PLOP!
و به زودی گوشه هایش شروع کرد به سائیده شدن...
بلند شد، افتاد، بلند شد، افتاد، بلند شد، افتاد...
و شکلش شروع کرد به عوض شدن
و بعد از مدتی به جای اینکه تالاپی بیفتد، تولـُپی می افتاد...
سپس به جای اینکه تولُپی بیفتد، می پرید...
و بعد از آن به جای اینکه بپرد، می چرخید...
نمی دانست به کدام طرف، و برایش مهم نبود.
It was rolling!
او داشت قِل می خورد!
«دیدار قطعه ی گم شده با دایره ی کامل» نوشته ی « شل سیلور استاین»
موضوع انشا: «فرهنگ را توصیف كنید!»
پیش مامانی رفتم و موضوع انشا رو بهش گفتم، مامانی گفت: «از نشانه های با فرهنگ بودن این است كه همیشه شیشه های خونه تمیز باشه، و از اونجا كه شیشه ها فقط با روزنامه كاملا تمیز میشن، اگر دیدی یك نفر در خیابان بود و دستش روزنامه بود یعنی اینكه آدم بافرهنگی است.»، از مامانی پرسیدم: «پس آدم های بی فرهنگ شیشه هاشون رو با چی پاك می كنن؟»، مامان گفت: «مثل عمه ی بی فرهنگت با لنگ!»
من داشتم حرفهایی كه مامان می زد رو توی دفتر انشام می نوشتم كه نازنین(خواهر كوچولوم) اومد و گوشه ی دفترم رو پاره كرد و فرار كرد، منهم كیفم رو به طرفش پرت كردم ... متاسفانه به دلیل عدم تمرین هدف گیری ام بد شده، كیف به جای سرش با گردنش اثابت كرد ... مامان كه این كار من رو دید گفت: «یكی دیگر از مشخصه های آدم بافرهنگ این است كه چیزی رو به سمت كسی پرتاب نمی كنند، مثلا تماشاگران بی فرهنگ توی ورزشگاه ها به داخل زمین چمن صندلی و نارنجك و بطری نوشابه پرتاب می كنند.»
موضوع انشا رو به بابایی گفتم و بابایی گفت: «حتما خانوم معلمتان خیلی بافرهنگ است كه چنین موضوع های انشایی رو انتخاب میكنه!»، اما نمی دونم چرا مامان به بابایی چشم غره رفت و بابایی هم گفت: «یادته توی اتوبوس بودی و اون آقاهه بهت گفت بی فرهنگ؟ به خاطر این حرف رو زد كه تو داشتی پوست تخمه ات رو می ریختی كف اتوبوس.»، به بابایی گفتم: «خب پول تو جیبی ام رو زیاد كنین تا برم مغز پسته بخرم تا پوست نداشته باشه و با فرهنگ بشم!»، نمی دونم چرا بابایی بحث رو عوض كرد و گفت: «اصلا یه مثال دیگه برات می زنم آدمهای بافرهنگ به حقوق دیگران احترام می گذارند و توی محیط های عمومی و سربسته سیگار نمی كشند!»، به بابایی گفتم: «یعنی شما بی فرهنگ هستید؟»،بابایی كمی هول شده بود و نمی دونم چرا داشت ابروهاش رو به سمت بالا و پایین می برد و انگشت اشاره اش رو روی دماغش گذاشته بود، من حرفم رو ادامه دادم: «پس چرا شما دیروز توی خونه ی عمو اینا شما سیگار كشیدی؟ اونجا هم عمومی بود و هم سربسته.»، نمی دونم چرا بعد از صحبت های من مامان به طرف بابا ملاقه پرت كرد، البته برخلاف هدف گیری من هدف گیری مامان خیلی خوب است، دقیقا ملاقه به كله ی بابایی اثابت كرد، به مامانی گفتم: «مگه شما نگفته بودی آدمهای با فرهنگ چیزی رو پرتاب نمی كنند؟»، مامانی جواب داد: «ملاقه استثنا است و در ضمن خیلی هم فرهنگی است!»، یادم باشه برای خودم یه ملاقه بگیرم تا از این به بعد مثل آدم های بافرهنگ عمل كنم و نازنین رو با ملاقه بزنم!!
پیش داداشی رفتم و ازش در مورد فرهنگ پرسیدم، داداشی گفت: «فرهنگ رو نمی دونم چیه، اما در مورد بی فرهنگی یكم اطلاعات دارم، راستش فكر كنم موتور گازی نشانه ی بی فرهنگی باشه، چون وقتی سوار موتور گازی بودم یه نفر بهم گفت بی فرهنگ.»، به داداشی گفتم: «خب شاید به خاطر چیز دیگه ای بهت گفته بی فرهنگ»، داداشی گفت: «نه! مطمئن هستم به خاطر موتور گاز بود، چون كار دیگه ای نكردم كه بهم بگن بی فرهنگ، مثل همیشه در حالی كه داشتم با یه دستم تخمه می خوردم از چراغ قرمز رد شدم.»، من خندیدم و گفتم: «من فهمیدم چرا بهت گفته بی فرهنگ، چون پوست تخمه رو داشتی می ریختی روی زمین!»، نیم ساعتی برای داداشی در مورد فرهنگ توضیح دادم، حتی بهش گفتم كه پرت كردن چیزی دلیل بر بی فرهنگ بودن آدم است، اما وقتی شكلاتش رو از روی میزش برداشتم و فرار كردم مثل بی فرهنگ ها یه روزنامه رو لوله كرد و به طرفم پرت كرد!، یادم باشه به جای یكی دو تا ملاقه بگیرم تا در این گونه مواقع بتونم پاسخ دندان شكن ِ فرهنگی به داداشی بدم!
