Hai
My mane is ezat ol god zargami. how are you ? fine thanks and you ? Tanx hame is good.
I am raeis of sound and 30maye jomhoolie eslamie IRIB! We have eide norooz and we don’t have enough water to use in it. The last time that I kharidam az you film was in 30 sal pish, so your films is pooside and jer jer now. Bikaz we show that’s shunsad bar.
I want film. Film haye khoob and yangoom! Pliz tell the yangoom come to iran and play film with me. No no pliz tell anjoolina jili bili come. okay ? do you can send some moft film for me ? the moft film is the film that you put them in Recycle bin.
Attention : your film should very ba adab and don’t have kiss and love and 6 ... because there are very zesht and the god put you in jahanam. Do you want atash and azabe elahi ? ok. So don’t use anjoolina jili whit barat pit again in film.
Albate I have a gheychi and chasb whit a water pomp in my left jib, so I can edit your film very nice! Like a mast.
We have only 4 dubler that play in evry film. They change your sound and your meaning very good! Like a doogh.
We can change your story better than ghablesh, we are very herfe ei it in!
Thanks a lot . say hello to anjoolina jili. Every body hello miresoone. Thanks. Ok. Thanks . hapy new year! Bye .
با توجه به نزدیک شدن به ایام الله آخر سال و رویارویی با سنت حسنه ترقه بازی به اطلاع دانشجویان عزیز می رساند، مراسم پر فیض و فضیلت چهارشنبه سوزی، در حیات دانشگاه، لای آن شب بو ها، پای آن کاج بلند، روز جمعه 24 اسفند ماه 1386 برگزار خواهد شد.
در این مراسم پر سوز از ترقه ساز اهل بیت ( کسی که در خانه ترقه می سازد )، تاجر دینامیت، نارنجک به کمر قدر، غلام حسین خالکوبیان آتش آبادی معروف به حسین نفهمیده، جهت خود سوزی دعوت به عمل آمده است.
از علاقه مندان به سوختن، آتش گرفتن، معافیت از خدمت، آشنایی با کمیته انضباطی، کور کردن چشم حسود وشرکت در مستندات صدا سیما دعوت می شود تا با شرکت پر شور و پر سوز خود محفل ما را با ترقه هایشان گرم و نورانی کنند.
لازم به ذکر است که شور این مراسم کاملا بدون شعور بوده و کاملا احمقانه است. بدیهی است که با شرکت در این محفل خواسته یا ناخواسته فیض کافی و وافی شامل حالتان می شود و قسمتی از بدن شما ناقص خواهد شد، اجرتان در بیمارستان امام رضا و زجرتان با خودتان!
خواهران :
ضلع جنوبی شمال غرب دانشگاه درون چمن ها-
شروع مراسم با رمزمخطرالباروتی
هدف : به آتش کشیدن حسابداری !
برادران : ضلع شمالی جنوب شرقی دانشگاه درون چمن ها
- شروع مراسم با رمز المترقتین!
هدف : منفجر کردن چاه دستشویی با شعار چهار شنبه سوزی باید بوسوزی !
توصیف بهار، بی شک یکی از مهمترین و کهن ترین دغدغه های ذهنی و عینی بشریت در دوران تحصیل بوده است، که این امر بر رشد و تعالی ادب و فرهنگ و تمدن بشری نیز اثرات انکار ناپذیری بر جا گذاشته است. اخیرا پژوهشگران موفق شده اند گوشه هایی از انشاهای بهارانه برخی از چهره های معروف ادبی معاصر را کشف کنند که نظر شما را به آن جلب می کنیم:
محمد علی جمالزاده:
البته واضح و مبرهن است و بر هیچیک از ابنای بشر پوشیده نیست که بهار یک فصل خوب و زیبا و قشنگ و لطیف و چشم نواز و معتدلی است و طبق ضرب المثل معروف: «سالی که نکوست از بهارش پیداست"، سالی که نکوست، لاجرم از همان بهارش پیدا بوده و این را آناتول فرانس که خدا غریق رحمتش کند در کتاب معروف خود اشاره کرده و می نویسد: «آه ای بهاری که می آیی! به سوی من بال و پر بگشا و سالی که نکوست، همان از تو پیداست.» و شاعر شیرین سخن وعلیه الرحمه شیراز نیز در همین حیص و بیص می فرماید که بامدادانش هم خیلی حالا تفاوت نکند لیل و نهار در همین فصل بهار ...
