا گفت« اه! بازم دست ک کککثیفتو مالیدی به دماغت ببین چه ردی گذاشته ؟!» صدای  اصغردر آمد که: «خیالی نیس.  تا یه ساعت دیگه تمیز تمیز می شه !!» دراز کشیده بود و یک تکه مقوا گذاشته بود روی صورتش. برای اینکه بیشتر حرف نزند پریدم روی گاری و مقوا را از روی صورتش بر داشتم. داشت آلوچه می خورد. گفتم: «عوضی عادت کرده به تنها خوری !»

 خانه ی ما دو کوچه پایین تر بود.  یک خانه ی بزرگ قدیمی با دو در که یکی به کوچه باز می شد و دیگری به خیابان. آن دری که به کوچه باز می شد یک حیاط بزرگ داشت که ما قرار بود از آن حیاط وارد شویم. وارد کوچه که شدیم جعفر گفت: «اوندفعه که بازی تو کوچه بالایی بود؟!» گفتم: «می خوام از خونه کفش بردارم!»

 گاری جلوی در حیاط ایستاد.  اصغر پایین پرید و پشتش را تکاند. دور دهانش آلوچه ای بود. نگاهی به من کرد. گفتم:«بچه ها همین جا باشید من یه دقه ای می یام» کلید انداختم و بی سر وصدا رفتم تو.  از پله های حیاط بالا رفتم و وارد ساختمان شدم. مطمئن بودم که مادرم هنوز نیامده. عزیز هم توی اتاق خودش داشت قران می خواند.  بی سر وصدا وارد آشپز خانه شدم و با لگن آب جوش برگشتم توی حیاط و وارد شوفاژخانه شدم. شوفاژ خانه به نوعی انباری هم بود که کلی خرت و پرت آنجا نگهداری می شد.

دیگ مسی نه چندان بزرگی را که مخصوص آش های  نذری عزیز بود شب گذشته بیرون کشیده بودم و تا نصفه آب کرده بودم. آب جوش را خالی کردم توی دیگ. خیلی گرم نشده بود اما بد هم نبود. بر گشتم دم در.  گفتم: «پس جعفر کو؟!» پویا گفت: «چقدرم م معطل کردی؟ رفته پشت  این دیوار داره پ پپ پلاستیک جمع می کنه» گفتم: «تو آماده ای اصغر؟» سر تکان داد و دور دهانش را با پشت آستینش پاک کرد. گفتم: «اصغر! صداش در بیاد من می دونم و توها!»  پویا گفت:«فقط ددعا کن خفش نکنه!» اصغر رفت جعفر  را صدا بزند. من و پویا گاری را بستیم به درخت. پویا گفت: «مامانت اینا نیان؟!»

یکدفعه دیدیم جعفرداشت توی هوا دست و پا می زد. اصغر از شکم بلندش کرده بود و با یک دست دهانش را محکم گرفته بود. بیچاره، توی گندگی اصغر گمشده بود و به حساب نمی آمد.  همان لحظه دلم برایش سوخت.

یاد حرف پویا افتادم. چرا نخواسته بودم راستش را بهش بگویم. از خودم بدم آمد. یک لحظه احساس پشیمانی کردم. پویا تکانم داد: «کجایی نوید؟! بدو دیگه»  به جعفر لبخند زدم طوری که بفهمد داریم باهاش شوخی می کنیم و جلو جلو دویدم. اصغر هم پشت من می آمد. پویا برگشت و در حیاط را آرام بست.  چهارتایی وارد شوفاژخانه شدیم. جعفر هنوز توی مشت اصغر داشت دست و پا می زد. در را از پشت بستم. پویا بلند زد زیر خنده. اصغر هم داشت می خندید. گفت: «بردارم؟!»

گفتم:«صبر کن» خودم هم خنده ام گرفته بود. گفتم:«جون جعفر فقط می خوایم یه حالی بهت بدیم! کاری باهات نداریم. حالا خودت لباستو در میاری یا درش بیاریم؟!» آنچنان که سرش را تکان تکان می داد معلوم بود اصلا نمی خواهد همکاری کند. معلوم بود که اگر دهانش آزاد می شد داد و فریادش حسابی کار دستمان می داد.

