تبليغاتX
اینجا همان جایی است که باید باشد

اینجا همان جایی است که باید باشد

دیوانه برای رسیدن به آرامش تنها بود
محسن نامجو

سه سال پيش، لابه لاي كارهاي متنوعي كه تحت عنوان مجموعه موسيقي زيرزميني دست به دست مي گشت، قطعه  بگو بگو با يك بار شنيدن، تفاوتش را با ساير قطعه ها نشان مي داد. بعدتر در فيلم مستندي كه درباره همين نوع موسيقي ساخته شد، جواني با چهره خراساني درباره خودش و حال و هواي كارهايش حرف زد. تقريبا از اوايل زمستان امسال، كم كم با رشدي تصاعدي  روي هارد يا mp3 پليرهاي خيلي ها قطعه هايي را مي شد شنيد كه ملغمه اي از آواز و موسيقي سنتي و ريتم ها و سبك هاي راك، سنتي، جاز، محلي، بلوز، خالتور و... بود و در عين حال هيچ كدام از آن ها نبود. در جشنواره فيلم فجر، آن هايي كه فيلم تهران انار ندارد را ديدند، برايشان ترانه جبر جغرافيايي و خواننده اش كه در تيتراژ پايان فيلم آمده بود،  آشنا بود. كمي قبل تر هم خبر سفر محسن نامجو و رضا عابديني به هلند، براي شركت در جشنواره هنري هات اسپات در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه ها چاپ شد. درست دو هفته تا آغاز سي و يك سالگي نامجو مانده بود كه در خانه يكي از رفقايش سراغش رفتيم. محسن نامجو كه خوشحال از مجوز گرفتن ترنج بود، كارهايي كه نشنيده بوديم را برايمان گذاشت و در حالي كه نگران سرد شدن چايي مان بود، درباره موسيقي و كارهايش حرف زد. نامجو متولد تربت جام و بزرگ شده مشهد است، كار موسيقي را از دوازده سالگي با آواز و سولفژ و نت خواني شروع كرده، استاد رديفش فريدون ناصرپور بوده،  سال۷۳ در دانشگاه هنر، رشته تئاتر قبول مي شود و يك سال بعد در دانشگاه تهران به رشته موسيقي مي رود. در دانشگاه سه تار و تار را به عنوان ساز تخصصي انتخاب كرده و هارموني، فرم و آناليز و كنترپوان را پيش استاداني چون خسرو مولا نا، آذين موحد و عليرضا مشايخي ياد مي گيرد و بعد از دو سال از دانشگاه انصراف مي دهد.

آقاي نامجو چرا از دانشگاه انصراف داديد؟
وقتي رفتم دانشگاه، مي خواستم تغييراتي توي موسيقي ايراني انجام بدهم، اما آن جا اساسا به آهنگسازي يا حتي به گروه نوازي اعتقاد نداشتند. حتي يك گروه هم توي دانشكده تشكيل نمي شد يا اجازه اش را به دانشجوها نمي دادند. معتقد بودند كه دانشجو بايد تلمذ كند و رابطه دانشجو و استاد، مريد و مرادي باشد. به خصوص داريوش طلايي و مجيد كياني روي اين نظر تاكيد داشتند. آن ها مي گفتند موسيقي ايراني، بداهه نوازي خلاقه براي خود رديف است. مي گفتند دونوازي است. گروه اصلا وجود نداشت و طبيعي بود اين با سليقه من جور درنمي آمد.


بعدش رفتيد سربازي؟
نه، يك مدتي دستيار استاد محمدرضا درويشي بودم. توي يكي دو تا فيلم، مثل تخته سياه سميرا مخملباف، نوازندگي كردم و يك تكه هايي خواندم. تازه وارد دنياي حرفه اي شده بودم. سال 79 بود كه رفتم سربازي. آن جا دوره استراحت ذهني من بود و با موسيقي راك و بلوز  آشنا شدم.


رفقاي سربازي؟ قبلا هم باهاشان آشنا بوديد؟
نه، توي خدمت آشنا شديم، يعني همشهري هام بودند. بعد از خدمت كه برگشتم، با هم بوديم. يك گروه راك تشكيل داديم به اسم گروه ماد . كنسرت داديم و كلا وارد تجربه كاري شديم.


يعني اين اتفاق توي دانشگاه نيفتاد و توي سربازي افتاد؟
دقيقا. دانشجوهاي موسيقي خيلي پرت اند و خيلي در اين مورد بي سوادند. مثلا طرف چهار تا ساز مي زند ولي تابه حال يك قطعه از اريك كلاپتون نشنيده.


جنس تجربه هاي گروهتان چه جوري بود؟
يكي از تجربه هايي كه با دوستم عبدي بهروان فر - كه گيتاريست ترنج و چند قطعه ديگر است - داشتيم، اين بود كه من سه تارم را پيك آپ به اش وصل كردم و زدم. ساعت ها با عبدي ساز مي زديم؛ او گيتار، من سه تار. بعد از سه چهار ساعت مي ديديم كه او دارد با گيتار، سبك خراساني مي زند و من با سه تار بلوز مي زنم. اين جابه جايي عملا اتفاق افتاد.كم كم به اين نتيجه رسيديم كه گام موسيقي خراساني، قوچاني يا قشقايي يا تركمني با گام بلوز عين هم هستند. كافي است از دو، رِ، مي، فا، رِ را حذف كني تا بشود بلوز. اين مقوله اي بود كه به ذهن هر كسي مي توانست برسد. اين همه دارند سه تار مي زنند ولي كسي اين را نفهميده بود.


تلفيقي بودن كارها صرفا به خاطر اين تجربه بود؟
من فكر مي كنم تلفيق، اپيدمي زمانه ما شده. يعني هر موزيسيني براي اين كه بتواند به روز باشد بايد تلفيق انجام بدهد. ولي در تلفيق نبايد فقط ابزار يا سازها تلفيق بشوند، مي شود با يك سه تار تك هم به اين نتيجه رسيد.


تجربه اي كه ما توي بحث تلفيق موسيقي آن طرفي با كلام اين طرفي داشتيم، تجربه گروه اوهام است. كار شما چه فرق هايي با كار آن گروه دارد؟
ببينيد، من براي اوهام احترام قائلم كه توانست اين تجربه را قبل از همه انجام بدهد، اما نكته اين جاست كه خواننده هاي اين گروه يا گروه هاي مشابه، تسلط كافي به موسيقي ايراني ندارند. آن ها خيلي جلوتر از زمان خودشان بودند و ايده هاي خوبي داشتند. ولي آواز ايراني را بلد نبودند و نتوانستند كار را كامل انجام بدهند. من مديون دانستن آواز ايراني هستم.


اصلا تلفيق، اسم مناسبي است براي كاري كه مي كني؟ چون مثلا گروه آكسيوم آو چويس را هم مي شود گفت كار تلفيقي مي كنند.
يك جور ايرانيزه كردن كار است. ربع پرده ها را كه اضافه كني، كار ايراني مي شود.


يعني كارهايت ايراني هستند؟
مي خواهم ايراني فرض بشوند. يك بار اتفاقي با مدير برنامه هايم، آقاي فراستي را سوار كرديم. من جلو بودم و ايشان من را نمي ديد. ايشان يك مثالي زد از يك سي دي كه تازه گل كرده و گفت اين سي دي را كه شنيدم، به بهمن قبادي گفتم اين جوان، موسيقي خراساني را آورده، راك را هم آورده، ولي وقتي مي شنوم به ايراني بودنم افتخار مي كنم؛ چرا كه موسيقي ايراني توي پرچم او هست ولي راك زير آن قرار گرفته؛ كاري كه تو برعكس اش را انجام مي دهي.

 

همين. سؤالي كه براي آدم پيش مي آيد، اين است كه كارهاي شما از جنس موسيقي سنتي است؟ ادامه موسيقي سنتي است؟ يا اين كه از دل موسيقي سنتي ما يكي دارد با موسيقي آن طرف ديالوگ برقرار مي كند؟
فكر مي كنم سومي باشد. من خودم دوست دارم اين طوري باشد.من اگر موسيقي سنتي و راك را برايم بگذارند، قطعا موسيقي سنتي را انتخاب مي كنم. كاري به وطن پرستي و اين حرف ها ندارم. به طور كلي سليقه من- با اين كه مارك نافلر را با تمام ياخته هايم حس مي كنم و درگيرم مي كند- كماكان موسيقي اي است كه مي تواند مو به تنم سيخ كند؛ يعني بيداد شجريان است. نمي توانم اين واقعيت را كتمان كنم كه به موسيقي ايراني خيلي وابسته ام ولي اين شيطنت را نمي توانم ازش دست بردارم؛ يعني هرطور كه بتوانم با اين موسيقي، شوخي و شيطنت مي كنم. نمي توانم موسيقي ايراني را دربست قبول كنم. موسيقي ايراني يك درياست كه ته اش پر از مرواريد است. ولي موزيسين هاي ما يا تنبل اند يا غواصان خوبي نيستند!

