بنده حقیر متفکر، محقق، پژوهشگر، نویسنده، مترجم، منتقد، شاعر و خلاصه در عرصه ادبیات همه کاره هستم. اگر از اسم و شهرتم بپرسید، باید بگویم که فرهود.ع.ضمادکل هستم و اینکه چرا چنین نام مستعاری برای خودم انتخاب کرده ام بماند برای آینده ای نه چندان دور. در اینجا بنا داشتم در باب عالم ادبیات و آنچه در آن می گذرد بنویسم که البته آن را هم موکول کردم به کمی بعدتر از آینده ای نه چندان دور. خلاصه بهتر دیدم مراحل رشد و ترقی خودم را برایتان بنویسم. بنویسم که چطور شد به یکباره من، هم متفکر، هم محقق، هم پژوهشگر، هم نویسنده ، هم مترجم، هم منتقد، هم شاعر و هم در عرصه ادبیات همه کاره شدم.
داستان بر می گردد به دوران خردسالی من. آن سالهای دور که نه اینترنت بود و نه حتی لُپ لُپ. یک روزی از روزهای تابستان من و دوستانم مشغول شنا در جوی آب مقابل در منزلمان بودیم و گرمای تابستان را با خنکای آب از خود دور می کردیم. در این اثنا بود که یکی از دوستان پیشنهاد کرد با یکدیگر مسابقه بگذاریم که چه کسی بیشتر می تواند سرش را زیر آب نگه دارد؟ به شماره سه سرهامان را زیر آب فرو بردیم. ده، بیست، سی ثانیه که گذشت دیگر نفسم تمام شد. فرهود.ع.ضمادکل
در این لحظه اولین بارقه های شکوفایی فکری نمایان شد. میانه دو راه مانده بودم. بودن یا نبودن؟ مسئله آن بود که من داشتم خفه می شدم. اما باید یکی را انتخاب می کردم. مرگ با عزت یا زندگی با ذلت. باید کدام را انتخاب می کردم. باید تا انتهای راه می ماندم حتی اگر به قیمت جانم تمام می شد ولی در هر مجلسی که می نشستند از قهرمان بودنم و پیروزی ام یاد می شد. و شاید هم مرگ قهرمانانه من تا قرنها و شاید تا هزاره های بعد در هاله ای از ابهام باقی می ماند. یا باید سرم را زودتر از همه بیرون می آوردم و یک عمر سنگینی نگاه های تحقیر آمیزِ آمیخته به تنفرِ در و همسایه و همسالانم را تحمل می کردم. تصور کنید که حتی بقالی سر کوچه هم نخواهد به شما یخمک بدهد و شما را یهودای عصر حاضر خطاب کنند. و متهمتان کنند به خیانت به خدایان آبها پوزوییدون. واقعا باید چه می کردم؟ شما بودید چه می کردید؟
در همین اندیشه ها بودم ولی یادم نمی آید کدام را انتخاب کردم؟ فقط یادم هست با بوی تند پیاز به خود آمدم و از گرمای نفس مردی که شش هایم را مثل بادکنک باد می زد، هوشیار شدم. سبیلهای بلندش مانند سوزن وارد پوستم می شد. در اثنای آمیزش تمامی سلولهای تنفسی ام با مولکولهای پیاز، دوباره آن افکار به سراغم آمد. من دیگر قهرمان شده بودم. من دیگر محبوب دلهای همه بودم. از فردا پسران تصاویرم را بر روی سینه هاشان خالکوبی خواهند کرد و دختران عکس یک متر در دو متر مرا در اتاقهاشان نصب خواهند نمود. در این افکار غوطه ور بودم که سیلی محکمی خورد دم گوشم. چشمم کمی سیاهی می رفت. چند بار پلک زدم و بالاخره توانستم ضارب را ببینم. ضارب کسی نبود جز مادرم. مادر گفت:«خجالت نمی کشی تو این سن به فکره دخترایی؟» مادر همیشه خدا ذهنم را می خواند و این مرا کفری می کرد. مادر گفت:«غلط می کنی کفری می شی. نیم وجب بچه دُم در آورده واسه من.»
این اولین قدم در راستای نویسنده شدنم بود. البته به شرحی که پیشتر رفت، دیگر متفکر شده بودم. حال باید نویسنده می شدم. سیلی مادرم باعث شد تا با او به مدت زمان سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه قهر کنم. این قهر سر منشا تمام ترقیات آتیه من بود. امروزه نیز به وضوح می توان دید که قهر از مادر، بزرگترین عامل شکوفایی هنری و ادبی انسانهاست و عیاری است برای تشخیص هنرمند از غیر. علی الخصوص در عالم موسیقی و سینما.
در آن سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه من تصمیمم را گرفتم. من باید تفکراتم را به جهانیان عرضه می کردم و آنها را از ذهنیات ناب چون گوهر خود آگاه می ساختم. من باید می نوشتم. من باید می نوشتم که در چه دو راهی عجیبی گیر کرده بودم. و آن لحظه که تسلیم شدم همه چیز را یافتم. من به جرات می توانم بگویم که «کی یر کیگارد» هم این مفهوم را آنطور که من لمس کردم، نفهمیده است. من در جوی آب دم در خانه مان، جواب مسئله را یافتم. البته باید بگویم که من به اندازه ارشمیدس بی حیا نبودم و یک فقره مایو پایم بود. ولی من یافته بودم.
البته در آن سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه نتوانستم چیزی بنویسم ولی جرقه ها در همان سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه خورد و دودمانم را به باد داد.
مادر بعد از سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه به اتاقم آمد که مثلا از دلم در بیاورد. من سریع رفتم توی تخت خوابم. مادرم آمد و نشست کنارم و سرم را نوازش کرد و کلی قربان صدقه ام رفت. من در همان سن شش سالگی هم متوجه شدم که این لی لی به لالای بیهوده گذاشتن، استعداد مرا کور خواهد کرد ولی تحمل کردم. مادر ماجرا را از من جویا شد. کل آن را با تمام تفکراتم برایش گفتم. اما او مرا باور نکرد. او متفکر و نویسنده سالهای آتیه را نشناخت. او ندانسته با قهر سه ساعت و چهل و شش دقیقه و 34 ثانیه ای نویسنده شهیری را به اعصار آینده تحویل داده بود. وقتی کل ماجرا را مو به مو تعریف کردم، مانند فیلمهای آمریکایی پتویم را رویم کشید و پیشانی ام را بوسید. شب به خیری گفت و چراغ را خاموش کرد. در لحظه ای که از در خارج می شد، چیزی گفت که چهار ستون بدنم را لرزاند و آن لحظه را در تاریخ ثبت کرد. او گفت:«پسرم، خودتی»
هفتهای که گذشت، همهجا امن و امان بود و هرکس هم از از هرکس انتقاد کرد، از او تقدیر شد. بنابراین تا پیش از آن که نحسی ستون سیزدهم ما و شما را بگیرد، خبرها را بخوانید و بگریزید.
یکم: آزادی اندیشه، با مقاله هم میشه!
یعقوب یادعلی، نویسندهی رمان مشکوک «آداب بیقراری» که در آن گلاب به رویتان از عشق گفته میشود، به افتخار دریافت یک محکومیت فرهنگی نائل شد؛ از زندانش که بگذریم، قرار شده است که دستکم ۴ مقالهی آبرومند دربارهی شخصیتهای فرهنگی مملکت بنویسد. یکی از آگاهان بیتربیت که پدر خودش را درآورد تا شناخته نشود، از صدور چنین احکام خلاقانهای ابراز خوشحالی کرد و گفت که حاضر است ۵ سال زندان خود را با تالیف یک شاهنامهی مدرن تعویض کند. در همین راستا اگر دیدید از این به بعد روزنامهها پر شده از تجلیل از مفاخر فرهنگی و غیرهی ممکلت، شگفتزده نشوید؛ چون ما در ایران اصلا زندانی سیاسی نداریم.
دوم: افتخاری دیگر، حتی به زور!
با رسیدن جایزهی ادبی نوبل به یک کرمانشاهی امریکایی، یک افتخار دیگر به زور یک من سریش به ایران عزیز چسبانده شد. دوریس لسینگ که در میان خوشحالی هواداران خود بهسختی سخن میگفت، ناگهان پرسید: «این ایران ما کجای نقشه هست؟» که خوشبختانه شاهدان عینی هم بهافتخار ایران هورا کشیدند. معلوم نیست چرا این سوئدیها برای اهدای جایزهی نوبل ادبی به ایرانیها اینقدر خجالتی هستند، آن هم وقتی محمود دولتآبادی هست.
سوم: وه چلبی، بزن به چاک!
طرح فوری مبارزه با مولانای ترکیه در دستور کار نهادهای فرهنگی قرار میگیرد. یک منبع آگاه مژده داد که بهزودی بساط فردی مشکوک بهنام مولانا جلالالدین رومی بلخی قونیهای که قرنهاست خود را منتسب به ملت بزرگ ایران میکند، برای همیشه جمع خواهد شد. گفتنیست تا کنون بیش از ۳۲ مدعی مولوی بودن دستگیر و تحویل مقامات قضایی شدهاند، تا به دولت ترکیه تحویل شوند.
چهارم: فروتنی آل احمد
استاد رضا امیرخانی، استاد مسلم ادبیات و روشنفکری ایران گفتهاند: آل احمد تنها روشنفکر ایرانی و پدر معنوی داستاننویسان است. با انتشار این اظهار نظر برجسته، نسخههای مشکوک کتاب فروتنانهی «در خدمت و خیانت روشنفکران» که به آل احمد منتسب بود، جمعآوری شد.
پنجم: تولید میکنیم، اگرچه بیکاریم!
با پایان گرفتن سریالهای عبادی ـ شیطانی ـ عشقی ـ سیاسی ـ پیامدار ویژهی ماه مباک رمضان، ملت ایران سرگردان شد. تحلیلگران هشدار دادند که اگر برای ساعتهای طولانی شبهای ملت تدبیری اندیشیده نشود، ممکن است خودشان برای سرگرمیشان تدبیری بیندیشند که نشود جمعش کرد. در این زمینه همچنین بر ادامهی سیاستهای کلان تنظیم خانواده نیز تاکید شده است.
ششم: چرا موسیقی را بایگانی نمیکنند؟
استاد شجریان بهزودی در اصفهان کنسرت برگزار میکنند. در همین راستا تمامی ایستگاههای آتشنشانی استان اصفهان و نیروهای ضربتی بهحال آمادهباش کامل درآمدهاند تا هرگونه ترکیدگی سایت دلآواز را در کافینتهای سراسر کشور مهار کنند. یکی از بزرگان اهل تمیز هم بار دیگر اعلام کرده که تا اطلاع ثانوی موسیقی سنتی ایران بیضرر تشخیص داده شده و بلامانع است؛ فقط قبلا ریتمش را با ما هماهنگ کنند.
هفتم: پاریس هیلتون در راه ایران
و آخرین خبر درخشان این که در راستای تمرکز ملت بر موسیقی فاخر، کنسرت بزرگی با حضور حامد بهداد و محمدرضا گلزار در حوزهی هنری برگزار میشود. به امید آن که در راستای شکوفایی استعدادهای گردشگری و زیباییشناختی، بهزودی شاهد برگزاری کنسرتهای عرفانی یانگوم و جکیچان در ایران باشیم.

با توجه به درخواست های مکرر بسیاری از
دوستان اراذل اوباش و معتاد، مبنی بر چگونگی دریافت وام ترک اعتیاد، بر آن شدیم. تا با یکی از مسئولین در این زمینه گفتگویی داشته باشیم.