با سر به پویا اشاره کردم. پویا جلوتر آمد. گفت: «بد جوری دست و پا می زنه!» پاهایش را محکم گرفتم. گفتم: «زود باش» پویا عینکش را در آورد و گذاشت توی جیب بغلش. جلو آمد و با ترس و لرز خواست دکمه ی شلوار جعفر را باز کند. اما تکان های شدیدی که به خودش می داد نمی گذاشت.

گفتم: «دِیالّا دیگه دیر شد»  پویا گفت: «نمی تونم» و خندید. گفتم: «عجله کن پویا وقت نداریم» گفت: «نمی ذاره!» گفتم: «زحماتمون رو داری به باد می دی» پویا دوباره نزدیک شد. اما به یکباره عقب کشید و گفت: «من نمی تونم نوید. بیا بی خیالش شیم!»

گفتم:«بیا پاشو بگیر ببینم.» پاهایش را گذاشتم توی سینه ی پویا و گفتم: «محکم بگیر تو بغلت!» دکمه اش  را باز کردم و تا بخواهد تکانی به خودش بدهد شلوارش را بیرون کشیدم. روی زانوی چپش جای یک زخم کهنه دیده می شد. کمی بالاتر، رد کبودی به شکل نیم دایره تا بالای رانش کشیده شده بود.

پویا گفت: «چرا سرخ شدی جعفر؟! بابا می خوایم بشوریمت. کاری باهات نداریم!»

وقتی می خواستم بلوزش را بیرون بکشم یک لحظه لازم بود اصغر دستش را از جلوی دهان بر دارد. همان یک لحظه دادش را کشید. اصغر بلافاصله دهانش را بست. برای چند ثانیه نفس در سینه ها حبس شد. فقط صدای هوره ی موتور شوفاژبه گوش می رسید. حتی خود جعفر هم آرام شده بود. همگی منتظر بودیم که ببینیم بالاخره این داد، کار دستمان می دهد یا نه. امید وار بودم که مادرم هنوز نیامده باشد. عزیز هم که با آن گوش های سنگین  بعید بود چیزی شنیده باشد.

گفتم: «ببین جعفر تو الان لختی. هر کی بیاد فقط آبروی تو می ره! پس بذار کارمونو تموم کنیم.» دیدم ساکت شده. چشمهایش هم از تکاپو افتاده بود. اصغر با سر اشاره کرد که« بردارم؟» گفتم:«نه» سه تایی بلندش کردیم و گذاشتیمش توی دیگ آب. اول پایش را جمع کرد توی سینه اما بعد خودش را  رها کرد. وقتی کاملا نشست توی آب یکدفعه کمرش را صاف کرد. استخوانهای کتفش از پشت به شکل دو تپه ی بسیار تیز بیرون زد. پویا کمی عقب کشید.

گفتم: «حالا بردار» اصغر دستش را از جلوی دهان برداشت. وقتی مطمئن شد که دیگر صدای جعفر در نمی آید، از توی جیبش یک شکلات برای خودش باز کرد.

جعفر کاملا از تک و تا افتاده بود و رفته بود توی خودش. گفتم: «یالا پویا!» لیف و صابون را برداشتم و افتادم به جانش. از گردنش شروع کردم. پویا چند لحظه ای بود که حرف نمی زد. گفتم: «چرا معطلی؟» و با اشاره ی دست سنگ پا را نشانش دادم.

پویا سنگ پا را بر داشت. گفت: «اینا چیه روی تنت جعفر؟!» اصغر همانطور که دهانش می جنبید گفت: «جای بندساچمس!»

بلافاصله گفتم: «منم یه چن تاییشو از داداشم خوردم. خیلی درد داره!» دروغ گفتم. حتی نمی دانستم بند_ ساچمه چه شکلی است. پویا آستینهایش را بالا زد واز توی آب، یکی از پاها را بیرون کشید.  اصغر زد پس کله ی جعفر. گفت: «حال می کنیا!»

جعفر یکدفعه پایش را کشید.  پویا خندید. گفت: «یه کم  قلقلک داره.  به جاش سفید سفید میشه!»  اصغرآب دهانش را قورت داد و گفت: «به جاش ایندفه اگه ناظمی گیرِ بیخودی داد، پاتو بگیر بالا بگو لیس بزنه!» بعد خودش زد زیر خنده.
به اندازه ی یک پارچ، آب جوش توی لگن داشتیم که با همان، جعفر را آب کشیدیم و خشکش کردیم. 

