ولنتاین
سحر..سیما...سمیرا! کادو نفرست
صنوبر جان..غزل...ریحانه خانم
فرشته...ژاله....آوا، کادو نفرست
اگر اصرار داری..باشه حالا
ولی نه..زشته بابا..کادو نفرست
حسن آقا...شما هم؟ بعله قربان؟
حیا کن...زشته آقا...کادو نفرست
نه قربانت بشم...انسیه جان.. نه..
شما هم مثل آنها کادو نفرست
چرا گریه؟ الهی...باشه ...بسه
اگر می فرستی« اینجا» کادو نفرست
چه می دانم کجا...یک جای دیگر..
فقط این دور و برها کادو نفرست
ولنتاینه که خب باشه به من چه..
اگر اینجوره...اصلا" کادو نفرست
عجب بابا...دوباره بغض کردی؟
پیامک خوبه...اما کادو نفرست
(نمی خوام آخه تو زحمت بیفتی...)
نه اس ام اس نه حتی کادو، نفرست
...
چه بد ! قافیه تنگ آمد از اين پس
چگونه سر کنم با «کادو نفرست»؟
چنين تن مي دهم آخر به تقدير :
جهنم...باشه...حالا: "کادو بفرست!"
حنا..سارا...ملیسا! "کادو بفرست!"
سپیده...نغمه....رعنا، "کادو بفرست!"
ثریا جان..صنم...محبوبه خانم
حسن جون...مخلصیما!... "کادو بفرست!"
غلط کردم ، تمامش چرت و پرت است
چرندیات بالا... کادو بفرست!
((نیما دهقانی))
مرغ و خروس و اردك،
جوجه و غاز و لك لك،
كبريت و گاز و فندك،
ميخوام بگم كم كمك،
ولنتاينت مبارك!
آري، ولنتاين يا ولنتايم (توضيح مورخ: من خود به گوش خويشتن شنيدستم كه عاشقي از فرط اشتياق، ولنتاين را ولنتايم مي گفت و الخ) يومي است از ايام كه در آن عشاق سخت به كار ستاندن دل و قلوه مشغول شوند و تا بدانجا از براي يكدگر خالي ببندند كه در زوال اين يوم هيچ سقف سالم در هيچ بلادي يافت نشود! و اين يوم المبارك مصادف است با دوازدهم فبريه فرنگي و 24 بهمن سنه شمسي.
آورده اند كه كشيش] ...[ * از اهالي بلاد روم ،پنهان از انظار عموم، جماعتي از شباب ليلي و مجنون صفت را به نكاح درمي آورد و نسيان بر وي مستولي مي شود كه كار يواشكي را عاقبتي است سخت، علي الخصوص كه دور از چشم و برخلاف دستور حاكم وقت باشد و از قضا شباب مجنون صفت از جنگجويان باشند و منع شده از سنت حسنه ازدواج. و خود بخوانيد حديث مفصل از عاقبت اين كشيش بي نوا.
القصه از آن دوران عاشقان بي قرار به سبب دوري از يار، و براي زنده نگاه داشتن ياد كشيش ] ...[ پايه مي گذارند روزي را كه به ولنتاين مشهور است و معروف.
جال اينكه چگونه اين ولنتاين از بلاد كفار به سرزمين ما پا نهاد، ما ندانيم و ديگران نيز ندانند و شما نيز ندانيد بهتر است. اما آنچه بايد بدانيد مناسكي است كه بجاي نياوردن هر كدام حكم مرگتان را امضا خواهد نمود و العاقل يكفيه الاشاره!
از آنجا كه در روزگار كنوني مبحث تعدد ليالي و مجانين ( توضيح مورخ: جمع مكسر ليلي و مجنون) نقل محفلهاست و يك ليلي را ده مجنون است و بالعكس، بر شما واجب است كه پيش از فرارسيدن يوم موعود طوماري از اسامي مورد نظر نبشته و به ترتيب اولويت هدايايي ابتياع كنيد و زنهار شما را كه اين مهم را به روز موعود موكول كنيد كه شما را ضرري است بس جبران ناشدني. كه در اين روز از شير مرغ تا جان آدميزاد را به رنگ سرخ درآوردند و به قيمت خراج سمرقند و بخارا به خلق الله بياندازند!
و از ديگر ملزومات رقعه اي است منقش به نقش دل و قلوه، و در آن بنگاريد اين جمله را كه: تنها تو در قلب مني! و يا در قلب مني هرگز! و الخ. و زنهار شما را كه مجنوني از مجانين شما و يا ليلي اي از ليالي، پي برند كه اين جمله را براي جمع كثيري تكثير كرده ايد! زنهار!
و اين يوم به سر نرسد مگر آنكه تحفه ي خود را به همراه گلي سرخ و آتشين به محبوب بدهيد و وي را طعامي چينتال پينتال مهمان كنيد و مثنوي هفتاد من با مضامين عشقولانه بخوانيد و ...
و بدانيد بر شما واجب موكد است كه در هر سنه و پس از پايان اين يوم فرخنده و گوگولي، سر در جيب مراقبت فرو بريد و اندكي تامل كنيد كه در ايران باستان نيز چنين يومي بوده است و دلسپردگي را مرامي بوده و يومي و آداب و رسومي و سپس كمي شرمنده شويد و تكرار كنيد: خلق را تقليدشان بر باد داد و هكذا... و آنگاه به همان سرعت و مجددا سر در جيب مراقبت فرو بريد كه ولنتاين سنه ي آتي را چه كنيد كه فك جمله ياران با زمين مماس شود. انشاء الله تعالي!
