تبليغاتX
اینجا همان جایی است که باید باشد

اینجا همان جایی است که باید باشد

دیوانه برای رسیدن به آرامش تنها بود

شاعری های تند ِ یک دختر

محو این زندگیّ ِِ تحمیلی

اعتراضی به طرز رفتارش

زیر ِ دردی که می کِشد سیلی

 

توی ِکوری ِ تیز ِ این مَردم

حرف هائی که پشت ِ "من" گفتی

کینه هایی که , "من" نمی بیند

فحش هائی که ...

                      (( واقعا گفتی)) ؟!

 

برگه هائی که متهم می شد

زیر ِ دستی که بی هویّت بود

منطقی با هجوم ِ مشکوکی

حرف ِ کی , نقض ِ دختری / یّت بود

 

 

پشتِ خط...بوق می خورد... "می نا"؟!

این توئی درکثافتش مخلوط؟!

مثل ِ شکلی زننده یا غربی

غرق ِ در فکر های نا مربوط ؟!

 

یا "مرا" ساده مثل ِ مریم یا ...

این "مرا" پست مثل ِ کرکس کن

زیر ِ گوشش نگو ولی ... لطفاً

زنگ هائی که میزنی , بس کن

 

 

می کِشد "من" دو شاخه را شاید

کم شود این عبور ِ بی ارفاق

"من" تو را دیگری نمی داند

ب ع د  ِ آن حرف های با اغراق

مینا لطفی

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت15:7توسط علیرضا |
بازم شعر

بین انگیزه های من شاید

یک نفر می زند خودش را دار

من ولی خسته می شوم هر شب

ار نشستن کنار آن مردار

 

بین شکی حسود در گیر است

رد پائی عجیب و نا مفهوم

گَرد مردی مخِّل افکارم …

… ترس شئی به بودنش محکوم

 

می گذارم نگفته هایم را

پای مردی که بی خبر آمد

پای مردی به شعر من لنگید

عمق حرفش به قلب من  … شاید

 

من که تکرار می شوم او هم

خود کشی می کند به تصویرم

مثل یک سایه می کُِشد من را 6

تا خودم را دوباره می گیرم

 

اتفاقی که تازه می افتد

بعد عمری ( ! ) میان اشعارم

این حوالی هنوز هم انگار

من وجودی به اسم او دارم ...

 

(مینا لطفی)

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت14:55توسط علیرضا |
سربازان هیچ گاه روزنامه نمی خوانند

 

سیدرسول پیره آنطور که ما پرس و جو کردیم، متولد 1368 اصفهان است و:
نفر دوم جشنواره خوارزمی در بخش ادبیات
برگزیده نهایی دو دوره گذشته جشنواره شب های شعر شهریور
مقاوم اول جشنواره متفکرین و نویسندگان سال 84
عضو بنیاد نخبگان ایران 
مشغول تحصیل در رشته ی کارشناسی ارشد پیوسته رشته فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق 
و کارشناسی رشته ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی
و ...

با هم شعری می خوانیم از این شاعر جوان و خوش آتیه:

 

تفاوت میان دو بوسه است
بر لب زخمی سرباز
در میدان جنگ
یا بر پیاله ای درسواحل دور...
شکست خورده ایم
چونان که
باد از هرسو بوزد مخالف است با ما
 
تاریکی را گذاشته ام برای آفتابگردان ها
و خنجر را
برای اقوام کهن
و خیانت را که انواعی دارد:
گاهی سخت است چون خنجری که پهلو را شکافته از پشت
گاهی طعم باروت می دهد
گاهی میرزای کرمانی ...
روی تمام پل های جهان می شکنم و تنها
 به سربازان فکر می کنم..
سربازان
        هیچ گاه روزنامه نمی خوانند
تفنگ ها
          حمام آفتاب نمی گیرند
و همین که دستمان به ماشه برسد
باز نمی گردد
گلوله ای که نشانی رفته است پیشانی را...
دارم تنم را
تکه
تکه فراموش می کنم
پنج انگشتم را روی پیانو جا گذاشته ام
یا درپنج قاره...
تا خشکی ها به آبها برسند
و کریستف کلمب به خانه اش...
چشمهایم را لای کتاب فلسفه
و کودکی ام را پشت خانه ای که  نیست    
و ما می گوییم ماهر بوده است
آنکه تابوتت را ساخته
تا انگشتانت عصایی جوان را به یاد بیاورند
به جای ماشه...
 

برف می بارد
برف
برف
در ادامه برف می بارد
سربازان مرده را
نامه ها را
کودکان
و کتاب ها را می پوشاند
پیش از آنکه به خانه بازگردیم،می گویم:
ما مردمان غنیمت ها بودیم...

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت14:51توسط علیرضا |