برخورد شما با شعر فارسي هم متفاوت است. در زمينه شعر چقدر كار كرده ايد؟
بعد از انصراف از دانشگاه، من متوجه مقوله شعر شدم. شعر زباني يا شعر تبييني كه رضا براهني بنيانگذارش بود. تحقيق كردم ديدم كه توي دهه 40 قبلا با اسم شعر ديگر يا شعر حجم، اين تجربيات انجام شده كه در دهه هفتاد با براهني گل كرد. با چندتايي از بچه هاي دهه هفتادي هم رفيق بودم و بقيه را هم دورادور مي شناختم. آن موقع متوجه شدم كه موسيقي ايراني اساسا ارتباطش با شعر فارسي چطور است.


به چه نتيجه هايي رسيديد؟
استفاده معمول، يك طرفه است. انگار در آواز سنتي ها قرار است معني شعر نقل شود. مثلا شجريان از حيث معنايي چيزي به مفهوم غزل حافظ اضافه نمي كند، صرفا تدوين مي كند و ارائه مي دهد. در اصل كسي كه از آواز شجريان لذت مي برد، دارد از غزل حافظ و معني اش لذت مي برد.

روي برخورد موسيقي سنتي ما با شعر نو هم حتما كار كرده ايد؟
آن روزها با محمدرضا درويشي مراوده داشتم. شاگردشان هم بودم. ايشان صادقانه اعتراف كرد كه تجربه اش روي شعر زمستان اخوان ثالث موفق نبوده. يا هوشنگ كامكار هم معتقد است كه تجربه اش روي شعر سهراب سپهري در مجموعه در گلستانه ، نتوانسته خوب ارتباط برقرار كند.

فكر مي كنيد چرا تجربه هاي موفقي نبودند؟
ببينيد، من متوجه دو نوع ارتباط شدم بين موسيقي و شعر ايراني؛ يكي ارتباط معنايي يا مضموني است و يكي ارتباط فرمال. به لحاظ معنايي، بين شعر نو و موسيقي سنتي نمي تواند ارتباطي شكل بگيرد. چون معني اي كه در شعر نو، بعد از شعر نيما وجود دارد، به زندگي انسان معاصر مربوط است و گوشه كرشمه و شور نمي تواند بيانش كند. يا مفاهيمي مثل آزادي و برابري كه شاملو توي شعرش آورده را نمي شود با دستگاه نوا ارائه داد. پس بايد بياييم به ارتباط ساختاري و فرمال فكر كنيم و بين هر سه نوع شعر كلاسيك، نو و زبان شناختي با موسيقي ايراني، ارتباط فرمال برقرار كنيم. همين دغدغه باعث شد من چند قطعه بسازم.

روي چه شعرهايي كار كرديد؟
يكي روي شعر ناصر خسرو بود. ريتم هايي كه توي سبك خراساني داريم مثل ناصرخسرو و ابوحفص سغدي، خيلي انتزاعي تر و گنگ تر و عجيب تر است نسبت به ريتم هاي بعدي. روي شعر نو هم همين طور. آمديم روي شعر سهراب سپهري كه اصلا فكر نمي كرديم بشود رويش آهنگ گذاشت، يك ريتم قشقايي گذاشتيم.

همان قطعه بودا ؟
بله. بعد به اين نتيجه رسيديم كه اين رابطه ساختاري و فارغ از معني را با هر شعر نوي جديد و زبان شناختي هم مي شود برقرار كرد. ديگر انبوهي از قطعه ها ساخته شد كه اسمش را گذاشتيم قطعه هاي ريتميك يا آوايي.

بعضي مي گويند كاري كه شما داريد با شعر كلاسيك مي كنيد، يك جور هجو اين شعرهاست.
يكي، دو توضيح متفاوت مي شود به اين قضيه داد: يكي اين كه در بعضي كارها مثلا كار دل مي رود ، به اين خاطر اين طور خوانده مي شود كه كلام فارسي دارد روي گام بلوز خوانده مي شود. روي اين حساب هم خواننده سعي مي كند كه توي آن وجوه آوايي كه دارد از حنجره اش خارج مي شود، نزديك شود به برخوردي كه گام بلوز با كلام انگليسي مي كند. قصد هيچ توهيني به مضمون حافظ نيست. بحث ديگر هم اين است كه اتفاقا اين برخورد فرمي ، تأثيرپذيري زيادي مي آورد و روكردن شعر حافظ به شكل هاي ديگر است.

توي قطعه تلخي نكند شيرين ذقنم ، واقعا اين اتفاق افتاده است؟
شكلوفسكي كه يك نظريه پرداز فرماليست است مي گويد: با داشتن تجربه هاي ما توي فرماليسم، يك شاعر، چند صد سال پيش در ايران توانسته كلام را به رقص دربياورد و رستاخيزي در شعر به وجود آورده. وقتي مولوي مي گويد: اي مطرب خوش قاقا تو قي قي و من قوقو / تو دق دق و من حق حق، تو هي هي و من هوهو و يا مي گويد: چون دل جانا بنشين بنشين، چون جان بي جا بنشين بنشين / عمري گشتي همچون كشتي، اندر دريا بنشين بنشين ، هيچ شاعري تا اين حد نتوانسته ريتم را وارد كلام كند. ولي وقتي كسي مثل شهرام ناظري، سراغ مولوي مي رود با يك آواز كشدار، ريتم را از شعر مي گيرد و همه اش استفاده آوازي مي كند. اما تعبيري كه من از زبان خيلي از آدم هاي معمولي شنيدم، اين است كه مولوي را نبايد خواند، بايد عربده زد. من خيلي غزل تلخي نكند را دوست داشتم و تا كار گروه دي پارتد كه يك گروه راك دهه هفتادي است را شنيدم، ديدم دقيقا با اين شعر همخوان است. آن چيزي كه آن ها دارند با گيتار فاز مي خوانند، عينا مي خورد به بحر عروضي اي كه مولوي دارد.كلا اين كار به نظر من، جانبداري است از شعر كلاسيك، نه توهين يا برخورد يا چيزي ديگر. تقابلي هم اگر باشد با برخوردهاي معمولي است كه با اين اشعار شده، نه خود آن اشعار. اين اشعار در خيلي از جهات از اين برخوردها امروزي تر و مدرن ترند.

ولي نمي شود منكر طنز توي كارهاي شما شد. اين طنز ريشه اش كجاست؟
يكي اين كه دليل موسيقايي دارد و من نمي توانم انكارش كنم و يكي اش هم واكنش خود آدم است نسبت به وضعيت بيرون. كلا طنز يكي از شاخصه هاي زمانه ماست. ما خيلي وجوه خنده دار و طنزآميز مي بينيم توي زندگي مان. ممكن است يكي، دو ساعت توي خيابان قدم بزني و كنار يك ماكسيما يك درشكه ببيني. اين وجه تناقض، توي هيچ كشور ديگري نيست. مراد فرهادپور توي مقدمه كتاب بكت ، يك جايي مي گويد: خيلي وقت ها واژه هايي كه فرهنگستان ادب فارسي مي سازد از واژه هايي كه توي برنامه هاي طنز براي مسخره كردن اين واژه سازي ساخته مي شود، طنزآميزترند. من اين موسيقي را يك جور واكنش و حتي اداي دين مي دانم به اين وضعيت.

دليل موسيقايي اش چيست آن وقت؟
به هر حال، بخش موسيقايي اين كارها بلوز است. بلوز هم حداقل تاويل و تفسيري كه من ازش ياد گرفته ام، اين است كه يك برخورد طنزآميز و يك خنده رندانه است به دنيا. شما وقتي زندگي خيلي از اين نوازنده هاي بلوز را نگاه مي كني، مي بيني هميشه سازش و زندگي اش و كافه و كنار خيابان بودن و روي كارتن خوابيدنش با هم يكي بوده اند. اين موسيقي انگار مال دل آن قضيه است، نه يك فضاي بزرگ و يك سالن اپرا و يك محيط فرهنگي شيك.

خب، سؤال اين جاست كه اصلا موسيقي بلوز چه ربطي به فرهنگ ما دارد؟
ببينيد، گفتم برايتان به لحاظ فرمي با كمي جابه جايي، بلوز شبيه موسيقي ما مي شود. يك نكته ديگر هم اين است كه موسيقي شهري ما با موسيقي شهري آن ها خيلي فرق دارد ولي موسيقي دهات آن ها كه همان بلوز باشد، شبيه موسيقي دهات ماست.

