تبليغاتX
اینجا همان جایی است که باید باشد

اینجا همان جایی است که باید باشد

دیوانه برای رسیدن به آرامش تنها بود
مزقون در تاریکی
 

نام فیلم: مزقون در تاریکی
کارگردان: استاد پنهان منش
تهیه کننده:
استاد پنهان منش و شرکا
نویسنده فیلمنامه:
با همکاری عزیزِ دل
موسیقی:
استاد نی داوود با همکاری دی جی دیمبول
بازیگران:
بهرام، گلی، حاج آقا، حاج خانم، شیرعلی قصاب، خان دایی، و یکی دیگه
با تشکر فراوان از دی جی دیمبول، ایستگاه مترو میرداماد، سازمان جهانی ایدز، و مرحوم میرزاعبدالله

 

خلاصه فیلم:
همه چیز از آنجا شروع می شود که علی یک نوازنده چیره دست و خواننده محبوب جوانان است. خانواده او یک خانواده سنتی هستند که با سازندگی مخالف، اما با نوازندگی موافق می باشند. او در اوج شهرت و موفقیت است. از یک سو مثل پرویز مشکاتیان آهنگ می زند و از سوی دیگر مثل دی جی دیمبول آواز می-خواند. او در همه مجالس شرکت کرده و پس از خودسازی مربوطه حاضرین را شاد و سرزنده می نماید. اما ناگهان در اوج شهرت و موفقیت افسار خود را از دست می دهد.

از یک سو لمپنیسم شهری و از سوی دیگر بورژوازی قشنگ مزمن او را تحت فشار دارند. بلای خانمان سوز اعتیاد، همچون الیناسیون جبری و از خود بیگانگی نیهیلیستی منفعل او را احاطه می کنند. عشق بزرگ زندگیش با او به چالشی عمیق دچار می-شود. او باید کیرکگور وار بین عشقش و چیزهای دیگر یکی را انتخاب کند. او در اجتماع تیره و تار به دنبال آن زندگی که دوست دارد برود و به این بیندیشد که اگر من، یعنی منِ من همون منی باشه که اون می خواد پس دیگه اون من من نیست، یعنی اون منی نیست که قبلاً من بوده و یه منِ دیگه ست که دیگه ربطی به من، یعنی منِ من نداره.

شهر به عنوان نماد مدرنیسم پادرهوا سرشار است از سیاهی و تیرگی. هوا دل گیر است و درها بسته و سرها در گریبان و در نیست، راه نیست، شب نیست، ماه نیست. نمادها کافکاوار به علی هجوم می آورند و هیچ کس نیست تا درد ذات ناآرام او را که بین خودش و خودِ خودش دست و پا می زند بفهمد. دوست او که یک نوازنده ویلن و مظهر نقد خرد ناب است عشق بزرگش را می رباید و به کانادا می برد. در این جا دردهای نهفته اساطیری علی سر باز می کند. دردهایی که ریشه در ساخت سنتی جامعه آسیایی دارد که به تعبیر سابقِ داریوش شایگان قرار بوده در برابر غرب و غروب حقیقت بایستد، اما حالا کم آورده و جوانانش را معتاد و کراکی می کند. زندگی مثل سایه سیاه سقراط بر سر علی آوار می شود. در این بین علی در حالی که با صدای دی جی دیمبول آواز می خواند که خود یادآور یک صدای دیگر است که از عمق غرب به شرق روی می آورد، در کوچه و خیابان و مجالس دردهایش را فریاد می کند.

صاحبخانه یغور علی که اشاره به ناامنی حیات در جهان سوم و ته مانده فئودالیته شرقی دارد او را از خانه بیرون می اندازد و علی در عطش حیات تخدیری خود رو به ویرانه هایی می آورد که نماد گوشه گیری هنر در اجتماع تیره و دودآلود شبه-مدرن تهران است. اما در نهایت پدرش با راهنمایی همسرش که الان تقریباً همسر ویولنیست کانتی شده، او را در زباله ها پیدا می کند و برای ترک به درمانگاه می برد، اما تا او نخواهد امکان ندارد.

