تبليغاتX
اینجا همان جایی است که باید باشد

اینجا همان جایی است که باید باشد

دیوانه برای رسیدن به آرامش تنها بود

شخصی که خود را جای غلام حسین الهام جا زده بود پس از دستگیری در دفاعیات خود به قاضی گفت :

چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی من خودم وزیر دادگستری هستم، من شریف بزرگ شدم، من (صنعتی) شریف درس خواندم. نه کسی به من زن می داد، نه ماشین، نه خانه و نه هیچ چیز دیگر !

همه سهم بنده از زندگی کار کردن در آشپزخانه و شستن ظرف بود برای حاج خانوم !

من نمی خواستم به دولت بروم، من نمی خواستم وزارت کنم، من نمی تونستم رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز باشم، من نمی خواستم عضو هیات علمی باشم، من مقاومت کردم تا حد توانم، اما توانم کم بود، بنده ضعیف بودم وگرنه باز هم کار می کردم.

و من همیشه کار می کردم، و من شروع کردم به بازی کردن، و من شروع کردم به سرگرم شدن.

و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام و همه اینها که  می گویند کار من نیست، حق من نیست و من اشتباهی ام. من از اولشم اشتباهی بودم.

بله من یادم رفت که اینها مال من نیست و من اشتباهی ام. تقصیر من بود، اما تقصیر دیگران هم بود. اما خدایا تو شاهدی که من هیچ حقوقی را برای خودم بر نداشتم، (همه را به همسرم دادم.) من هیچ چیز را توی جیبم نگذاشتم، (توی کیفم گذاشتم ) من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم.

خدایا تو شاهدی که من چیزی را خراب نکردم...

چه دفاعی از خودم بکنم ؟!

سعید زاهدی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت16:55توسط علیرضا |
لیلی زنجیر نبود

دنیا که شروع شد ، زنجیر نداشت، خدا دنیا را بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت و شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد؛ عشق زنجیر شد؛ دنیا پر از زنجیر شد ؛ و آدمها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، اسم دنیای بی زنجیر بهشت بود.

امتحان آدم همین جا بود، دست شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنجیرت را پاره کن ، شاید نام زنجیر تو عشق باشد.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. اسمش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری.

این نام را شیطان بر او گذاشت او انسان را با زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چی می خواهد ، لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود ، لیلی نمی خواست زنجیر باشد. لیلی ماند چون نام دگر او آزادی بود.

 

 

عرفان نظر آهاری

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت11:48توسط علیرضا |
با اجازه از منوچهری دامغانی

 

نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا
باغ همچون تبت و راغ به سان عدنا

منوچهری دامغانی


«نو بهار آمد و آورد گل و یاسمنا»

بارالها! همه جا رشد نموده، چمنا

 

دلمان بود که امسال سفر می کردیم

سوی دریای خزر یا که به دشت و دمنا

 

لیک گفتند همه: وای! مگر خل شده اید؟!

لب ساحل شده پر از سفر مرد و زنا!

 

بهتر آن است که امسال به جایی نروید

گفت این را پسر گنده ی دایی حسنا

 

عید ماندیم و نرفتیم سفر اما شد

صاف در داخل تهران، خدایا! دهنا!

 

کاشکی روی در خانه مان حک بکنم:

نیستم خانه و  هستیم کنون در ترنا!

 

یاد داده پدرم حاج علی (روحش شاد)

بر من ساده و خنگول، چنین فوت و فنا!

 

زنم اما عصبانی شد و فریاد کشید:

دور کن از سر خود وسوسه ی اهرمنا!

 

خواستم نعره زنان پاسخ او را بدهم

چون در آمد پس از این حرف کمی کفر منا

 

لیک ترسیدم از آینده و گفتم: وللش!

بهتر آن است در این عید نگویم سخنا!

 

لاجرم رفت همه دار و ندارم از جیب

خاک شد بر سر من بی چک و چانه زدنا!

 

نرخ عیدی شده بسیار گران در امسال

دو  هزاری است مظنه  نه که پانصد تومنا!

 

خورده بابای زنم آنقدر از سفره شام

که شده باز همی دکمه اش از پیرهنا!