سبك زندگي خواننده هاي محلي ما هم مثل خواننده هاي بلوز است؟
اگر بخواهيم قياس كنيم، درست مثل قياس استاد شجريان است با علي غلامرضايي آلماجوقي كه توي روستاي آلماجوق قوچان زندگي مي كند. اصلا يك زمين كشاورزي هم از خودش ندارد. يك كارگر است و دارد روي زمين كار مي كند. دست هايش كاملا پينه بسته است و آدم احساس مي كند با آن دست ها حتي يك كار معمولي هم نمي تواند انجام دهد، چه برسد به ساز زدن. ولي وقتي اين آدم مي نشيند دو تار مي زند، مي بيني كه حسين عليزاده هم به گردش نمي رسد از لحاظ سرعت. آن آدم، سازش، ور رفتنش با تاك هاي انگور و بيل زدنش روي زمين، همه و همه جزو زندگي اش هستند. حالا مقايسه كنيد با كنسرتي كه فلان استاد موسيقي توي تالار وحدت با يك بليت گران، با تماشاچي هاي شيك و كلا يك سيستم فرهنگي خيلي رسمي كه انگار با زندگي واقعي خيلي فاصله دارد، برگزار مي كند. يك جور ويترين است انگار. اين نوازنده هاي دهاتي با آن نوازنده بلوز خيلي نزديك ترند.

خود شما چي؟
طنز جزو روحيات من هست ولي زندگي خود آدم در خيلي از لحظات دست خودش نيست كه انتخاب كند، مثلا آن جور زندگي كني يا اين جور. خيلي وقت ها هم ممكن است من توي موقعيتي قرار بگيرم كه مثل آن آدم هاي شيك، مجبور بشوم لباس نو بپوشم بروم تالار وحدت، فلان كنسرت را ببينم. ممكن است در ذهنم مدل محلي را بيشتر بپسندم، اما به خاطر الزامات زندگي امروزه، آدم مجبور است انتخاب بشود. البته لزومي هم ندارد آدمي كه دارد توي يك كلانشهر زندگي مي كند، سعي كند توي زندگي اش هم حتما مثل آن آلماجوقي كه مثال زدم باشد. ولي آدم توي موسيقي و كار عملي مي تواند سليقه اش را اعمال كند.

يك نكته ديگر درباره اين طنز؛ يك جاهايي مثلا توي تحرير كم مي آوري و يا با صدايت بازي مي كني. اين چي؟ اين مسخره كردن نيست؟
ما اصلا خواننده سنتي نداريم كه دو اكتاو تحرير بزند. بعضي از تحريرهاي من از دو اكتاو هم بالا مي زند و سه اكتاو مي شود. ولي به جاي اين كه بخواهم خودي نشان بدهم و منم زدن هنري باشد، همان تحرير، آخرش به يك شكلي طنز مي شود. يعني خواننده، آخر تحرير را ول مي كند، مي رود يك جاي ديگر. به مخاطب مي گويد اگر قرار است ما بخنديم، به خود من هم بخند. خود كاري هم كه من دارم مي كنم، چندان جدي نيست. يعني خود من هم مثل همه آن چيزهايي كه دارم توي كار مسخره مي كنم، مسخره  ام. اين جور نگاه را خيلي مي پسندم كه تحرير به جاي اين كه تبديل شود به يك ملودي خيلي شيك هنري، يك جور راه نشان دادن همين طنز باشد. بگذار مخاطب بگويد كم آورد، خراب كرد، چه اشكالي دارد؟

شما آشنايي مداوم و نزديك هم با نوازنده هاي محلي داشته ايد؟
توي سربازي يك فرصت چند ماهه پيش آمد كه من و يكي از دوست هايم هر هفته جمعه ها مي رفتيم قوچان، منزل حاج قربان سليماني. توي همان سفرها سر راه رفتيم منزل آلماجوقي. خب، جلوي حاج قربان آدم هيچ وقت جرات نمي كند دست به ساز بزند. صرفا بسته به اين كه آن پيرمرد حال داشت يا نداشت، مي زد و مي خواند. آن ها رسمشان اين است كه براي مهماني كه از در خانه شان وارد مي شود، مثل اين كه چاي مي برند، تار هم مي زنند و طبعا ايشان هم لطف كرد و توي آن جلسات كه مي رفتم، ساز مي زد و من خيلي از مقام هاي خراساني را اين طوري حفظ كردم.

استقبال هلندي ها از كارتان چطور بود؟
عجيب بود. ارتباط گرفتند. البته مخاطب ها 50-50، ايراني و هلندي بودند كه برخوردها مشترك بود. خوبي كار اين بود كه توانستيم شعرها را ترجمه كنيم. بعضي وقت ها كه ترجمه انگليسي را مي خواندم، دست مي زدند، استقبال مي كردند. جالب بود.

با شعر حال مي كردند يا با آواز؟
به اين دوست هلندي ما كه آن جا برنامه را تنظيم مي كرد، گفته بودند ما نمي فهميم اين چي مي گويد، ولي احساس مي كنيم كه با شعر فارسي شيطنت كرده. جالب بود كه گرفته بودند اين موضوع را. تصميم دارم يك سري كار با مضمون انگليسي بكنم.

يعني چطوري؟
يعني آواز ايراني باشد و كلام انگليسي. خلاف تجربه اوهام؛ ملودي ايراني، كلام غربي. شعرها هم عجيب تر انتخاب شده اند، شعرهاي شاعراني مثل ادگار آلن پو و تي. اس.اليوت كه مي خواهم روي آن ها آواز ابوعطا اتود بزنم.

نوازنده خراساني وقتي مي رود آن جا، لباسش مثل ساز و آوازش محلي است. لباس محسن نامجو وقتي مي رود آن طرف، چه شكلي است؟
اتفاقا يك ايده داشتم كه شلوار جين را با لباس خراساني تلفيق بكنم. ولي خب، اين كار را نكردم. فكر مي كنم بايد يك چيزي توي اين مايه ها باشد.

توي قطعه ها اجراي دراماتيك زياد ديده مي شود. انگار خواننده دارد با صدايش بازيگري مي كند. مثلا توي قطعه حضرت علي(ع)، انگار شعر مولوي دارد نقالي مي شود يا توي قطعه اي كاش ، كاملا اجرا داريم.
كلا شايد آن دو ترمي كه تئاتر خواندم، توي شكل و ارائه كارها تأثير گذاشته. توي قطعه اي كاش ، خواننده فقط خوانندگي نمي كند و انگار دارد ديالوگ تئاتري مي گويد و اين ديگر از مقوله ارائه نت و آواز نيست.

در قطعه، واوا ليلي هم ناله و سر و صدا و حتي افكت زياد هست.
اين سر و صداها با شنيدن اين ملودي افغاني توي ذهن من بود؛ سر و صدايي كه ناخودآگاه، تصوير يك جور تيرباران و رگبار و جنگ در افغانستان است. پاساژهايي كه دادم، درست مثل جلوه هاي ويژه اي بود كه توي فيلم ها مي بينم. آن ناله ها هم براي خود من يك جور تقليد ناله هاي زن افغاني بود كه يك عزيزي را از دست داده. از طرفي ناله عاشقانه هم هست، چون واوا ليلي دارد اسم يك معشوق را صدا مي زند.

در فيلم چند كيلو خرما براي مراسم تدفين ، نقش پستچي را داشتيد؟ چطوري شد كه توي اين فيلم بازي كرديد؟
توي رودربايستي قرار گرفتم. به خاطر اين كه از يك سال قبل كه سامان سالور داشت فيلم نامه را مي نوشت، هي مي گفت من اين را دارم براي تو مي نويسم. من هم نتوانستم بگويم نه.

خوب بازي كرديد؟
حقيقت، من فرق بازي خوب و بد را همان موقع هم نمي فهميدم. الان هم نمي فهمم. آن جايي كه كات مي دادند و سامان مي آمد من را مي بوسيد، فكر مي كردم حتما خوب بازي كرده ام.

كلا پيگير فيلم و سينما هستيد؟
توي دبيرستان، سينما به اندازه موسيقي برايم مهم بود. مجله فيلم مي خواندم، پيگير بودم، فيلم مي ديدم، ولي الان در حد يك علاقه مندي است كه دوست دارم مرتب فيلم ببينم.
آقاي نامجو! مخاطب چقدر برايت مهم است؟ فقط به يك قشر خاص فكر مي كني؟
من بازتاب ها را كه ديدم، فكر مي كنم به چيزي كه مي خواستم رسيده ام. دوست داشتم قشر روشنفكري كه موسيقي ايراني را گوش نمي دادند، اين نوع موسيقي را گوش بدهند. يعني دوست داشته باشند و با موسيقي ايراني آشتي كنند كه دقيقا به همان قشر برخوردم. طرف مي گفت تا حالا شجريان گوش نداده ولي با اين كارها سه تار دشتي را گوش كرده.