خدمت سرکار خانوم قناریان، کارشناس مبارزه با اعتیاد عرض سلام و خسته نباشید دارم. خواهش می کنم خودتونو برای خوانندگان بیکار و الاف ما معرفی کنید و بگید چند سالتونه !
- قناریان : سلام. خب منم سلام عرض می کنم خدمتتون و همینجا بگم که خیلی لوسی، شما که منو تو خط بالایی معرفی کردید. من دیگه کیو معرفی کنم ؟ در ضمن سن من به تو و این خوانندگان [ـــــــــ] هیچ ربطی نداره.
- بله. خواهش می کنم احترام خودتونو نگه دارید. من شما رو به آرامش دعوت می کنم. اگر اجازه بدید، از حضورتون استفاده کافی رو ببریم.
- قناریان : اولا تو غلط می کنی منو به آرامش دعوت می کنی. دوما چی می خوای استفاده کنی؟ تریاک، کراک، خوراک... کریستال، شیشه، آهن، چدن، نون خشکی، نمکی ...
- ببخشید خانوم منظورم از استفاده کردن این بود که سوالاتی در مورد شرایط یک معتاد برای تعلق گرفتن وام ترک اعتیاد، از شما بپرسیم.
- قناریان : خب. همین ؟ این همه راه اومدی اینجا فقط همینو بپرسی ؟
- نه خب! می خواستم خواهش کنم. تشریف بیارید به دوستان اراذل سواد یاد بدید.
- قناریان : فقط همین ؟ به خاطر اراذل بیام ؟ باشه من فردا میام...
- اگر امکان داره، از این به بعد هر روز بیاین ...
- قناریان : چرا هر روز بیام ؟ به خاطر اراذل اوباش ؟
- نه. به خاطر خودم.
- قناریان : ها ها ها... تو که منو کشتی با این سکوتت. خب چی مصرف می کنی عزیزم ؟
- صابون مصرف می کنم (از همکاران عزیز خواهش می کنم اسم منو شطرنجی کنید. )
- قناریان :واه . خدا مرگت بده . صابون چرا ؟ مریض می شی ! بیا کراک سرویس پک 3 استفاده کن.
- نه خانوم قناریان والا من یه مدت قیر مصرف می کردم. تصمیم گرفتم ترک کنم، خودمو به یک موسسه ترک اعتیاد معرفی کردم.اونجا به من شربت بنزین دادند تا قیر ها از درون معدم پاک بشه. اونجا بود که معتاد بنزین شدیم، چشمتون روز بد نبینه، بنزین که سهمیه بندی شد، به ما کارت سوخت ندادن. الانم دارم شکلات صابون مصرف می کنم. می خواستم از وام ترک اعتیاد بهره مند بشم.
- قناریان : پس که اینطور. این وام ترک اعتیاد وجود خارجی نداره. شایعه است. مثل سیمرغ....
- بله. ببخشید سرنگ دارید ؟ می خوام یکم شامپو تزریق کنم ...
- قناریان : پس تزریق هم می کنی... مرتیکه ی احمق بی شعور تو خجالت نمی کشی ؟ گرفتی ما رو ؟ بدبخت بیچاره فکر کردی من مسخره تو ام. هر اراجیفی که خواستی بگی و من باور کنم. برو خدا وامتو یه جای دیگه حواله کنه. برو آقا جان...
هر هر هر... نه خداییش داشتین چه جوری سر کار گذاشتمش . طرف روانش خشخاشی بود. 2 ساعت بهش نرسیده اینقدر داغونه ... دوستان اراذل ملتفت شدن ؟

نوشته شده توسط جکسون
«گوش کن شیرین کوچولو، امروز میخواهیم یه بازی جدید با هم بکنیم. فقط باید قول بدی عروسک خوبی باشی و کلک نزنی. به مامان هم نباید بگی، باشه؟ ببین، من میخوام دست تو رو بِکَنَم! اونجوری نگام نکن دیگه. قول میدم یواش بکَنم. بعدش تو باشد به من بگی چقدر دردت اومد، اصلاً دردت مییاد یا نه، میخوام ببینم گریه میکنی یا نه. آخه بابایی همهش میگه دردش نمیآد، اصلاً هم گریه نمیکنه. آخه دست بابایی رو هم دشمنا کندن. میدونی دشمنا یعنی چی؟ یعنی آدم بدها. ولی من فکر میکنم اگه دست منو بکَنن من خیلی دردم میآد، خیلی گریه میکنم. بابایی هم همهش سرفه میکنه، اما بعد از سرفه به جای گریه کردن میخنده. منو صدا میکنه میگه نازگل من بیا پیش بابایی با هم بازی کنیم. اما من میدونم مامان هر وقت که بابا سرفه میکنه، میره یواشکی تو اتاق گریه میکنه. در رو میبندهها، اما من یواشکی دیدم. هر وقت هم میآد بیرون همهی اشکهاش رو پاک میکنه و میخنده. خوب شیرین کوچولو بازی رو شروع کنیم؟ قول بده راستشو بگیها»
«بیا بغلم شیرین خانوم، نترس من پیشتام. مامان و بابا زودی برمیگردن. مامان گفت میرن خرید ولی من میدونم، رفتن بیمارستان. آخه موقع رفتن اون پوشه دکتریِ بابا رو هم برداشتن، همون پوشه سبز گندههه. الآن مریم، دختر همسایه بالایی میآد پیشمون، مامان بهش گفته بیاد. مریم چهار سال از من بزرگتره، مدرسه میره، حتماً نمیترسه. بیا بریم پیش جانماز بابا بشینیم تا مریم بیاد، آخه بابایی میگه آدم کنار این جانماز و کنار قرآن احساس امنیت میکنه. میدونی امنیت یعنی چی؟ منم ازش همینو پرسیدم. گفت یعنی نمیترسه، یعنی خیالش راحته که جز خودش و خدا هیچکی اینجا نیست. راستی شیرین، تو میدونی چرا بابایی انقدر میره دکتر؟ تو میدونی چرا بابایی انقدر مریضه؟»
«بیا برات لالایی بگم که بخوابی شیرین کوچولو، از همون لالاییها میگم که بابایی برام میگه، نازگل من لالا لالا. راستی شیرین، دیدی امروز مریم وقتی داشت مشقهاش رو مینوشت چی پرسید؟ به من گفت تو اصلاً میدونی عشق یعنی چی؟ من جواب ندادم. تو میدونی چیه؟ میدونی من چی فکر میکنم؟ من فکر میکنم عشق یعنی همین که مامان همهی شیرینیها رو اول میده به بابایی، همین که همهی جاهای خوشمزهی غذا رو برای بابایی جدا میکنه و میبره، همین که پیش بابایی همیشه خوشحاله و میخنده. همین که هروقت دست بابایی رو میگیره دیگه من هرچی صداش کنم نمیشنوه. تو میگی چیه؟»
«یه چیزی بهت بگم قول میدی عروسک خوبی باشی به هیچکی نگی شیرین خانوم؟ خاله امروز اومده بود خونهمون. بابایی نبود، با دوستش رفته بود پیش اون یکی دوستاش، مثل همهی پنجشنبهها. بعدش، خاله با مامانم دعواش شد، سر بابایی. مامانم به من گفت برم تو اتاقم پیش تو، ولی من بازم حرفاشون رو شنیدم. خالهم به مامانم میگفت تو حیفی، جوونی، جوونیت داره هدر میره. مامانم هم میگفت اون به خاطر همهی ما جنگیده، وگرنه اونم یکی بوده مثل ما. بابام رو میگفتها. آخرش هم خالهم قهر کرد رفت. مامان هم به من گفت به بابایی نگم. شیرین کوچولو، تو میدونی چرا همه مثل من و مامان، باباییم رو دوست ندارن؟»
«ببخشید شیرین خانوم، چند روزه باهات بازی نکردم. آخه حوصله نداشتم، همهش داشتم گریه میکردم. آخه باباییم رو یه هفتهست بردن بیمارستان، حالش خیلی بد شده بود. من دلم خیلی برای بابایی تنگ شده. هرچی به مامانم اصرار کردم منم ببره باباییم رو ببینم گفت نه، گفت اونجا جای تو نیست. هر چی هم گریه کردم فایده نداشت. هر چی هم ازش میپرسم بابایی کی برمیگرده جواب نمیده. آخه اونم همهش داره گریه میکنه. من میخوام باباییم رو ببینم. دلم براش تنگ شده. اگه منو ببینه حالش خوب میشه، آخه همیشه میگفت نازگلم پیشم باشه خوبِ خوبم. شیرین، میآی بریم پیش بابایی؟»
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
هوشنگ ابتهاج
برسان باده، که غم روی نمود، ای ساقی!
خانه خالی ست ز بدخواه و حسود، ای ساقی!
اینقدر لفت نده، می رسد الان زن من
برسان باده، معطل نشو، زود، ای ساقی!
برسان باده مرغوب ولی این دفعه
آن که آندفعه رساندی تو چه بود؟ ای ساقی!
باده که هست، چه حاجت به مقولات دگر؟
اینقدر راه نینداز تو دود، ای ساقی؟
لااقل روشن اگر می کنی آن منقل را
قبل از این کار بزن دکمه هود، ای ساقی!
باده را راست بگو چند خودت می خری اش؟
چقدر می کنی این بین تو سود؟ ای ساقی!
می ستانی ز من اما دو برابر، نامرد!
چشم تنگ دودره باز جهود! ای ساقی!
دردم این است: فروشنده اقلام چنین
غیر تو نیست در این دور و حدود، ای ساقی!
دیدی آن یار که بستیم صد امید درو
تیکه انداخت به ما وقت ورود؟ ای ساقی!
ضدحالی زد و لو داد مرا فردایش
و فلان جای مرا کرد کبود، ای ساقی!
دیدی آن لحظه که طیاره سرش را کج کرد
چرخ ها باز نشد وقت فرود؟ ای ساقی!
تشنه خون زمین است فلک (یا بر عکس)
می کند ما را تبدیل به کود، ای ساقی!
در فرو بند و مزن داد، عزیزان هستند
پشت این پنجره مشغول شنود، ای ساقی!
(امید مهدی نژاد)
خبرهای فرهنگی و هنری هفتهای را با هم مرور میکنیم که بهدلایل مختلف خالی از رویدادهای مجاز بود و به همین دلیل صدا و سیما یکهتاز فرهنگ مملکت شد. با توجه به اوضاع مبهم فرهنگ و مملکت و آیندهی عاطفی اینجانب، بهزودی نام این ستون به «هفتآسمان مشکوک فرهنگ و هنر» تغییر میکند.
یکم: مدعیان کارگردانی
یک فیلم مجهولالهویه با نام «توبهی نصوح» از شبکهی دوم سیما پخش شد. در این فیلم که فقط بخشهای درخشانی از بازی استاد فرجالله سلحشور در آن قابل شناسایی بود، یک کارگردان گمنام فعالیتهای مبهمی در پوشش کارگردانی داشته است که بههمت تدوینگران گمنام سیما پاکسازی شد. یک منبع آگاه هم خبر داد که فردی بهنام م.م.باف مدعی کارگردانی «توبهی نصوح» بوده، که خوشبختانه با هماهنگی جمع شده است.
دوم: بهروز شدن شیطان
سریالهای عبادی ـ شیطانستیزی ـ سیاسی ویژهی ماه مبارک رمضان، همچنان مردم شریف روزهدار را در ساعات خواب زمستانی پس از افطار سرکار میگذارند. رقابت اصلی میان معرکهگیری یک پیرمرد دلباخته و شامورتیبازی یک فقره ابلیس زیباروست و در یکهفتهی باقیمانده هرکدامشان زودتر مسلمان و عاقبتبخیر بشوند، سریال بعدی مال کارگردان آنهاست. آگاهان میگویند اگر همین روند شیطانسازی و عاشقپژوهی در سریالهای مناسبتی ادامه پیدا کند، انشاءالله میتوانیم بهزودی شاهد حضور دراکولا و نیکول کیدمن در آنها باشیم.