جعفر نه حرفی میزد نه تقلایی می کرد. حتی وقتی داشتم لباسهای نسبتا نویی را که از توی لباسهای قدیمیم بیرون کشیده بودم تنش می کردم فقط نگاه می کرد.

داشتم فکر می کردم بیرون که رفتیم حسابی از دلش در می آوریم که دیدم هر سه  نگاهشان به در خشک شد. جعفر از زیر دست من در رفت و پشت موتور پنهان شد. برگشتم به سمت در. آقا جون با بیل ایستاده بود در آستانه ی در.
« اینجا چه غلطی دارید می کنید؟!»
از پشت شیشه، سایه ی مادرم را دیدم که هنوز می ترسید جلو بیاید. گفتم: «اینا دوستای منن آقاجون»
داد زد: «بیا گمشو بیرون ببینم!» نگاهش به سمت جعفر بود.  هر سه برگشتیم.  جعفر آرام از پشت موتور بیرون آمد. فقط بلوز تنش بود. گفتم: «به خدا کاری نمی کردیم آقا جون!» 
گفت: «این چرا شلوارشودراورده؟!» پویا شده بود خیس عرق. گفت: «ب ب ب ب ب بب به خدا ما فقط داشتیم می شستیمش!».
مادرم به آرامی از پشت آقا جون سرک کشید.  جعفر با دیدن مادرم دوباره پرید پشت موتور. مادر گفت:«اینجا چه خبره نوید؟ این دیگ این وسط چیکار می کنه؟» آقاجون به دیگ پر از آب  نگاه کرد. کمی جلوتر آمد تا تویش را بهتر ببیند.

گفتم: «آقا جون بذارید اینا برن همه چیو می گم» بلافاصله شلواری که برای جعفر آماده کرده بودم را برداشتم  و رفتم پشت موتور. گفتم: «بپوشش جعفر»

اشک توی چشمانش جمع شده بود. شلوار را گرفت و پوشید. بیرون که آمد مادرم گفت: «لباسای تو تن این پسره چیکار می کنه؟!»
آقا جون گفت: «من که اومدم، این بچه شلوار پاش نبود!»

 بچه ها با سرهای پایین بیرون آمدند. جعفر زودتر از همه خارج شد و یکراست رفت سراغ گاریش. لباسهای قبلی جعفر را از روی زمین جمع کردم و چپاندم توی کیسه.

جلوی در که رسیدم از شان خبری نبود. رسیده بودند سر کوچه. خودم رابهشان رساندم و کیسه لباس را انداختم روی گاری. گفتم: «جعفر به خدا نمی خواستیم اینطوری بشه» جعفر چیزی نگفت. داشت به لباسهای توی کیسه نگاه می کرد. بعد به اصغر و پویا نگاهی انداختم. گفتم: «شرمنده!»

فردای آنروز مدرسه نرفتم. دم دما ی ظهر بود که دیدم پویا به پنجره می زند.  اصغر تکیه داده بود به درخت و سرش پایین بود. پویا  گفت: «چ چ چچرا نیو مدی؟»

گفتم: «دیشب حالم بد شد. اصغر چشه؟!» پویا گفت: «بیا بیرون بهت بگم چ چ چی شده !» پنجره را بستم و رفتم دم در.  پویا گفت که بد بخت شدیم. گفت که  زنگ اول ودوم از جعفر خبری نشده اما زنگ آخر یکدفعه درب مدرسه به شدت باز شده و پدر جعفر، جعفر را با همان لباسهای قبلی خودش، خرو کش کنان به دفتر مدرسه برده. می گفت وقتی جعفر  را می برده، همه ی بچه های مدرسه ایستاده بودند و نگاه می کردند.  می گفت جعفر به هیچ کس نگاه نمی کرد و چون از پشت کشیده می شد نگاهش به آسمان بود. میگفت که لباسهای من هم توی دست پدرش بوده اما وقتی از توی دفتر بیرون آمده لباسها توی دستش نبوده.  می گفت که یکی از بچه ها که مبصر راهروها  بوده دیده که پدر جعفر لباسها را به صورت ناظم مدرسه کوبیده و حرفهایی هم زده که متوجه نشده.  میگفت با آن وضعی که جعفر را از مدرسه بیرون برد و در را به هم کوبید دیگر فکر نکند بگذارد جعفر مدرسه بیاید. می گفت هر چند اگر هم بگذارد دیگر خود جعفر رویش نمی شود. می گفت حالا ما باید چکار کنیم؟ می گفت مطمئنم که جعفر در باره ی ما حرفی نزده والاّ دفتر ما را صدا می زد.

