تبليغاتX
اینجا همان جایی است که باید باشد

اینجا همان جایی است که باید باشد

دیوانه برای رسیدن به آرامش تنها بود
شاه ماهی موسیقی ایران دوستت داریم
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت1:38توسط علیرضا |
کنکور86

 

سوال‌های کنکور امسال را دیده‌اید؟ بعضی سوال‌هایش واقعاً خیلی باحالند! منظورم چیست؟ الان خدمتتان عرض می‌کنم: یک سری سوالات کنکور امسال در دروس ادبیات و معارف، قشنگ آدم را به خنده می‌اندازد. باور نمی‌کنید؟ پس سوال‌ها را بخوانید:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«
به نام خدای................
بیانداخت شمشیر را شاه دین»

۱)جهان آفرین 
۲) مهربان 
۳) کریم 
۴) رحیم

یعنی گزینه‌ها آن‌قدر تابلوست که طرف اگر شعر را در عمرش هم نشنیده باشد، به‌راحتی و با توجه به وزن شعر، می‌تواند گزینه‌ی درست را پیدا کند. اما این سوال تازه خوب است! صبر کنید برسیم به جالب‌ترهایش!

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چه‌گونه گور .......... گرفت»
1) شهرام
2) مهرام
3) بهرام
4) آرام

به خدا این سوال‌های کنکور امسال بوده است ها! فکر نکنید من این‌ها را از خودم درآورده‌ام. باور نمی‌کنید، خودتان بروید سایت سازمان سنجش را ببینید. :

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«
که گوید برو ...... رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»
1) دست
2) پا
3) کمر
4) چشم‌های

دقت دارید که، طراح محترم گزینه‌ی 2 را «پای» ننوشته که خدای نکرده داوطلبین عزیز کوچک‌ترین شکی نکنند. آن گزینه‌ی 4 هم که آخرش است. اما سوال بعدی:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«  
.................پرده‌ی پندار دریدند
یعنی همه‌جا غیر خدا هیچ ندیدند»
1) مردان خدا
2) مردم همه‌جا
3) مردم همیشه
4) مردان و زنان

باز این سوال نسبت به قبلی‌ها خوب است! گزینه‌ی 3 را دارید که! خُب دیگر وقتش است برویم سراغ شاه‌کارها!

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«
گل همی پنج روز و ....... باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد»
1) هفت
2) چهار
3) شش
4) هشت

یعنی من عاشق طراح این سوال هستم! خدایی دل خجسته‌ای داشته! فکر کنید! مثلاً یکی با خودش بگوید: گل همین پنج روز و هفت باشد! ای جان! اما حالا که با سوالات ادبیات آشنا شدید، بد نیست یک نگاهی هم به دو سوال از درس معارف بیاندازیم:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«
ارزش هر کس به درک و .... وی از حقیقت هستی و جای‌گاه انسانی در کاردانی آفرینش دارد.»
1) فهم
2) پرهیز
3) دوری
4) جدایی

و اما به نظر من در میان همه‌ی این سوالات نبوغ‌آمیز، جایزه‌ی ویژه تعلق می‌گیرد به سوال درخشان، بی‌نظیر و شگفت‌انگیز زیر:

ـ جای خالی را با گزینه‌ی مناسب پر کنید.
«
رویاهای صادقانه: هر کدام از ما هنگام ......... رویاهایی را مشاهده می‌کنیم. این رویاها انواع مختلف دارند.»
1) دویدن
2) ایستادن
3) خواب
4) نشستن

آقا من همیشه هنگام دویدن رویا می‌بینم! آن‌قدر خوب است!!! فکر کنم طراح عزیز شب قبل از طرح سوال صد سال تنهایی مارکز را خوانده! که در جایی از آن، اهالی ماکوندو، به علت شیوع یک نوع بیماری، به هنگام بیماری خواب می‌دیدند و بعد خواب‌های‌شان با هم قاطی می‌شد! خداست جناب طراح! خدا!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت1:32توسط علیرضا |
هفت‌آسمان مجاز فرهنگ و هنر(9)

هفته‌ای که گذشت، همه‌چیز مرتب بود و کسی به کسی توهین نکرد و اگر هم کسی کاری کرد، به خودش مربوط بوده و به شما چه مربوط. هفت خبر مشکوک به مجاز را با هم مرور می‌کنیم و متفرق می‌شویم.