شهرت چي؟ برايتان مهم است؟
كلا برايم خيلي ايده آل است كه قطعات، هر چه بيشتر بازتاب داشته باشد. مثلا خيلي از جوان ها كه بنيامين و آرش گوش مي دهند، دل مي رود را هم گوش بدهند. چند وقت پيش، يك فيلم بود توي موبايل دايي ام از يك مهماني كه جبر جغرافيايي را گذاشته بودند و باهاش مي‌رقصيدند، خيلي خوشحال‌كننده بود. 

پس پاپ شدن را دوست داريد؟
موسيقي اي كه من توليد مي كنم واقعا پاپ به حساب نمي آيد، مال قشر خاص است. ولي كلا موسيقي پاپ را دوست دارم؛ موسيقي اي كه باعث ايجاد شور و شعف و پارتی مي شود را مي پسندم. نگاه من از دوره سربازي به بعد، تغيير پيدا كرد نسبت به موسيقي پاپ.

به خاطر آشنايي با موسيقي غربي؟
نه، فقط اين نبود. يك دوره اي يك سري كتاب خواندم توي اين مقوله از ميخائيل باختين و والتر بنيامين. اسم كتاب باختين، سوداي مكالمه، خنده و آزادي بود كه در آن خيلي به مقوله سيرك و كارناوال توجه كرده بود، بررسي تئوريك كرده بود و اين باعث شد كه اين مقوله براي من جذاب بشود. به اين نتيجه رسيدم كه ما اگر موسيقي پاپ نداشتيم و وارداتي بوده، به اين خاطر است كه اسطوره پاپ نداشتيم. يوناني هاي باستان ديونيوسوس را داشته اند كه خداي شادي جمعي است. ما اين را نداريم. سوگواري جمعي داريم، ولي براي شادي جمعي چيزي نداريم. يا اين كه داشته ايم و بعد قطع شده. موسيقي پاپي كه ما داريم، صرفا يك تقليد فرمي و موسيقايي است و فرهنگ پاپ، پشتش نيست؛ يعني عصار مي خواند، اعتمادي مي خواند و همه مي نشينند، گوش مي دهند و نگاه مي كنند، انگار شجريان دارد مي خواند. در صورتي كه بايد در مقوله پاپ، مخاطب و هنرمند قاطي شوند و حتي يك فضاي مشترك به وجود آيد و باهاش هم صدا شوند. ايده آل من، اين است.

فكر نمي كنيد اين پاپ شدن يا شهرت، باعث بشود كه طبق سليقة عمومي كار كنيد و آن حالت تجربه هاي شخصي از كارهايتان گرفته شود؟
چيزي كه از معروف شدن برايم مهم تر است، ثبات اقتصادي است. ولي نمي خواهم بلايي كه سر عليرضا افتخاري آمد، سر من هم بيايد؛ آدمي كه آواز ايراني را خيلي خوب مي خواند و يكي از اميدهاي آواز ايراني بود، اما چند تا كار ريتميك و نيمه پاپ خواند و هي تماشاچي بيشتر لذت برد و هي فروش بالا رفت و باعث شد كه اصلا سبك و سياق اين آدم تغيير كند. هميشه دوست دارم آن اورجينال بودن حفظ بشود، حالا مخاطب هر واكنشي كه مي خواهد نشان بدهد، نشان بدهد.

كارها چطوري پخش شد؟
اين چيزي است كه من هم نمي دانم. يعني تا عيد 85 آمار داشتم كه سي دي كارها به كي ها داده شده. كارها توي استوديو بود ولي پخش نشده بود. ولي مشخص است كه يك كانال نبوده و هر كس از طريقي، كارها به  دستش رسيده. همين قدر مي دانم كه قضيه مربوط به امسال است.

يعني تا حالا بابت اين كارها هيچ چيز دست شما را نگرفته؟
نه.

شما كلا چند تا آلبوم ضبط شده داريد؟
پنج تا كه كارهاي دوتا از آلبوم ها پخش شده.

 

توي اين مدت پيش آمده جايي برويد كه كسي كارهاي شما را گوش بدهد؟
يك بار توي ماشين، يك نفر داشت ترنج را گوش مي داد. به اش گفتم چي داري گوش مي دهي؟ يك جوري برخورد كرد كه انگار من مزاحم موسيقي گوش دادنش شده ام. با اخم و تخم گفت: محسن نامجوست، اجازه نداد قاطي فضايش بشوم. آخر كار مي خواستم پياده بشوم، مجبور شدم خودم را معرفي  كنم. مي خواستم بگويم مواظب باش پخش نشود. بعد،  كارت شناسايي ام را نشان دادم تا باور كرد و با هم روبوسي كرديم. پارسال هم توي يك مهماني، يكي از دوستان دانشكده ازدواج كرده بود، من را به خانمش معرفي كرد و گفت: اين دوست ما سه تار مي زند. خانمش گفت: آها، راستي گفتي سه تار، يك كاري شنيده ام با سه تار كه خيلي كار عجيب غريبي است. دوستم گفت: خب، آن به جاي خود، ولي اين دوست ما هم خوب سه تار مي زند. همين طور بحث ادامه داشت تا اين كه دوست من گفت: خب، حالا آن اسمش چيه؟ خانمش گفت: محسن نامجو. گفت: خب، يخ كني، همين است ديگر!


خود قطعه ترنج چه جوري شكل گرفت؟ اصلا اين تركيب شعرخواجو با حافظ چطور پيش آمد؟
خيلي عجله اي بود، يعني صبحي كه مي خواست كار ضبط شود، شعر نداشتم. مي  دانستم چه جور فرمي مي خواهم. نگاه كردم توي كتاب خواجو، دو سه بيت از شعر ترنج، خيلي بار ادبي و سطح بالايي داشت. مجبور شدم از حافظ هم به خاطر همخواني استفاده كنم.

چقدر طول كشيد آلبوم ترنج مجوز بگيرد؟
دو سال.

قطعه بخت سركش ، توي كدام آلبوم است؟
توي هيچ آلبومي نيست. يك قطعه شخصي بود كه براي دل خودم ضبط اش كردم. براي هيچ تهيه كننده اي ساخته نشده. كاملا يك وقت آزاد داشتيم توي استوديو. سازش را، همه اش را خودم زدم. يك مقدار كمي گيتار دارد و بيشترش هم خطوط آوازي است. زمانش هم برمي گردد به سال 83، براي يك شخص حقيقي بود و دلي. شايد به همين خاطر هم خيلي مورد توجه قرار گرفت. البته اسم اصلي اش هم چشمي و صد نم است.


توي كل قطعه ها كدام را خودتان انتخاب مي كنيد؟
طبق تجربه اي كه داشتم، همه بيشتر ترنج را پسنديدند ولي خود من قطعه  اي كاش را مي پسندم؛ به اضافه آن قطعه چشمي و صد نم.


چرا؟
به خاطر آن خاطرة شخصي و خصوصي اي است كه از كار دارم؛ آن لحظه اي كه كار ساخته شده،  اصطلاحا اسمش را مي گذاريم لحظات متراكم. يعني يك جور لحظه موكد است. آدم نسبت به اش يك خاطره خاص دارد.


انتخابت توي موسيقي ايراني چيست؟
الان كه هيچ كدام حقيقتش. ولي تو سال هاي نوجواني، شجريان كه هيچي، استاد است، اما غير از آن آهنگسازي هاي عليزاده را خيلي دوست داشتم. مشكاتيان را توي بيست سالگي اش مي پرستيدم. البته زماني كه او بيست سالش بود، من چهار پنج سالم بود، ولي منظورم كارهاي آن دوره اش است؛ كاستي مثل چاووش كه در حد شاهكار است واقعا. ولي همه آن آدم ها از نظر ذهني پسرفت كردند. يا مثلا عليزاده كجا در حد نينوا ديگر كار ساخت؟ اما، الان بيشتر موسيقي هاي مورد علاقه ام، موسيقي هاي خارجي است؛  مارك نافلر، جيم موريسن، باب ديلن كه مثل شجريان استاد است كه اصلا حرفي رويش نيست و يك سري از همين كارهاي تلفيقي.


كلا خورة موسيقي هستي؟
اين طوري كه مدام گوش بدهم نه. شايد راجع به فيلم اين حرص بيشتر باشد تا موسيقي. حقيقت، علتي كه زياد موسيقي گوش نمي دهم، رعايت بهداشت هم هست؛ بهداشت گوش. من زياد هدفون نمي گذارم، چون عمر گوش را كم مي كند.