ما از این انشا نتیجه می گیریم كه ملاقه چیز خوبی است و آن آقا كلاغه هم كه با ملاقه زد توی كله ی الاغه در حقیقت داشته كارفرهنگی انجام میداده!
با تشكر از پدر و مادر و برادرم كه در نوشتن این انشای فرهنگی به من كمك كردند!
همان طور كه اكثر شما نمی دانید یك نظریه ی سخیفی در تحلیل انقلاب ها وجود دارد به نام نظریه «منحنی جی» كه توسط یك آقای تحصیل كرده به نام جیمز دیویس تولید و منتشر شده است! این نظریه به صورت كاملا چیپی استدلال می كند كه اگر یك مدت طولانی در جامعه ای به مردم خوش بگذرد و مردم هر چیزی یا هر كسی را كه خواسته باشند به دست بیاورند و هر كاری كه دلشان خواست با آن هر چیز و یا هر كس بكنند و پس از آن یك دوره كوتاهی با ركود مواجه شوند به طوری كه نیازهای آنان براورده نشود فاصله عمیقی میان «توقعات فزاینده» و «منابع موجود» به وجود آمده و مردم دست به شلوغ كاری می زنند و انقلاب ... نه ببخشید دست به انقلاب می زنند.
از شما چه پنهان ما وقتی دیدیم آقای دیویس با این نظریه ی سخیف! دست به تحلیل انقلاب می زنند و كلی مقاله و كتاب چاپ می كنند و هوار هوار پول گیرشان می آید با خود گفتیم چرا ما این كار را نكنیم؟مگر جیب ما سوراخ است؟ تازه ما كه یك گونی پول نمی خواهیم ما به همان حق التالیف بخور و نمیر هم قانع ایم!
خلاصه بشنوید تحلیل ما را...
روزهای اولی كه مترو راه اندازی شده بود فكر می كنم تعداد قطار های مترو كمتر از نصف الان بود و امكانات و تسهیلاتی كه در مترو به شهروندان ارائه می شد به شدت كم و غیر قابل مقایسه با حالا بود. یعنی حتی گاهی اوقات پیش می آمد كه به دلیل كمبود قطارها یك قطار مجبور می شد به جای 20 دقیقه انتظار 45 دقیقه توقف كند تا قطار بعدی برسد و جایش را پر كند و یا حتی مجبور می شد به دلیل ازدیاد مسافر در بین راه نیز توقف كرده و مسافر تو راهی سوار كند.و یا حتی باورتان نمی شود گاهی اوقات مجبور می شد از ریل خارج شود و مسافران كنار خیابان را نیز سوار كند!! اما با همه این تفاسیر در آن سال های ابتدائی راه اندازی مترو، مردم با شور و هیجان از آن استفاده می كردند و همه و همه با رضایت از این پدیده كم نظیر در جهان! به روح سازندگان آن درود و صلوات می فرستادند. هر چند آن روزها جمعیت مسافران مترو كمتر از حال حاضر نبود و مردم برای سوار شدن به مترو باید هم زمان زیادی را صرف می كردند و هم انرژی قابل ملاحظه ای را به كار می گرفتند البته كنار گذاشتن شخصیت انسانی و عزت نفس كه در هر زمان لازمه استفاده از مترو بوده و هست! با گذشت زمان و پیشرفت هسته ای كشور و با همت جوانان غیور این مرز و بوم مترو نیز به پیشرفت های زیادی در زمینه خدمات رفاهی به شهروندان دست پیدا كرد و خدمت رسانی به مردم را تا جایی رساند كه مسافرین مترو در حین استفاده از این وسیله نقلیه تا خرخره در امكانات رفاهی و تسهیلات آن غرق می شدند. به طور مثال تا 4 سال پیش كسی اصلا نمی دانست پله برقی چیست و در بدو ورود پله برقی به مترو مردم حتی نحوه استفاده كردن از آن را بلد نبودند اما الان پله برقی حتی در ایستگاه های جنوب شهر نیز راه اندازی شده است و این پدیده عجیب اكنون یكی از دلایل اصلی استفاده مردم از مترو می باشد!! و یا به عنوان یك مثال دیگر اوایل تولد مترو در كشور، مردم مجبور بودند برای سوار شدن به مترو در یك صف كوپنی بایستند و بعد از بیست دقیقه موفق به تهیه بلیط شوند اما الان با انتشار كارتهای الكترونیكی در میان مسافران این معضل كاملا مرتفع گردیده و صرف گذاشتن كارت الكترونیكی روی صفحه لیزری دستگاه مسافر می تواند از گیت عبور كند و حتی نیاز نیست مسافرین كارتهای خود را از جیبشان هم در بیاورند و بعضا مشاهده می شود افرادی كه كارتشان در جیب عقب شلوارشان است به طرز كاملا غیر اجتماعی پشت خود را به صفحه لیزری گیت می چسبانند و پس از باز شدن آن عبور می كنند! خلاصه اینكه این پیشرفت و بهبودی در امكانات مترو باعث شده است كه توقعات مردم روز به روز از آقای محسن هاشمی بیشتر و بیشتر شود. این «توقعات فزاینده» تا جائی رسیده كه مردمی كه تا چند سال قبل برای سوار شدن به مترو حداقل باید 30دقیقه وقت برای انتظار كشیدن صرف می كردند و نتق نمی كشیدند اكنون حاضر به تحمل 5 دقیقه انتظار نبوده و تند و تند قر بزنند و اعتراض كنند و به روح سازندگان مترو... بفرستند!!