سوم: چرا بودجهی «تحول شخصیت» را تصویب نمیکنند؟
خبرها را از هفتآسمان رسانهی ملی ادامه میدهیم؛ یک نویسنده در نامهای به ریاست صدا و سیما تهدید کرده است که اگر رسانهی ملی فیلم «اخراجیها» را پخش کند، خودش را جلوی مسجد بلال سازمان آتش خواهد زد. تجربههای قبلی ثابت میکند که احتمالا این برادر دلسوخته هم دچار تحول شخصیت میشود و برای رسانهی ملی سریال جنگی خواهد ساخت.
چهارم: فرانسویهای داغتر از آش
در اقدامی مشکوک از سوی عوامل فرانسوی، شهرام ناظری مفتخر به دریافت نشان شوالیهی فرهنگ و هنر فرانسه شد. آگاهان عرصهی فرهنگ دریافت چنین جوایزی را به مصلحت هنرمندان نمیدانند؛ چون ممکن است با مد شدن ناظریبازی، استقبال مردمی از آثار وی چنان زیاد شود، که دستگاه فرهنگی کشور برای تنظیم بازار مدتی آثار کهنه و تازهی وی را در انبار نگه دارد. بههرحال موسیقی فاخر با سارکوزی جور درنمیآید.
پنجم: نان در مولاناست!
اسماعیل امینی، طنزپرداز و پژوهشگر، در مقالهای اشاره کرده است که در ایران مولانا فقط یک مد است و دعوا بر سر ملیت اوست، نه فهم آثار و اندیشههایش. اینجانب، که مانند اکثریت بخش فرهیختهی ملت ایران خودم سه نوع مثنوی معنوی نفیس را در کتابخانهی شخصی نگهداری میکنم و در چهارده شب بزرگداشت مولانا شخصا شرکت نمودهام، خواستار برخورد با این پژوهشگر بهاتهام توهین به اندیشههای والای مولانا و خودم میباشم.
ششم: مجموعا به ششماه بیپولی محکوم شد...
مرکز موسیقی بتهوون، که بیش از پنجاه سال بر اساس یک سوءتفاهم آهنگهای مشکوک میفروخت، خوشبختانه بهدلیل برخی مسائل مالی تعطیل شد. آگاهان نسبت به نوع تازهای از تعطیلیها، که قطعا بهخاطر مسائل مالی اتفاق میافتد، هشدار دادهاند. گفتنیست روزنامهی کارگزاران هم چندی پیش به همین دلیل جمعآوری شد.
هفتم: عمران دلش گرفته...
درگذشت عمران صلاحی، شاعر و طنزپرداز، پس از گذشت یکسال بالاخره تایید شد. با توجه به آن که شاعران و نویسندگان آبرومند در مراسم بزرگداشت پارسال وی، تلاش کردند که اتهام طنزنویسی او را کلا تکذیب کنند و امسال هم هیچ نهاد رسمی و غیررسمی یادش نبود که یک مراسم کوچک برای او بگیرد، میتوان نتیجه گرفت که احتمالا صلاحی فوت کرده است. تحلیلگران میگویند در سالهای اخیر، تجلیل از زندهها برای برخی از دستگاههای فرهنگی بازده بیشتری دارد.
|
گفتگو با محسن نامجو خواننده ترانههای پرتناقض :ای خاطرهات پونز، نوک تیز ته کفشم |
|
|
|
گفتی که سهسال است توی زیرزمین موسیقی ایران هستی و هرچی هم تلاش میکنی نمیتوانی بیایی بیرون. مثل اینکه سعدی را راک میخوانی ؟ مثلا اگر که قرار باشد شجریان این شعر سعدی را بخواند که «آنکه هلاک من همی میخواهد و من سلامتاش»، چه جوری میخواند؟ مثلا همین شعر را اگر تو بخواهی بخوانی، چه جوری میخوانی؟
تو از تربت جام میآیی اینکه آدم از تربت جام بیاید و آخرسر گیتار بزند، یکذره عجیب نیست؟ اگر قرار بود به سنت همان تربتجام پایبند بمانی، چی باید میزدی؟ ولی آخر آدم از تربتجام بیاید و بعد گیتار بزند؟
من اولینباری که در مورد تو شنیدم، گفتند که یک خواننده تربتجامی است و بعد یک آهنگی برایم گذاشتند که شروع کرد به خواندن و الان هم هی تکرارش میکنم اینجا، هروقت اسم محسن نامجو میآید. میگوید که: «شقایق نرماندی ازآن تو/ حقایق نوکانتی از آن من». یک چنین چیزی و بعدهم گفتند که داری آن را با دوتار میزنی. عقاید نوکانتی از آن من ماکارونی، تمبرهندی از آن ما عقاید نوکانتی از آن من این چه ترانهایست که شهید قندی و ماکارونی و عشق پانزدهسانتی توی آن هست؟ این عشق پانزدهسانتی اصلاً یعنی چه؟
گفتن این شعرهای دیوانهوار چطوری اتفاق میافتد، این ترانههایی که به نظر من در آنها جنون هست، کلمههایی نامربوط هست؟ یعنی تو یک ترانه ساختی که توی آن سشوار هست و زلف آشفته!؟ یک تکهاش را میزنی؟ یکروز به شیدایی در زلف تو آویزم البته یک تکه بیناش هست که آن تکهی آخرش را میخوانم. دریای خزر گردم خواهی تو اگر جونم گرگی تو و میشام من اگزاس و دیازپامی دریای خزر گردم، هی، خواهی تو اگر جونم و ادامهاش. حالا به نظرت توی این دور و زمانه میشود اگر کسی از آدم بخواهد به خاطرش آدم «دریای خزر گردد»؟ مثل دیازپام؟ حالا چرا کریستال نه؟ صحبت از دیازپام شد. یک فیلمی داری تو، یعنی یک فیلم مستندی در مورد تو هست... این همان فیلمیست که تو زیر دوش آواز میخوانی؟ دیگر چه جاهای غیرمعمولی میتوانی آواز بخوانی؟ تو تحصیلات آکادمیک هم داری. نمیتوانستی موسیقی متفاوتات را آنجا داشته باشی؟
|
اول از همه تون تشکر کنم که انقدر منو شرمنده کردید.
یه سلام ویژه به آقا فرشید که می خواست پاهامو ماچ کنه اما روش نشد.
در ضمن بابت میل هایی که زدید مر۳۰ قول می دم جواب همه تونو خیلی سریع بدم.
اینم چندتا عکس از گوگوش عزیز(شاه ماهی موسیقی ایران)



مدیرکل امور فرهنگی وزارت علوم از طرح ساخت سینماهای دانشجویی در دانشگاههای کشور خبر داد و گفت : در فاز اول ساخت سینماهای دانشجویی، طرح ساخت سینماهای ساحلی به دانشگاههای ساحلی کشور ابلاغ شده است.
- به به به ! چشمم روشن، گوشم تیز، دهنم وا، چه خبرا. سینمای ساحلی و دانشجویی و فاز اول و ... خدا به خیر کنه. آخه نه اینکه دانشجویان و فرهیختگان دانشگاه های کشور ما خیلی درس می خوانند. و بس که تحقیق و پژوهش می کنند خسته می شوند، عرق می ریزند، علم های نو پدید می آورند، خب حق هم دارند که حداقل 23 ساعتی از روز وقت خود را درون یک مکان فرهنگی مثل سینما بگذرانند.
از طرفی دانشجویانی که نیاز به یک جزوه مرتب زیبا و خوش خط دارند و رویشان نمی شود در ملا عام اقدام به جزوه گیری کنند. این مکان با توجه به اینکه فضایی تاریکی را دارا می باشد، بستری مناسب علمی و فرهنگی جهت رد و بدل و قاچاق جزوه خواهد بود.
من فکر می کنم اگر از سینمای هالیوود یک سیم بکشند و مستقیم به سینما های دانشگاه های ما وصل کنند. خودش یک کار مثبت فرهنگی دیگر است. چرا که می توانیم با فرهنگ های کشور های دیگر نیز آشنا شویم. و همچنین از نزدیک هم ولایتی هایمان را ببینیم. در ضمن اگر بخواهیم این سیم را زمینی بکشیم خیلی طول می کشد. بهتر است با هواپیما کشیده شود.
از دیگر اقداماتی که قرار است در این سینما ها صورت بگیرد، پخش فیلم است. بدین منظور قرار شد تا بزرگترین کارگردانان ایران و جهان فیلم هایی در این زمینه که به درد قشر آگاه جامعه بخورد را بسازند. فیلم هایی مانند : من ترانه جزوه دارم- کلاهی برای جاسبی– مشروطی ها – به خاطر یک جیب نمره – می خواهم دانشجو بمانم – خیلی خواب خیلی کتاب – دیشب بردنم حراست آیدا – سال های بهمن و بنفشه – دانشجویی با دمپایی پلاستیکی – به دنبال استاد نمو– و میم مثل مجتبی نخعی راد !
ولی خداییش سینمای ساحلی رو دیگه نداشتیم. آخه آدم خجالت می کشه. یعنی آدم باید خیس خیس با مای--و---- آسانسور ------ اوه نکن بابا ! دارم حرف می زنم.یعنی دارم مطلب می نویسم. این سانسور بازیا چیه ؟ فیلم سینمایی که نیست...
حالا شما زیاد دلتان را خوش نکنید. فکرتان را مشغول نکنید. تا این طرح به سر انحام برسد باید دست نوه تان را بگیرید و از این سمت خیابان با کمک او به سمت دیگر بروید. تا این طرح به سرانجام برسد دیگر نسل بعضی از پژو ها به علت خودکشی بیش از حد منقرض شده است. دیگر پیکان 57 به خاطره ها می پیوندد. دیگر توپولوف ها با ماموت ها همنشین می شوند. دیگر نان صلواتی هم سهمیه بندی می شود.و حتی قطار شهری مشهد هم راه می افتد.
(جکسون)
هفتهای که گذشت، هفتهی مبارکی بود و دلایل این مبارکی هم به ما مربوط نیست؛ چند خبر مجاز فرهنگی و هنری را با هم مرور میکنیم و به دستاوردهای سخنرانیهای رئیسجمهور محترم در نیویورک نیز افتخار میکنیم. لطفا کسی روی دم ما پا نگذارد.
یکم: پیدا و ناپیداستی!
روزنامهی کارگزاران، که همواره ادعا میکرد به یک حزب بزرگ وابسته است، بهعلت بیپولی و گرسنگی کارکنانش جمع شد. خوشبختانه با این تعطیلی یکی دیگر از مراکز تولید و توزیع روزنامهنگارها در سطح کشور تخته شد و کارشناسان تاکید کردند که نفوذ ارثهای پدری و بیپولی مفرطی که در همهی لایههای حزب مزبور ادعا میشود، حقیقت دارد. یکی از بزرگان اهل تمیز هم هرگونه ارتباط خود را با این روزنامه تکذیب کرد و احتمالا برای گذران یک فرصت مطالعاتی، ناپدید شد.