اینجاست که پوچی اگزیستانسیالیسم معناگرا به منصه ظهور می رسد. علی هامون وار همه چیزش را نابود می کند اما در نهایت به چیزی که می خواهد نمی رسد. اما روزنه امید در پایان از لابلای سیم های سنتور که برای گام ماژور کوک شده بیرون می پاشد و علی در زندان خودخواسته آسایشگاه نتها را در بستری اولترا فلسفی به پرواز در می آورد. اینجاست که علم جدید در قالب دکتر مجری نژاد به نهاد بی آرام انسان ایرانی سر تعظیم فرود می-آورد، هرچند بستر سیاه شهر تاب تحمل این قلمبه عرفان ایرانی را ندارد. شهری که با کمک بعضی ها جوانان را معتاد و ایدزی کرده و دیگر امیدی وجود ندارد. در پایان تیتراژ روی تصویر علی که مضراب به دست به افق-های دور می نگرد و چندتا از دوستان بازپروری شده نیز با تنبک او را همراهی می کنند، و از انتظار آماده گر بیزاری می جویند ظاهر می شود.

 

نقد و نظر:
بالاخره چشم عاشقان استاد و سینمای خردمندانه به تازه ترین شاهکار سینمایی ـ فلسفی عصر روشن شد. هرچند تماشای این فیلم در دستگاه حقیر دی وی دی تقریباً نیمی از عظمت این شاهکار هنری ـ فلسفی را به گند کشید، اما تأملات فلسفی استاد آنقدر دقیق و عمیق هست که هر بیننده باشعور را در پای دستگاه میخکوب کند. استاد در این اثر با رویکردی به لایه شناسی طبقاتی و فرهنگی که برخاسته از دید عمیق به هستی شناسی و جامعه شناسی فلسفی بر مبنای مکتب کالیفرنیا می باشد بار دیگر تصویری نو را پیش چشم مشتاقان حقیقت می گشاید.

علی در این فیلم تبلور آمال و سرخوردگی های فروکوفته انسان امروز ایرانی است. انسانی که در افق خاویه ای اجتماع بدون نگاه به پشت سر و سابقه فرهنگی و معرفت شناسی ایران عرفانی ـ تقدیری آن قدر پیش می رود که ناگهان سر از اجتماع هیچ و نیهیل ناب در می آورد. علی تحت تأثیر اراده ای برتر که به قول هگل او و بلکه همه را کنترل می کند، آن قدر در این ورطه پیش می رود که با سر به دیوار نومیدی نیهیلیستی منفعل می خورد و اینجاست که گوهر هنر که در حقیقت ذات موسیقایی حیات است دستش را می گیرد و متوقفش می کند. و در واقع این همان مرحله پایان سلوک سالک است که همه چیز را فنا کرده و عاری از پیرایه ها و فقط با سازی که برای گام ماژور کوک شده در برابر حقیقت ایستاده است. درخشان باد این دریافت ناب فلسفی و پرفروش باد فیلم باشکوه استاد.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت11:36توسط علیرضا |
دویدن و رفتن
مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

عرفان نظر اهاری

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت17:26توسط علیرضا |
خبر مراسم عقد پسر دكتر احمدي نژاد و دختر مهندس مشايي رئيس سازمان گردشگري را كه به صورت ساده و صميمي برگذار شده است را مي خوانيم، خوشحال مي شويم و ضمن تبريك به عنوان كادوي عروسي اين مطلب طنز را تقديم اين عروس و داماد كنيم، ان شاءا... كه خوشبخت شوند.