 


از فردای آنروز، بعد از مدرسه با پویا و اصغر راه افتادیم توی کوچه های اطراف مدرسه، محلّه و هر جایی که عقلمان می رسید.
هر جا که می شد جعفر را با گاریش پیدا کرد. اما از جعفر خبری نشد. هر جا صدای نون خشکی به گوشمان می خورد، گوشمان را تیز می کردیم ببینیم صدای جعفر یا برادرش نباشد اما نه خانه شان را پیداکردیم و نه مدرسه ی برادرش را. شاید بعد از گذشت چند ماه، کم کم همه چیز فراموشمان شد.

محمدرضا خردمندان 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:0توسط علیرضا |
لیلی

امروز، سر خاکت من تو را بعد از 9 ماه و 7 روز، دوباره دیدم.
همان وقتی که داشتند لحد را روی صورتت می‌گذاشتند بالای سرت بودم ایستاده نه نشسته نه دست و پا می‌زدم زیر دست و پای مردم و خودم را با چنگ و دندان می‌رساندم بالای سرت. عاقبت صورتت را دیدم آن ریش بلند درویشی را هم که حتماً 9 ماه و 7 روز است گذاشته‌ای، دیدم. رنگت پریده بود مثل من. گونه‌های من هم از 9 ماه و 7 روز پیش به این طرف دیگر گل نینداخته، حالا یک صورت کشیده مهتابی دارم که چشم‌هایش را عمه فخری قسم خورده یکروز در می‌آورد.
همان وقتی که آمده بودم خانه‌تان رویت خلعتی کشیده بودند و دورت پر از لاله‌های سبز بود، بوی مریم می‌دادی اما پنجره ها را باز گذاشته بودند. رفتم، رفته بودم، چه می‌گویم آمده بودم قبل رفتنت ببینمت مادرت گفت: «چشم‌هایم را درمی‌آورد.» زیر پلکم هنوز زخمی است، ناخن می‌کشید بی‌محابا به صورتم چنگ می‌زد. پلکم، لبهایم، اما نه به چشم‌هایم دلش نمیرفت که دل تو را زخم بزند. می‌دانم او هم می‌داند آبی چشم‌هایم غرقت کرد عاقبت. نگفتم دست و پا بزن، برو بگیر دستی را که دراز شد به سویت، نگرفتی، نگرفتی تا من گرفتم عاقبت دستی را که دراز شده بود به سویم. نامحرم نبود. محرم شدیم. فکر کردم ریشت را می زنی، کراوات می‌بندی، آن کت و شلوار طوسی تیره‌ات را می‌پوشی، می‌آیی می‌ایستی کنار در تالار و مهمان‌هایم را تعارف می‌کنی. فکر می‌کردم عادت می‌کنی، عادی می‌شود برایت مثل دیگران. همه همین را می‌گفتند. از مادر خودم گرفته تا عمه فخری. آخرین باری که آمده بود خانه ما ن می‌گفت: «چشمم کف پات شوهر کن، بچه‌ام داره مثل شمع آب می‌شه.»
و آب می‌شدم من مثل شمع قطره قطره... خبر نداشتم چه می‌کنی از همان 9 ماه و 7روز پیش که برگه آزمایش را گرفتیم. دکتر آخری، آخرین امیدمان بود وقتی گفت: «ازدواج فامیلی کنین یه نسلو معلول می‌کنین.»
رفتی و گفتی قسمت نبود قسمت هم شویم. دیگر ندیدمت. اوایل خبر می‌آوردند. با کسی حرف نمی‌زنی، صبح می روی و شب برمی‌گردی. بعدها گفتند اصلاً سر کار نمی‌روی، ریش بلندی گذاشته‌ای، صبح تا شب توی خانه می‌مانی و مشق خط می‌کنی. بعدتر ها گفتند در اتاقت را به روی همه بسته‌ای. پرسیدم غذا می‌خوری. گفتند روزه‌ داری 9 ماه و 7 روز بود که روزه داشتی. می‌گفتند عادت می‌کند، درست می‌شود بهتر از تو را ندیده، اما درست نشدی، عادت نکردی، بهتر از من را هم نشانت دادند.