صادق هدایت:
در زندگی، بهارهایی است که مثل خوره سرمای زمستان را آهسته آهسته در ملائ عام می خورد و می تراشد. این زوال و مرگ تدریجی سرما و آمدن گرما را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این جابجایی باور نکردنی فصلها را جزو اتفاقات و پیشامدهای عادی و طبیعی بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، بر سبیل عقاید جاری به او بخندند. آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورائ طبیعی و جوی، این انعکاس سایه آفتاب و آب شدن برفهای کوهها و جاری شدن رودخانه ها و گرم شدن هوا و خاموش شدن کرسی ها و کم شدن بالاپوش ها پی خواهند برد؟ من فقط به شرح یکی از این تغییر فصلها می پردازم که خودم آن را دیده ام و معلم محترم از من خواسته است ...
صادق چوبک:
زمستان توی جویها تفاله چای و انار آب لمبو و هندوانه درشت گندیده و پوست پرتقال و پوست نارنگی و پوست میوه های دیگر قاتی یخ بسته می شود ولی در بهار این زرت و زیبل ها حرکت می کنند و هوای برفی آمیخته با دمه بخار آخرین پرده غم انگیز زندگی را از زیر سبیل کلفت و سیاهش بالا می کشد. در پارکها، بوی کود و پهن اسب و قاطرهای مافنگی جابجا پای گلها و درختهای نزار و تنها و سرگردان و بدبخت و فلک زده با بوهای ناجور دیگری مخلوط می شود و نشان می دهد که بهار دارد می آید ...
احسان طبری:
اول بهار، هوا همچنان سرد است. البته، این اولین حمله سپاه بیدادگر زمستان به اردوگاه زحمتکشان بهاری نیست و آخرین آن هم نخواهد بود. چرا که البته واضح و مبرهن است که بر اثر رشد تدریجی نیروهای مولد و تقسیم کار و پیدایش مالکیت خصوصی، تاریخ و طبیعت و جامعه، همواره صحنه کارزار میان سرمایه داران و کارگران بوده و در اینجا نیز زمستان کاپیتالیست در مذبح انباشت سرمایه های مربوط به برف و باران، آرمان های مساوات طلبانه آب و هوایی بهار را به شیوه ای غیر انسانی قربانی کرده و نمی گذارد انسان طراز نوین پیروز شده و انشای ما به سرانجام برسد.
جلال آل احمد:
صبح است با نم نم بارانی. و مردم در خیابانها: چه مقلدهای بی دردسری برای فرنگی مآبی! و چه آسفالتی شبیه فلان گوشه ینگه دنیا ... و چه روشنفکرهای جغله ای! درست مثل واگن شابدوالعظیم که می آیند و می روند و خیانت می کنند: تضاد اصلی بنیادهای سنتی ایرانی با تحول و ترقی فرنگ و آمریکا. و نمونه اش همین خیابان و تمدن و بهار و درخت، که می بینم طاقت ندارم. خاک بر سر مملکتی که زمستان و بهارش اینجوری است، که خرگوشی از دم تیر صیادی و همانجور کج و کوله ...
ابراهیم گلستان:
دو روز بود که زمستان رفته بود، که بهار بود، که بعد از سال نو بود، که معلم گفته بود بنویسیم انشا. ما، در میان جفتک و قیقاج، می رویم که بنویسیم انشا را توی دفتر. می نویسیم وقتی که ته می کشد نوک مدادمان و می تراشیمش خرت و خرت و خرت ...و کلمات لای ورق می لغزد و برمی گردد میان راه توی کوچه و توپ رنگی که می دود در آسمان و شیشه خانه همسایه وبر پدر مردم آزار و دلنگ و دلنگ و صدای زنگ. مادر می گوید: «پاشو.» می گویم: «خوب.» می گوید: «خوب و زهر مار. در را باز کن.» کوچه، مانند رودی و قاصدکی بیرون و انشایی داخل ...