هاجر ده بزرگی
بیستم شهر شوال سیچقان ایل
امروز به شهر برلین رسیدیم . اول صبح بود که در و دیوار شهر پیدا شد . خواستیم باز بخوابیم که نتوانستیم ، از بس که این ببری خان سر و صدا کرد . حیف که خیلی دوستش داریم والا می گفتیم که گربه جماعت هیچی حالیش نیست . افتادیم به تماشای شهر که جماعت رعیتش انگار از کله سحر بیدار بوده اند . توی راه زن های خوشگل یاد دیدیم ولی حیف که نمی فروشند تا بخریمشان ! به هر حال همین طور که دانه دانه دکان ها باز می شدند ما می دیدیم که کلی عروسک خرس که نمکین و ملیح بودند هم می آورند و می چینند جلوی دکان ها ! خوشمان آمد ، گفتیم جلوی یکی از این دکان ها نگه دارند . پیاده شده ، خودمان توی دکان رفته ، پرسیدیم که اینها دیگر چیستند ؟ دکان دار یک مردک کچل بود که اول کار از دیدن هیبتمان رم کرده بود ! همچین این طرف و آن طرف می رفت که ما گفتیم حکماً می خواهد با ما کاری بکند . دیلماج باشی مطلب را پرسید و مردک جواب داد . دیلماج باشی گفت : پس فردا روز عاشق های فرنگی است . خودشان بهش می گویند : « ولنتاینیه » توی این روز جماعت رعیت که به هم عاشق باشند برای همدیگر تحفه می خرند . اول تحفه این روز هم خرس است . حالا چرا خرس مردک می گوید : ما خبر ندرایم ولی حکماً معنی این می شود که من که برای تو تحفه می خرم درست است که به من می گویی « خرس گنده » اما چون که خرسم تو هم لابد عسلی که من تو را خیلی دوست دارم !
شگفت شدیم از این چیزهای غریبه ، اول خواستیم یکی از این خرس ها را برای انیس لدوله بخریم ، اما وقتی آن دکان دار آن طور گفت ، پشیمان شدیم . آخر پادشاه مملکت که خرس نمی شود ، آن وقت رعیت به ما می خندند ! گفتیم : الحمدالله توی مملکت ما از این بازی ها نیست ، جوان های ما پول بالای این مضحکه بازی ها نمی دهند . شما هم که از این کارها می کنید ، لابد پول زیادی دارید مثل ما نمی دانید با آن چکار کنید . دیلماج به فرنگی این ها را به دکان دار گفت ، دکان دار هم یک چیزهایی به دیلماجمان گفت . بعداٌ فهمیدیم که گفته : « به همین خیال باشند جناب پادشاه ! کی روز می آید که هر چه جوان دارید از مرد و زن می افتند توی دکان های راسته گاندی و ولی عصر ! آن وقت نصف درآمد ارزی تان را می دهید چین و تایلند پول عروسک خرس . آن وقت دخترها و پسرهای مملکتتان از ترس گشت ارشاد می روند توی کافی شاپی که هنوز همان گشت ارشاد کشف نکرده و بالای یک لیوان چایی 10000 هزار تومان می دهند که می شود معادل همان مقداری که شما برای تامین هزینه های سفرتان از انگلیس وام گرفته اید ! آن وقت توی مملکت شما همه از یک ماه قبل انتظار ولنتاین می کشند از صغیر تا کبیر ولی توی مملکت ما هیچ خبری نیست ! بعدش هم یک چیزی گفت ، انگار که گفته باشد : باش تا صبح دولت بدمد که هنوز اگر ندمیده ، شب دراز است !! »
مردک اگر رعیت ما بود ، اینطوری حرف روی حرف ما می زد ، توی گچ می کردیمش . خرس نخریدیم ولی خیلی هوسش را کردیم ...
عبدالله مقدمی
- آقاي ولنتاين لطفا خودتان را معرفي كنيد؟
بچه ها عشقي صدايم مي كنند. شما هر چه دوست داشتي صدا كن.
- اين درست است كه شما كشته راه عشق هستيد؟
ما كشته مرده همه بچه هاي باحال مثل شما هستيم. عشق مثل يك تصادف سنگين مي ماند. كلا كشته مرده زياد دارد. ما هم يكيش.
- چي شد كه تو اين راه آمديد؟
من كلا از بچگي تو كار عشق و عاشقي بودم. يادم مي آيد هر كدام از بچه هاي محل كه من را مي ديد مي گفت : هي سنت تو چه قدر بچه با عشقي هستي. هشت سالم كه بود برادر بزرگترم عاشق دختر همسايه كناري مان شد. اما چون آن موقع هنوز پيامك و چت اختراع نشده بود. براي هم نامه مي نوشتند. بعد برادرم نامه را مي چسباند به ظرف شير و مي گفت : امروز رفتم مغازه كلسوروس و شير يارانه ايي خريدم. اين يكي را هم براي خانم سيروكلوس خريدم بيچاره پيرزن نمي تواند تا سوپر برود. يك دختر هم دارد كه خيلي جوان است و خوب نيست كه براي خريد بيرون برود. و من هم ظرف شير را مي گرفتم و در ازاي يك بسته آدامس خروس آن را به دختر خانم سيروكلوس مي رساندم و ظرف خالي اش را هم بر مي گرداندم.كار خوبي بود. به خصوص براي من كه دوران كودكي را سپري مي كردم و برايم جالب بود كه اهالي محل چه قدر به فكر هم هستند!
_ اين درست است كه شما دختران و پسراني كه همديگر را دوست داشتند به هم مي رسانديد؟
بله درست است. تقريبا بيست سالم بود.كه گواهينامه پايه دو گرفتم و با كمك همان برادر فوق الذكرم يك عدد پيكان جوانان دست و پا كردم و تو آژانس محل مشغول به كار شدم. آن هايي كه همديگر را دوست داشتند با آژانس تماس مي گرفتند و من هم آن ها را به هم يا به همان محل قرار مي رساندم.
- چي شد كه زندان افتاديد؟
يك بار كه يك پسر جوان را سوار كرده بودم كه براي ديدن نامزدش به كافي شاپ برسانم. در راه يك خانم متشخصي را ديديم. پسر كلا بي خيال نامزد و قرارش شد و از من خواست كه از آن خانم باشخصيت بپرسم كه پا مي دهد يا نه؟ من فكر كردم كه در خانه مريض دارند و پا را براي فرد معلولي مي خواهد. رفتم جلو و سوال كردم. آن خانم هم بر خلاف شخصيت ظاهري اش با مشت زير چشم من كوبيد. اين اولين باري بود كه در راه عشق كتك مي خوردم. از بخت بد پليس هم آن جا بود و ما را دستگير كرد.
- گفته مي شود كه شما در زندان عاشق دختر زندان بان مي شويد و نامه هايي بين شما و آن دختر رد و بدل مي شود كه عاقبت منجر به مرگ شما مي شود؟
نخير اين آقاي زندان بان بود كه هميشه دختر ترشيده اش را با خودش به آنجا مي آورد و اصرار داشت كه ما درمورد آينده با هم صحبت كنيم. حتي من چند بار به او گفتم كه شغل درست و حسابي ندارم و نمي توانم عروسي مفصلي هم بگيرم ولي آقاي زندان بان مي گفت كه كار از اين حرف ها گذشته است. به هر حال من مرگ را به ازدواج با آن دختر ترجيح دادم و الآن هم پشيمان نيستم.