 

یکم: مگر مطبوعات بحران دارد؟!
بحران مخاطب مطبوعات ارتباطی با توقیف جراید ندارد. کشف دلیل پدیده‌ی بی‌مخاطبی روزنامه‌ها از سوی یکی از مدرسان روزنامه نگاری به تمامی نگرانی‌ها به‌شدت پاسخ داد. وی گفته است دلیل اصلی کاهش مخاطب مطبوعات کشور، غیرمردمی بودن و نیز گرایش آنها به دولت و احزاب دولتی‌ست. نگارنده‌ی این ستون معتقد است نباید به همین چهار روزنامه‌ی باقی‌مانده هم گیر بدهیم و بهتر است صدایش را درنیاوریم و همه‌چیز را مردمی بدانیم. ضمنا زبانم لال مگر دولت خدمتگزار غیرمردمی‌ست؟ سایت حرفک به چنین تحلیل و چنین نگارنده‌ای موظف است که افتخار کند.

 

دوم: ای ممیز! شاد باش و دیر زی!
کیومرث منشی‌زاده، شاعر دهه‌های پیشین معاصر گفته است که شاعرها نیازی به منتقد ندارند. در گفتگو با وی توضیح بیشتری چاپ نشده است؛ اما تحلیلگران معتقدند معنای این حرف استاد آن است که معمولا بهترین منتقدان اشعار، همان ممیزان محترم وزارت ارشاد هستند. نگارنده از این فرصت استفاده می‌کند و به ممیز محترم بخش داستان سلام و ارادت می‌رساند؛ لطفا آن مجموعه‌ی طنزهای ما را که سه‌ماه است آن‌جا گیر کرده، رها فرمایید و خانواده‌ی طنز را از نگرانی برهانید.

 

سوم: ادغام قریب‌الوقوع سینما در سیما
یازدهمین جشن سینمای ایران به‌سلامتی و تا این لحظه بدون درد و خون‌ریزی برگزار شد و خواننده‌ی بزرگ و جدید معاصر، استاد پرویز پرستویی، حسین علیزاده را در جشن همراهی کرد. به‌کوری چشم حسودان تعداد فیلم‌های شرکت‌کننده در جشن آن‌قدر زیاد بود که جشن پر و پیمان برگزار شود و بازیگرهای خوش‌صدا و خوش‌سیما و بلکه خوش‌صداوسیما با هم کلیپ بخوانند. آگاهان امیدوارند سینمای ایران در همین سطح به‌زودی جمع بشود و راه برای جذب سینمایی‌های معاصر به موسیقی و تلویزیون هموار شود.

 

چهارم: جوان هستند و بی‌تجربه!
ندا صادق‌زاده با ۹ سال سن و نیما صادق‌زاده ۷ساله، اولین کتاب خود را با نام «پیرمرد و گاوهایش» چاپ کردند که نویسندگی داستان را ندا و تصویرگری آن را نیما بر عهده داشته است. نگارنده ضمن آرزوی موفقیت برای کودکان عرصه‌ی نویسندگی، امیدوار است با بالاتر رفتن سن آن‌ها و راهنمایی بزرگترها عبرت بگیرند و دست از این کارها بردارند و آینده‌ی خود را از تباهی و ننگ کار فرهنگی برهانند.

 

پنجم: بیمار آن صدای توام... بیشتر (لب) بزن!
ماجرای لب‌خوانی استاد علیرضا افتخاری در کنسرت بزرگ شهر رشت، خبر خوش موسیقایی دیگری بود که مثل بمب ترکید. استاد علیرضا افتخاری هم در دفاع از خود گفته‌اند که من برای کنسرت رفته بودم، اما نه در سالن کارخانه‌ی چی‌چی‌باف. گفتنی‌ست برخی از کارشناسان موسیقی، لب‌خوانی‌های پرتعداد استاد را در سال‌های اخیر در شبکه‌های مختلف سیما (و کی‌ به کی‌ است، صدا) دلیل بروز این سبک تازه از خوانندگی می‌دانند و از آن حمایت می‌کنند. سند این مدعا هم آن که برادران و خواهران شمالی بلیت‌های‌شان را پس دادند تا هم‌چنان استاد را در سیما ببینند و حظ وافر ببرند.