دوم: تغییر کاربری شیطان
اعتراضها به مجموعهی تلویزیونی «اغما»، که در شبهای ملکوتی ماه مبارک رمضان ملت را از شبکهی یکم سیما سر کار میگذارد، همچنان ادامه دارد. برخی مقامات نسبت به ترویج خرافهپرستی در میان مردم هشدار دادهاند؛ پزشکان و پرستاران هم مثل همیشه به تخریب چهرهی خود اعتراض کردهاند؛ شنیدهها هم حاکیست که عدهای از اهالی مؤمن و خداجو اعتراض رسمی خود را نسبت به شیطان این مجموعه، که به چشم برادری بسیار وجیه و صاحبجمال هم هست، از مبادی رسمی و غیررسمی اعلام کرده و ابلیس را محکوم کردهاند. این وسط میماند صدا و سیما که کارش درست است.
سوم: کالای ایرانی مصرف کن!
انتشار افسانههای «توپوزقلی میرزا» که گویا مجموعهی قصههای عامیانهی یک روستاست و یک مرحوم اجنبی روزگاری جمعشان کرده، باعث زد و خورد خبری دو تن از پژوهشگران ادبیات ایرانی عامه شده است. آگاهان پیشنهاد میدهند برادران محقق، سراغ بخش دیگری از ایران بروند و اینبار با صلح و صفا افسانهها را گردآوری کنند. جایگزینی یک پژوهشگر ایرانی هم، که حداقل تا انتشار اثر تازه بهعنوان شاهد زنده بماند، برای رواج فرهنگ مصرف ایرانی مفید است.
چهارم: سنتور زدایی
پس از انتشار غرورآفرین آلبوم مشکوک محسن نامجو، حوزهی هنری ممکن است آلبوم محسن چاوشی را هم در بازار بریزد. چاوشی همان خوانندهی فیلم سنتوری است که مدتهاست در ادارهی ممیزی ارشاد در حال اکران است. یک کارگردان فیلمهای هنری که خود بارها در ستونهای اخبار ویژه اکران عمومی شده است، به خبرنگار ما اطمینان داد که بهتر است دستگاههای فرهنگی کار خودشان را بکنند؛ نهایتش این است که همهچیز تکذیب میشود.
پنجم: و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور...
وزیر محترم فرهنگ و ارشاد اسلامی، در گفتگویی شفاف با یک روزنامهی اسپانیایی، اعلام کرده است که مطبوعات ایرانی آنقدر آزاد و بدون محدودیت هستند که توقیف و تعطیلیشان در دولت نهم بسیار نادر شده است. یک مقام سابق اما آگاه هم از ایشان پرسیده است: کدام مطبوعات؟ سایت حرفک هم هرگز وارد دعواهای خانوادگی نمیشود.
ششم: خصوصیسازی
یک نویسنده افشا کرده است که هیات مدیرهی انتشارات علمی و فرهنگی، کتاب او را که از ارشاد مجوز گرفته است، بازخوانی کردهاند و رای به حذف هجده مورد اصلاحی دادهاند؛ نگارندهی این ستون هم معتقد است که با اجرای طرح موسوم به «خصوصیسازی اعطای مجوز نشر کتاب»، ناشران میتوانند بار ادارهی ممیزی کتاب را خود بر دوش بگیرند. فعالان بازار هم موضع خاصی نگرفتهاند.
هفتم: احتمال کاندیداتوری یانگوم
یک مقام ارشد سازمان میراث فرهنگی و گردشگری هم در عین ناباوری، خبر حضور یانگوم و آمیتا باچان را در ایران اعلام کرد. خبرنگاران که منتظر شنیدن خبرهایی دربارهی حراج مجسمهی سرباز هخامنشی و عبور راهآهن از نقش رستم بودند، از خوشحالی دیگر سؤالی نپرسیدند و مشکلات گردشگری ایران هم به خوبی و خوشی حل شد. خبرهایی هم از رایزنی چند حزب مردمی با یانگوم، برای کاندیداتوری در انتخابات شنیده شده است.
ترابری
این روزها خیلی نجیب شده ام
می گویند در نجابت به پدرم رفته ام
ناخنم چه زود بلند می شود
كمرم چه تند خمیده می شود
فارسی ِ اول كه یادتان هست
« آن مرد با اسب آمد »
آن اسب ،
من بودم !
o
سالم سازی
به لطف اسكله ها
ساحل پر از اسكلت ماهی ست
صدف ها پودر شده اند
كارگران شیلات ، پلاژدار
قلیا ن های میوه ای ، فانوس دریایی
و ماهیان خاویاری در غیاب كیلكا
اتاق خالی اجاره می دهند
خزر ، پر از عروس دریایی ست
می روم سر و گوشی آب بدهم !
o
تذكره الاولیا
حلاج توبه نامه نوشت
دار فانی را وداع گفت
او حالا در بغداد
دار بست فلزی كرایه می دهد
عطار در نبش بازار نیشابور
داروی گیاهی تقویت جنسی می فروشد
شبلی هم به دُبی رفته است
و از شبكه مشاورین املاك جنید
٢٤ ساعته انا الحق می زند
بایزید هم چنان با یزید است
شب بخیر !
من جوانی دانش دوست / روز ها بر سر استاد و کلاس /سالیان در پی مدرک هستم/پس کجاست آن تکه کاغذ / که در آن قاب کنم ؟ / بگذارم لب کوزه و از آن آب خورم ؟...
من جوانی قلب دوست / عشقکی دارم / بهتر از گوجه فرنگی / بهتر از نفت / بهتر از حق مسلم / بهتر از من / شب و روزم شده یادش / آن ترانه ی نگاهش / انعکاسی که در این قلبم کرد / چه کسی می فهمد / من چه حسی دارم / من نمی گویم / پول خوش بختیست/ علم سر کاریست /و خدا بينا نيست / ولی اینطور که من می فهمم / هیچ وقت نتوانم بخرم / آشیانه ای به اندازه کفتر / و نتوانم بکنم کاری / بیشتر از خوردن شبدر / چند وقتی در فکرم / که برم وام بگیرم / و بیارم عشقکم خانه بخت / ولی این وام که پف مثقالیست ...
چند ماهی می گذرد / سر استاد و کلاس / همه اش ترس و هراس / عشقکم را می برند خانه بخت /چه خیالاتی که در این ذهنم بود / خانه ای خواهم ساخت / می روم آن ور آب / دور خواهم شد از این کشور چیز / و همه خواب و خیال بود که رفت / چاره ای باید جست / خودکشی آزدایست / و جهنم بهتر از / حس حقارت بین خلق ! / و جهنم زیباست / شاید آن آتش سوزناک / بکند قلبم گرم ...
آسمان تاریک است / و همه اهل زمین در خوابند / آخرین قدوم عمرم / روی این بام بلند / می روم به سوی مرگ / اینجا آخر خط است / هر چه می خواهد دل تنگم بگم ؟ / من جوانی دانشجو / قصد دارم بروم آن دنیا / 13 طبقه سقوط آزاد کنم / چه كسي مي گويد / 13 شوم است و 7 زيباست؟ / مگه این نمره ي صفر چه كم از نمره هجده دارد؟ / سیزده آخر دنیا / سیزده عدد آزادیست ...
نیم نگاهم به زمین / آن همه دانه پلیس / آن طرف تر عده ای آنش نشان / عده ای نیز اورژانس / مردمی هم هستند / چون مور و ملخ / دوربین ها همه زوم / خودکشی هم شده پولی ؟! / یه روانکاو آنجاست / حرف هایش تکراریست / من به او محل ندادم خود رفت / نفر بعدی کیست ؟ / چه کسی می خواهد / که مرا منع کند ؟ / آن رئیس دانشگاه ؟ / آن وزیر خودپول؟ / یا آن عشقک بی رحم / لحظه ای گوش کنید بر سخنم / من جوانی دانشجو / من جوانی عاشق / من جوانی بی پول / و خداحافظ ای مهتاب شب!
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی
6سيگما
مترجم: سيدمحمد ميرباقري
مقدمه
شش سيگما يك رويكرد تجاري چندوجهي و همه جانبه است كه به منظور حركت در مسير تعالي سازماني، در صورت بهره گيري درست از آن مي تواند نقش اساسي ايفا كند. اگرچه به ظاهر، يك فرآيند و تفكر آماري را تداعي مي كند ولي به واقع مي خواهد در جاده هاي كيفيــــت و تعالي از طريق آسيب شناسي متدولوژي، شناسايي نقاط قوت و فرصتهاي بهبود مسير حركت و استقرار سيستم هاي كيفيت را به سمت خطاي صفر (ZERO DEFECT) ترسيم سازد و هدف عملي آنها رسيدن به سطح كيفيت شش سيگما يعني ¾3/4 خطا در ميليون است. اين موضوع خود را در جاهاي بسيار بحراني و حساس مانند حركت امن هواپيماها، كنترل ضربان قلب بيماران، كنترل حسابهاي كلان بانكي و... كه خطاي جزئي در محاسبه ضررهاي جبران ناپذيري را به بار مي آورد، خودنمايي مي كند. در اين مقاله برآنيم كه بگوييم اگرچه اين رويكرد، خود نوعي روش ارزيابي درست است اما خود متدولوژي آن نيز نيازمند ارزيابي است.
ارزيابي شش سيگما
سازماني ممكن است يك سري معيارهاي امتيازدهي متعادل داشته باشد كه در سطح آن سازمان جاري است. اگر اين سازمان تصميم مي گرفت كه تغييراتي را در طول زمان در اين معيارها به وجود آورد، با تغييرات كمي روبرو مي شد، كه به طور كلي در چنين محيطي، بسياري از معيارها بهبود پيدا نمي كردند. دليل اين امر آن است كه بسياري از سازمانها از رويكرد ساختاري براي بهبود فرايندهايي برخوردار نيستند كه بر معيارهاي اساسي تاثير مي گذارند.
شش سيگما مي تواند به سازمانها كمك كند تا زيربنايي را به وجود آورند كه در آن بهبودها از طريق پروژه هايي صورت گيرد كه از يك نقشه مسير (ROADMAP) مهندسي مجدد، بهبود فرايند ساختاريافته كه با معيارها مرتبط است، تبعيت كنند. ولي گاهي اين آگاهي به هنگام ارائه شش سيگما كافي نيست. در بعضي از سازمانها، لازم است در زمان انجام ارزيابي نيازها، به منافع اقتصادي شش سيگما توجه بيشتري شود.
ما در اين جا دربارة دو مقياس بحث خواهيم كرد كه نه تنها در هزينه يابي پروژه هاي
بالقوه (SMARTER SIX SIGMA SOLUTION = S4 مفيد هستند، بلكه مي توانند در تصميم گيري راجع به صحيح بودن شش سيگما براي يك سازمان نيز مثمرثمر واقع شوند. اين دو مقياس عبارتند از هزينه كيفيت پايين و هزينه عدم انجام كار. ما در اين مجال به توجيه اقتصادي اجراي شش سيگما خواهيم پرداخت ولي نيروهاي انگيزشي ديگري نيز از قبيل رضايت مشتري دخيل هستند. بااين حال، جلب توجه مديريت اجرايي به هنگام بحث راجع به مفاهيم و مسائل اقتصادي غالباً ساده تر است. رويكرد قوي، تركيب كردن اين دواست، يعنــــي جامه عمل پوشاندن به رضايت مشتري و ساير معيارهاي راهبردي در مفاهيم اقتصادي جهت بررسي توسط مديريت اجرايي.
توجه به منافع مالي به تنهايي مي تواند موجب چشم پوشي سازمان از موقعيتهاي مهمي شود كه ممكن است منافع چشمگيري را از پروژه بهبود S4 نصيب سازد. ما براي اين موقعيتها پيشنهاد مي كنيم كه به كاربرد شش سيگما در سازمان از طريق پاسخگويي به سوالاتي توجه شود كه در انتهاي اين مقاله آمده است.