- آينده عشق را چگونه مي بينيد؟
برايتان تداعي معني نكند اما به طور كلي آينده توي عشق و عاشقي است. من عميقا توصيه مي كنم كه جوانان در اين حيطه فعاليت كنند. اگر فيلم مي سازند اسمش را يك چيزي از مشتقات عشق بگذارند. اگر كتاب مي نويسند همين طور. اگر سايت طنز باز مي كنند اولين مطالبي كه كار مي كنند در مورد همين موضوع عاشقي باشد كه موفقيتش ردخور ندارد.
حسام حیدری
پيش ماماني رفتم و از ماماني خواستم در مورد عشق برام انشا بگه كه يهو ماماني زد زير گريه و خطاب به بابايي گفت: آهاي مرد چطور اون روزا خوب بلد بودي در مورد عشق انشا بنويسي و فرت و فرت برام نامه مي نوشتي، اما حالا حوصله ي دو كلوم صحبت كردن در مورد عشق رو نداري؟! اصلا" تو از همون روز اول هم عاشقم نبودي ... ماماني نتونست بيشتر از اين ادامه بده و بازم زد زير گريه، فكر كنم عشق چيز ناراحت كننده اي باشه كه ماماني با شنيدن اين كلمه حتي از وقتي گلدون چيني اش هم مرد بيشتر اشك ريخت!
پيش بابابزرگ رفتم و از بابابزرگ خواستم بهم بگه عشق يعني چي؟! بابا بزرگ هم بهم دو تا چغك رو كه روي درخت نشسته بودند نشون داد و گفت عشق يعني اين! در همون لحظه اي كه بابابزرگ گفت عشق يعني اين، يكي از اون دو تا گنجشك توي باغچه مون خرابكاري كرد، فكر كنم بابابزرگ اشتباه ميكنه چون اگه عشق اين بود خانم معلم اين موضوع رو به عنوان موضوع انشا انتخاب نمي كرد!
دم در رفتم تا مامان بزرگ رو پيدا كنم و در مورد عشق ازش بپرسم، توي راه يه آدمي رو ديدم كه داخل جوي آب دراز كشيده بود، ازش پرسيدم: ميتوني بگي عشق چيه؟! ، اون هم يه داستاني رو برام تعريف كرد كه شبيه يكي از اين فيلم هندي ها بود و مي گفت اين داستان زندگي خودش بوده، البته من هر چي فكر كردم يادم نيومد اون توي كدوم فيلم هندي بازي كرده، راستش شبيه هيچكدوم از بازيگراي هندي نبود، اون ميگفت عشق اونو اينجوري آواره ي كوچه و بيابون و جوي آب كرده! بعد يه چيزي بهم نشون داد كه سياه بود و گفت حالا ديگه عشق من اينه!
مامان بزرگ رو با زمبيلش ديدم، يه چيز دراز هم همراهش بود كه كادو شده بود، يه عالمه سبزي هم خريده بود، وقتي ديد من دارم با اون آقاهه كه توي جوي آب بود حرف مي زنم دستم رو كشيد و گفت ديگه با اين جور آدمها حرف نزن، به مامان بزرگ گفتم اون يه آدم عاشق بود، منظورت اينه كه با آدمهاي عاشق حرف نزنم؟!، مامان بزرگ گفت: اون و عشق؟! عشق كلمه مقدسي است كه اون هيچ بويي ازش نبرده. گفتم پس عشق چيه؟!، مامان بزرگ هم گفت وقتي رسيديم خونه بهت نشون ميدم، وارد خونه شديم، وقتي مامان بزرگ وارد خونه شد مثل هميشه بابابزرگ به استقبالش اومد، بعد يه كاري كردن كه من فكر كردم سال تحويل شده! مامان بزرگ اون چيز دراز كادو شده رو داد به بابابزرگم و گفت تولدت مبارك! مامان و بابا هم داشتن نگاه مي كردن، بابايي داشت اشك مي ريخت وقتي ازش پرسيدم چرا اشك مي ريزي گفت توي چشمم خاك رفته، بابايي هر وقت فيلم هندي هم نگاه مي كنيم توي چشماش خاك ميره، ماماني كيك تولد رو آورد، بابابزرگ كادوش رو باز كرد، يك عصاي نو بود، بابا و مامان به اون عصا اشاره كردن و گفتن: عشق يعني اين! به نظرم عشق يعني عصا و بايد برم در مورد عصا انشا بنويسم!
ارژنگ حاتمی
آنگاه که چشمم به چشمان شماها افتاد چمن ها حرکات موزون کردند و ستاره ها آنقدر خاموش و روشن شدند که سوختند و کلاغها عاشقانه شروع به قار قار کردند و خلاصه از این تشکیلات ... ای تک ستارگان آسمان بنده ولنتاین را بهتان تبریک می گویم و از عشقهای عزیزی که اسمشان از این لیست جا افتاد عاجزانه معذرت می خواهم .
شاهزاده اسب رویاهای شما
جوات . میم
عزیزم سلام - امیدوارم حالت خوب باشد و هیچ ملالی نداشته باشید اگر از حال من پرسیده باشی ... ا ببخشید قاطی کردم از ذوقم ! فکر کردم نامه است . فقط می خواستم به همانی که خودش می داند بگویم : مرغ و خروس و اردک / ولنتاینت مبارک !
نامزد به کوه و بیابان زده اش
گل عنبر. فین
شاعر می فرمایند : اگه باور نداری چقدر تو قلبم جا داری / یه روز از سر کوچه تون که می گذری.
عزیزم 500 کیلوگرم گل بابونه به اضافه شش هزار تا سبد ماه و ستاره و هشت هزار و پانصد تا پر طاووس به پایت می ریزم تا بهت بگویم ولنتاین مان مبارکا باشد .
همسر آتش به جان گرفته ات
پسته . ر
عزیز دل انگیزم سیا.ر. زاده اصل
همین جوری هم مخم را می زدی کافی است . امسال دیگر خودت را به زحمت نینداز که ورشکسته می شوی. پنج تا از آن کادویی را که پارسال برایم خریدی سر خیابانمان حراج کرده بودند صد تومان ( هزار ریال !) تازه با اشانتیون ... حالا اینجا نمی گویم کادویت چی بوده که بیشتر از این ضایع نشوی . در ضمن امسال علی الحساب اسمت را به صورت کامل در جراید کثیر الانتشار انتشار نمی دهم ولی اگر باز هم از این دست و دلبازی ها کنی سال آینده همین موقع شماره شناسنامه ات را هم چاپ می کنم .