آخر سر خبرم کردند. به حسابم آوردند. گفتند دکترها گفتند تو شوهر کنی حرف می‌زند. داد می‌زند، قرار می‌گیرد. افتادم به دست و پایشان، التماسشان کردم که ببینمت، که بیبینم. گفتند نه نخواسته، التماسشان کردم که تو را زن بدهند. شاید که من حرف بزنم، داد بزنم، قرار بگیرم. گفتند نه، دکتر ها گفتند تو، اول تو، وگرنه...
گفتند داری با خیال من زندگی می‌کنی، گفتند حتماً توی خیالاتت من را به زنی گرفته‌ای که اینقدر آرامی. می‌شنوند صبح و شب با کسی حرف می‌زنی. با منی لابد.
گفتند 9 ماه و 7 روز است با توست. دیگری را نمی پذیرد. باید بروی از خانه دلش. جای خالیت را، عروسیت را باید به چشم ببیند. اگر نروی همین امروز یا فردا دیگر تمام می‌شود. تو تمام میشوی. با خیالی که توی این 9 ماه و 7 روز برایش زاییده‌ای یک عمر زندگی می‌کند. شوهر کن، کارت دعوتش را بفرست برایش. شوهر کردم، زودتر از آنچه می‌گفتند. کارت دعوتم یک برگه کدر زرد بود که رویش پاپیون قهوه‌ای داشت. می‌خواستم سیاه باشد، نمی‌شد. لباس عروسم را همان‌طور سفارش دادم که با هم خیال کرده‌بودیم، پرچین، پر از پولک، ملیله، پر تور و طبقه طبقه، دختران خیاط خندیدند و گفتند از مد افتاده، گفتم نه هنوز مد نشده.
لباسم را به عکست نشان دادم. کلی برایش گفتم که تور سرم گلهای سفید دارد و دنباله لباسم آنقدر بلند است که باید دختر بچه‌های فامیل دنبالمان همه جا بیایند. خندیدی توی عکس. گل دستم را مریم سفارش دادم. تاج سرم مریم. ماشین عروسمان را با مریم تزیین کردیم، چهار حلقه ظریف مریم روی دسته‌های ماشین سیاه سیاه.
یادت که هست دلت می‌خواست توی برف عروسی بگیریم، من بشوم ملکه برفی. حالا عروسیم افتاده به زمستان. ببین خدا چقد با دل ما راه می‌یاد. کارت را مادرم برایت آورد، گفت صدایت کرده، چند بار به در اتاقت زد. جواب ندادی، کارت را از لای در انداخته بودند توی اتاقت، افطارت را که عمه با زجر و التماس آورد، گفته بودی مبارکش باشه. پرسیده بود می‌آیی گفته بودی حتماً. بی‌سحری روزه می‌گرفتی عمه فخری می‌گفت فقط صدای وضو گرفتن هایت را می‌شنود. وقتی آب می‌زدی به آن ریشای بلند چکه چکه می‌چکید روی کاشیها و صدایش را پرنده‌ها هم می‌شنیدند. من هم می‌شنیدم. صبح‌ها با صدای چک چک آب از خواب می‌پریدم. تمام خانه را می‌گشتم تمام شیرها را سفت می‌کردم چک چک ... تمام نمی‌شد، تا اذان می گفتند. بعد سکوت می‌شد. می خوابیدم. مادر فکر می کرد وسواسی شدم. دکترها می گفتند فشار عصبی است. قرص می دادند که بخورم و بخوابم و صدای آب توی سرم نپیچید، اما باز نیمه شبها بیدار می شدم، درست وقتی که تو آب می زدی به صورتت و قطره های آب چکه چکه از روی آن ریشهای بلند می چکید روی کاشیها بیدار می شدم. قطره های آب بیدارم می کردند.