چند صفحه از دفتر خاطرات يك تازه داماد:
- براي خريد ميوه عروسي رفتم ميوه فروشي عباس آقا كه سركوچمونه و شهرتش جهاني شده، كلي تعجب كردم، چقدر ميوه گرون شده، با اين پول دستم كه نميشه چهار كيلو ميوه هم خريد؟!علتش رو پرسيدم عباس آقا گفت:«اون روز كه پدر محترم تون اومد ميوه بخره عينكم همراهم نبود، قيمت ها رو به جاي تومن به ريال ديدم!»، كاش عباس آقا يه روز ديگه هم عينكش رو گم كنه!

- مديريت عروسي با پدرزنم بود، مدام مي گفت «بايد بتوانيم فضاي شادي را مثل عزا مديريت كنيم.»، هر چي مي گفتم نميشه، زشته، فيلم مي گيرن مثل قضيه تركيه شر ميشه، قبول نمي كرد، مي گفت:«مؤمن، بشاش، زيرك، عليم و بصير است.»، جاي شما خالي، تا توانستيم سعي كرديم بشاش باشيم.

- پدرزنم گفت:«بايد برغم تمامي مشكلات اقتصادي و معيشتي، دلخوش ، بانشاط و شادمان باشيد.»، گفتم خب چطوري؟ گفت:«بايد بريد مسافرت، چون هر كي ميره مسافرت يعني كه دلش خوشه!»
با اين مخارج اول زندگي كه نميشه مسافرت رفت، با بابا صحبت مي كنم شايد بزاره از اين به بعد توي سفرهاي استاني همراهش باشيم.

- امروز رفتم دانشگاه، بچه ها خيلي تحويلم گرفتند، همه تبريك مي گفتند ...
يكي از دوستام پرسيد پدرزنت چكاره است؟ تعجب كردم كه چطور نمي دونه با كي ازدواج كردم من هم بهش گفتم كه پدر زنم رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري و رئيس مركز بين المللي جهاني شدن و همچنين رئيس شوراي ايرانيان خارج كشور و ... كه دوستم وسط حرفم پريد و گفت:«مگه تو چند تا پدرزن داري؟» و وقتي براش توضيح دادم كه همه اين مناصب رو يك نفر اداره مي كنه، يه جمله اي گفت كه من درست متوجه نشدم، فقط مي دونم توي جمله اش كلمه «الهام» و «صد رحمت» بود.

- من هميشه به بابا مي گم يه سخنگوي ديگه براي دولت انتخاب كن، آخرش اين الهام باعث دردسر ميشه، ديروز به همراهم زنگ زد و معذرت خواهي كرد كه نتونسته در مراسم شركت كنه، مي گفت گرفتار بوده، منهم آخر مكالمه گفتم:« ممنون زنگ زدي، لطف داري الهام جان!» اگه بابام نرسيده بود و توضيحات نداده بود احتمالا اولين لنگه كفش با سرم اصابت مي كرد!

- پدرزنم گفت كه هر روزنامه نگار و خبرنگاري كه اذيتت كرد اسمش رو بده به من، اونطوري كه شنيدم يه زهر چشم اساسي از بعضي خبرنگارها گرفته و از يكي دوتا سايت هم شكايت كرده، البته مي دونم بابام اصلا با اين جور كارهاش موافق نيست، اما چه كار كنم، پدرزنمه ديگه و احترامش واجب!

ارژنگ حاتمی

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت17:13توسط علیرضا |
منو اره نكنين!