 

ششم: راز شهرت و خودکشی و بی‌بی‌سی در هدایت!
خسرو سینایی، کارگردان مشهور گفته است که اگر «صادق هدایت» عشق داشت، خودکشی نمی‌کرد. نگارنده‌ی این ستون که با وجود سن اندک بیش از سی و نه شکست پیاپی عاطفی و فنی را تجربه کرده است، با رد این نظریه اعلام می‌کند که امروزه عاشق‌ها رکورددار تعداد خودکشی در جهان هستند؛ به‌ویژه هدایت که عاشق شهرت بود و قطعا پس از آن که از سوی یکی از نویسنگان بزرگ معاصر فهمید که بی‌بی‌سی او را مشهور کرده و خودش ول‌معطل بوده است، لابد انگیزه‌ای قوی برای خودکشی پیدا کرده است.

 

هفتم: لیکن چنان نیا که بابام را خبر شود!
آخرین خبر آن که «محسن نامجو»، خواننده‌ی سنتی ـ پاپ ـ ایرانی ـ خراسانی ـ حوزه‌ی هنری ـ زمانه‌ی معاصر، که چندی پیش بی‌سروصدا از ایران خارج شد، قرار است پرسروصدا به ایران بازگردد و در تالار اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری کنسرت بدهد. به‌گزارش برخی منابع آگاه که دانستن نام آن‌ها به‌صلاح ما و شما نیست، نامجو یکی از دلایل محکم برای اثبات نظریه‌ی «سیالیت در مجاز بودن» است؛ بر اساس این نظریه، شما در ایران کار خودتان را بکنید، حالا یا می‌گیرندتان، یا نمی‌گیرندتان. هنوز خیلی معلوم نیست چه کسی می‌گیرد.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت19:50توسط علیرضا |
همین کاراش هم قشنگه نه؟
harfak.blogfa.com
+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:18توسط علیرضا |
آقای صدای ایران
harfak.blogfa.comمگه میشه ایرانی باشی وعاشق باشی وابی رو دوست نداشته باشی؟

حرفک از ابی هم میگه اگه موافقید بگید که شروع کنم که خیلی حرفک برای گفتن دارم 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:16توسط علیرضا |
هنوز هم شاه ماهی
harfak.blogfa.com
+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:11توسط علیرضا |
فقط گوگوش
سلام  هر کاری کردم نتونستم از گوگوش حرفکی نزنم

به همین زودی ها قسمت گوگوش حرفک هم جون می گیره از زندگی نامه اش شروع میکنم چه طوره؟

harfak.blogfa.com

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:10توسط علیرضا |
من از آن شکلات ها نمی خورم!

harfak.blogfa.comبه نام خدا
پیامبر خوب ومهربان سلام
امروز تولد شما بود. پدرم می گوید شما از همه آدم های دنیا بهتر هستید.
پدرم می گوید: شما هیچ وقت گناه نکرده اید.  دروغ نگفته اید.  حتی وقتی بچه بودید وهم سن وسال من زنگ هیچ خانه ای را  نزدید و فرار کنید.
من هم دلم می خواهد مثل شما خوب باشم.  مثل شما گناه نکنم.  دروغ نگویم.  پشت سر خانم معلم شکلک در نیاورم. اما خیلی سخت است.
پیامبر عزیزم
با آن که من مثل فریبا دختر تمیز و مرتبی نیستم  و چهار تا کارت صد آفرین از او کم تر دارم  اما شما را خیلی خیلی دوست دارم.
پارسال که آن خارجی های بی ادب کاریکاتور شما را کشیدند من خیلی ناراحت شدم.
برای همین وقتی که دوست مادرم خانم عطائی از خارج آمد و برایمان از آن جا شکلات آورد من با آن که دلم از آن شکلات ها می خواست و مطمئن بودم که خیلی خیلی خوش مزه هستند اما از آن ها نخوردم.
 یعنی فقط یک نصفه خوردم. چون می دانستم آن شکلات ها را از آن خارجی های بی ادب خریده.
پیامبر خوبم
دیگر وقت ندارم بقیه نامه ام را بنویسم. چون فردا تست علوم داریم.  و من باید علوم بخوانم.
لطفا شما که خیلی خوب هستید ومهربان، کمک کنید فردا تستم خوب شود و نمره ام از فریبا بیشتر شود. اگر فردا نمره ام از فریبا بیشتر شد قول می دهم یک دور تسبیح صلوات بفرستم.
قول می دهم زیر قولم نزنم. مطمئن باشید. 
دوستدار شما : باران