دیروز ظهر هم بیدارم کردی، خوابیده بودم روی تخت. تمام سقف اتاقم را با تور و حریر صورتی تزئین کرده بودند. مادر معتقد بود عقد باید توی خانه باشد، دور از چشم اغیار. سفره عقد را هم نصفه نیمه انداخته بودند. با آن آینه و شمعدان بزرگ مسخره که نصف تور و حریرها را دوباره به رخم می کشید. حس کردم چیزی گلویم را فشار می دهد. فشار می داد گلویت را طناب، نفسم در نمی آید. نفست در نمی آمد. هوا توی ریه‌هایم گیر کرده بود. می خواستم داد بزنم، داد نمی زدی. دستم را می کشیدم روی گلویم. می خواستم برش دارم، نمی توانستم. طناب را محکم بسته بودی مرد. تقلا می کردم. دست و پا می زدم. با پا زدی زیر پایه صندلی...
آنقدر ناخن روی گلویم کشیدم که خیسی خون تا سینه ام رسید. مادر بی محابا توی صورتم سیلی می زد. بیدارکه شدم تو خوابیدی. صورتم کبود شده بود. قرار نداشتم. راه می رفتم. راه می رفتم. راه می رفتم. شاید 20 بار رفتم تا سرکوچه و برگشتم. به مادرم گفتم دلم شور می‌زند. خواب مرگ دیده ام. تا شب که خبرت را آوردند. چادر را کشیدم روی سرم. گلویم پر از زخم بود با صورتی کبود. رسیدم در خانه تان. راهم نمی داد پدرت. با فحش و لگد از در بیرون ام کردند. داد می زدم. شیشه ها می شکست. نمی دانم چه طوری رسیدم بالای سرت. خوابیده بودی وسط اتاق. یک خلعتی سبز کشیده بودند رویت. عمه فخری همانجا قسم خورد...
دورت پر از زن و مرد بود. نشسته بودند. قرآن می خواندند و لعنتم می کردند. رویم نشد رویت را کنار بزنم. برای همین آمدم سر خاک. گفتند قبرت 2 طبقه است، مادرت می خواهد در کنارت باشد. اولین نفری بوده که جسدت را پیدا کرده، حلق آویز از سقف اتاق. از مرگت خیلی نگذشته بود. 6 ساعت یا کمتر، اگر زودتر پیدایت می کردند شاید... برای همین می خواهد زودتر از همه بمیرد اما همه می دانند اولین نفری که بمیرد اینجا خاکش می کنند چه مادرت باشد، ‌پدرت یا حتی زنت، اولین نفری که بمیرد. امشب توی این اتاق پر از تور وحریر نشسته ام. پیرهن‌ام را صبح خیاط فرستاده خانه‌مان. مادرم چشم دیدنش را نداشت. می خواست جرش بدهد، نگذاشتم.
به زور آوردمش اینجا. حالا دارم می پوشمش. یک پیرهن پرچین طبقه طبقه است: البته توی تنم خیلی راحت نیست این همه فنر و ژیپون عذابم می دهد. اما لبخند می زنم. موهایم را جمع نمی کنم، می ریزم دورم، آشفته، همانطور که تو بودی پریشان. تور را هم که بگذارم روی سرم تمام می شود. می شوم یک عروس تمام عیار. باید کفشهای سفید پاشنه دارم را بپوشم و آرام آرام مثلا بیایم سمت تو. سه دور دور اتاق دور عکست می گردم. حالا دارم توی سالن به سمت تو می آیم. بعد آرام می نشینم کنارت روی مبلی که مادر گذاشته است و رویش را پارچه سفید کشیده. با حاشیه ی منجوق دوزی، حیف این همه سفیدی. یادت هست وقتی خط می نوشتی من مجذوب صدای قلمت بودم. می گفتی صدای مرموزی است مثل صدای پای خون توی رگها و بعد قلمت را می تراشیدی با آن قلم تراش زنجانی دسته چوبی. قط می زدی روی نوک ظریف قلم، من هم قط می زنم روی رگهای آبی ظریفی که روی بازوی سفیدم بالا رفته.

فائزه شکیبا

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت1:57توسط علیرضا |