به دنبال كشف 41 كيلو مواد مخدر در كپسول پژوي گاز سوز (روزنامه قدس 22/1/87) مالك ماشين فوق ضمن ابراز بي اطلاعي از وجود مواد مخدر در كپسول پژو ادعا كرد كه اين مواد مخدر متعلق به خود خودرو بوده و متاسفانه اين وسيله نقليه به دام بلاي خانمانسوز اعتياد افتاده است، مالك اين خودرو ضمن تاكيد بر اينكه معتاد بيمار است و مجرم نيست بيان داشت:« چند وقتي مي شد كه احساس مي كردم اين خودرو ديگه خودروي سابق نيست، مخصوصا اين آخرا به روغن سوزي افتاده بود، وقتي هم كه مي رفت روغن ترمزش رو عوض كنه خيلي خيلي طول مي كشيد، به پاكيزگي اش اهميت نمي داد و بايد به زور مي بردمش كارواش، در ضمن زود به زود پنچر مي شد كه حالا مي فهمم به خاطر تزريق مواد مخدر به لاستيكاش بوده!»
خودروي مذكور در پاسخ به اين سؤال كه چطور به دام اعتياد افتاديد؟ آهي سياه از اگزوزش ول داد و گفت:«رفيق ناباب!، يك روز كه بي بنزين كنار خيابون مونده بودم و كارت سوختم هم تموم شده بود، منتظر بودم يكي بياد منو بكسل كنه، كه يه دفعه سر و كله يك پيكان پيدا شد، ازم پرسيد چرا بنزين آزاد نمي زني؟ كه بهش گفتم پولش رو ندارم، اون هم خنده اي شيطاني كرد و گفت بيا سي ان جي بزن حالش رو ببر، ديگه هر جا دلت بخواد مي توني بري، بهش گفتم كه شنيدم شتابم مياد پايين، موتورم خشك كار مي كنه و شايد منفجر بشم، اونم گفت كه همه اين حرفها مزخرفه و خودش دو سه ساله گاز مصرف مي كنه و هيچ مشكلي هم نداره، خام حرف هاش شدم، راستش اوايلش خوب بود، ديگه بدون ترس از اينكه بنزين كم بيارم از صبح تا شب تو جاده ها ويراژ مي دادم، اما كم كم موتورم قاط زد، سه كار مي كردم، ديگه اون شتاب قبل رو نداشتم، كار به جايي كشيده بود كه هر روز بايد فيلتر هوام رو عوض مي كردم.»
اين خودرو آه سياه رنگ ديگري از اگزوزش بيرون فرستاد و ادامه داد:«خانومم يك 405 بود، يك روز با مامانش اينا قرار گذاشتيم بريم جاده كلات، اون روز تازه فهميدم گاز با من چه كار كرده، توي سربالايي ها كم مي آوردم، اون بيچاره ها هر سي چهل كيلومتر متوقف مي شدند و نيم ساعت منتظر مي موندند تا من بهشون برسم، به روم نياوردن اما از چراغايي كه بهم مي دادن، معلوم بود فهميدن چه بلايي سر خودم آوردم، فرداي اون روز تلخ ترين حادثه عمرم اتفاق افتاد، خانومم درهاش رو روي خودش قفل كرد و خودش رو به آتيش كشيد، هيچي ازش نموند، حتي لاشه اش رو به عنوان خودروي فرسوده ازم قبول نكردن، در نتيجه نتونستم وام بگيرم و دوباره ازدواج كنم!»
اين خودرو قطرات اشكش را با برف پاك كن از روي شيشه اش پاك كرد و ادامه داد:«بعد از آتيش گرفتن همسرم فشارهاي روحي ام بيشتر شد، خيلي عذاب وجدان داشتم، از خودم بدم مي اومد، مي خواستم از دست گاز راحت بشم، اما ناگهان به خودم اومدم كه گرفتار مواد مخدر شده بودم، با اين تصميم اشتباه از چاله در اومدم و به چاه افتادم.»، خودروي مذكور در حالي كه اينبار اشك در چراغ هايش جمع شده بود گفت:« تو رو خدا بهشون بگيد منو اره نكنن، من رو بفرستين يك مكانيكي، قول ميدم ترك كنم!»
در پايان و براي آنكه گزارشمان داراي پيام اخلاقي باشد از آقاي «نصيحت كارشناسيان» خواستيم چند جمله اي براي ما صحبت كنند، كه ايشان ضمن ابراز تاسف از بروز چنين موارد تلخي خطاب به تمام مالكان خودرو گفتند:«لطفا در برابر تغيير حالات و روحيات خودروهاي خود حساس باشيد، زيرا اعتياد اين روزها پير و جوان و دانشجو و دانش آموز و انسان و خودرو و درخت و ديوار نمي شناسد و هيچ كس از خطر افتادن در اين دام مصون نيست،حتي خودروي شما!»