شهرنوش پارسی پور:
بهار داشت می آمد. مردم مشغول زد و خورد و کشتن یکدیگر بودند و مردها داشتند زنها را تکه پاره می کردند. مرد به زن می گفت: «اصلا معنی ندارد زن برود بیرون، خانه مال زن است، بیرون مال مرد.» زن فکرش را عریان کرد و مغزش را عریان کرد و با لحنی خیلی لخت و عریان به مرد گفت: «دلم می خواد، چیکار داری؟! «او، باید بدین وسیله از حقوق حقه خود دفاع می نمود و سکوت، دیگر بی معنی بودو تصمیم گرفته بود حرف بزند. اندک اندک خیابانها خلوت شد و مردم مشغول تاسف خوردن شدند که قبلا چه زندگی خوبی داشتند و الآن چقدر بدبختند. مردان به خانه ها رفتند و با کمربند به جان زنها افتادند و زنان بدون مردان که نمی دانستند چرا کتک می خورند، حیرت می کردند و با محبت لبخند می زدند و علتی برای عصبانیت نمی دیدند و بنابراین مرتب بچه می زاییدند و این بود انشای ما، راجع به فصل بهار ...
رضا براهنی:
می کوبند در توصیف بهاردَفدَ فدَدَفدَدَف من در شلدود دفقمندوظ سیاره های باغهای چلچله فیل آویزان که نه، انحنای ذوزنقه نیمرخ پرتقال(اوهو اوهو)از آن شلتوک بر بام شیر شتر هق هق دیوانه کالینگور در انشای ما که الهی دورت بگردم ... الهی دورت بگردم ... اوهو ای ی ی ...
میر جلال الدین کزازی:
بهار در درازنای تاریخ آمد و دیولاخ زمستان رَفت(اگرچه رُفت بایسته شمرده می شود ولی در اینجا، رَفت به صواب نزدیک تر است.) برگ بر فرازنای بسیارشاخان(همان گیاهی که مهریان کهن آن را درخت می نامیدند و اکنون نیز همان می نامند) رویید، چنان سترگ که بتوان بند بر آن ببست و تاب بازی کرد، با نازانی و تازانی، و این بود نبشتهَُ ما ...
مصطفی مستور:
بهار زیبای من! چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو دیگه دوسِت ندارم، اسمتو نمیخوام بیارم ..."اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی و با خودت بغل بغل گل و گیاه و اشک و آه و ناله و عرفان والای روحانی آوردی. آن قدر که گونه های من خیس شد. گفتی دوست ات دارم و رفتی. ناگهان تاب از کف دادم و به دشت و دمن آمدم و پاکوبی کردم و سماع کردم و صفا کردم. دوستت دارم بهار. صدبار دوستت دارم. هزاربار دوستت دارم. صدوچهار هزار و پانصد و نود وشش بار دوستت دارم. . I LOVE YOU. آخ که هر چه بیشتر بگویم دوستت دارم، انگار که بیشتر دوستت دارم. کاش تو نبودی زمستان بود. کاش دل نداشتم. کاش دل ات بودم. کاش قلوه ات بودم. کاش ریه ات بودم. کاش جهاز هاضمه ات بودم، ای بهار!