 

ای خدا جان مرا  از من بدبخت بگیر

بلکه آزاد شود روح پریشان ز تنا

 

گر نگیری تو خودت جان مرا، مجبورم

نردبانی بخرم با دو  سه متری رسنا!

 

چه کسی گفته که نوروز عزیز است، عزیز؟

جشن نوروز بود خیلی عجیب و خفنا!

 

چند وقتی است که هی توی دلم می گویم:

ویحک العید که لا منفعت و سود، لنا!!!   

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت11:37توسط علیرضا |
موضوع : وام ترک اعتیاد

با توجه به درخواست های مکرر بسیاری از دوستان اراذل اوباش و معتاد، مبنی بر چگونگی دریافت وام ترک اعتیاد، بر آن شدیم. تا با یکی از مسئولین در این زمینه گفتگویی داشته باشیم.

خدمت سرکار خانوم قناریان، کارشناس مبارزه با اعتیاد عرض سلام و خسته نباشید دارم. خواهش می کنم خودتونو برای خوانندگان بیکار و الاف ما معرفی کنید و بگید چند سالتونه !

-         قناریان : سلام. خب منم سلام عرض می کنم خدمتتون و همینجا بگم که خیلی لوسی، شما که منو تو خط بالایی معرفی کردید. من دیگه کیو معرفی کنم ؟ در ضمن سن من به تو و این خوانندگان [ـــــــــ] هیچ ربطی نداره.

-      بله. خواهش می کنم  احترام خودتونو نگه دارید. من شما رو به آرامش دعوت می کنم. اگر اجازه بدید، از حضورتون استفاده کافی رو ببریم.

-         قناریان : اولا تو غلط می کنی منو به آرامش دعوت می کنی. دوما چی می خوای استفاده کنی؟ تریاک، کراک، خوراک... کریستال، شیشه، آهن، چدن، نون خشکی، نمکی ...  

-      ببخشید خانوم منظورم از استفاده کردن این بود که سوالاتی در مورد شرایط یک معتاد برای تعلق گرفتن وام ترک اعتیاد، از شما بپرسیم.

-         قناریان : خب. همین ؟ این همه راه اومدی اینجا فقط همینو بپرسی ؟

-       نه خب! می خواستم خواهش کنم. تشریف بیارید به دوستان اراذل سواد یاد بدید.

-         قناریان : فقط همین ؟ به خاطر اراذل بیام ؟ باشه من فردا میام...

-       اگر امکان داره، از این به بعد هر روز بیاین ...

-         قناریان : چرا هر روز بیام ؟ به خاطر اراذل اوباش ؟

-       نه. به خاطر خودم.

-         قناریان : ها ها ها... تو که منو کشتی با این سکوتت. خب چی مصرف می کنی عزیزم ؟

-          صابون مصرف می کنم (از همکاران عزیز خواهش می کنم اسم منو شطرنجی کنید. )

-         قناریان :واه . خدا مرگت بده . صابون چرا ؟ مریض می شی ! بیا کراک سرویس پک 3 استفاده کن.

-       نه خانوم قناریان والا من یه مدت قیر مصرف می کردم. تصمیم گرفتم ترک کنم، خودمو به یک موسسه ترک اعتیاد معرفی کردم.اونجا به من شربت بنزین دادند تا قیر ها از درون معدم پاک بشه. اونجا بود که معتاد بنزین شدیم، چشمتون روز بد نبینه، بنزین که سهمیه بندی شد، به ما کارت سوخت ندادن. الانم دارم شکلات صابون مصرف می کنم. می خواستم از وام ترک اعتیاد بهره مند بشم.

-         قناریان : پس که اینطور. این وام ترک اعتیاد وجود خارجی نداره. شایعه است. مثل سیمرغ....

-       بله. ببخشید سرنگ دارید ؟ می خوام یکم شامپو تزریق کنم ...

-         قناریان : پس تزریق هم می کنی... مرتیکه ی احمق بی شعور تو خجالت نمی کشی ؟ گرفتی ما رو ؟ بدبخت بیچاره فکر کردی من مسخره تو ام. هر اراجیفی که خواستی بگی و من باور کنم. برو خدا وامتو یه جای دیگه حواله کنه. برو آقا جان...