توي جوان ها چي؟
گروه هيچ كس را، جديدا چند تا از كارهاشان را شنيده ام. رپ ايراني توليد مي كنند. البته، فقط كلامشان ايراني است. بد نيستند، اما هيچ كدام ايده آل نيستند. حقيقت، توي ايران ما هيچ چيز قابل عرضه اي نداريم.


چند تا كار از شماست كه كاملا يك كار سنتي صرف به حساب مي آيد. آدم احساس مي كند دوباره برگشته اي به همان حال و هواي معمول موسيقي سنتي.
حقيقتش اين است كه بعضي ملودي ها سال ها با آدم مي ماند، دوستشان داري و مي خواهي يك زماني اجرايش كني. اين كارها هم جزو آن دسته اند.

 

فكر مي كني محسن نامجو تا چند سال ديگر چطور بخواند؟
حقيقت، نمي دانم. چون خيلي از همين علاقه هاي شخصي من، همين ملودي هاي قديمي است كه از بچگي شنيده ام و خيلي ازش لذت برده  ام. مثلا يكي دو تا ملودي پاپ هست كه توي يك مقطعي با روح من بازي كرده و هميشه آرزوي خواندنش را داشتم. يكي دو سال ديگر اگر فرصتي بشود آن ها را هم ضبط مي كنم. ولي اين يك مسير خاص نيست. دوست دارم تجربه كنم. كلا بعضي وقت ها فكر مي كنم به شكل رندانه اي كليدي پيدا كرده ام و هر وقت بخواهم مي توانم بردارم و در صندوق را باز كنم. از طرفي سعي مي كنم كم فروشي نكنم، يعني واقعا جوري باشد كه قطعه هم قابل توضيح و ارائه باشد و تكراري نباشد. انگيزه ديگر، مضمون است. وقتي يك شعر جديد به ذهن من برسد، تحت تأثير شعر، ملودي مي سازم. يك راه جديد براي ملودي ساختن، الهام گرفتن از قطعات آن طرفي است. مثل قطعه مرغ شيدا كه اصلش مال ديويد بووي بود و بعد نيروانا آن را خوانده يا قطعه ليلاي كلاپتون را بيايم فواصل گامي اش را،  ربع پرده ها را تغيير بدهم و ايرانيزه اش كنم.


كنسرت چي؟ برنامه اي براي كنسرت نداريد؟
چرا، قرار است تهيه كننده، يك سالن رسمي با مجوز بگيرند. با چند تا نوازنده هم يك صحبت هايي كرده ام. نوازنده هاي گيتار بيس و درام كه از بهترين ها هستند و خوشبختانه همه  شان موافقت كرده اند.


ليسانس تان آخرش چي شد؟
اگر پيگير كارهاي آموزشي مي شدم، درست مي شد. اما تكليفم را خيلي وقت پيش با اين قضيه روشن كرده ام و هيچ علاقه اي ندارم كه توي دانشكدة هنرهاي زيبا درس بخوانم. ترجيح مي دهم فضاهاي جديد را تجربه كنم؛ مثلا بروم توي آكادمي جاز چيز ياد بگيرم يا حتي مطالعات تئوريك موسيقي مثل جامعه شناسي موسيقي يا زيبايي شناسي موسيقي داشته باشم. دغدغه كارهاي تحقيقاتي هم دارم كه تا آدم نرود توي محيط آكادميك نمي شود. 

عکس ها: محمدرضا شاهرخی نژاد بابک اندیشمند

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت2:51توسط علیرضا |
واکس

harfakنشسته‌بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الّا واکس
نشسته‌بود و سکوت از نگاه او می‌ریخت
و گاه بغض صدا می‌شکست:«آقا واکس؟»
درست اول پاییز، هفت سالش بود
که روی جعبه‌ی مشقش نوشت:
‌بابا ... واکس...

غروب بود، و مرد از خدا نمی‌فهمید
و می‌زد آن پسرک کفش سرد او را واکس
(سیاه‌مشقی از اسم ِ خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچه‌ها با واکس)
برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد
صدای خنده‌ی مرد و زنی که : «ها ها! واکس-
چقدر روی زمین خنده‌دار می‌چرخد!»
(چه داستان عجیبی!)‌ بله،‌ در اینجا واکس-
پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیهه‌ی ماشین رسید، اما واکس-
یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...

غروب بود، و دنیا هنوز می‌چرخید
و کفش‌های همه خورده‌بود گویا واکس
و ... کارخانه به کارش ادامه می‌داد و
هنوز طبق زمان -هر دقیقه، صدها واکس...
کسی میان خیابان سه بار «مادر!» گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس
صدای باد، خیابان، و جعبه‌ای پاره
نشسته‌بود ولی روی جعبه تنها واکس!

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت1:57توسط علیرضا |
داستان هشتم

زندگی دوگانه بانتی

مایلو مامور ویژه وقتی کاملا مطئن شد فردی که مقابل اوست بانتی هرابال است، نامه را به او داد و رسید گرفت. روی پاکت نامه نوشته شده بود: «از اداره یکم سازمان به هنرمند گرامی بانتی هرابال، لطفا شخصا مفتوح شود!»
هرابال با ترس و لرز نامه را باز کرد اما قبل از خواندن آن اتفاقات چهل و دو سال گذشته ی زندگی اش را مرور کرد بلکه بتواند دلیل صدور این نامه را بیابد، به هرحال بعد از چند دقیقه متن نامه را خواند، متن نامه چنین بود: «خدمت برادرعزیز بانتی هرابال، نظر به این که آخرین فیلم ساخته شده توسط شما فروشی بالاتر از حد مصوب آیین نامه داشته است، لازم است راس ساعت ده صبح روز یکشنبه مورخه یازدهم ژانویه به ساختمان اداره یکم سازمان طبقه نوزدهم اتاق هفتاد و سوم مراجعه کنید. بدیهی است عدم مراجعه شما به منزله ی اقدام علیه دولت تلقی شده بقیه قضایا از طریق مجاری نظامی پیگیری خواهد شد. لطفا نامه را بعد از مطالعه امحا فرمایید و اصل امحاییه را در روز ملاقات به همراه داشته باشید.»
بانتی هرابال که حسابی متعجب شده بود، سریع به چند تن از دوستانش که قبلا نامه هایی از اداره یکم سازمان دریافت کرده بودند تلفن زد و آنها را به شام دعوت کرد تا موضوع را با آنها در میان بگذارد. هنگام شام وقتی بانتی نامه را به دوستانش نشان داد، همگی تعجب کردند چرا که تا به حال کسی را برای موفقیت یک اثر هنری آن هم در مورد جنگ دوم بازخواست نکرده بودند. دوستان بانتی بعد از چند ساعت شور به آن نتیجه رسیدند که بهتر است بانتی راس ساعت موعد مقرر آنجا باشد و با صبر و تحمل به سوالات آنها طوری که دوست دارند، پاسخ بگوید تا قضیه حل و فصل شود. در میان دوستان بانتی دو نفر از این جلسه پرسش و پاسخ به سلامت بیرون آمده بودند و بقیه رد شده بودند. بانتی آن شب توانست از تجربیات آنها استفاده کند تا روز موعد از عهده سوالات بربیاید.
بانتی روز یازدهم ژانویه یک ساعت زودتر وارد ساختمان اداره یکم سازمان شد. راس ساعت وارد اتاق هفتاد و سوم شد. داخل اتاق یک جوان نشسته بود که یک کلاسور در دست داشت و عینک دودی زده بود. بانتی روی یک صندلی پلاستیکی مقابل بازپرس ویژه نشست و گفت: «بفرمایید؟»
بازپرس ویژه که از بدو ورود بانتی حرکتی نکرده بود، گفت: «ما می پرسیم شما می فرمایید، خُب؟»
بانتی جواب نداد و بازپرس تکرار کرد: «آقای هرابال ما از هنرمندها انتظار ویژه ای داریم. به همین دلیله که این مکالمه این جا برگزار شد وگرنه می توانست در طبقه زیر زمین برگزار شود، خُب؟»
بانتی به آرامی جواب داد: «بله»
بازپرس گفت: «وقت زیادی نداریم آقا. تعدادی سوال می پرسم، لطفا زود با بله و یا خیر جواب بدین. فقط بله یا خیر، خُب؟»
بانتی جواب داد: «خ... بله»
بازپرس ادامه داد: «شروع می کنم. آقای بانتی هرابال شما فکر می کنید، مردم متوجه ظرایف فیلم شما شده اند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر...»
-«شما فکر می کنید بازیگران فیلم شما به آنچه بازی کرده اند اعتقاد دارند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«به نظر شما مردم منتظر قسمت دوم فیلم شما هستند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«شما قصد ساخت فیلم دیگری با موضوع جنگ ندارید؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«آیا وجود برخی شخصیت ها در فیلم از اشتباه شما بوده است؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا اشتباه خود را می پذیرید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا نقد های برادران ما را خوانده اید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا قصد ندارید فیلم بعدی را با پیشنهاد سازمان کار کنید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله...»
بعد از حدود ده دقیقه پرسش و پاسخ که بانتی هرابال سعی می کرد بر خودش مسلط باشد، بازپرس در ادامه پرسید: «شما فکر می کنید چون در جنگ شرکت کرده اید هر چیزی درباره جنگ می توانید بگویید؟»
بانتی با شنیدن این پرسش کمی عصبی شد و جوابی نداد، بازپرس که متوجه شده بود، ادامه داد: «فکر کرده اید فقط شما جلوی آلمان ها ایستاده اید؟ آیا بهتر نبود برای کسب شهرت با اعتقادات مردم بازی نکنید؟»
بانتی با شنیدن این سوال چشمانش را از زمین به چشم های بازپرس دوخت، قیافه ی بازپرس نه به متفقین می خورد، نه به نیروهای ویژه و نه به نیروی های داوطلب و نه حتی به گارد اس اس و یا گشتاپو، قیافه اش بیشتر شبیه یک بازپرس کودن بود که ارزش کتک زدن هم نداشت! بانتی فکر کرد اگر این بازپرس در جنگ شرکت کرده بود از آن جاسوس های وطن فروشی می شد که باید با دست های خودش نارنجک را می انداخت توی حلقش تا آرام بگیرد! بازپرس که ازدیدن چشمهای نافذ بانتی وحشت زده شده بود، دیگر ادامه نداد.
بعد از یک هفته نامه ای از اداره یکم سازمان به دست بانتی هرابال رسید. نامه ای به نشانی سی گیرنده که رونوشت آن به آدرس منزل بانتی هم فرستاده شده بود. در این نامه نوشته بود: «با توجه به سوابق برادر بانتی و نظر به این که ایشان با حضور در اداره یکم حسن نیت خود را اثبات کرده اند، فعالیت ایشان در عرصه فیلم سازی به مدت یک سال دیگر از نظر این سازمان بلامانع می باشد. ضمنا نامبرده اعلام آمادگی کرده است که به طور افتخاری با سازمان همکاری و معاضدت نماید. مراتب جهت آگاهی و اعلام و اقدام هرگونه امر مقتضی به عرض می رسد.»