الان كار به جائی رسیده است كه مردم انتظار دارند متروی ما شبیه متروی ژاپن و یا كشورهای غرب زده اروپائی! باشد. و این یعنی همان منحنی سخیف جی!
به گفته بسیاری از كارشناسان زبده و ماهر! این اعتراضات بیانگر فاصله عمیق میان "توقعات فزاینده" مردم و "منابع موجود" در مترو می باشد كه اگر خدای ناكرده محسن هاشمی دست به كار نشود این موج عظیم اعتراض به انقلاب منتهی خواهد شد.
البته عده ای هم معتقدند كه اگر از همان اول به مردم حال نمی دادیم و با آنها مانند ... برخورد می كردیم و مترو را برایشان تبدیل به جهنم می كردیم الان اینقدر رو پیدا نمی كردند كه بخواهند به سومین یا چهارمین(تردید از نویسنده می باشد) شخص مملكت یعنی آقای محسن هاشمی اعتراض كنند.
خلاصه اینكه این رشته ای كه ما خواندیم خیلی هم به درد نخور نیست و می شود با آن یك نان بخور نمیری در اورد!!
ابوالفضل اقبالی
خلقت من از ازل یك وصله ناجور بود
من كه خود راضی به این خلقت نبودم، زور بود
میرزاده عشقی
وصلت ما از ازل یك وصلت ناجور بود
من كه خود راضی به این وصلت نبودم زور بود
درس و دانشگاه بالكل بی بخارم كرده بود
بسكه بودم سر بزیر و در غذا كافور بود
رخت دامادی پدر با زور كرد اندر تنم
گفت باید زن بگیری تو وَ این دستور بود
چندباری خواستگاری رفته بودم بد نیود
میوه می خوردیم و كلا سور و ساتم جور بود
این یكی گیسو كمند و وان یكی بینی بلند!
این یكی چشم آبی و آن دیگری مو بور بود
سومی هم دو برادر داشت هر جفتش خفن
اولی خر فهم بود و دومی خر زور بود
خانواده گرچه یك اصل مهم در زندگی است
انتخاب اولم باباش مرده شور بود
كیس خوبی بود شخصاً، صورتاً، فهماً، فقط
هشتصد تا سكه مهر خانم مزبور بود
با خودم گفتم كه كی داده...گرفته، بی خیال
حیف از شانس بدم دامادشان مأمور بود!
این غزل را توی زندان من سرودم یك نفس
شاهدم ناصر سه كلّه با كَرم وافور بود...
زن اَخ است و مایه درد و بلا با این وجود
می گرفتم یك زن دیگر اگر مقدور بود
عباس احمدی
گروس عبدالملکیان
شعراشو خیلی دوست دارم .
چند تا از شعراشو از وبلاگش دزدیدم گذاشتم بخونید. آدرس وبلاگش هم اسم خودش
http://www.garousabdolmalekian.blogfa.com/
خوش باشین
۱
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای ؟!
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی ؟!
۲
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی
۳
گرگ
شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند...
بلند شو پسرم !
این قصه برای نخوابیدن است
www.faslegostakhi.blogfa.com
فعل معلومی است:
“دوست دارم”
که حرف ندارد؛
حرف اضافه.
دوستت دارم!
و تو که نباشی،
مصدری می ماند و من
- که فاعلی بی خاصیتم -
و حرفهای اضافه دور وبرم را شلوغ می کنند .
من از فعل “شدن” بیزارم
“شدن” ، یعنی تو نیستی
و صرف می شود زمان حال
در فعلهای بی قاعده ای
که فقط
با مرگ و میر و کشتن و رفتن
جمله می شوند.
شدن، پایان جمله های مجهولی است
که جای دفتر شعر من
روزنامه ها را سیاه می کنند.
من از ” شدن” بیزارم.
دستور زبان مادری
به چه کارم می آید
وقتی که مفعول - یعنی تو-
اصلی ترین کننده شعر است؟
با یا بی حرف اضافه
بیا!
من گرسنه ترم به شعر
تا نوشتن از گزارش یک اعدام .