گیتی
عزیزم ولنتاینت مبارک ولی به شرطی که سو استفاده نکنی بگویی بیا من را بگیرها . چون من به عشق افلاطونی معتقدم !
عشق تو هیم . الف
گل و سنبل من
خدا به سر شاهد است در حضور این همه مخاطب دارم می گویم من به غیر از تو برای هیچ دختری پیغام ولنتاین ندادم . بیا با هم آشتی کنیم و اجازه بدهیم یک امروز را آب خوش از گلویمان پایین برود.
عاشق بیچاره شده تو
فرهنگ . پیف
روز ولنتاین را به تمام عزیزانی که خودشان می دانند چه کسانی هستند و به بقیه ربطی ندارد تبریک می گویم ! مخصوصا به خسرو جان که ا همه پولدارتر است . من در همین جا قول می دهم هرکسی که تا سال آینده از خسرو جان من پولدارتر بشود این پیغام ولنتاینانه برایش محفوظ خواهد بود. برای به دست آوردن آمار اموال خسرو جان به من پیامک بزنید.
با تشکر از همه دست اندرکاران
شیما. شین
مریم شکرانی
زدی بدجور تو خط عشق آنلاین
که داری اشتهایی مثل کمباین
خریدی هیجده تا کارت پستال
نوشتی روش: "تویی تنها ولنتاین"!
(2)
به جای قلب انگار ناو داری
که اینقد جا برای love داری
یه دونه دل، چهل- پنجاه دلبر...
عزیزم این دله یا گاوداری؟!
مهدی استاداحمد
اگر جزو آنهايي هستيد كه تعداد هدايايي كه مي گيرند بيشتر است بايد از دو سه ماه قبل در مورد علاقه منديهاي خود بامعشوقه هايتان! مفصلا صحبت كرده باشيد. مثلا اينكه از كودكي چه چيزي را دوست داشته بوده ايد كه هر بار با ابراز آن گوشتان تا بناگوش پيچانده شده است و اگر هم زياد پست مدرن هستيد مي توانيد در مورد جديدترين چيزي كه قرار است دوست داشته باشيد سخنراني كنيد.براي اينكه خيلي زود در دام آدمهاي گروه قبل نيفتيد بايد از ماهها قبل به شدت به دنبال اثبات ايراني بودن ولنتاين باشيد.اين كار راحت تر از آب خوردن است و كافي است سري به گوگل بزرگ بزنيد.به هر حال اگر هندي ها به دنبال نوروزند و عربها به دنبال عربي كردن خليج فارس و تركها هم كه نوه هاي مولوي اند ما لااقل زورمان كه به ولنتاين مي رسد نمي رسد؟
روح الله عسگری
- سازمان هوا فضای ایران اعلام کرد بزودی نسل جدیدی از ماهواره های امید را پرتاب خواهد کرد. این ماهواره ها با نام های پژمان، کامبیز، کوروش، جمشید و سیاوش تولید و عرضه خواهند شد.
- تهمینه میلانی در مراسم پرتاب اولین ماهواره ساخته شده به دست خانم های ایرانی با عنوان ماهواره "نسترن" عنوان کرد: بانوان ایرانی نباید فقط نظاره گر پرتاب ماهواره های مردانه باشند و برای به دست آوردن اسامی زنانه بیشتر در فضا باید مبارزه کنند.
- بذرپاش، مدیرعامل گروه ماهواره سازی سایپاشاتل: در بهمن ماه امسال از محصول جدید «امید141» با شرایط فروش عالی و طراحی کاملاً ایرانی پرده برداری خواهد شد. وی ویژگیهای جدید این محصول را « چراغ مه شکن جلو برای عبور از هاله های غبار آلود زحل، کمک فنرهای قویتر برای عبور از سیاه چاله ها، سیستم اطفاء حریق در خلا» و چندین ویژگی دیگر عنوان کرد.
- سردار رویانیان محدودیت های ترافیکی در مدارهای مختلف ماهواره ای را اعلام کرد: مدارهای حرکت ماهواره ها فردا از ساعت 6 تا 18 از مسیر زهره به مشتری یکطرفه خواهد بود. همچنین به علت عملیات اصلاح سیستم روشنایی در تقاطع مدارهای شهدای 31 اسفند و آزادی، رفت و آمد با کندی صورت می گیرد.
- کارشناس سازمان فضا شناسی و وضعیت فضای 24 ساعت آینده: در 24 ساعت آینده موج گرد و خاک از سمت زحل به اورانوس و کاهش دید را خواهیم داشت. همچنین برای قسمت های شرقی کهکشان بارش شدید شهاب سنگ را پیش بینی می کنیم که از ماهواره های گرامی می خواهیم با رعایت مقررات هوا فضا و استفاده از زنجیر چرخ حرکت کنند.
- اتحادیه اروپا برای آخرین بار به ایران هشدار داد نسبت به کاهش آمار تصادفات ماهواره ای اقدام کند. این اتحادیه مدعیست با ورود ایران به جمع کشورهای پرتاب کننده ماهواره، آمار تصادف ماهواره ها چندین برابر شده است.
- قالیباف در همایش "ترافیک کهکشان؛ معضلات و و راهکارها" عنوان کرد: ما به تنهایی قادر به اصلاح وضع موجود نیستیم. مشکل ترافیک منظومه شمسی فقط مربوط به «منظومه داری پایتخت» نیست، بلکه مشکل کل کهکشان است و دولت و مجلس باید بیشتر همکاری کنند.
- وزیر صنایع اعلام کرد: دارنگان ماهواره های فرسوده فقط تا پایان اسفند می توانند در طرح جایگزینی ماهواره های فرسوده شرکت کنند، در غیر این صورت کارت سوخت آنها باطل می شود.
- ایران سفیر امارت را به وزارت امور خارجه فرا خواند و مراتب اعتراض شدید ایران نسبت به انگشت نگاری از فضانوردان ایرانی را به وی ابلاغ کرد.
از آن طرف یادم هست که درست یک سال بعد از شروع کارتان بود که دیداری با غلامحسین کرباسچی داشتیم. روز 17 آذر سال 77 بود و شما روز قبلش در دانشگاهی سخنرانی کرده بودید. کرباسچی در میان بهت ما به وضوح گفت که از شما ناامید شده است. گفت که با این نوع حرف زدن و این جور شعارها نمیشود مملکت را اداره کرد که مملکتداری آدم عمل میخواهد و نه سخنران جمعهای هیجانی دانشجویی. آن موقع حرفش را نفهمیدیم و مخالفش بودیم. چند سالی گذشت تا فهمیدیم چهقدر عمیق رمز ماجرا را بیان کرده بود.
