در مورد انتخاب شد صحبتها
کنفرانسها، سخنوریها، چتها
امروز ولی نمانده حرفی دیگر
افسوس از این ردصلاحیتها
*****
وقتی که زمین هست هوا لازم نیست
از یمن حضور من، شما لازم نیست!
وقتی که چنین دولت خوبی داریم
این مجلس شورا به خدا لازم نیست
*****
از زحمتِ بیهوده بیا راحت شو
راحت به خدا از اینهمه زحمت شو
خواهی بشوی میان مردم محبوب
ای دوست برو رد صلاحیت شو
*****
ای دوست من نکن دگر صحبت یا
اصلا نده دیگر به خودت زحمت یا
هر کس که در این دیار جایی دارد
یک بار شده رد صلاحیت یا...!
*****
این بار محال است که دپرس بشویم
بیچارهی جمعی متخصص بشویم!
با طرح جدیدمان محال است که ما
یک بار دگر اسیر مجلس بشویم
از همه بيشتر موبايل كلافه اش كرده بود، زرت وزرت ويبره مي زد و بدنش را تكان مي داد، آن را از جيب درآورد و روي ميز گذاشت. لحظه اي بعد كه گوشي دوباره زنگ خورد ناگهان صدايي مثل صداي گاو فضاي اتاق انتظار را پر كرد بلافاصله گوشي را برداشت و دوباره در جيب گذاشت. آقايي كه روبرويش نشسته بود گفت: «ببخشيد قربان برا قلبتون ضرر داره! اصلا خاموشش كنيد.»
خانم ميان سالي كه كنار او نشسته بود و سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، گفت: «ماشاا... زنگ خورتون هم كه بالاست. حتما خانومتون نگران شده، فكر كرده با يكي ديگه رفتين كافي شاپ!»
خانم ديگري كه دورتر نشسته بود و دست بچه اش را محكم گرفته بود، گفت: «اين موبايل ها هم شده دردسر مردم، مرده شورشو ببرن كه داريم مي ميريم ولي باز زنگ مي زنه.»
پسرك جواني كه سرش را الكي مي جنباند، گفت: «آقا مدل گوشي تون بالاست، رمش چند گيگه؟ اين بلوتوث شماست روشنه؟ ياس وحشي؟ كه ناگهان خانمي كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند رو به پسرك كرد و گفت: «نه مال منه، نكنه شما هم آْل پاچينويي؟»
تصميم گرفت گوشي را خاموش كند اما قبل از خاموش كردن، پيام ها را يكي يكي گوش كرد: «سلام استاد، نيوشا هستم مي خواستم بگم اگه براي داستان بعدي تون نياز به تجربه عشقي دارين من حاضرم به جاي الگو... منظورم اينه كه... چيزه... با من باشيد تا داستانتون نوشته شه. مرسي عزيزم... الو سلام، من صابر هستم. من داستان يه جمله اي نو مي نويسم، شماره شما رو به زحمت پيدا كردم، چند تاشو براتون مي خونم. نظر بدين لطفا. داستان ها ايناست: علي از مدرسه به خانه برگشت، ساحل دريا اغلب صدف دارد، ماه از پشت ابر بيرون جست، خرما را از درخت مي چينند... الو سلام استاد، اوژن هستم، دوباره به داستان گير دادن مي گن براي اخذ مجوز بايد شخصيت سميرا از داستان حذف بشه. لطفا هر چه زودتر تماس بگيريد. اين يازدهمين مورد حذفه. با اين حساب از داستان چيزي نمي مونه كه... الو سلام بابايي رفتي دكتر؟ اكو كردي؟ الو بابايي... الو مرديكه خائن وطن فروش تُف به ذاتت بي غيرت... الو سلام، از نشريه بهار زندگي زنگ مي زنم. خواستم بپرسم از چه رنگي خوشتون مياد و متولد چه ماهي هستين... سلام عيلكم. لطفا فردا راس ساعت دوازده تشريف بياوريد، جهت پاره اي از توضيحات به همان نشاني قبلي موفق باشيد... دايي جان سلام، خوبي؟ ببين دايي من آزمايش رو نشون دكتر دادم. ايشون هم مي گه هر چه زودتر بايد عمل شي، قربونت برم دايي جونم. خوب مي شي، دايي جون بهم زنگ بزن...»