مفاهيم سطوح كيفي
سازماني كه به شش سيگما توجه دارد ممكن است به مفهوم عدم انجام كار نيز توجه داشته باشد. اگرهريك از رقباي كنوني سازمان، يا حتي يك رقيب جديد، به سطوح كيفي شش سيگما در بخش صنعت يا بخش بازار آن سازمان دست يابد، ايام سودآوري سازمان تحليل مي رود. وقتي شش سيگما عاقلانه به اجرا درآيد، صرفاً يك برنامه كيفي ديگر محسوب نمي شود. شش سيگما مي تواند بهبود چشمگيري در سطوح تاريخي سازمان بهوجود آورد و نقشهايي را كه سازمان براساس آنها عمل مي كند كاملاً دگرگون مي سازد. وقتي كسي در يك صنعت، راهبرد تجاري موفق و پايدار شش سيگما را به اجرا در مي آورد، تنها راه تبديل شدن يا باقي ماندن در نقش صنعت پيشگام، اجراي هوشمندانه تر شش سيگما نسبت به رقيب است. اين پرسش كه آيا سازمان بايد راهبرد تجاري شش سيگما را در پيش گيرد، ديگر اهميتي نخواهد داشت بلكه زمان اجراي آن مهم خواهد بود.
سطوح كيفي سه سيگما كه در نيم قرن اخير رايج بوده است، ديگر قابل قبول نيست. براي مثال، در نظر بگيريد كه بازده 99/9درصد در سطوح عملكرد زير در صنايع خدماتي حاصل شود :
20/000 تجويز دارويي نادرست در سال؛
يك ساعت آب آشاميد ني ناسالم در ماه؛
22/000 چك بانكي كه در ساعت به اشتباه كسر مي شود؛
قطع برق، آب يا گرما به مدت 8/6 ساعت در سال؛
دو فرود كوتاه يا بلند در فرودگاههاي عمده در هر روز؛
دو سانحه در روز در يك فرودگاه بين المللي؛
500 فرايند جراحي غير صحيح در هفته؛
2/000 فقره پستي مفقود شده در ساعت؛
32/000ضربان قلب از دست رفته به ازاي هر فرد در سال.
براي تاكيد بر مفهوم0/1 درصد نرخ نقص (99/9 درصد بازده)، به اين موارد توجه كنيد: قلب شما در هر چند صد ضربه يكبار نمي تپد، حساب جاري شما به طور تصادفي هزار دلار بابت هـــزينه اي كه انجام نداده ايد، بدهكار مي شود، پرواز شما در يك فرودگاه بين المللي دچار سانحه مي شود، كليه چپ شما برداشته مي شود در حالي كه كليه راستتان سرطاني شده، چك تامين اجتماعي شما توسط دستگاه پردازش پست از بين رفته است، ليوان آب شما آلوده به باكتري سالمونلا است. حوادثي از اين دست، اگرچه كوچك به نظر مي رسند، ولي براي كساني كه آنها را تجربه مي كنند، حائزاهميت و گاهي كشنده است.
اگر به اين نتيجه رسيده ايم كه جلو اين حوادث قبل از وقوع بايد گرفته شود، پس بايد به طرف سطوح كيفي شش سيگما در كليه محصولات و فرايندهاي مهم حركت كنيم. بعضي از چيزها ارزش تلاش كردن براي سطح كيفي شش سيگما را ندارند. موقعي كه سعي مي كنيم كباب پز حياط خانه را روشن كنيم. اگر يكي از صد چوب كبريت (99 درصد كيفيت) بشكند، اهميت نمي دهيم. ولي اگر شيرگاز كباب پز نشتي داشته باشد و موقع روشن كردن كبريت باعث انفجار شود، آن وقت حتماً اهميت مي دهيم.
هزينه كيفيت پايين
در بازارهاي مالي دنياي امروز، اعطاي جايزه بابت موفقيتهاي كوتاه مدت را كه براساس سود خالص و بازگشت سرمايه در هر سه ماه محاسبه مي شود تشويق مي كنند. سازمانهاي دولتي و خصوصي، كه مي توانند هزينه كيفيت پايين را تقريباً به طور كامل از بين ببرند، مي توانند در اين زمينه در آينده پيشگام باشند. كانويي (1992) مدعي است كه در اكثر سازمانها 40 درصد مجموع فعاليتها، چه انساني و چه ماشيني، تلف مي شود.
اگر بتوان اين ضايعات را از بين برد يا به طور چشمگيري كاهش داد، قيمت واحدي كه بايستي بابت كالا و خدمات محاسبه گردد تا بازده سرمايه خوبي را به بار آورد تاحد زيادي كاهش مي يابد، و غالباً به قيمتي منتهي مي شود كه در مقياس جهاني قابل رقابت خواهدبود. لذا، يكي از ويژگيهاي بازيگران در سطح جهاني ظاهراً سرمايه گــذاري بسيــار كــــم (قـــابل چشم پوشي) در زمينــــــه هزينــــه كيفيت پايين (COPQ = COST OF POOR QUALITY) است. تاكنون سازمانهاي زيادي مزاياي استفاده از رويكرد شش سيگما را در بهبود سودآوري و رضايت مشتري درك كرده اند.
دولتهاي فدرال و ايالتي اكثر سازمانها را، اگر نگوييم همه را، ملزم به تهيه گزارشات و اسناد مالي مي كنند تا به عنوان مبناي تعيين ميزان ماليات مورد استفاده قرار گيرند. حتي اگر براي ماليات نباشد، سازمانها سوابق مالي دقيق خود را براي اطمينان از كارايي كوتاه مدت و بلندمدت خود حفظ مي كنند. يكي از سوابق بسيار مهم مالي گزارش اختلاف است، كه هزينه ها و فروش واقعي را با هزينه ها و فروش پيش بيني شده يا بودجه بندي شده مورد مقايسه قرار مي دهد. اختلافات چشمگير بلافاصله مورد توجه واقع مي شوند و اقدام اصلاحي صورت مي پذيرد تا دچار مشكل نقدينگي نگردند، تا اواسط قرن حاضر، كمتر شركتي توجه خود را به هزينه هاي مربوط به موارد كيفي در صورت درآمد يا ترازنامه معطوف مي كرد. تنها بديهي ترين دغدغه ها يا نيازهاي بخش كيفيت ممكن بود شناسايي شده و موردتوجه قرار گيرند. در دهه هاي 1950 و 1960، بعضي از سازمانهاي بالنده شروع به ارزيابي و تهيه گزارش درباره هزينه هاي كيفيت كردند. اين امر درنهايت به روشي براي تعريف، اندازه گيري و تهيه گزارش هزينه هاي كيفيت در مقياس زماني منظم - اغلب هفتگي، ماهانه يا فصلي منجر گرديد. درصورت درآمد، هزينه هاي كيفيت معمولاً پشت مقولاتي چون هزينه هاي سربار (هزينه هاي غيرمستقيم) و هزينه هاي مستقيم (كار مستقيم و موادمستقيم) مخفي هستند. ولي تاكيد اوليه بر هزينه هاي كيفي كاملاً دقيق نبود زيرا فقط آشكارترين مقولات كيفي موردتوجه واقع مي گرديد. اين موارد به صورت نوك آيسبرگ يا كوه يخ در شكل زير نشان داده شده است. (شكل 1)
با پيشرفت جنبش كيفيت در نيمه دوم قرن حاضر، مشخص گرديد كه هزينه هاي مرتبط با كيفيت را مي توان به صورت 15 تا 25 درصد مجموع هزينه هاي عمليات نمايش داد و بسياري از اين هزينه ها نيز مستقيماً در صورت گزارش يا ترازنامه نمي آيد. اين هزينه ها كيفي واقعاً هزينه هايي مخفي هستند كه در شكل يك در زير خط آب نشان داده شده اند.
افزايش كارشناسان فني در بخش كيفيت به تعريف و توجه به اين هزينه هاي كيفي مخفي كمك كرد. محاسبه هزينه هاي كيفي سنگين توجه مديريتهاي اجرايي را جلب كرد. درنهايت اصطلاح هزينه كيفيت پايين به اين هزينه ها اطلاق گرديد. زيرا نمايانگر محصولات يا فعاليتهاي ناخشنودكننده اي بودند كه درصورت حذف، سودآوري سازمان به طور چشمگيري بهبود پيدا مي كرد. طي چند دهه حقايق شگفت آوري در اين باره كشف گرديد:
F هزينه هاي مرتبط با كيفيت بسيار بالاتر از آن چيزي بود كه گزارشهاي مالي نشان مي داد. (20 تا 40 درصد فروش)؛
F هزينه هاي كيفي نه تنها در زمينه هاي توليد بلكه در زمينه هاي پشتيباني نيز به بار مي آمد؛
F اگرچه بسياري از اين هزينه ها قابل اجتناب بود ولي هيچ فرد يا سازماني مستقيماً مسئول كاهش دادن آنها نبود.
درحال حاضر اين هزينه ها در سه مقوله عمده جاي مي گيرند (شكل 2):
هزينه هاي پيشگيري صرف جلوگيري از بروز عيب و نقص درهمان مرحله اول مي شود. هزينه هاي ارزيابي به تلاشهايي برمي گردد (نظير حسابرسي كيفيت) كه صرف حفظ سطوح كيفيت ازطريق ارزيابيهاي رسمي سيستم هاي كيفيت مي شود. هزينه هاي ناكامي به تلاشهاي پس از وقوعي اطلاق مي شود كه براي محصولاتي كه مشخصات لازم را ندارند يا نمي توانند انتظارات مشتريان را برآورده سازند، صرف مي گردد. نمونه هايي از يكايك عناصر هزينه به شرح ذيل هستند:
پيشگيري:
- آموزش، - ظرفيتهاي مطالعات، - جستجوي همكاران و كيفيت طراحي.
ارزيابي:
- پذيرش و تست، - تست تجهيزات و تعميرات، - بازرسي و گزارش تست و ساير مواردي كه صرف بازنگري مي شود.
ناكامي داخل:
- ضايعات و دوباره كاري، - تغييرات طراحي، - تايپ مجدد نامه ها، - تأخيرات زماني و هزينه هاي موجوديها.
ناكامي خارجي:
- هزينه هاي وارانتي، - هزينه هاي بازديد مشتري، - هزينه هاي آموزش كاربردي و بازگشتيها و تماسهاي مكرر.
راهبرد تجاري S4 مستقيماً هزينه كيفيت پايين را مورد هدف قرار مي دهد مسائل هزينه كيفيت مي تواند بركسب و كار تاثير عميقي بگذارد.
تكنيكهاي شش سيگما اگر عقلايي به كار گرفته شوند مي توانند به حذف يا كاهش بسياري از مســائلي كمك كنند كه بر مجموع هزينه تاثير مي گذارند. ولي لازم است مديريت سوالهـــاي صحيحي مطرح كند تا اين مسائل به طور موثري موردتوجه قرار گيرند يا زيربنايي را طراحي كند كه ذاتاً چنين سوالهايي را مطرح كند. براي مثال «برخورد» با كارگران و سرپرستان به خاطر نرخ بالاي دورريز درصورتي كه علت آن آموزش ناكافي اپراتور، تجهيــزات توليدي منسوخ شده يا تجهيزات بي كيفيت آزمايش براي اندازه گيري پارامترهاي كيفيت باشد، تاثير چنداني نخواهد داشت.
به طور خلاصه مفهوم هزينه هاي كيفيت پايين، ويژگيهاي ذيل را داشته باشد، مي تواند به شناسايي پروژه هاي شش سيگما كمك كند:
قابليت پس انداز مالي قابل ملاحظه را دارند؛
از اهميت راهبردي برخوردارند؛
با مسائل مربوط به متغير خروجي فرايند (KPOV) سروكار دارند؛
براي مشتري اهميت حياتي دارند.