این دو خاطره را گفتم تا اصل حرفم را بزنم که اگر شما امروز همان سخنرانی 12 سال پیش را بکنید دیگر هیچ امیدی در دلها بر نمیانگیزد. آقای خاتمی آن روزها تمام شد. آدمها واقعبین شدهاند و سیاستهای ملموس طلب میکنند. فرق رییس جمهور و سرمقالهنویس روزنامه را خوب میفهمند و من نمیدانم شما چرا هنوز اصرار دارید که در قامت رییس جمهور مورد نیاز این روزها ظاهر نشوید. به همین خاطر هم نگران بودم که نکند فردا دوباره با همان صحبتهای همیشگی قدیمی به میدان بیایید و این را نوشتم.
خاتمی عزیز مردم این قدر کلیگویی راجع به آزادی و مردمسالاری و کرامت انسانی و کانت و فارابی شنیدهاند که گوششان پر پر پر است. بیش این خسته و دلزدهشان نکنید. بیایید و کارهایی که در دور گذشته نکردید را شروع کنید و نشان دهید که همانند سلف دور پیشین خود میتوانید یک کشور ضربه دیده از جنگ را تحویل بگیرید و با چهرهای متفاوت تحویل دهید. شعار و سخنرانی و نظریهپردازی و معلمی فلسفه سیاست و اخلاق را به اهلش واگذار کنید که نه مقام شما قرار است این باشد و نه صادقانه و بیتعارف شما آدم برجسته این حوزهها هستید.
همان چیزی باشید که مردم در شما کشف کردند: مرد صداقت و سلامت نفس و آقازادگی و ملایمت و متانت. به همینها تکیه کنید و به سرمایه این خصوصیات ارزنده، آدمهای توانمندی را که در این سالها و حتی سالهای دولت شما خانهنشین شدند را جمع کنید و همت کنید که امور روزمره مردم را بهسامان کنید. نمیتوانید این کار را بکنید مگر اینکه ستون اصلی تیمتان را این بار بر خلاف دفعات قبل از مردان عمل و تجربه و تدبیر بچینید. به برخی اطرافیانتان گفتهام و دیدهام که بهتر از من میدانند که بزرگترین ضربهها را به شما کسانی زدند که نمیتوانستند و نمیتوانند یک موسسه غیرانتفاعی کوچک و یک کلاس درس و یک جلسه معمولی را به خوبی اداره کنند و در دولت شما به مقامات بالا و کلیدی رسیدند و چرخ امور را قفل کردند یا حداقلش اینکه چیزی را عوض نکردند.
آقای خاتمی میدانم این حرفها به مذاق شما و اطرافیانتان خوش نخواهد آمد ولی باور کنید مملکتداری کار روزنامهنگار جماعت آن هم روزنامهنگار مملکت ما نیست. روزنامهنگاران و حلقه مدیران دوران ارشاد و جوانهای دفتر تحکیم سابق را بفرستید بروند سراغ کارهای خودشان و به جایش بروید و از مدیرانی که به جای حرف زدن کار کردهاند و نشان دادهاند که ظرافت مملکتداری و تندنرفتن و چانهزدن و اداره کردن و نیروها را به کار کشیدن و سرمایه جذب کردن و طرح بزرگ تمام کردن را بلدند دور خود بچینید. شاید ندانید یا شاید هم میدانید که چه قدر از این تیپ مدیرانی که بخش مهمی از موفقیتهای دولتتان را مدیون آنها هستید را آزردهاید که هیچ ابایی ندارند که در هر مجلسی دلخوری و ناامیدیشان را از رفتار شما بیان کنند. وقتش است که دلجویی کنید و همش قماری دگر در دلشان بیندازید.
سید بزرگوار! از تریبون خطابههای گنگ و دوپهلو و متناقض پایین بیایید و گول تشویق اطرافیانتان را نخورید. به جایش این بار به مردم وعدههای مشخص و روزمره بدهید. بگویید چه طور چرخ سرمایهگذاری در نفت و گاز و پتروشیمی را دوباره راه میاندازید؟ با قیمت نفت و بنزین و نان چه میکنید؟ به آنهایی که از کمیته امداد ماهیانه میگیرند چه خواهید داد که اندکی بهتر زندگی کنند و برای سرمایهگذاران بزرگ چه چیزی فراهم خواهید کرد که بتوانند کار کنند؟ چه کار خواهید کرد که خاموشیها دوباره برنگردد؟ در بخش توریسم چه میکنید؟ با باقیمانده واگذاری شرکتهای دولتی چه خواهید کرد؟ برای مدیریت دانشگاهها چه فکر نویی دارید؟ ناوگان هوایی را چه طور نوسازی میکنید؟ نظرتان در مورد برنامههای شهردار فعلی تهران چیست؟ کسری بودجه آموزش و پرورش را از کجا تامین میکنید؟ بزرگراه تهران شمال را آخر سر چه خواهید کرد؟ تکلیف پیوستن ایران به سازمان تجارت جهانی چه خواهد شد؟ برای تربیت مدیران آینده چه برنامهای دارید؟ ...
من اگر جای شما باشم این بار در مورد آزادی مطبوعات و گسترش احزاب و جامعه مدنی حرف نمیزدم. چرا که هم میدانم که ظرفیتها و محدودیتها چیست و هم میدانم که مردم دیگر به امید این جور چیزها رییس جمهور انتخاب نمیکنند. صد البته میدانم که اعضای ستادتان دوست خواهند داشت که شما دائم از این چیزها بگویید چرا که کار و حرفهشان این است و با انتخاب نامزد ریاست جمهوری و معاون اولش در انتخابات 84 نشان دادند که چه قدر از شناخت واقعیتهای اداره کشور و انتظارات مردم دور هستند. ولی من اگر بودم کمی از این حصار تنگ فراتر میرفتم و از همین فردا جلسه میگذاشتم و هر روز 5 تا مدیر موفق خصوصی و دولتی سابق و فعلی را دعوت میکردم که مفصل و صریح بگویند در عرصههای مختلف در عمل چه باید کرد و از همانها برای خودم یارگیری میکردم. حتی شاید تدبیر به خرج میدادم و جهتگیری سیاسی-فرهنگیام را کمی ملایم میکردم که بتوانم آدمهای اجرایی قوی از آن طرف طیف و حتی برخی مدیران فعلی را هم در تیم خودم بیاورم و کابینه "تدبر ملی" را وعده بدهم. کاری که در دولت قبل نکردید.