گوشي را خاموش كرد و به صندلي تكيه داد؛ توجه اش به حرفهاي زني كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، جلب شد. مجله زردي را در دست گرفته بود و به پسرك جوان نشان مي داد و مي گفت: «اينو ببين، اين هنر پيشه رو، تو اوج شهرته، يعني اين از خدا چي مي خواد، به هر دختري بگه بمير، براش مي ميره!»
كه پيش از اين؟ كه هماكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟
و با چه قيد بگويم كه «دوستت دارم»؟
كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟
سؤال ميكنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه ميكني اين بار هم دهان، كه: هنوز!
*
چقدر دلخورم از اين جهان بيموعود
از اين زمين كه پياپي... از آسمان كه هنوز...
جهان سهنقطةي پوچياست خالي از نامت
پر از «هميشه همينطور»، از «همان كه هنوز»
ولي تو «حتماً»ي و اتفاق ميافتي!
ولي تو «بايد»ي، اي حسّ ناگهان! كه هنوز...
*
در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه ميدهد از ابرها نشان كه هنوز...
شكسته ساعت و تقويم پاره پاره شده
به جستوجوي كسي آنسوي زمان، كه هنوز...
علي واکسيما 2000 را حالا شايد همه بشناسند. شايد به اسم نشناسند، اما اگر بگوييد همان واکسي تلفني که ايميل هم دارد، ديگر همه مي دانند داريد از چه چيزي حرف ميزنيد. چيزي شبيه بمب بود که ترکيد و عالم و آدم را خبردار کرد. مردي که ميخواست خلاقترين و خوشتيپترين و تکترين واکسي ايران و دنيا باشد؛ و اينچنين هم شد. هنرمندي که واکسي بودن را ديوانهوار دوست دارد و با عشق تمام، انجامش ميدهد. او برنامه منظمي براي حضور موقتي اش در گوشه و کنار پايتخت دارد. هر روز، يک جا مي رود تا همه آدمهاي خوشتيپ و باکلاس پايتخت را به وجد بياورد و خودش هم به وجد بيايد. علي واکسيما 2000، حالا مشتريهاي زيادي دارد و درآمدش هم بدک نيست. خلاصه اين که مشتريهاي پر و پاقرص و ثابتي براي خودش دست و پا کرده است. حالا اين قدر معروف هست که کافيشاپها او را قاپ بزنند و بنشانند جلوي مغازهشان، تا تبليغي باشد براي آنها. او ميگويد « کار که عار نيست. آدم بايد دنبال روزي حلال باشد. خيلي از رفقاي خودم بيکارند، اما حاضر نيستند حتي دستفروشي کنند. فکر ميکنند بيکلاسي است. بعضيها دنبال کلاس و اين حرفهايند؛ وگرنه راه براي پول در آوردن زياد است.»
روز/داخلی/کتابخانه دانشکده:
نازیلا مددپور در حاشیه جزوه اش قلبی را با یک تیر رسم می کند و کنارش می نویسد: I Love U, Masood . در همان لحظه مسعود فردمنش وارد کتابخانه می شود و کنار میز نازیلا رد می شود.
نازیلا: اِاِ ... ببخشید آقای فردمنش ... سلام.
مسعود با صدای نازیلا برگشته و کناز میز او می رود.