  ***

پیامبر خوبم سلام
خیلی خیلی ناراحتم. چون نمره ام از فریبا بیشتر نشد هیچ، تازه از سمانه که اصلا درسش خوب نیست هم کمتر شدم. از همه بدتر فریبا نمره ام را فهمید.
با این که شما زیر قولتان زدید و نمره ام را خوب نکردید  اما من زیر قولم نمی زنم و یک دور تسبیح صلوات می فرستم.
و با آن که از دستتان ناراحتم اما  هنوز شما را دوست دارم. حتی اگر همیشه کارت های صد آفرین فریبا از من بیشتر باشد.
و اگر دوباره خانم عطائی برود خارج و برایمان از آن خارجی های بی ادب شکلات بخرد من از آن شکلات ها نمی خورم. حتی یک نصفه.  مطمئن باشید. 
دوستدار شما : باران

 زینب توقع همدانی

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:4توسط علیرضا |
تنها خودت بخوان

harfak.blogfa.comقاعده این است که نامه را با سلام و احوالپرسی آغاز کنند من اما سلامت نمی‌کنم. می گذارم برای آنها که تازه به تو رسیده‌‌اند. من که مدتهاست با توام. بگذار که حالت را هم نپرسم. می گذارم برای آنها که از حالت نمی‌دانند. تو به هر حال عزیز منی هرچند من شرم دارم از اینکه ذلیخا باشم و تو این را بهتر از هر کسی می دانی. اصلا من که به احوالپرسی نیامده‌ام. آمده‌ام به قصد گلایه. آمده‌ام بگویم قرارمان این نبود علی. من از تو بیشتر از این‌ها انتظار داشتم. انتظار داشتم جلویشان محکم بایستی و بگویی: «من این دختر را می‌خواهم» مثل آن بار که به پدرم گفتی.
پدر سبیل‌های بلندش را جوید و پوزخند زد.
- بچه‌هایمان را دست چه معلمی سپرده‌ایم. از کی تا حال معلم‌ها هم نظرباز شده‌اند؟
سرخ شدی و من نمی‌دانستم از شرم بود یا خشم.
- من با چشم سر به مهتاب نظر نکرده‌ام. کور هم که باشم گل را از علف هرز تشخیص می‌دهم.
پدر به قهقهه خندید:«شعر هم که می‌گویی؟»
-ادبیات درس می‌دهم.
پدر نخندید.
- تظاهرات، خرابکاری... توی این خط‌ ها که نیستی؟
- اگر حق باشد چرا که نه؟
پدر به من نگاه کرد که دورتر از شما سر به زیر ایستاده بودم و اخم کرد.
- زبان تند و تیزی داری آقا معلم.
تو به من نگاه کردی که دورتر از شما سر به زیر ایستاده بودم و لبخند زدی.
- زبانی که حق را نگوید به درد لیسیدن بستنی می خورد آقا و با این همه من دختر شما را می‌خواهم.
تو اما نگفتی! پدر با نفرت نگاهت کرد. گفت: «آن وقت که می‌توانستی نخواستی خوشبختش کنی. حالا که دیگر...» و پوزخند زد. بی حرف رفتی و من بلند بلند گریستم. زن نیستی که حال و روز مرا بفهمی علی. مرد نیستم که گریه نکنم و با این‌حال در تمام سال‌های تنهایی هیچ‌کس گریه‌ی مرا ندید. حتی همان وقت که پیغام دادی دیگر برنمی‌گردی.
پدر گفت :«از همان اول می‌دانستم این پدر نامرد برای تو شوهر نمی‌شود.»