آقای خاتمی من اگر نامزد انتخابات بودم به مردم وعده میدادم که وزیر صنایعام را از مدیران موفق بخش خصوصی انتخاب خواهم کرد. اینکه یک دانشمند با دید جهانی را وزیر آموزش و پرورش میکنم که نظام آموزشی متناسب با استانداردهای قرن جدید ایجاد کند. اعلام میکردم که میخواهم همت کنم و در دولتم شکلگیری نسل جدیدی از دانشگاههای خصوصی برتر از دانشگاههای دولتی را پایهریزی کنم. میگفتم که میخواهم تعداد اپراتورهای خصوصی موبایل را به 7 تا و تعداد بانکهای خصوصی را به 20 تا برسانم. میخواهم تکلیف انحصار صنعت خودرو را یکسره کنم. میخواهم در آخر دورهام سالی 10 میلیارد دلار سرمایه خارجی در بخش غیرنفت جذب کنم. میخواهم نرخ ارز را واقعی کنم. میخواهم نرخ بهره بانکی را سرجایش برگردانم و توضیح میدادم که چرا این کارها به نفع مملکت و مردم است.
آقای خاتمی مخاطب شما طبقه متوسط درس خواندهای است که در این سالها به حاشیه رفته است. بهبود نسبی فضای کتاب و سینما و مطبوعات دستاورد طبیعی و سهلالوصول دولت شما خواهد بود. روی این چیزها تکیه نکنید. بگویید و رد شوید. حرفهایی از جنس اصلاح بوروکراسی و اقتصاد بزنید که این مخاطب اثر آن را در بلندمدت زندگیاش بفهمد و برایش منطقی و عملی جلوه کند. حرف هایی که در این آدمها شور و امید جدیدی برای مشارکت در ساختن کشور خلق کند. آقای خاتمی در نقش اوباما ظاهر نشوید. با شعار تغییر نیایید. با شعار تدبیر بیایید. فراموش نکنید که برای خیلی از ماها پیروزی شما یا رقیبتان در این شفافترین و قطبیترین انتخاب تمامی سالهای گذشته، نقطه عطفی در زندگی خواهد بود. سخت ممنونیم که از راحت خود گذشتید و خطر کردید ولی شما را به خدا ناامیدمان نکنید.
چكیده:
در این نوشتار علمی و چه بسا فراعلمی قصد داریم به موضوع تقابل سنت و مدرنیته از پارادایم تعریف اجتماعی پرداخته و خیلی چیزها را برایتان بازگو كنیم.
مقدمه:
تهران یكی از كلان شهر های قاره آسیا و حتی ایران می باشد! بیش از هشتصد سال است(یعنی حدودا سیصد سال قبل از رنسانس) كه تجدد وارد كشور ما و علی الخصوص شهر تهران شده است و هر كجای این شهر كه چشم بدوزید نمادها و مظاهر شنیع مدرنیته را به وضوح مشاهده خواهید كرد. یكی از آن مظاهر وقیح، پدیده مترو می باشد كه از حدود چهارصد سال گذشته توسط قاجاریان نامرد وارد كشور ما شده است.
طرح مساله و ادبیات تحقیق:
از آنجا كه ضرورت پرداختن به این مساله بر همگان واضح و مبرهن است از این قسمت صرف نظر می كنیم و صرفا به معرفی موضوع تحقیق اكتفا می كنیم. واقعیت این است كه مساله مورد نظر ما در این تحقیق بیان مشاهدات ما در مترو و تضادی است كه ما بین سنت و مدرنیته در مشاهدات خود به آن رسیده ایم.
تعریف مفاهیم:
مترو: همان قطار است كه این بار به جای حركت بر روی زمین، بنا به ملاحظاتی از زیر زمین حركت می كند و البته دیگر از آن مهماندارهای آنچنانی خبری نیست!!
مدرنیته: فرآیندی پیچیده و بی انتها كه پدر و مادر مشخصی هم ندارد و البته بسیار هم جذاب و فراگیر است!
سنت: آمیزه ای از كله شقی های پدران ما و مقداری ارزشها و هنجارهای مربوط به تاریخ و كمی هم پیاز داغ!
شكاف: مقوله ای عینی و مشخص كه با كمی دقت متوجه منظور محقق خواهید شد!!
بیان فرضیه:
فرضیه ی ما در این تحقیق این است كه در كشور ما فرهنگ استفاده از تكنولوژی وجود ندارد.
روش تحقیق:
در این روش با استفاده از ابزار مشاهده مشاركتی و مطالعه میدانی قصد داریم كه هر طور كه شده به نتیجه دلخواه و مذكور برسیم.
جامعه آماری:
شهروندان عزیز موجود در مترو!
مشروح تحقیق:
روزی كه آخرین امتحانم را دادم و از هر چی درس و مشق بود فارغ شدم به دلیل اینكه خوشی زده بود زیر دلم! تصمیم گرفتم مقداری وقت تلف كنم و لذا تصمیم گرفتم با مترو به خانه برگردم. برای اولین بار بود كه در مترو به هیچ وجه عجله نداشتم و طوری بر روی سكو های مترو قدم می زدم كه گویی در خیابان های تهران در سی سال پیش قدم میزنم!! چند باری مترو آمد و رفت اما من برخلاف سنت پیشین هیچ رغبتی به سوار شدن نداشتم و ترجیح می دادم كه در مترو بمانم و مردم را تماشا كنم تا هم وقتم را بگذرانم و هم به منظور امرار معاش برای سایت لوح یك طنز بنویسم!
در مشاهدات آن روز نتایج جالبی دستگیرم شد از جمله اینكه در كشور ما ورود زود هنگام تكنولوژی و هضم شدن در فرآیند مدرنیته باعث بوجود آمدن تاخر فرهنگی و یا به عبارتی cultural lag گردیده است (همینه كه هست!) و یا به زبان ساده تر اینكه كشور ما تكنولوژی را گرفته است اما فرهنگ آن را هنوز اخذ نكرده و كماكان با ملقمه ای از سنت و مدرنیته رو به رو هستیم.