مسعود: علیک سلام! ... من می شناسم شما رو؟
نازیلا: ما همرسته ای و همدوره ای هستیم. من نازیلا هستم. نازیلا مددپور. به جا آوردید؟
مسعود: نه متاسفانه. خُب امرتون؟
نازیلا: چیز خاصی نبود. نه اینکه امتحانها نزدیکه، داشتم درس می خوندم. یه سوالی پیش اومد واسم. می شه از شما بپرسم؟
مسعود: بله ... خواهش می کنم.
نازیلا جزوه اش را جلوی او می گذارد و جایی از جزوه را به او نشان می دهد که قلب را کشیده است.
نازیلا: من اینجا رو درست متوجه نمی شم.
مسعود: آهان ... ببینید اینجا منظورش اینه که باید اول گشتاور رو حساب کنیم بعدش با در نظر گرفتن علامت اون بیایم قضاوت کنیم که ...
نازیلا: آهان ... پس منظورش اینه. ببخشید شما بلدید انگلیسی بخونید؟
مسعود: خُب ... بله. چطور؟
نازیلا: می شه بگید اینجا چی نوشته؟
مسعود: نوشته، مسعود عاشقتم ... چه جالب! اسم من هم مسعوده. این جزوه واسه کیه؟
نازیلا: مال منه.
مسعود: اسم شوهرتون مسعوده؟ ... سلام بنده رو بهشون برسونید... واقعا چه حسن تصادفی!
نازیلا: من مجردم... هنوز ازدواج نکردم.
مسعود: اِاِ ... خوب کاری کردید. چه عجله ایه. با خیال راحت درستون رو بخونید. بعد ایشالا یه مورد خوب پیدا می شه. چه حوصله ای دارید از الآن بیافتید به شوهر داری و خونه داری و فردا هم که نق نق بچه و تا آرنج دستتون تو کثافت بچه.
نازیلا: ولی من قصد دارم ازدواج کنم.
مسعود: پس اینطور. آهان... عجب خنگی هستم من. اسم نامزدتون مسعوده... خیره ایشالا. به پای هم پیر شید.
نازیلا: نخیر... من از یه پسری خوشم میآد که اسمش مسعوده.
مسعود: من می شناسمش؟ البته ببخشید فضولی می کنم ها. شاید کمکی از دستم بر بیاد.
نازیلا: شما می تونید بهم کمک کنید. لطف کنید یه کم آب هویج بخورید که من رو بهتر ببینید، یه کم هم گردو که از این خنگ بازی ها خلاص شید... ببخشید مزاحم شدم... خداحافظ.
نازیلا جزوه و کتابش را جمع می کند و از کتابخانه با عصبانیت خارج می شود.
مسعود: خداحافظ... ولی خانم ممدپور من به هویج آلرژی دارم. (با خودش صحبت می کند) مسعود کدوم خریه دیگه؟ ما تو رشته امون دیگه مسعود نداریم. دختره پاک خل شده. تو توهمه.
روز/خارجی/پارک:(پنج سال بعد)
یک دختر 3 ساله در حال بازی در پارک است. مسعود و نازیلا کنار هم نشسته اند و به بازی دخترک نگاه می کنند.
نازیلا: آرزو، یه کم آروم تر دخترم. می خوری زمین پات اوف می شه ها.
مسعود: امروز داشتم کتابها و جزوه های دانشگاه رو مرتب می کردم، بذارم تو انباری. می دونی چی دیدم؟
نازیلا: چی دیدی؟
مسعود: جزوه فیزیکت رو دیدم. گوشه اش نوشته بودی: I Love U, Masood. یادت افتاد؟
نازیلا: آره ... اون روز تو کتابخونه. عجب خری بودم من!
مسعود: این مسعود که عاشقش بودی حالا کی بود؟ اون موقع که نفهمیدم. آخه تو دانشکده یکی من، مسعود بودم. یکی هم استاد آرمایشگاه مدار. نکُنه؟ ...
نازیلا: بیا بابا. بگیر اینها رو. یه کم گردو بخور، واست خوبه.
