
هیچ وقت خوب نمی فهمیدم این که میگن الله اکبر یعنی چی؟
خدا بزرکتر است از چی؟مگه میشه بگیم یکی "بزگتر است از" اما نگیم از چی؟!!!؟؟؟
می گفتم حتما اینم مثل خیلی چیزای دیگه که نمی فهمیم و نمی دونیم یه معنی دیگه داره که داریم با این معنی ماسمالیش می کنیم.
اما الان با تموم گوشت و پوست و استخونام حس می کنم الله اکبر یعنی چی. می فهمم خدا از چی بزرگتره.

خدایا به من فهمی بده تا همه ی اون چیزایی که زورکی به مخم فرو رفته با تمام وجود درک کنم.

کفشهایم کو
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها
می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی٬ عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی می بینم حوری
پای کم یابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست٬ لحظه هایی پر اوج
(مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شبها مردی از من پرسید
تا طلوع انگور٬ چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد٬ بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیدا است٬
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد:سهراب!
کفش هایم کو؟
((سهراب سپهری))
با اینکه اولای بهاره و از این حرفا زدن قشنگ نیست اما نمی دونم چرا خیلی زیاد از خوندن این شعر مهدی اخوان ثالث لذت می برم.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان است .
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس نا جوانمردانه سر دست ...آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور.
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست ، مرگی نیست ،
صدایی گر شنیدی ،صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر، درها بسته ،سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است.
(( مهدی اخوان ثالث ))

نکند مستمع سفر باشد
ساربان خفته و بی خبر باشد

نکند بوی چشم تر باشد

نکند پاسخش تبر باشد؟

الان دیگه با تمام وجود می فهمم یعنی چی.
یعنی خدا یه دونه است.فقط خدا یه دونه است.