مشاهده اول:
چند ثانیه ای مانده بود كه پیرمرد به مترو برسد اما در كمال ناباوری درب مترو بسته شد و پیرمرد كه تقلا می كرد هر طور شده راننده مترو را متوجه خودش كند با زدن صوت های ممتد و دست تكان دادن به دنبال مترو می دوید.
مشاهده دوم:
درب مترو باز شد و جمعیتی در حدود كشته شدگان واقعه ی بودار هولوكاست با زور وارد مترو شدند تا جایی كه دیگر درب بسته نمی شد. در همین گیر و دار یك جوان بی فرهنگ نیز عزم خود را جزم كرده بود كه از همان درب وارد مترو شود اما با ممانعت مسافران داخل مترو مواجه شد و او را به بیرون هل می دادند و این رفتار مسافران وی را همچون یك ببر زخمی عصبانی كرد. جوان بی فرهنگ نیز برای تلافی این رفتار آنها قبل از اینكه درب مترو بسته شود در یك چشم به هم زدن دوازده عدد فحش آب دار و فرا ركیك نثار مسافران كرده و بعد از بسته شدن درب یكی از انگشتان دستش را به آنها نشان داد و مترو داشت می رفت...
مشاهده سوم:
اعتراض مردم نسبت به استعمال سیگار توسط یك جوان ژیگول در فضای بدون تهویه مترو و بی اعتنایی ددمنشانه ی جوان ژیگول!
مشاهده چهارم:
پخش موسیقی غیر مجاز و قبیح! با صدای بلند با موبایل N95 توسط یك گروه شش نفره از جوانان ساكن در جنوبی ترین نقطه از شهرستان كرج و بی خواب شدن یك كودك یك ساله و درآمدن جیغ هایش.
مشاهده پنجم:
خوردن سیر تا خرخره در شب قبل توسط یك هموطن عزیز و ایستادن دوشادوش در كنار سایر هموطنان!
مشاهده ششم:
به همراه آوردن دو كیسه بار و چهار بچه ی قد و نیم قد در شلوغ ترین ساعت مترو و اقدام به همكاری در هل دادن مردم به همراه سایر مسافرنماهای موجود در مترو!
مشاهده هفتم:
جوان نادان دكمه ی ارتباط با راننده را كه صرفا برای مواقع اضطراری تعبیه شده است فشار داد. راننده گفت: بله بفرمایید؟ جوان نادان با خنده و كنایه گفت: سریعتر برو دیگه!
پس از چند لحظه جوان نادان دوباره حركت خود را انجام داده و باز راننده گفت: جانم بفرمایید. جوان نادان این بار گفت: دو تا چایی هم بردار بیار!!
نتایج تحقیق:
فرضیه ما در این تحقیق به حول و قوه الهی و با همكاری شهروندان عزیز تایید شده و گامی نو در راه پیشرفت علمی كشور را سبب گردید!
و همانطور که متوجه شدید این مطلب از سایت لوح می باشد.
مراسم پایانی بیست و هفتمین جشنواره بین المللی فیلم فجر شب گذشته با تقدیر از برگزیدگان این فستیوال در تالار بزرگ كشور برگزار شد و برگزیدگان این دوره به شرح زیر اعلام شدند بهترین فیلم: "تردید" به كارگردانی وارژكریم مسیحی ،نامزدها: پوران درخشنده "بیست"، جواد نوروزبیگی"پستچی سه بار در نمیزند"، سعید سعدی "تردید"، سیدمحمود رضوی و اصغر فرهادی"درباره الی"، ابوالحسن داودی و حوزه هنری "زادبوم"، بهرام بیضایی "وقتی همه خوابیم". جایزه ویژه هیئت داوران: "عیار 14" به كارگردانی پرویز شهبازی ، بهترین كارگردانی : اصغر فرهادی به خاطر "در باره الی" ،نامزدها: عبدالرضا كاهانی "بیست"، حسن فتحی "پستچی سه بار در نمیزند"، واروژ كریممسیحی "تردید"، اصغر فرهادی "درباره الی"، تهمینه میلانی "سوپراستار"، بهرام بیضایی "وقتی همه خوابیم". بهترین فیلمنامه: فرید مصطفوی و ابوالحسن داودی برای"زادبوم" ،نامزدها: اصغر فرهادی "درباره الی"، فرید مصطفوی و ابوالحسن داودی "زادبوم"، واروژ كریممسیحی "تردید"، تهمینه میلانی "سوپراستار"، پرویز شهبازی "عیار14" بهترین بازیگر مرد: شهاب حسینی برای "درباره الی"، نامزدها: پرویز پرستویی "بیست"، شهاب حسینی "درباره الی"، مسعود رایگان "زادبوم"، شهاب حسینی "سوپراستار"، محمدرضا فروتن "عیار 14" بهترین بازیگر زن : لیلا حاتمی برای "بیپولی"،نامزدها: "بیپولی" لیلا حاتمی، ترانه علیدوستی "تردید"، باران كوثری "حیران"، فریده فرامرزی "صندلی خالی"، مونا احمدی "كودك و فرشته".بهترین بازیگر مرد مكمل :علیرضا خمسه برای "بیست" ،نامزدها: علیرضا خمسه "بیست"، حامد كمیلی "تردید"، صابر ابر "درباره الی"، كامبیز دیرباز "عیار 14"، افشین هاشمی "كودك و فرشته" ،بهترین بازیگر زن مكمل : مهتاب كرامتی برای "بیست" ،نامزدها: مهتاب كرامتی "بیست"، لیلا زارع "پستچی سه بار در نمیزند"، مریلا زارعی"درباره الی"، پگاه آهنگرانی "زادبوم"، طناز طباطبایی "صداها". بهترین فیلمبرداری : مرتضی پورصمدی برای "شبانهروز" نامزدها:: ساعد نیكذات "پنالتی"، بهرام بدخشانی "تردید"، حسین جعفریان "درباره الی"، علیرضا زریندست "سوپراستار"، مرتضی پورصمدی "شبانهروز".بهترین موسیقی :، كارن همایونفر برای "زادبوم" نامزدها: فردین خلعتبری "پستچی سه بار در نمیزند"، علیرضا كهندیری "حیران"، كارن همایونفر "زادبوم"، ناصر چشمآذر "سوپراستار"، محمدرضا درویشی "وقتی همه خوابی"،بهترین صدا: حسن زاهدی برای " درباره الی" نامزدها : حسین ابوالصدق" پستچی سه بار در نمیزند"، پرویز آبنار "تردید"، پرویز آبنار "صداها"، حسن زاهدی "درباره الی"، مانی هاشمیان "شبانهروز".