اگر بتوان نمودار پارتو از حجم پولي مقوله فرعي هزينه هاي كيفيت پايين تهيه كرد به طوري كه بتوان زمينه هاي بهبود را شناسايي كرد، بسيار مطلوب خواهدبود ولي تهيه چنين نموداري تلاش زيادي مي طلبد. براي شروع مي توان كار را از تعيين كمي هزينه هاي كيفيت پاييــــن در يكـي از جنبه هاي راهبردي كسب و كار مثلاً دوباره كاري در محل، آغاز كرد و سپس با تعيين كمّي حجـــم هزينه هاي كيفيت پايين در ساير جنبه هاي كسب و كار، آن را به پايان برد.
هزينه انجام ندادن
ما به اين سوال پرداخته ايم كه آيا شش سيگما ارزش اجرايي دارد؟ روي ديگر سكه آن است كه اگر شش سيگما را انجام ندهيم چه هزينه اي برايمان خواهد داشت. به عبارت ديگر هزينه انجام ندادن آن چيست؟ مديران در هنگام ارزيابي شش سيگما بايد جنبه هاي گوناگوني را مدنظر قرار دهند: انجام ندادن، تهيه طرح ابتكاري شش سيگما و تدوين راهبـرد تجاري شش سيگما. هريك از اين جنبه ها را بررسي مي كنيم.
روش انجام ندادن ممكن است براي يك سازمان انتخاب صحيحي باشد ولي سازمان بايد اين تصميم را پس از مقايسه هزينه انجام ندادن با هزينه انجام آن اتخاذ كند.
روش تهيه طرح ابتكاري شش سيگما معمولاً به عنوان برنامه ما موردتوجه اعضاي سازمان قرار مي گيرد و اين خطر را دارد كه بدون منفعت زياد در مراحل اوليه به كنار گذاشته شود. در بدترين حالت، اين طرح ابتكاري پس از صرف پول و منابع بسيــار از دستور كار خارج مي شود.
روش راهبرد تجاري شش سيگما اگر عاقلانه به اجرا درآيد بيشترين منافع را دربردارد. هدف اصلي ما در اينجا روشن ساختن ذهن مديران نسبت به رويكرد شش سيگما است تا بتوانند تصميم بگيرند كه وقت و پول خود را به طور جدي صرف بررسي اين رويكرد بكنند يا خير؟
يكي از جدي ترين اشتباهاتي كه مي توانيم به هنگام پاسخ به اين سوال مرتكب شويم مربوط به تعاريف ساده است. بسياري از مجريان كارايي را با اثربخشي اشتباه مي گيرند. كارايي انجام صحيح كارهاست. اثربخشي انجام كارهاي صحيح است. اجراي عاقلانه شش سيگما توجه به انجام درست كارهاي صحيح است.
سوالهاي ارزيابي
مردم اغلب مي خواهند نمونه مشخصي از شش سيگما را مشاهده كنند كه شباهت نزديكي به وضعيت خودشان دارد تا بتوانند به چشم خود ببينند كه چگونه به آنها سود مي رساند. ولي در بسياري از مواقع هر چقدر هم كه به افراد نمونه نشان داده شود نمي توانند ببينند كه چگونه تكنيكهاي شش سيگما به طور مستقيم بر وضعيت آنها قابل اطلاق است. اين امر بويژه درمورد سازمانهاي دولتي و سازمانهاي پيمانكار دولتي كه در آنها بازگشت سرمايه نيروي انگيزشي اصلي به شمار نمي رود صادق است.
كارمندي را درنظر بگيريد كه فكر مي كند سازمانش از روش شش سيگما سود مي برد ولي با مقاومت ساير كاركنان روبرو مي شود كه منافع آن را مشاهده نمي كنند. چنين فردي ممكن است سوالهايي نظير آنچه كه در زير نشان داده شده از مديريت و ساير كاركنان بپرسد:
آيا در يك محيط فرايند بحراني داراي چندين پروژه اصلاحي هستيد كه به نظر مي رسد تاثير محدود و ناپايداري داشته باشند؟
آيا از مشكلي كه مديريت و كاركنان با آن روبرو هستند آگاهيد؟
آيا از مشكل مشتريان درمورد محصولات / خدماتي كه سازمان شما ارائه مي كند اطلاع داريد؟
آيا معتقديد كه مشتريان اصلي ممكن است با سازمان ديگري معامله كنند؟
آيا كيفيت محصولات / خدمات سازمان رقيب بهتر است؟
آيا زمان چرخه شما در فرايندها طولاني است؟
آيا هزينه هاي شما در فرايندها بسيار بالاست؟
آيا نگران آن هستيد كه ممكن است از جانب سازمان خود كوچك شمرده شويد؟ آيا اين مشكل دائمي را داريد كه در تلاشهاي گذشته خود موفقيت محدودي داشته ايد؟
آيا با مشكلات نظارتي / اطلاعاتي مواجه هستيد؟
هريك از اين سوالات را مي توان ازطريق پروژه هاي مبتني بر تفكر شش سيگما موردتوجه قرار داد. روش شش سيگما مي تواند مقياسهاي مناسبي براي موقعيتها ارائه دهــــد و راهنمايي لازم را در مورد آنچه كه مي توان براي حل آنها انجام داد فراهم آورد. با برآورد كردن درصد درآمد از دست رفته درمورد هر زمينه مشكلي كه شناسايي مي شود، مي توان بخشي از آن را جبران كرد.
اين مقاله از منبع ذيل ترجمه شده است:
ECK MEADDOWS & AMESM, CUPLELLO, MANAGING SIX SIGMA BY WILY & SONS,
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از آن دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانوی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه
بیست و شش ساله _مجرد_دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از Case وجودم
شدم آن User ديوانه که بودم
وسط صفحه Room , Desktop ياد تو درخشيد
Ding صد پنجره پيچيد
شکلکی زرد بخنديد
يادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتيم
Room گشوديم و در آن PM دلخواسته گشتيم
لحظه ای بی خط و پيغام نشستيم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به يک Talk بد آهنگ
Windows و Hard و Mother Board
آريا دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ريخته در طرز سلامت
من بدنبال معنای کلامت
يادم آمد که به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين Room نظر کن
Chat آئينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است
باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرميدم نه گسستم
باز گفتم که تو يک Hacker و من User مستم
تا به دام تو درافتم Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرميدم . نگسستم
..........
Room ی از پايه فرو ريخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگريخت
Hard بر مهر تو خنديد
PC از عشق تو هنگيد
..........
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم
این عضو حیاتی
اگه مثل کلنگه
مثل لوله تفنگه
با خوشگليت ميجنگه
طبيعيه، قشنگه
نگو که اين يه درده
دماغ عمل نکرده
اگر که مثل فيله
و يا از اين قبيله
روي نوکش زيگيله
غصه نخور، اصيله
هي نرو پشت پرده
دماغ عمل نکرده
يکي ميگه درازه
خيلي ولنگ و وازه
يکي ميگه ترازه
غصه نخور که نازه
ببين خدا چه کرده
دماغ عمل نکرده
دماغ نگو جواهر
سوژهي شعر شاعر
طويل فيالمظاهر
پديدهي معاصر
آهاي تخم دو زرده
دماغ عمل نکرده
با اون دماغ هميشه
عکس تو پشت شيشه
تو سينما چي ميشه
شکستن کليشه
کاشکي بري رو پرده
دماغ عمل نکرده
کم باباتو کچل کن
يا خودتو مچل کن
کي بت ميگه عمل کن
قصيده رو غزل کن
ميشي له و لورده
دماغ عمل نکرده
چهقد دماغ دماغ شد
قافيهمون چلاق شد
هي، يکي- چل کلاغ شد
تصنيف کوچه باغ شد
بره که برنگرده
دماغ عمل نکرده
کمی بزرگتر شد و دیگر فقط موقع رد شدن از خیابان مجبور بود فشار دست مادر را بر مچ دستش تحمل کند. دوست داشت خودش از خیابان رد شود. آخر او دیگر خیلی بزرگ شده بود. اما نمیشد، یعنی مادرش نمیگذاشت.
بزرگتر شد و این بار پدر بود که مچ دستش را محکم گرفته بود و دنبال خودش به سمت خانه میکشاند. پدر مرتب سرکوفت زمان خودش را به او میزد که چقدر درسخوان و با انضباط بوده و مثل یک بچهی خوب به حرف همهی معلمها گوش میداده. اما او دلش میخواست دستش را رها کند و خودش مثل یک بچهی خوب به خانه برود. اما نمیشد، یعنی پدرش نمیگذاشت.
باز هم بزرگتر شد و این بار برعکس دفعات قبل، دنبال دستی میگشت که دست او را برای همیشه بگیرد. دست را پیدا کرد و محکم آن را فشرد تا مبادا از میان انگشتانش سُر بخورد.
بزرگتر شد و دستی کوچک را در دستش گرفت و با بزرگتر شدن دست، خاطرات گذشتهاش زنده میشد.
دست آنقدر بزرگ شد که دیگر دوست نداشت دست او را بگیرد و رفت و برای خودش یک دست لطیفتر پیدا کرد.
دیگر هیچوقت آن دست به سراغش نیامد مگر سالها بعد که در بستر احتضار دقایق واپسین عمرش را سپری میکرد.
من همان روز، آنجا تصمیمم را گرفتم. بچه ها عروسک روباه با دم نارنجی پشمالو را نشان دادند و گفتند شبیه تو است. آن وقت غش غش خندیدند. اما من نخندیدم به نظرم هم آمد که هیچ شباهتی به تو ندارد اما تصمیم گرفتم بخرمش. تو را که نمی توانستم داشته باشم. برای همین تصمیم گرفتم عروسک را برای خودم کنم. تصاحبش کنم؛ همان طور که تو را نمی توانستم.
فردایش از راه دانشگاه یکسره رفتم و عروسک را خریدم. وقتی با هم به خانه رسیدیم. توجیهش کردم که برایم «تو» است نه هیچ چیز دیگر. اسم تو را گفتم و تو را برایش توصیف کردم. از فردایش نام تو را رویش گذاشتم.
روز بعد که به دانشگاه آمدم دم در مینا را دیدم. نگفتم تو را خریده ام. نگفتم که از این پس تو برای من خواهی بود.
طبق معمول با هم پارکینگ را دور زدیم و به سمت دانشکده آمدیم. ماشینت را دیدم و با خودم فکر کردم (هستی!) مدتها بود که از این مسیر می آمدیدم؛ یعنی راهمان را دور میکردیم پارکینگ را دور میزدیم و به سمت دانشکده می آمدیم. من میدانستم چرا. اما بقیه نمیدانستند. روزهای اول سخت بود. مسیر پیشنهادی من ــ برای حضور و غیاب کردن تو ــ راه را دور میکرد. دوستانم نمیدانستند من هم بهشان نگفتم. فقط از آن سمت آمدم. دفعه اول وقتی دسته جمعی رو به رویم ایستادند و پرسیدند «چرا؟» با یک علامت سوال بزرگ؛ من فقط لبخند زدم و گفتم «همین جوری» بعد آنها با من نیامدند. تا مدتی با من نیامدند. اما آخر سر آمدند و دیگر نپرسیدند «چرا؟» از وقتی دیگر با تو کلاس نداشتم همیشه از این مسیر می آمدم. صبحها که ماشینت را میدیدم با خودم میگفتم (هستی!) و عصر ها که بر میگشتم اگر ماشینت را نمیدیدم نفس عمیقی میکشیدم و میگفتم (ندیدمش!) و اگر میدیدم با حسرت رد میشدم و باز هم میگفتم (ندیدمش!)