رضا ساکی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت21:2توسط علیرضا |

با کاروان نیزه

می‌آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابه‌لای آتش و خون جمع کرده‌ام

اوراق مقتلی که خبرها در او گم است

دردی کشیده‌ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده‌ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه‌ی احلی‌من‌العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است
 

باران نیزه بود و سر شهسوارها
جز تشنگی نکرد علاج خمارها
 

جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاه‌تر
وز پی، شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه‌ها تلاوت خورشید، دیدنی‌ست

قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سر فرازتر
عشق توام کشاند بدین‌جا، نه کوفیان
من بی‌نیازم از همه، تو بی‌نیازتر!
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر

با کاروان نیزه شبی را سحر کنید

باران شوید و با همه تن گریه سر کنید


فرصت دهید گریه کند بی‌صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باور مکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در بر گرفته مویه‌کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک‌ها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه‌ی خود گریه می‌کنی
تا می‌رسی به مرقد عباس، یا فرات!
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود

هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات


از طفل آب، خجلت بسیار می‌کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می‌کشم

بعد از شما به سایه‌ی ما تیر می زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می‌زدند
پیشانی تمامی‌شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه‌گاه مرا تیر می‌زدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر

دیروز در رکاب تو شمشیر می‌زدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بی‌شیر می‌زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می‌زدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می‌زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه‌زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می‌زدند


از حلق‌های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید

کو خیزران که قافیه‌اش با دهان کنند؟

آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بی‌شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یارب! سپاه نیزه، همه دستشان تهی‌ست
بی‌توشه‌اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ

آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند

با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی‌ام نبود، که با ماه آمدم

ای زلف خون فشان توام لیلة‌البرات
وقت نماز شب شده، حی علی‌الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیده‌اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق

از مشک‌های تشنه وضو می‌کند، فرات

طوفان خون وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می‌دهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه‌ی حیات!
ما را حیات لم‌یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات

عشقت نشاند، باز به دریای خون مرا
وقت است تیغت آورد از خود برون مرا

از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدای‌گونه‌تر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه‌های برشده پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه ساله‌ام
یک سینه‌ریز، خوشه‌ی پروین بیاورید!
گودال، تیغ کُند، سنان‌های بی‌شمار
یک ریگ‌زار، سفره‌ی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی‌ست!

فالی زنید و سوره‌ی یاسین بیاورید!


خاتم سوی مدینه بگو بی‌نگین برند!
دست بریده، جانب ام‌البنین برند!


خون می‌رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده‌ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم‌های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم های نعش علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعله‌ور راه شیری است

یا روشنان خون علی اصغر شما؟

دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد «نور» و «واقعه» در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می‌زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما

گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می‌کنی
بر نیزه، شرح سوره ی احزاب می‌کنی

در مشک تشنه، جرعه‌ی آبی هنوز هست
اما به خیمه‌ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون،  بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»

تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت

سنگی زدند و کوزه‌ی لب تشنگان شکست!
شد شعله‌های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم‌ها نشست
تا گوش دل شنید، صدای «الست» دوست
سر شد «بلی»ی تشنه‌لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست!

باران می گرفت و سبو ها که پر شدند
در موج تشنگی، چه صدف ها که دُر شدند

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازه‌ی شفاعت ما، رستخیز شد

در ما قیامتی‌ست، به محشر چه حاجت است؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشته‌ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره می‌گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان! بخوان!
تا نیزه‌ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟

در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده‌ست
وز حلق تشنه، سوره‌ی قرآن بر آمده‌ست
موج تنور پیرزنی نیست این خروش

طوفانی از سماع شهیدان بر آمده‌ست
این کاروان تشنه،  ز هرجا گذشته‌است
صد جویبار، چشمه ی حیوان بر آمده‌ست
باور نمی‌کنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان بر آمده‌ست
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان در آمده‌ست
راه حجاز می‌گذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان بر آمده‌ست

چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود

تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده‌بود

باغ شهادتش، به رسیدن رسیده‌بود


تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن  یوسفی که تشنه برون  آمدی زچاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته‌ای و می‌نگری سوی قتلگاه
امشب، شبی ست از همه شب ها سیاه‌تر
تنهاتر از همیشه‌ام ای شاه بی‌سپاه
با طعن نیزه‌ها به اسیری نمی‌رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!
امشب به نوحه‌خوانی‌ات از هوش رفته‌ام

از تار وای وایم و از پود آه آه

بگذار شام، جامه‌ی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه‌ی سیاه!

بگذار آبی از عطشت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

قربان آن نی‌یی که دمندش سحر، مدام

قربان آن می‌یی که دهندش علی‌الدوام

قربان آن پری که رساند تو را به عرش

قربان آن سری که سجودش شود قیام

هنگامه‌ی برون شدن از خویش، چون حسین -علیه السلام-
راهی برو که بگذرد از مسجدالحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریه‌ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه‌ام تمام

با کاروان نیزه به دنبال، می‌روم
در منزل نخست تو از حال می‌روم
                                                        

استاد علی‌رضا قزوه

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت12:35توسط علیرضا |
سینما در صحنه

تقاطع سئول

 