بهترین طراحی صحنه و لباس: ایرج رامینفر، آتوسا قلمفرسایی برای "وقتی همه خوابیم"، نامزدها: اصغر نژادایمانی "پنالتی"، امیر اثباتی "تردید"، آتوسا قلمفرسایی "صداها"، سعید آهنگرانی "كودك و فرشته"، ایرج رامینفر، آتوسا قلمفرسایی "وقتی همه خوابیم".بهترین جلوههای ویژه: داود رسولیان برای "به كبودی یاس"، نامزدها: داود رسولیان "به كبودی یاس"، عباس شوقی "پستچی سه بار در نمیزند"، جواد شریفی راد "كودك و فرشته"، جواد شریفیراد "موش"بهترین چهرهپردازی: سعید ملكان برای "وقتی همه خوابیم"، نامزدها: سعید ملكان "پستچی سه بار در نمیزند"، محمدرضا قومی "تردید"، مهرداد میركیانی "درباره الی"، سودابه خسروی "شبانه روز"، سعید ملكان "وقتی همه خوابیم".بهترین فیلم از نگاه تماشاگران: "بیپولی" و "درباره الی" به صورت مشترك، نامزدها: "بیپولی" به تهیهكنندگی مصطفی شایسته، "پستچی سه بار در نمیزند" به تهیهكنندگی جواد نوروزبیگی، "درباره الی" به تهیهكنندگی اصغر فرهادی، "زادبوم" به تهیهكنندگی ابوالحسن داودی، "وقتی همه خوابیم" به تهیهكنندگی بهرام بیضایی ،بهترین فیلم از نگاه ملی: به كبودی یاس سیمرغ زرین وپلاك زرین- زاد وبوم وكودك وفرشته پلاك زرین، نامزدها : "به كبودی یاس" جواد اردكانی، "زادبوم" ابوالحسن داودی، "كودك و فرشته" مسعود نقاشزاده ،بهترین فیلم اول : "زینب" علیرضا توانا، شبكه یك،نامزدها: "آب و آئینه" پوریا آذربایجانی، "زینب" علیرضا توانا، "میكائیل" جمشید بهمنی، "قاتل پنجم" بهروز خلجی، "بازی مهره سفید" حسن لفافیان ،بهترین كارگردان ویدئو: جمشید بهمنی برای "میكائیل"، نامزدها: جمشید بهمنی "میكائیل"، علیرضا توانا "زینب"، پوریا آذربایجانی "آب و آئینه"، مهدی صباغزاده "مانگرو"، شهرام مكری "اشكان، انگشتر متبرك و چند داستان دیگر"
گفتم نیتم خیره. بی حرف پیش میرم تو از حق این بچه محل دفاع میكنم. رفتم تو. سی و هفت نفر تو بودن. همه پشت كامپیوتر. یكی منو شناخت كه من نشناختمش. اما پسر نوهی شوهر عمهام اونجا بود هر چی نشونی دادم به جا نیاورد. گفتن بگو. گفتم بابا این بنده خدا رو كه سایتاش رو بستین. خودشو چرا هی میبرین میارن؟ گفتن ما با خودش مشكل داریم نه با سایتش. گفتم رحمت بر شیر مادرتون پس چرا سایت رو بستین؟ یكهو عین سی و هفت نفر نگام كردن. یكیشون گفت تو وبلاگت چی مینویسی؟ گفتم یا مسیح. در مورد آفات گندم و سموم كشاورزی. گفتن دیگه ننویس. گفتم چشم. اما در مورد چی بنویسم؟ گفتن مگه مرض نوشتن داری؟ گفتم رحمت بر شیر مادرت راست گفتی. من هم بهش گفتم مرد ننویس. به فكر زن و بچهات باش. آدم از ننوشتن كه نمرده؟ مرده؟ نمرده كه؟ گفتن كسی رو میشناسی كه بنویسه؟ گفتم چی بنویسه؟ گفتن هر چی؟ گفتم والا برادرم یه چیزایی مینویسه. گفتن در مورد چی؟ گفتم تبخال و آفت و جوش و كورك و زگیل و این چیزا. دكتره پوسته بدبخت.گفتن بگو ننویسه. گفتم چشم. گفتم نسخه كه میتونه بنویسه. عین سی و هفت نفر نگام كردن. یكی گفت باز نوشت و زل زد به مانیتور. یكی دیگه گفت چی نوشت؟ یكی گفت دربارهی تجزیه و تحلیل و طراحی سیستم نوشته. یكی گفت داره تند میره. گفتم بلكم یارو حسابداری چیزیه. ها؟ عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتم میخواین بگم ننویسه. گفتن مگه میشناسین؟ گفتم نه ولی یه خدا شناس باید پیدا شه بش بگه ننویسه. بلكم مادر پیری داشته باشه. پدر مریضی داشته باشه. خواهر دم بختی داشته باشه. برا... گفتن این كه نوشتی گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد یعنی چی؟ گفتم یعنی گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد. عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتم به شیر مادرم گندم دِوِرِم از دو برابر شدن ژنهای اِمِر به دست میاد. میتونین امتحان كنین. گفتن نگفتیم ننویس. گفتم شیر مادرم حلال نیست اگه بنویسم. خواستم برم. گفتم اگه امری ندارین من برم. گفتن دیگه واسطه نشو. گفتم چشم. گفتن سر راه یه پیغام ببر واسه یكی. گفتم باید بگم ننویسه؟ گفتن بهش بگو كم كاری. بنویس. گفتم ننویس. گفتن بنویسه. گفتم چرا اون بنویسه ولی ما نه؟ عین سی و هفت نفر نگام كردن. گفتن لابد ما یه چیزی میدونیم. گفتم حتما شما یه چیزی میدونین. از اتاق بیرون اومدم. سه نفر منتظر بودن. یكی داشت روی كاغذ كوچكی مینوشت. جوون بود. كنارش پیرزنی نشسته بود. مادرش بود. خسته و خمیده به دستانش پسرش نگاه میكرد. لابد داشت توی دلش میگفت شیرم را حلالت نمیكنم اگر بنویسی. ب
یرون آمدم. سوار ماشین شدم. به سرعت به سمت نشانی حركت كردم. دور میدان افسر جلویم را گرفت. تا پیاده بشوم شروع كرد به نوشتن. به سمتش دویدم. گفتم جناب سروان ننویس...
متن بالا از سایت لوح می باشد