 گفت: «زده به سرش مرتیکه. فکر کرده دخترم را از سر راه آورده‌ام». گفت: «یک چیزی بگو دختر؟ چرا ماتت برده؟ دنیا که به آخر نرسیده». برای من رسیده بود. همان روز که دوستت دست‌نوشته‌هایت را به من سپرد دنیا برایم به آخر رسید. گفت: «اینها را پیش من امانت سپرده بود که بدهم به چاپ‌خانه». دستی به ریش بلندش کشید. گفت: «فکر کردم بهتر است شما زحمتش را...» و نگفت. شانه‌هایش لرزید و گریست. من اما همان وقت گریه نکردم. نامه‌ی خداحافظی‌ات را هم که خواندم گریه نکردم.
پدر گفت :«تو می‌دانستی. به تو گفته بود. مگر نه؟» و با اخم نگاهم کرد.
به من نگفته بودی اما من می‌دانستم. از همان روز که همه‌ی داستان‌هایت را سوزاندی و دوربینت را برای تعمیر بردی.
دست‌نوشته‌ها را در خلوت خواندم و گریستم. روی واژه‌ها دست کشیدم. جای انگشتانت را بوسیدم. رد اشک‌هایت را گرفتم و گریستم.
گفتی: «این داستان، روایت دارد» و خندیدی.
بغض کردم: «این داستان نیست علی. اگر هم باشد داستان خوبی نیست.»
گفتم: «خریداری نخواهد داشت.»
لبخند زدی: «حرف دل که فروشی نیست دختر. آنها که باید می‌خوانند.»
گریستم: «دلی که از سنگ باشد تکلیف حرفش هم معلوم است.»
دستم را محکم فشردی و راست نگاهم کردی.
-دلم پیش توست یعنی تو نمی‌دانی؟
نگاهت نکردم. لب گزیدم تا گریه نکنم.
- تو دلت پیش قهرمانان داستانت است. برو بنویسشان. برو.
شانه‌هایم را گرفتی. صدایت بلندتر از همیشه بود.
- قهرمان این داستان ماییم دختر. ماییم. می‌فهمی؟
من نمی‌فهمیدم. تا مدت‌‌ها نمی‌فهمیدم میان این همه چرا تو؟
گفتی: «تو به من بگو میان آن همه مسلمان چرا یک مسیحی؟»
با اخم گفتم: «چون زنده می‌ماند. کسی به یک مسیحی کاری نداشت.»
از میان دندان‌هایت غریدی: «آنها با هرکه طرفدارشان نبود کار داشتند.»
- او به یک «هل من ناصر» آسمانی پاسخ داد اما تو از کجا می‌دانی این دعوت الهی است؟
به قهقهه خندیدی.
- ابلیس هم همین‌ها را در گوش او زمزمه می‌کرد وقتی به آن ندا لبیک گفت.
اخم کردم. دستم را گرفتی و با نگرانی در چشم‌هایم نگاه کردی: «سراپا آتشی. حالت خوب است؟»
بر پیشانی‌ام که بوسه زدی آتش درونم خنک شد. گفتی: «اگر تو راضی نباشی...». بغض کردم:«راحله رضایت داشت به رفتن محبوبش؟». به موهایت چنگ زدی و با کلافگی گفتی:«نمی‌دانم. باور کن نمی‌دانم. تاریخ می‌گوید که رضایت داشت.»
من راحله‌ی عرب نبودم علی اما تو را دوست داشتم همان قدر که راحله محبوبش را. حیله بسیار می‌دانستم اما خدا شاهد است که به کار نبستم. از برق چشم‌ها و لرزش صدایت فهمیده بودم که بی‌رضایت من هم خواهی رفت. نمی‌خواستم با دلی لرزان و پایی سست بروی. سکوتم را به رضایت تعبیر کردی همان طور که پدرم تعبیر کرد.
گفت: «به درک که رفت. خوشحالم که قبل از ازدواج این اتفاق افتاد.»
از پنجره به بیرون نگاه کردم. پرنده‌ی سرخی روی شاخه‌ی درخت می‌خواند.
گفتم: «یک روز بر می‌گردد مگر نه؟»
پدر لای در ایستاد. غرید: «به نفعش است که دیگر بر نگردد.»
من همیشه امیدوار بودم برگردی. حتی همان وقت که دوستت خبر گم شدنت را آورد.
گفتم: «مگر شما با هم نبودید؟ چه‌طور گم شد؟»
لبخند کم‌رنگی زد.
- من گم شدم خانوم. او راه را پیدا کرد.