ارژنگ حاتمی

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت17:0توسط علیرضا |
نمایشگاه جذابه کتابه

کتابا توی طول سال دلتنگ
ولی هر سال یک هفته هماهنگ
یهو مردم می شن عشاق فرهنگ

ترافیک بدجوری در پیچ و تابه
نمایشگاه جذابه کتابه

 

***
عزیزان! مال هر شهری که باشین
کتابا دوس دارن همراه ماشین
شده تهران نمایشگاه ماشین

 ماشین توی ترافیک غرق خوابه
نمایشگاه جذابه کتابه

 

***

 

همیشه عشقمون یک لقمه نونه
می گیم: «ول کن کتاب خیلی گرونه»
شبا پای TV هستیم توی خونه

 ولی فعلا کتاب یک چیز نابه
نمایشگاه جذابه کتابه

 

***

 

تو خونه نوجوونه یا جوونه
فقط کلا کتاب درسی می خونه
کتاباش قد صد تا کامیونه

 ولی بازم سوالاتش بی جوابه
نمایشگاه جذابه کتابه

 

***

 

کتابای پر از عشق و محبت
دروغ محض در عین صداقت!
خرافات و انرژی های مثبت

 تو مردم این روزا بد جوری بابه
نمایشگاه جذابه کتابه

 

***

 

شده اوضاع مطبوعات عالی
ندارن مشکل ارشاد و مالی
کتابخونه تو خونه نیست خالی

 نکن اینقدر بی خود عجز و لابه
نمایشگاه جذابه کتابه

مهدی استاد احمد

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت16:54توسط علیرضا |
موسیقی کمری
 

عباس منشی زاده از نوازندگان بنام كرمان، در مصاحبه با جریده فریده «بام كوير» فرمودهاند که باید سیستم اطلاع رسانی به مردم تغییر کند و مردم بفهمند که موسیقی را نباید از طریق کمر گوش کرد. تا کنون هیچ منبع رسمی صحت اظهارات ایشان را تأیید نکرده است. در صورت صحت اين گفتهها، با توجه به فرکانس ارتعاشات موسیقی امروز ایران، بیم آن میرود که مردم ما بزودی از ناحیه کمر دچار دچار اُفت محسوس شوند. بنابراين، وظيفه اصلي دولت اطلاع رساني در مورد نواحي مختلف بدن و منافع و مضرات استماع موسيقي از هر كدام از نواحي مذكور است. به گفته سهراب سپهري، كار ما نيست شناسايي راز اين قبيل مسائل. فلذا، بيش از اين ما را معذور بايد داشت.

در رابطه با اظهارات شدید اللحن استاد منشی زاده، شاعر حسب وظیفه ملی و میهنی خود فرموده است:

 

قر در کمرم ز درز موسیقی توست

تا غیر مجاز، مرز موسیقی توست

ای تو که شناسایی تو ممکن نیست!

خاک بر سرت! این چه طرز موسیقی توست؟

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت16:50توسط علیرضا |
تغییر کاربری در ژانر عشق و خیانت
با الهام 90درصدی از ترانه‌ی علی سنتوری


دلواپس و بی‌تابم
باز امشب هم بی‌خوابم
ازت خبر ندارم و
تا خود صبح بیدارم
حس خوبی ندارم
چشمام همه‌ش به ساعته...
می‌پرسم این چه حسی‌یه؟
یکی می‌گه:
.
.

یبوسته!

 

جلال سمیعی

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت16:37توسط علیرضا |
خیلی زود

 

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود !

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل : 

هیچ وقت سر در نیاوردم ؟!

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد...

 

آفتاب... تبدیل شد به سایه ، به باران

شور و شوق... تبدیل شد به لذت ، به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه ،

جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز ...

خیلی زود !