خلاصه داستان:
رعنا دختری شاداب و سرزنده است که به همراه دوستش در یک کافی شاپ مشغول خوردن کاپوچینو است. در همین حال شاهرخ که او هم در ابتدا پسری شاداب و سرزنده است، وارد کافی شاپ می شود. چند روز بعد شاهرخ با رعنا ازدواج می کند. آنها سعی می کنند زندگی خوب و سرشار از عاطفه ای داشته باشند، برای همین سوار ماشین شان می شوند و یک دور دور ایران عزیز می گردند. اما دست تقدیر سرنوشت دیگری را برایشان رقم می زند. رعنا متوجه می شود که شاهرخ دارای مشکلات روحی و روانی است. او در یکی از روزهای پاییز شاهرخ را تعقیب می کند و می بیند که شاهرخ به سراغ یکی از دوستانش می رود و با پیچ گوشتی خرخره اش را سوراخ می کند. دوست شاهرخ به زمین می افتد و خون زیادی از خرخره اش خارج شده، روی زمین می ریزد. رعنا تصمیم می گیرد شاهرخ را درمان کند، برای همین تصمیم می گیرد با تئاتردرمانی بر روحیه او تأثیر بگذارد. رعنا به یکی از دوستانش تلفن می زند، تا در تئاتردرمانی به او نقشی بدهد. اما شاهرخ که از این موضوع مطلع می شود، نمی پذیرد و رعنا را درون قفس شیرها زندانی می کند. رعنا با شیرها مبارزه می کند و آنها را از پا در می آورد. در همین حال پدر رعنا به طور اتفاقی سر می رسد و از شاهرخ می خواهد که دختر او را آزاد کند. اما شاهرخ با گرز به او حمله می کند و ضربه مهلکی به کله او وارد می نماید. سپس با مته ناف او را سوراخ می کند. بعد با کاتر دماغ او را می برد و جلوی رعنا می اندازد و فرار می کند. رعنا با موبایل به پلیس اطلاع می دهد. یکی از کارآگاهان زبده پلیس که مردی موقر و متین و دارای صدایی خوب و وجدان کاری و ته ریش است، مسئول پیگیری قضایا می شود. اما شاهرخ با اتومبیلش به شمال می رود و در آنجا با ارّه برقی سر یک مرد را می برد. این کار او باعث می شود خون صورتی رنگی از گلوی مرد به هوا بپاشد. شاهرخ بعد از این کار به سراغ یکی از دوستانش می رود و وقتی با ممانعت او روبرو می شود، او را توی گونی می اندازد و داخل گونی را پر از عقرب سیاه کرده، گونی را از بالای کوه به عمق درّه پرتاب می کند. بعد به تهران برگشته و با استفاده از غفلت مأموران پلیس با قیچی باغبانی چشم مادر خود را درآورده و دستهایش را با تیغه گیوتین می برد. سپس برخی نواحی او را در روی شعله بزرگ اجاق گاز کباب می کند. در همین حال رعنا با عمه خود در حال گفتگوست که شاهرخ وارد خانه عمه می شود. عمه جیغ می زند اما شاهرخ اسپیکر کامپیوتر را توی حلق عمه فرو کرده، با استفاده از ته ملاقه تخم چشم چپش را از حدقه درآورده، با وردنه او را به قتل می رساند. شاهرخ و رعنا به خانه خودشان برمی گردند. در این لحظه رعنا از فرصت استفاده کرده، با فندک آشپزخانه گوش شاهرخ را می سوزاند. سپس با قمه پای او را از زیر زانو قطع می کند. خون خوشرنگی از پای شاهرخ فواره می زند. رعنا دست و پای شاهرخ را با کاموا می بندد و شروع به کندن موهای دماغ او با استفاده از موچین می کند. در همین لحظه پلیس سر می رسد و از پشت در به آنها اخطار می کند. رعنا و شاهرخ تصمیم می گیرند خودشان را بکشند. رعنا از توی کمد یک هفت تیر قدیمی پیدا می کند و به شاهرخ می گوید که اول او شروع کند. اما شاهرخ می گوید که توان این کار را ندارد. بنابراین رعنا اسلحه را از شاهرخ گرفته، لوله آنرا در دهن او فرو کرده شلیک می کند. مغز شاهرخ می ترکد و تکه های سفید رنگش روی دیوار می افتد. رعنا سپس در را باز می کند.  مادر رعنا به همراه پلیس وارد خانه می شود و جیغ می زند.

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت18:51توسط علیرضا |
واکس

واکس

نشسته‌بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس
غریب بود، کسی را نداشت الّا واکس
نشسته‌بود و سکوت از نگاه او می‌ریخت
و گاه بغض صدا می‌شکست:«آقا واکس؟»
درست اول پاییز، هفت سالش بود
که روی جعبه‌ی مشقش نوشت:
‌بابا ... واکس...

غروب بود، و مرد از خدا نمی‌فهمید
و می‌زد آن پسرک کفش سرد او را واکس
(سیاه‌مشقی از اسم ِ خدا خدا بر کفش
نماز محضی از اعجاز فرچه‌ها با واکس)
برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد
صدای خنده‌ی مرد و زنی که : «ها ها! واکس-
چقدر روی زمین خنده‌دار می‌چرخد!»
(چه داستان عجیبی!)‌ بله،‌ در اینجا واکس-
پرید توی خیابان، پسر به دنبالش
صدای شیهه‌ی ماشین رسید، اما واکس-
یواش قل زد و رد شد، کنار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس...

غروب بود، و دنیا هنوز می‌چرخید
و کفش‌های همه خورده‌بود گویا واکس
و ... کارخانه به کارش ادامه می‌داد و
هنوز طبق زمان -هر دقیقه، صدها واکس...
کسی میان خیابان سه بار «مادر!» گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس
صدای باد، خیابان، و جعبه‌ای پاره
نشسته‌بود ولی روی جعبه تنها واکس!

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت12:8توسط علیرضا |
مرحله پنجاه و هفتم طرح امنیت

داستان هفتم

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت20:31توسط علیرضا |
کاریکلماتور
شبنم، رویای ِ خیس ِ گل است. بز ِ خوش حال، ریش‎خند می زند. گشادترین دهان، دهان ِ خنده است. جارو برقی، خواب ِ قالی را آشفته‎کرد. «چراغ الکلی» با ترک ِ اعتیاد، می‎میرد. بزرگ ترین حباب‎، کوتاه ترین عمر را دارد. بنای ِ خشتی، بیماری ِ «فقر ِ آهن» دارد. «آغازیان»هم، با مرگ به «پایان» می رسند. سگ ِ هار، از گیرایی ِ بالایی برخوردار است. ماضی ِ بعید، بزرگ‎خاندان ِ زمان حال‎و آینده است. گونه‎ام پل ِ معلقی است برای ِ چشیدن ِ اشک‎هایم. یخ‎بندان ِ جنگ ِ سرد، بهار ِ صلح را به تاخیر انداخت. ترافیک ِ نرم و روان به درد ِ راننده‎های ِ پیر می‎خورد. پهلوان‎پنبه، شب در بستر ِ‌ نرم ِ خودش‎می‎خوابد. بهترین‎ خرمن‎ کوب‎ها در حزب باد شاغلند. حسین ناژفر
+نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت15:21توسط علیرضا |
قاتل هستم، اگر بگذارند!

درباره نویسنده: «احمد دهقان»