 

هر هر هر... نه خداییش داشتین چه جوری سر کار گذاشتمش . طرف روانش خشخاشی بود. 2 ساعت بهش نرسیده اینقدر داغونه ... دوستان اراذل ملتفت شدن ؟  

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت2:20توسط علیرضا |
عاشقی، من، دانشگاه!

من جوانی دانش دوست / روز ها بر سر استاد و کلاس /سالیان در پی مدرک هستم/پس کجاست آن تکه کاغذ / که در آن قاب کنم ؟ / بگذارم لب کوزه و از آن آب خورم ؟...

 

من جوانی قلب دوست / عشقکی دارم / بهتر از گوجه فرنگی / بهتر از نفت / بهتر از حق مسلم  / بهتر از من / شب و روزم شده یادش / آن ترانه ی نگاهش / انعکاسی که در این قلبم کرد / چه کسی می فهمد /  من چه حسی دارم / من نمی گویم / پول خوش بختیست/ علم سر کاریست  /و خدا بينا نيست / ولی اینطور که من می فهمم / هیچ وقت نتوانم بخرم / آشیانه ای به اندازه کفتر / و نتوانم بکنم کاری / بیشتر از خوردن شبدر / چند وقتی در فکرم / که برم وام بگیرم / و بیارم عشقکم خانه بخت / ولی این وام که پف مثقالیست ...

 

چند ماهی می گذرد /  سر استاد و کلاس / همه اش ترس و هراس /  عشقکم را می برند خانه بخت /چه خیالاتی که در این ذهنم بود / خانه ای خواهم ساخت / می روم آن ور آب / دور خواهم شد از این کشور چیز / و همه خواب و خیال بود که رفت / چاره ای باید جست / خودکشی آزدایست / و جهنم بهتر از / حس حقارت بین خلق ! / و جهنم زیباست / شاید   آن آتش سوزناک / بکند قلبم گرم ...

 

آسمان تاریک است / و همه اهل زمین در خوابند / آخرین قدوم عمرم / روی این بام بلند / می روم به  سوی مرگ / اینجا آخر خط است / هر چه می خواهد دل تنگم بگم ؟ / من جوانی دانشجو / قصد دارم بروم آن دنیا / 13 طبقه سقوط آزاد کنم / چه كسي مي گويد /  13 شوم است  و 7 زيباست؟ / مگه این  نمره ي صفر چه كم از نمره هجده دارد؟ / سیزده آخر دنیا / سیزده عدد آزادیست ...

نیم نگاهم به زمین / آن همه دانه پلیس / آن طرف تر عده ای آنش نشان / عده ای نیز اورژانس / مردمی هم هستند / چون مور و ملخ / دوربین ها همه زوم / خودکشی هم شده پولی ؟! / یه روانکاو آنجاست / حرف هایش تکراریست / من به او محل ندادم خود رفت / نفر بعدی کیست ؟ / چه کسی می خواهد / که مرا منع کند ؟ / آن رئیس دانشگاه ؟ / آن وزیر خودپول؟ / یا آن عشقک بی رحم / لحظه ای گوش کنید بر سخنم / من جوانی دانشجو / من جوانی عاشق / من جوانی بی پول / و خداحافظ ای مهتاب شب!

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت2:15توسط علیرضا |
عیدتون مبارک
 

 

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت0:39توسط علیرضا |
+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت0:31توسط علیرضا |

آمده باز هم بهار ولی
هرکجا می رود به میل خودش
بچه ها! این زمین بازیگوش
باز هم دور زد به میل خودش

کسی از راه دور آمده باز
چون شما خسته، کوله بار به دوش
می خرد از شما کلوچه و غم
بچه ها! بچه های دستفروش!

گل و نقل و ترانه آورده
نوبهاری که آمده از راه
مثل هرسال منتظر مانده
پشت دروازه های اردوگاه

و خدا بچه ها! برای شما
یک بهار از بهشت خواهد چید
با شما آن بهار خواهد ماند
و سر ِ کوره خشت خواهد چید

این همه کند و خسته می گذرد
سالهای بدون یاد بهار
کاشکی بعد از این خدا نبرد
بچه ها را فقط ز یاد بهار...

محبوبه ابراهیمی

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت17:32توسط علیرضا |