رروزهای اول خیلی سخت تر بود. وقتی هنوز باور نکرده بودم که امروز نتوانسته ام ببینمت و ماشینت نبود بغضم میگرفت.
عجیب بود. چون تو عجیب بودی. نه مرد رویاهایم بودی. نه شاهزاده ی سوار بر اسب. حتی عاشقت هم نبودم. فقط یک جور کشش عجیب بود؛ خیلی عجیب!
آن اوایل که هنوز از ترم جدید خیلی نگذشته بود، پروژه های درس تو را که مال ترم گذشته بود تازه تحویل داده بودیم که در کریدور دیدمت. میخواستم رد شوم که چشم در چشم شدیم. سلام کوتاهی کردم و قصد رفتن داشتم که نامم را گفتی.
قلبم شروع به تپیدن کرد اما گذاشتم نگاهم سرد باقی بماند. گفتی: «پروژه تان را دیدم» مستقیم در چشمهایت نگاه کردم. منتظر بودی اشتیاق نشان دهم یا سوال کنم. اما من فقط نگاهت کردم. وقتی دیدی بی فایده است خودت گفتی: «خیلی خوب بود. خیلی» گفتم: «خیلی ممنون» گفتی: «معلوم بود که خیلی برایش زحمت کشیده بودید»
لبخند زدم . خیلی کمرنگ. و چون باز سکوتم را دیدی گفتی «کارتان جز کارهای برتر بود. اگر همین طور ادامه دهید حتما دانشجوی موفقی خواهید شد»
لبخند نزدم . فقط گفتم: «نظر لطفتان است»
به ساعتت نگاه کردی و گفتی: «امیدوارم باز هم با گروه شما کلاس داشته باشم»
و من فهمیدم که منظورت این است که حرفهایت تمام شده. برای همین لبخند سردی زدم «من هم. مزاحمتان نمیشوم. با اجازه»
و سریعا چرخیدم و به سمت پله ها رفتم. از دیوار داخلی عمود بر جایی که صحبت کردیم که رد شدم، ایستادم. جایی که تو مرا نمیدیدی. و به تو نگاه کردم که هنوز ایستاده بودی. پشتت به من بود و من تنها چهره مشتاق و چشمان براق دختری را میدیدم که با هیجان با تو حرف میزد و از عالی بودن کلاس آن روزش با تو تشکر میکرد. چهره اش عین همه دخترهایی دیگری بود که با تو حرف میزدند. همان قدر مشتاق و شیفته! و من همیشه فکر میکردم همین چهره ها هستند که انقدر زیادی اعتماد به نفس تو را بالا برده اند. آن روز عصر وقتی پارکینگ را دور زدم ماشینت نبود. چیزی در درونم فریاد میزد که کاش آن لحظه حرفی برای گفتن پیدا میکرد م و کاش...
آن شب وقتی به خانه رسیدم فورا به سمت عروسک تو رفتم . محکم در آغوشش گرفتم و تمام حرفهایی را که ظهر دلم میخواست به تو بگویم را برایش گفتم. همه را! بعد گریه کردم. نه برای تو، نه برای تنهایی خودم، نه برای غرور مسخره ام، فقط و فقط برای اینکه خسته بودم. خیلی خسته!
بعد از آن روز تا مدتها ندیدمت. تا آن روز که استادمان نیامده بود. نیم ساعتی گذشته بود اما هیچ کس حاضر نشده بود برود خانه. من روی یک صندلی رو به در ورودی نشسته بودم. ظهر که وارد دانشکده شدم ماشینت نبود و من میدانستم که تو کلاس داری. پس باید می آمدی. و از این در وارد میشدی. من با هر صدای ناله در به سمت در بر میگشتم که ببینم تو هستی یا نه. اما وانمود میکردم منتظر استاد هستم. بغض کرده بودم. دلم تنگ بود. نه برای تو! برای خودم. شاید هم برای خدا که مرا اینطور اسیر دست تو کرده بود. تویی که هیچ نبودی و من خسته تر و بی انگیزه تر و مغرور تر از آنکه برای داشتنت تلاشی کنم. شاید هم برای اینکه نمیخواستم عین همه دختر های دیگر شیفتگی ام را ابراز کنم. چشمهایم را بستم . با خودم گفتم تا بیست میشمارم بعد در ناله میکند و تو می آیی و اگر نیامدی من میروم. از انتظار بیهوده کشیدن خسته شده بودم. از صدای ناله تیز در خسته شده بودم. چشمهایم را بستم و آرام آرام تا بیست شمردم. صدای ناله در آمد. چشمهایم را باز کردم و به سمت در نگاه کردم. دختری با شال بلند زرشکی خارج شده بود. بغض نکردم. بلند هم نشدم که بروم . حتی سرم را هم نچرخاندم. همان طور به در نگاه کردم تا استاد آمد. آن وقت بلند شدم رفتم سرکلاس.
عصری که از دانشگاه خارج شدم هنوز قانونا یک ساعت به پایان کلاس تو مانده بود. اما ماشین تو هنوز آنجا نبود.
آن شب با اخم به عروسک تو نگاه کردم. گفتم «پس چرا نیامدی؟» پرسیدم:«کجا بودی؟ حتما داشتی با دوست دخترت نهار میخوردی، نه؟ حتما ظهر ها همیشه با هم نهار میخورید، نه؟ ترم پیش آن روز که خیلی عصبانی بودی با او دعوایت شده بود، نه؟» آن قدر گفتم و گفتم تا گریه ام گرفت. اما می دانستم آن شب دارم برای خودم گریه میکنم که چه احمقانه هر روز مشتاق کسی بودم که حتی نام مرا به خاطر نداشت.
کم کم همه چیزها تغییر میکرد. صبح ها که ماشینت را میدیدم فقط لبخند میزدم. عصر ها هم با بود یا نبود ماشینت لبخند میزدم (البته تلخ تر از صبح) اما شبها موضوع فرق میکرد. عروسک را محکم در آغوش میفشردم. گاهی فکر میکردم. گاهی گریه. گاهی هم فقط حرف میزدمت تا خوابم ببرد. حرف که نه در گوشش پچ پچ میکردم. عروسک به مهمترین جز زندگی ام تبدیل شده بود. همه شادی ها و غم هایم را میدانست و همه روزهایی که برای لحظه ای کوتاه تو را میدیدم. مثل آن روز که توی جلسه سخنرانی نشسته بودی. از لای در که دیدمت بی اختیار داخل شدم. خودم را به جایی که نشسته بودی نزدیک کردم جا برای نشستن نبود. گوشه ای ایستادم که در معرض دید تو باشم. بعد تند تند فکر کردم که (نگام کن، نگام کن، نگام کن...) تو که گویا خسته شده بودی سر چرخاندی و مرا دیدی. به گرمی لبخند زدی. من اما به سردی سری تکان دادم. سخنران آنتراکت داد و ما را به پذیرایی دعوت کرد. جنب و جوش به پا شد. تو را دیدم که نگاه عمیقی به من کردی و بلند شدی و قدم اولت به سمت من بود. چند نفر از جلویم رد شدند که مرا از تو و تو را از من پوشاندند. قبل از آنکه دوباره در مسیر نگاهت قرار بگیرم فرار کردم. از سالن خارج شدم و از پله ها دویدم پایین. ضربان قلبم به حدی زیاد شده بود که نمیتوانستم درست نفس بکشم.
آن روز کلاس بعدی ام را نرفتم. برگشتم خانه. دویدم سمت روباه نارنجی و تا یک ساعت در آغوش فشردمش و گفتم که چقدر دلم برایت تنگ شده. چقدر آروز دارم کنارم به ایستی و ساعتها با هم حرف بزنیم و تو گرم و عمیق نگاهم کنی و من واژه هایی را بگویم که هر روز به سختی آنها را فرو میدهم.
ترم بعد همه چیز خیلی راحت تر شد. عادت کردم به ندیدن تو و دیدن عروسک. دیگر انتظار دیدنت را هم نداشتم. هر روز پارکینگ را دور میزدم. هر روز در راه به خودم قول میدادم به جای همیشگی ماشینت نگاه نکنم و هر روز هم به اولین سمتی که نگاه میکردم جای همیشگی ماشین تو بود!
ترم چهارم بود که خبر را شنیدم. مثل یک بمب در دانشکده منفجر شد. چهره دختر های مایوس و بی اعتنایی که گاه با اندوه، گاه با هیجان و گاهی با بی اعتنایی خبر را نقل میکردند و دهن به دهن می چرخید «تو ازدواج کرده بودی!» با کسی که هیچ کس نمی شناختش و همه مطمئن بودند که شاگردت نبوده. وقتی خبر را شنیدم مثل آنکه بهم گفته باشند «برو به طبقه پایین» سر تکان دادم و از پله ها سرازیر شدم. صبح بود و من تا شب کلاس داشتم.
از پله ها سرازیر شدم. و از دانشکده و بعد از دانشگاه خارج شدم هیچ کدام از کلاسهایم را نرفتم
به خانه که رسیدم انگار که عروسکی نباشد روی تختم افتادم. گریه نکردم. بغض هم نکردم. پتو را خرخره کشیدم بالا و به لکه آب اناری که برای اولین بار روی دیوار میدیدمش خیره شدم.
میدانستم آن لکه کی افتاده آنجا. بالاخره از صبح داشتم در موردش فکر میکردم یک روزی بود که انار های درشت را داخل میوه فروشی دیدم. آن لحظه پول کافی همراه نداشتم. برای همین فقط یک دانه برداشتم و از مرد فروشنده خواهش کردم این یک دانه را هم برایم حساب کند. عصری روی تخت نشسته بودم و خورده بودمش.
خانه تاریک شده بود. بلند نشدم چراغی روشن کنم. در تاریکی هم نخوابیدم. فقط به سویی که میدانستم لکه انجاست خیره ماندم.
نفهمیدم عاقبت کی خوابم برد. اما وقتی چشمهایم را باز کردم هوا روشن بود. ساعت دیواری میگفت که کلاس صبح را از دست داده ام. یک ساعتی توی تخت از این پهلو به آن پهلو شدم. آن وقت یکهو بلند شدم و رفتم شعله شومینه را زیاد کردم. بعد به اتاق برگشتم. روباه نارنجی با آن دم پشمالو را برداشتم و بردم گذاشتم روی هیزم های نسوز شومینه. بعد رفتم تا دست و صورتم را بشویم.
وقتی به نشیمن برگشتم بوی پارچه و پلاستیک سوخته همه جا را گرفته بود. نشستم. دستهایم را دور زانوهایم حلقه کردم و سیاه شدنش را نگاه کردم. تا آخرین جز! تا آخرین لحظه!
گریه نکردم. حتی آه هم نکشیدم. فقط یک کمی بغض کردم.
وقتی تمام شد به آرامی لباس پوشیدم و به سمت دانشگاه رفتم.
پارکینگ را دور نزدم.
دیگر هیچ وقت پارگینگ را دور نزدم
گذری به صین: «در جستجوی علم»
آغاز ماه مهر همیشه برای من با یک دل درد خاصی همراه بود، هیچ وقت نفهمیدم چرا بعضی ها از اینکه از فردا ساعت 6 صبح باید خواب ناز را رها کنند و روانه مدرسه شوند، خوشحالند. خصوصا این ناراحتی به سبب سال ها تجربه اندوزی در اواخر دوران تحصیل جدی تر شده بود. به ویژه اینکه فهمیدم به جنگ غول روئین تنی رهسپار هستم به نام کنکور که بسا تیرها بر او اصابت کرده و خم به ابرو نیاورده است. خوب به خاطر دارم شب اول مهر سال سوم دبیرستان را. در حالی که اخبار، جشن شکوفه ها را نشان می داد که با شادی به معلمان خود گل تقدیم می کردند، حلقه اشکی دور چشمانم تشکیل شد و آهی کشیدم از سویدای دل. این رویه کماکان در دوران دانشگاه هم ادامه داشت. هرچند به لحاظ وجود دانشجویان و اساتید سر سخت و منظم سال تحصیلی از اواسط مهر ماه آغاز می شد و رنج ابتدای پاییز اندکی هموارتر می گشت.