احمد دهقان در سال 1345 در شهرستان کرج متولد شد. وی در سال 1368 وارد دانشگاه شد. ابتدا در رشته مهندسی برق مدرک لیسانس گرفت و سپس در رشته علوم ارتباطات اجتماعی موفق به کسب مدرک کارشناسی گردید. دهقان برای مقطع فوق لیسانس رشته مورد علاقه‌اش یعنی مردم شناسی را برگزید و در آن تحصیل کرد. وی هم اکنون به عنوان کارشناس ادبی در دفتر ادبیات و هنر مقاومت و مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری فعالیت می‌ کند.
اولین رمان او با عنوان «سفر به گرای 270 درجه» در سال 1375 منتشر شد. این کتاب در سال 1377 به عنوان یکی از آثار برگزیده 20 سال داستان‌ نویسی معرفی گردید و به ‌عنوان برگزیده 20 سال ادبیات پایداری معرفی شد. این کتاب اخیرا توسط «پال اسپراکمن» نایب رئیس مرکز مطالعات دانشگاهی خاورمیانه در دانشگاه راتجرز نیوجرسی آمریکا به زبان انگلیسی ترجمه شده که ظاهرا با استقبال خوبی مواجه شده است.
احمد دهقان تا قبل از سال 84 با کتاب سفر به گرای 270 درجه شناخته می شد. اما تقریبا از عید سال 84 به بعد که مجموعه داستان کوتاهش یعنی «من قاتل پسرتان هستم» را منتشر کرد، به نقل خبری محافل سیاسی تبدیل شد. همین امر باعث شد تا این کتاب بیشتر از آن که وجه ادبی اش مورد توجه قرار بگیرد، وجهه سیاسی داشته باشد. او که در این مجموعه، روایتی تلخ و غیر متعارف از جنگ ارائه داده بود، از سوی برخی شخصیت های جناح اصولگرا و برخی نشریات وابسته به این جریان مورد حمله و انتقاد قرار گرفت، انتقادهایی از قبیل توجه نکردن به وجه روحانی جنگ تحمیلی، نوشتن داستان جنگی با دیدگاه ماتریالیستی، گفتن وقایع بدون توجه به قدرت تحلیل مخاطب، حمله به ارزشهای جنگ بخاطر خوش خدمتی به جوامع روشنفکری و ... این انتقادها آن قدر زیاد شد که گفته می شود احمد دهقان تا مدتها قصد انتشار رمان دیگری را ندارد. دهقان برای همین کتاب برنده جایزه گلشیری شد اما از حضور در مراسم اعطای جایزه خود داری نمود.
احمد دهقان خود درباره این داستان می گوید: «داستان اگر انسانی نباشد و داستان جنگ اگر به سرنوشت انسان ‌ها نپردازد، شکست می‌خورد. عده‌ ای افراطی همه ‌ی آدم‌ ها را در خط کشی ساختگی خود جا می ‌دهند و نویسندگان را طبقه‌ بندی می‌ کنند. آنان نمی ‌خواهند نویسنده خودش باشد و چنان جوی ایجاد می‌ کنند که ادبیات ریا و دروغگویی شکل می ‌گیرد. در حالی که اگر هر کسی داستان خود را بنویسد، داستان و رمان به معنای واقعی خلق می‌ شود و ادبیات زلال و پاک پا می‌گیرد. حوزه ‌ی اعتقادی رزمندگان درباره ‌ی جنگی که در آن شرکت داشته ‌اند و جوانی‌ شان را به پای آن ریخته‌ اند، حوزه ‌ی قابل احترامی است. در همه جای دنیا این طور بوده. اما کسانی که امروزه یخه ‌درانی می‌ کنند و فریاد می‌کشند، بی‌هنرانی هستند که در جنگ حتی از دور هم دستی بر آتش نداشته ‌اند، ولی همه ‌چیزشان را از جنگ دارند، که اگر جنگی نبود، امروز در سر چهارراه ‌ها می ‌دیدی‌ شان که آکاردئون می‌ زنند»
پیرامون «احمد دهقان» نویسنده توانای آثار جنگ و کتابهایش، پس از انتشار مجموعه داستان «من قاتل پسرتان هستم» وضعیت خاصی به وجود آمده است که به راحتی نمی ‌توان حرفی زد و با واکنشی غیر متعارف مواجه نشد. سکوت و واگذاری مسئله به گذر زمان برای میزان داوری ‌ها اکنون بهترین روش برای کسانی است که فضای فرهنگی را آلوده به مسائل حاشیه ‌ای و غرض‌ ورزی می ‌بینند؛ غرض‌ ورزی‌ هایی که فقط ارزش خبری طرفین را به شکل کاذبی افزایش می‌ دهد و این خواننده و مصرف‌ کننده فرهنگی جامعه است که متضرر می ‌شود و به ‌جای مطالعه نقد آگاهانه برای درک درست اثر، گرفتار سطحی‌ نگری و هیجانات کاذب می‌ گردد.
از آثار دیگر احمد دهقان می‌توان به گردان چهار نفره، پرنده و تانک، روزهای آخر، من قاتل پسرتان هستم، ستاره‌های شلمچه، ناگفته‌های جنگ، نگین هامون، هجوم و آزادی خرمشهر اشاره کرد.


درباره کتاب: «من قاتل پسرتان هستم»


«من قاتل پسرتان هستم» مجموعه ای از 10 داستان کوتاه شامل مسافر، بلدرچین، زندگی سگی، تمبر، بلیت، پری دریایی، من قاتل پسرتان هستم، بازگشت، بن بست و پیشکشی است. این کتاب که اولین بار در سال 83 از سوی نشر افق منتشر شد بدون هیچ تغییر یا حذفی هم اکنون به چاپ سوم رسیده و در 2200 نسخه عرضه شده است.
بزرگترین تفاوت این مجموعه با سایر داستان‌های درباره جنگ، زاویه دید جدید احمد دهقان نسبت به این مقوله در ایران است. در این مجموعه هیچ نشانی از تقدس‌ گرایی‌ های همیشگی نیست. شخصیت‌های این مجموعه برخلاف تصویر رایج در داستان ‌ها و فیلم ‌ها نه عاشق شهادتند، نه دلباخته‌ ی رشادت و از خود گذشتگی. اگر هم باشند این وجه از اعتقادات و درونیات آنها به تصویر کشیده نشده و در عوض نویسنده به زاویه ای نو در توصیف جنگ هشت ساله ایران و عراق در داستان ها پرداخته است. آن چنان که رزمندگان این بار در این مجموعه داستان، قربانیان جنگی ناخواسته‌ معرفی شده اند.
داستان «من قاتل پسرتان هستم» که نام کتاب هم هست، داستان غواصی است که در جریان یک عملیات از ناحیه گلو مجروح می شود. گردان در محلی نزدیک به دشمن قرار دارد و بیم آن می رود که به خاطر صدایی که به طور ناخواسته از گلوی غواص مجروح شنیده می شود، عملیات لو برود. از طرفی امکان باز گرداندن مجروح به عقب هم وجود ندارد. فرمانده عملیات به دوست و هم رزم مجروح دستور می دهد که او را در آب خفه کند. او که مجبور به انجام این کار می شود، بعد از جنگ دچار عذاب وجدان شده و داستان را در قالب نامه ای برای پدر شهید تعریف می کند.
داستان های کتاب درون مایه هایی تلخ و سیاه دارند. گرچه نویسنده خود در جلسات نقد و بررسی های مختلف این اظهار نظر منتقدان را قبول ندارد و بر این نکته اصرار دارد که او تنها گوشه ای از واقعیت های جنگ را بیان کرده و هیچ نقطه سیاهی در داستان های خود نمی بیند. در عین حال قبول دارد که داستان هایش کمی تلخ اند و تلخی را قسمتی از جنگ می داند. به هر حال این نکته قابل تامل است که جنگ از نگاه دین ما هم به خودی خود منفور است و در حقیقت رزمندگان ما تنها مجبور به دفاع از خود و کشور خود شدند. در عین حال گویی برخی آن چنان در خود این هشت سال غرق گشته اند و آن چنان در ذهن خود آن را بالا برده اند که دیگر حاضر نیستند هیچ نقطه تاریکی از آن بیان شود. در عین حالی که جنگ اساسا تاریک و تلخ است.
داستان های کتاب دیدی انتقادی نسبت به طرز فکر شکل گرفته در اذهان نسل جدید نسبت به شهادت و شهید دارند. و این انتقاد از سوی برخی، انتقاد از شهیدان تلقی شده است! داستان های این مجموعه به خوبی به نسل جدیدی که خود از نزدیک حوادث جنگ را ندیده اند می فهماند که هر آن کس که در جنگ شهید شده لزوما هر روز زیارت عاشورا و هر شب دعای توسل و نماز شب و نافله نمی خوانده و دائم الوضو و ... نبوده بلکه در بین شهدا انسان هایی عادی هم وجود داشته اند. این تصحیح طرز فکر غلط به وجود آمده می تواند در نزدیک کردن این نسل با شهدا بسیار موثر باشد. حال آنکه طرز فکر غلط موجود به شدت شهدا را انسان هایی ماورایی و از جنسی دیگر ساخته که رسیدن به ذره ای از کمالات آنها دست نیافتنی و ناشدنی است.

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت15:38توسط علیرضا |
گمشده

 

دیشب کسی مزاحم خواب شما نبود؟
آیا زنی غریبه در این کوچه‌ها نبود؟

آن دختری که چند شب پیش دیده‌اید
دمپایی‌اش -تو را به خدا- تا به تا نبود؟

یک چادر سیاه ِ کشی روی سر نداشت؟
سر به هوا و ساده و بی‌دست و پا نبود؟

یک هفته پیش گم شده آقا و من چقدر
گشتم ولی نشانی از او هیچ‌جا نبود

زنبیل داشت، در صف نان ایستاده‌بود
یک مشت پول خُرد... نه آقا! گدا نبود!

یک خرده گیج بود ولی نه... فرار نه...
اصلاً به فکر حادثه و ماجرا نبود

عکسش؟ درست شکل خودم بود...مثل من
هم اسم من و لحظه‌ای از من جدا نبود

یک دختر دهاتی و تنها... که لهجه‌اش
شیرین و ساده بود... ولی مثل ما نبود

آقا مرا دقیق ببین! این نگاه خیس...
یا این قیافه در نظرت آشنا نبود؟

...
دیشب صدای گریه‌ی یک زن شبیه من
در پشت در مزاحم خواب شما نبود؟

پانته‌آ صفایی بروجنی

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت15:13توسط علیرضا |
مشعل

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:
" این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"
فرشته جواب داد:
" می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!"

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت17:10توسط علیرضا |