 

با " تا ابد " شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت...

و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به :

" جایی هم در قلبت برایم در نظر بگیر "

خیلی زود !

 خیلی خوب... خیلی زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود !

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی :

که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد...

خیلی زود !

 

شل سیلوراستاین

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت11:39توسط علیرضا |
عشق

زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هر وقت كه روحم يخ مي‌كند، سنگ آتشينم سرد مي‌شود و تنها سنگش باقي مي‌ماند و هر وقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي‌گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.
سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش ترك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد. فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

مردم اما نمي‌دانند جهان چرا اين همه تازه است.
زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي‌كند!

رنگ عشق
در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق. و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.
از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد.
اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي‌پروا بگذر، كه خدا كسي را دوست‌تر دارد كه لباسش رنگي‌تر است.

(عرفان نظر اهاری)

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت11:36توسط علیرضا |
راههایی برای سادیسمی کردن شوهر !
                        

بانوان بخوانند !!!

 

. دائما به شوهرتان بگوييد : ولي خودمونيم ها ، تو بيريخت ترين خواستگارم بودي !

 

. غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد : اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !

 

. هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!

 

. هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد : هوووووووووووووووووق !

 

. هر وقت مادر شوهرتان منزل شما دعوت بود ، به او محل نگذاريد وبرويد توي اتاقتان روزنامه بخوانيد !

 

. هر وقت ديديد شوهرتان مشغول تماشاي مسابقه فوتبال مي باشد ، به بهانه تماشاي عمو پورنگ ، سريع کانال را عوض نماييد !

 

. دائما در حضور شوهرتان ، از عرضه و توانايي هاي مردان ديگر تعريف کنيد !

 

. براي تولد شوهرتان ، مسواک وخمير دندان کادو بگيريد و بگوييد که عزيزم اميدوارم صد سال زنده باشي و ديگه هيچوقت دهنت بوي گند نده !

 

. اگه شوهرتان با کلي قرض و قوله و وام گرفتن ، براي کادوي تولدتان يک عدد پژو 206 آلبالويي خريد ، با دلخوري بگوييد ، اگه با خواستگار قبليم ازدواج مي کردم حتما برام يه ماکسيما مي خريد !

 

. هر وقت ديديد که شوهرتان با خيال راحت خوابيده است ، براي ضد حال زدن به او بگوييد : عزيزم ميدوني اگه الان مهريم رو مطالبه کنم بايد بري گوشه زندان بخوابي ؟!

 

. هر 5 دقيقه يکبار به محل کار شوهرتان زنگ بزنيد و بگوييد : عزيزم فقط مي خواستم مطمئن بشم که تلفنت مشغول نيست و حواست جمع کارته !

 

. هر سال در سالگرد ازدواجتان به همسرتان بگوييد : عزيزم ، انگار همين چند سال پيش بود که در يک لحظه خر شدم و بله رو گفتم !

 

. از همسرتان معناي عشق را بپرسيد و بعد از اينکه 2 ساعت عشق را تفسير کرد و برايتان داستان هاي عشقي تعريف کرد ، به او بگوييد : ابله ! عشق يه چيزي مثل کشک و دوغه ، دروغه خُله ، دروغه !

 

. هر وقت ، شوهرتان رازي را برايتان گفت و از شما خواست که پيش خودتان بماند و به کسي نگوييد ، سعي کنيد ، کسي از دوستان ، فاميل و همسايه ها نماند که اين راز به گوشش نرسد !

 

. و هر وقت به دليل عمل به توصيه هاي بالا ، شوهرتان تصميم به طلاق دادن شما گرفت ، با توجه به قحطي شوهر در جامعه ، با چشماني پر از اشک به او بگوييد : منو ببخش عزيزم و بعد از اينکه کاملا خر شد ، عمل به توصيه هاي بالا را از نو تکرار نماييد !!!

سعید ترشیزی

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت11:54توسط علیرضا |