بیا بیا که نگارت شوم بیا

امیدوارم بمونی بمونی که بودی
| تو سيب زميني خودم هستي ! | |
|
روزنامه قدس - ۶/ ۱۰ / ۱۳۸۶ |
اصلا چي جور جا شدي اين تو؟ پير مرد در كوزه را باز كرد و گفت: اه .. اه .. چه بوي گندي گرفته اين كوزه، كه يه دفعه يه غول سياه بد تركيب با گوشواره هاي طلا فيشتي پريد بيرون، و شروع كرد به قهقهه زدن. پيرمرد گفت: واه واه واه نيگاش كن تو بوگندو، گردنبندات و گوشواره هاتم كه اصل نيست. از كجا خريدي سرت يك كلاه گشاد گذاشتن. حيف كه پولهامو دارم واسه جهاز دخترم جمع مي كنم وگرنه حتماً يك گوشواره اصل برات مي خريدم.
غول تا فهميد پيرمرد دختر دم بخت دارد و جهازش هم به زودي كامل خواهد شد، فرتي خودش رو شبيه براد پيت كرد و يك خط ايرانسل هم خريد و اس -ام -اس داد به دختر پيرمرد و گفت: سلام گلي خانوم، آي -لاو -يو -وي -ايكس و .. دختر كوزه گر هم تا اس -ام -اس رو خوند، گفت: اه اين پيام كوتاه عجب بوي گندي مي ده! من كه نمي خوام. غول سياه بد تركيب رفت يكي دو كيلو لوازم آرايشي به خودش زد و با يك شاخه كاكتوس اومد در خونه دختر كوزه گر، وقتي دختر در رو باز كرد صد دل نه هزار دل عاشقش شد.
خلاصه يك روز كه پيرمرد كوزه گر از ماجرا با خبر شد، رفت حسابي غول را به باد كتك گرفت و گفت: اگر دختر مي خواهي يك مدرك بيار. غول سياه بد تركيب هم چهره واقعي خودش را نشان داد و از عصبانيت رفت تمام كوزه هاي پيرمرد را شكست.
بعد از داخل هر كوزه يه غول پريد بيرون و مغازه پيرمرد شد پر از كوزه شكسته. پيرمرد هم دست عيالش را گرفت و گفت: من ديگر اينجا پيشرفت نمي كنم بايد به خارج برويم و آنجا كار كنيم. او همه كوزه شكسته ها را با كشتي به اينگليس و بقيشم به اونگليس فرستاد و در حراجي همه رو به عنوان شيء عتيقه و كوزه داريوش به قيمت گزافي به مردم خارج قالب كرد. بعد از مدتي پيرمرد ميلياردر شد و كوزه هايش را مي شكست، مردم هم مي گفتند: كوزه گر را نگاه كنيد از كوزه شكسته آب مي خورد. سالها گذشت و پيرمرد آخر عمرش بود كه ديد دخترش هنوز ازدواج نكرده است و او را در لباس عروسي نمي بيند.
آدرس غول سياه بد تركيب را از 118 گرفت و گفت؛ بيا و دست دخترم را بگير و برو. غول كه اين را شنيد ديگر از شدت خوشحالي از ادامه تحصيل باز ماند و آخر ترم رفوزه شد.
شب عروسي بود كه يك دفعه غيب شد و دوباره رفت تو كوزه! رفوزه رفوزه زودي برو تو كوزه ... خلاصه پيرمرد مرد و همه چيز با بدبختي بدي تموم شد و رفت و ازدواجي هم پا نگرفت. اصلاً آخرش ضد حال بود. يكي لطفاً آن قرصهاي من رابدهد. آقا! قربون دستت يه ليوان آبم بده.
نتيجه: ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه غولها چقدر موجودات بدبختي هستند، كه مي خواهند با انسانها ازدواج كنند.