زمان گذشت و من به امید روزی که لقب پر طمطراق مهندس را پیش از نام خود ببینم و بر خود ببالم، تمام این درد و رنج ها و اشک و آه ها را به جان خریدم. تا اینکه تمام شد. 16 سال تحصیل، و من به خود آمدم. لقب مهندس را پیش از نام خود دیدم و دل خوش داشتم به اینکه از فردا مانند مهندسان زمان رضا شاه یک اتومبیل کشتی گون آمریکایی هر روز صبح مرا به محل کارم ببرد و پس از صرف صبحانه با برگزاری چند جلسه مشاورات مهندسی خود را ارائه و سپس برای صرف ناهار در کنار همسر فرضی به خانه رجعت نمایم. اما دیری نپایید که فهمیدم زهی خیال باطل. الان حتی اتوبوس های تهران هم هر روز ساعت 6 صبح مملو از مهندسانی است که در گرگ و میش صبح با حالت نیمه بیدار برای حفظ تعادل میله های اتوبوس را چسبیده و در جستجوی لقمه نانی رهسپار محل کارند. لذا به ورطه ناامیدی فرو افتادم و این نامیدی زمانی بیشتر شد که دانستم فلافل فروش سر خیابان که فلافل لبنانی اعلا با سس مخصوص می فروشد، در آمدش از صدها مهندس و ده ها دکتر بیشتر است. هنگامی که فهمیدم رئیس خط شادمان-تیموری هم مهندس است و برای هم وروردی های دانشکده خودش که در همان خط کار می کنند، زودتر مسافر می گیرد، (به دلیل احتمال وقوع تجمعات اعتراض آمیز از ذکر نام رشته و دانشگاه معذورم.) تیر خلاصی بر پیکر نیمه جان امیدم اصابت کرد. در حقیقت ناامیدی مرا به مرز اعتیاد سوق می داد و اگر مستند شبکه تهران در مورد کراک نبود، چه بسا من هم... بگذریم!
روزها و ماه ها به همین منوال در خزان یاس و ناامیدی سپری می شد و من آه می کشیدم به یاد اول مهرها و به یاد سال ها مدرسه رفتن و می اندیشیدم به اینکه آن روزها چه دل خوشی داشتیم. سپس داستان آن گوسپند را به خاطر آوردم که در مسیر مذبح، پشت وانت گریست و وقتی علت را جویا شدند، گفت مشتاقم جلوی وانت بنشینم و وقتی جلوی وانت نشاندندش، باز هم گریست و وقتی علت را جویا شدند گفت یاد روزهایی که پشت وانت بودم افتادم! چنین بود تا اینکه روزی به حدیثی برخوردم:
«اطلبوا العلم ولوا بالصین....»
ابتدا ندانستم صین چیست. لذا حبابی حاوی یک علامت سوال بالای سرم تشکیل شد و وقتی پرسیدم، دانستم صین همان چین است که به دلیل تلفظ عربی تغییر یافته است و «آن گاه هدایت شدم!». علامت سوال داخل حباب به سرعت محو شد و جای آن را لامپی با نور زرد- به نشانه خطور یک ایده بکر به ذهنم- گرفت. به راستی چه چیز جز رفتن به چین می توانست مرا از دریای ناامیدی نجات دهد و به ساحل هدایت رهنمون سازد؟ من تصمیم خود را گرفته بودم. مقصد: چین.
با عنایت به مشکلاتی که صنعت هواپیمایی کشور با آن روبروست؛ من راه زمینی را برای آمدن به چین انتخاب کردم. درست است که سرعت شتراندکی از هواپیما کمتر است ولی من اصلا آمادگی مرگ نداشتم. هزاران آرزو داشتم که اصلی ترین آن جامه عمل پوشاندن به همان حدیث بود. مدتی طول کشید تا از کشور ایران خارج شدیم و به خاک افغانستان پا گذاشتیم. خوشبختانه افغانستان کشور کاملا امنی است و جاذبه های توریستی فراوانی دارد. اکثر آدم ها اعضای اضافی خود را از بدن جدا کرده اند. حتی یک بار من یک دست دیدم که داشت در کنار خیابان قدم می زد. وقتی از او پرسیدم: «تو چیستی؟» گفت: «اولا حرف دهانت را بفهم. من کی هستم نه چی! ثانیا من یک افغانی هستم که نیم تنه پایین را در جنگ های استقلال طلبی افغانستان، دست و ریه راست را در جنگ با شوروی سابق و نیمه چپ را در جنگ با طالبان از دست داده ام. از شانه تا آرنجم هم در جنگ با نیروهای آمریکا روی مین رفته است.» من بسیار متعجب شدم. مردمان عجیبی هستند این افغانها. هر وقت از اوضاع ایران به کلی نا امید می شوم تنها چیزی که مرا خوشحال می کند یادی از افغانستان است. آنجا بچه ها به جای کوله پشتی کلاش بر دوش می اندازند و با نارنجک وسطی بازی می کنند. یک نوع بازی چشم بندی هم دارند که در میدان مین انجام می شود و هر کس روی مین برود می سوزد و هم از بازی و هم از صفحه روزگار خذف می شود. بگذریم. این سفرنامه چین است. شاید اگر عمری باقی بود سفرنامه افغانستان هم زیر چاپ رفت. خلاصه عبور ما از افغانستان مدت 2 هفته به طول انجامید. در طول مسیر اگر به ایست بازرسی روس ها یا آمریکایی ها یا قاچاقچی ها یا طالبان یا پاکستانی ها یا نیروهای ناتو برمی خوردیم، اکثرا از ما می پرسیدند: «چه کار مِکُنی؟» و جواب یک جمله بود: «دنبال کار مِگردُم.» این شاه کلیدی بود برای عبور از همه ایست ها حتی مرز چین. حتما انتظار داشتید نام 40 کشور را در مسیر ایران به چین بشنوید. ولی به دلیل وسعت بیش از حد، چین با بسیاری از کشورهای جهان مرز دارد. نقشه کره زمین در واقع تشکیل شده است از چین و یک سری کشورهای متفرقه که دور چین هستند. همین مطلب در مورد مردم هم صادق است. ساکنین کره زمین یا چینی هستند یا نیستند. در مورد کالاهای تولید شده در جهان هم چنین است، با این فرق که کالای جهان یا چینی هستند یا چینی. حالت دومی متصور نیست. همین الان که شما در حال مطالعه این اراجیف هستید، مطمئنم در شعاع 30 سانتی شما حداقل یک کالای چینی پیدا می شود. به هر حال چین کشور بسیار جدی ایست و همین باعث شده است من با وجود اینکه قوه بیناییم رو به تحلیل است، این وظیفه خطیر را بر عهده بگیرم و شما را با احوالات چین آشنا کنم
هفتهای که گذشت، هفتهی توقف اقدام انقلابی دربارهی دانشگاه آزاد و نیز، هفتهی شکوفه زدن استعدادهای رسانهی ملی بود. لطفا شما هم از هرگونه اقدام خودداری کنید و دستهای خود را با آب و صابون بشویید.
یکم: گوگل به گل نشست
با وجود توقف برخی اقدامات انقلابی، دلاورمردان مشکوک حوزهی آیتی ایران توانستند با فناوری بومی و بدون اتکا به بیگانگان، سایت استعماری گوگل را فیلتر کنند. یکی از منابع آگاه که نامش را گفت، اما ما جرات نمیکنیم ذکر کنیم، اعلام کرد که برخی مطبوعات عامل فیلترینگ اشتباهی گوگل بودهاند.
دوم: چرا از مذاکرات فنی میترسی؟
این یارو الیور استون، کارگردان بی پدر و مادر امریکایی، برای مذاکرات ساخت فیلمی دربارهی آقای رئیسجمهور به ایران میآید. مشاور هنری رئیسجمهور با اعلام این که این مذاکره بیشتر فنی خواهد بود، خیال جهانیان را از همه جهت آسوده کرد. یک کارگردان باتجربه هم که بارها برای مذاکرات فنی دربارهی فیلمهایش به ارشاد و اطراف آن احضار شده است، به خبرنگارما اطمینان داد که اتفاقی نخواهد افتاد؛ نهایتش آن است که بهرام رادان بهجای مدونا در فیلم میخواند و فیلم اکران جهانی میشود.
سوم: (این بخش عنوان ندارد!)
گروه مستندساز صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، که برای ساخت مستندی دربارهی کشور مسلماننشین ساحل عاج و موضوع ورود اسلام به آفریقا در این کشور فعالیت میکردند، از برادران و خواهران ساحل عاج کتک مفصلی خوردند. همین.
چهارم: من نمیشکنم!
مستندساز، روزنامهنگار، افشاگر، کارگردان، منتقد، و همهکارهی سریال جنجالی «پروانهها مینویسند»، در نامهای دوستانه به رئیس رسانهی ملی از همهچیز این رسانه انتقاد کرد و تازه وعده داد که بخش بعدی انتقاداتش را در نامههای بعدی خواهد نوشت. برخی کارشناسان از این که بودجهی بیشتری در اختیار این بزرگوار قرار داده نشده است، از همهجا انتقاد کردند.
پنجم: اسکار و تو همسایهی دیوار به دیوار...
ابوالفضل جلیلی، کارگردان مشکوک معاصر ایران که در همهجا بهجز کشورش آدم مشهوریست، در گفتگویی اعلام کرده که چهارده فیلم سینمایی ساخته و شکر خدا هیچکدامشان مجوز اکران نگرفتهاند. نامبرده البته اعتراف هم کرده که بسیاری از این فیلمها را رسانهی ملی در نوروز ۸۰ پخش کرده است. یک تحلیلگر امور احضاریه و مجوز هم به خبرنگار ما گفته است که این اقدام سیما ثابت میکند تدوینگران گمنام سیما بهترین کارگردانان ایران هستند و بخشهای زائد فیلمهای سینمایی را بهدرستی حذف میکنند. به ادامهی خبر جلیلی در بخش ششم توجه فرمایید.
ششم: ای جلیلی، پاک ساز و دیر زی!
همان الفـجلیلی نامبرده در بخش قبلی میخواهد فیلمی دربارهی جلال آل احمد برای شبکهی دوم سیما بسازد؛ اما بازیگران نقشهای (زبانم لال) ساعدی و هدایت و بهرنگی هنوز انتخاب نشدهاند. نگارنده امیدوار است که بازیگران این سه نقش بهزودی و بدون حساسیت بیجا انتخاب شوند، تا در مذتحل حذفشان هزینهی اضافی روی دست ملت نماند. (برای اطلاعات بیشتر دربارهی بیبیسی و صادق هدایت ر.ک به همان کتابی که خودتان میدانید.)
هفتم: طرح ملی سهمیهبندی موسیقی
آخرین خبر آن که استاد حسین علیزاده گفتهاند موسیقی فاخر، موسیقی دولتی نیست. سایت لوح منتظر است تا استاد فورا این جملهی منتسب به خود را تکذیب کنند و بر نقش بلامنازع جشنوارهی موسیقی فجر بر همهی ارکان موسیقی ممکلت هر چه زودتر تاکید کنند. دلیلش هم به شما چه مربوط.