شب/داخلی/رستوران:(35 سال بعد)
فارغ التحصیلان هم دوره نازیلا و مسعود دور هم در یک رستوران جمع شده اند و یاد گذشته را زنده می کنند. همه دور میز غذا نشسته اند و بعد از غذا مشغول خوردن دسر هستند.
مسعود: ببین زن، ساسان تابنده چقدر پیر شده؟
نازیلا: آره خُب. مثل تو. ماها مثلا 60 سالمونه الآن.
مسعود: چی گفتی؟ ... بلندتر بگو زن. نمی شنوم... ساسان رو می گم. پیرمرد خرفت عجب بد نگاه می کنه بهت.
یکی از حضار به نام مرتضی بلند می شود.
مرتضی: از اینکه همه تون تشریف آوردید، متشکرم. از دوره 45 نفره ما، الآن فقط 32 نفر زنده موندن که از اون ها هم 27 نفرشون الآن اینجا ان. برای یادبود من یه تقدیرنامه هایی رو آماده کردم که می خوام بهتون بدم. اولین نفر تقدیرنامه مسعود تابنده است.
حضار همه کف می زنند. مسعود بلند می شود که تقدیرنامه را بگیرد.
مرتضی: مسعود فردمنش نه. مسعود تابنده یا همون ساسان خودمون.
حضار می خندند و مجدد کف می زنند.
مسعود: پس اینطور. بالاخره پیداش کردم. پس اون I Love U, Masood همین آقا ساسان خودمونه. نازیلا خاک تو اون سرت. تو عاشق این پیر مرد خرفت بودی.
مسعود بلند می شود تا یقه تابنده را بگیرد که نازیلا جلو او را می گیرد.
نازیلا: زشته، خجالت بکش. شصت سالته... بابا خره من عاشق تو بودم. اون مسعود تو بودی.
مسعود لبخند بزرگی بر لبانش ظاهر می شود. کمی دندانهای مصنوعی اش را جابجا می کند و با وقار می نشیند.
مسعود: عزیزم، می شه یه کم گردو بهم بدی؟
روز/خارجی/قبرستان:(هفت ماه بعد)
نازیلا را به خاک سپرده اند و مسعود کنار قبر او زیر یک درخت تنومند و بزرگ ایستاده و اشک می ریزد. روی سنگ قبر نازیلا نوشته اند: «همرشته ای، همدوره ای، همکلاسی و همسر عزیزم، نازیلا. I Love U,Nazila. به یاد تو. مسعود فردمنش نه مسعود تابنده یا همون ساسان خودمون.»
یک عدد گردو از درخت جدا شده و می خورد فرق سر مسعود. گردو می افتد روی قبر نازیلا و کنار اسمش آرام می گیرد.
زمانی که هنوز ماهی ها می توانستند حرف بزنند، روزی ماهی کوچوکی از خدا گله کرد که چرا آرزوی ماهی ها را همانند آدم ها برآورده نمی کند؟
خدا هم دلش به حال آن ماهی سوخت واز آن روز به بعد برای ماهی ها هم همانند آدم ها فرشته ای آفرید که بتواند آرزوهای آن ها را برآورده کند.
اینگونه بود که پری دریایی آفریده شد. همه چیز داشت به خوبی و خوشی می گذشت که روزی ماهیگیری بدجنس تور ماهیگیریش را در آب انداخت و پری دریایی را شکار کرد.
ماهی ها از آن روز به بعد خیلی غصه دار شدند و گریه کردند. آن ها آنقدر گریه کردند که آب دریا شور شد و شوری آب حنجره هاشان را در خودش حل کرد و از بین برد.
اینگونه شد که دیگر ماهی ها نتوانستند حرف بزنند و آرزو کنند. بعد از رفتن پری دریایی ماهی ها به عشق دیدن او سال های سال است که خود را درون تور ماهیگیر می اندازند و بابت از دست دادن جانشان هم هیچ واهمه ای ندارند.
شاید دیگر آن ها هم مثل آدم ها از آرزو کردن نا امید شده اند.