قدس ۲۲/۹/۱۳۸۶
|
|
|
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي! نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد! نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين! نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند! نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش | |
معرفی کتاب
کتاب پله پله تا ملاقات با نیوتون یکی از آثار بسیار ارزشمند دکتر عبد السعید دانشجو، در سال هزار و سیصد و اینترنت به رشته تحریر در آمد. این کتاب داستان زندگی دانشجویی است که از تمام تعلقات دنیایی دست می کشد، و راه سیر و سلوک رسیدن به نیوتون را پیش می گیرد. این دانشجوی شیفته ترم اولی که جو بچه مثبتی و درس خواندن وی را تا ملاقات با نیوتون پیش می برد، در ابتدای ترم بیش از 50 قبضه جزوه فیزیک ( البته به نیت پیدا کردن رد پای نیوتون ) تهیه می کند، و در پایان ترم به درجه ای از عرفان در فیزیک می رسد که می تواند با استفاده از معادلات پیشرفته قیمت نجومی مسکن و با استفاده از فرمول های کوانتوم حق التالیف یک نویسنده را محاسبه کند.او فرمولی برای محاسبه تعداد سمت های الهام، مقدار پول شهرام، تعداد قرش های اکش، سن خانوم های کلاس، رقم نجومی سن ازدواج و اندازه پارچه بکار رفته در پاچه شلوار یک انسان با شخصیت که یک عدد گنگ است را نیز کشف می کند. وی خاصیت موجی و در عین حال ذره ای بودن مغز سردبیر یک نشریه دانشجویی و بقیه عوامل آن نشریه را اثبات می کند.
این دانشجو سه قانون مهم در فیزیک کلاسیک مشخص می کند :
1- تنها نیروی که سیب را از درخت به سمت پایین می کشد، انرژی هسته ای است.
2- اگر با سرعت نور از جلوی دوربین کنترل سرعت رد شوی، دوربین عکسی نمی گیرد و از کارت سوختت نیز چیزی کم نمی شود، فقط کفش هایت آتش می گیرد.
3- صدایی که هر لحظه درون دستشویی دانشگاه تولید می شود، فرکانسی معادل فرکانس پرتاب موشک زمین به فضا ( ترجیحا آپولو ) را دارد.
سرانجام وی به درجه ی فناء فی الفیزیا دست پیدا می کند، و چنان با نیوتون انس می گیرد که مدام واژه "انا النیوتون" را جلوی استاد خویش بر زبان جاری می سازد. استاد نیز نمره ی صفری دو گوش و دو چشمی برای وی در نظر می گیرد. وی بعد از کلی تنبیه و جریمه سر انجام با توطئه کمیته انضباطی به جرم حمل چند قبضه جزوه غیرمجاز و نگهداری آن ها در مخفی گاهش ( کتابخانه )، از دانشگاه به صورت خیلی کلاسیک اخراج می شود. می گویند روزی دستمال این فرد زیر درخت آلبالو گم می شود. وی نیز همانطور که مشفول یافتن دستمالش بود، بر اثر اصابت آلبالو بر سرش در جا ضربه مغزی می شود و در آن دنیا با نیوتون مشهور(!) می شود.
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر نوت بوک خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی اینترنت وارد صفحه ی نـــا ســـا شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای(جی پی اس ) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ اکسل به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت:
چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی از گوسفندها را ببری
آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟
چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوال كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی،
پيري، برفيترين هواي عمرم بود.
نابينا، چشم ِ ديدنِ مرگ را ندارد.
كلهپايم كردند، حالا افكارم بودار شده.
حوصلهي شير، هنگام ِ جوش سر ميرود.
تلفن، معني «اشغال» را خوب مي فهمد.
پشتِ كنكوري، خوابِ دانشگاهِ مجازي ميبيند.
كندوي قلبم، جايگاهِ چشمهاي عسلی ِ توست.
كيمياگر بودم، مس ِ فقرا را بهظرفِ پر از غذا تبديل ميكردم.
جوش ِ «شيرين»، باتری ِ قلبِ «فرهاد» را اكسيدزدايي ميكند.
پستهي ايام ِ خشكسالي، به روی ِ كسي لبخند نميزند.
لقمه ناني را كه قاضي كرده بودم، راه گلويم را گرفت.
سرنوشتِ آدم برفي به جوی ِ آب ختم مي شود.
«آبمرواريد»، آبرومندترين بيماری ِ چشم است.
مفت خور، عاشق ِ تغذيهي رايگان است.
خبر ِ «تكان دهنده»، نهال را خشك کرد.