راستی نامه هایت را پیدا کرده‌ام زرد و کهنه و تکه پاره. هر کدام را بیشتر از صد بار خوانده‌ام. برایت می‌خوانمشان. می‌خواهم به یادت بیاورم که قرارمان این نبود. من مرد نیستم علی اما جلویشان مثل یک مرد ایستادم. به آن مردک کراواتی گفتم برود گم شود. به پدرم گفتم شوهرم برگشته و هنوز مرا می‌خواهد. من اینهمه سال دنبالت نگشته‌ام که حالا به یک تشر رهایت کنم. من راضی‌ام به اخمت، به دشنامت، به قهرت. همینقدر که هستی راضی‌ام علی. به پدرم گفتم که راضی نیستم به این ازدواج. گفتم آن مردک کراواتی می‌تواند کفنپوش مرا به خانه‌اش ببرد اما همان‌وقت هم من مهتاب توام. من این همه سال دنبالت نگشته ام که حالا بسپارمت به غریبه‌ها. به من گفته بودند اگر هم زنده باشی و اسیر شده باشی اسمت توی لیست صلیب سرخ نیست. به من گفته بودند خیال کنم مرده‌ای. حتی پیشنهاد کردند قبری برایت بکنند تا لااقل جایی برای گریستن داشته باشم اما من نیامده بودم که گریه کنم. نه بعد از آن همه جستجو.

پدر مشت بزرگش را روی میز کوبید. استکان چای لرزید و چای لب پر زد.
- تو معلوم هست چه مرگت است؟ از صبح تا شب سگ‌دو می‌زنی که چه؟ ده سال گذشته دختر. ده سال. می‌فهمی؟ استخوان‌هایش هم تا حال پوسیده.
گفتم: «من به استخوان‌هایش هم راضی‌ام. فقط پیدا بشود.»
گفت: «که چه؟ که کارت این بشود هر روز سر قبرش گریه کنی؟»
من گریه نکردم حتی وقتی استخوان‌هایت هم پیدا نشد. گفتند عراقی‌ها مفقودالاثرها را بر نمی‌گردانند. گفتند ممکن است برایشان دردسر درست شود. گفتند رضایت بدهم به امضای سند شهادتت. ندادم.
پدر داد زد: «به جهنم که رضایت نمی‌دهی. پس انقدر کنج این خانه بمان تا گیسهایت رنگ دندانهایت شود ببینم کی دیگر می‌گیردت.»
رضایت دادم درامد حاصل از چاپ کتابت را برای یافتن شهدای گمنام هزینه کنند. به تو گفته‌ام که فروش خوبی دارد. نگفته ام؟ به تو گفته ام که قرار است یک نمایشگاه از عکسهایت برپا شود. نگفته ام؟
گفتم: «میان آن همه توپ و گلوله چه طور می‌خواهی عکس بگیری و چیز بنویسی؟» و پا تند کردم.
خندیدی و ایستادی تا به تو برسم. نه همقدت بودم و نه همقدمت.
- می‌روم که یاد بگیرم.
گردن کشیدم تا در چشمهایت نگاه کنم. گفتم: «کی بر‌می‌گردی علی؟». گفتم :«بر می‌گردی علی مگر نه؟».
دست گذاشتی به شانه‌ام.
- دلم پیش توست و مرا به تو برمی‌گرداند.

 

دارم ازت متنفر می‌شوم علی! قرارمان این نبود. قرار نبود که تو برگردی و دلت نباشد.  باور کن اصلا برایم مهم نیست که پاهایت سر جایش نیست. مهم دلی است که باید باشد و نیست وگرنه دستم را پس نمی‌زدی وقتی می‌خواستم ببوسم. صندلی را نمی‌چرخاندی وقتی زانو زدم که خوب نگاهت کنم. من هیچ وقت هم قد تو نمی‌شوم علی. تو همیشه یک سر و گردن از من بالاتری. شاید برای همین هم مرا نمی‌خواهی. این ده سال فرصت خوبی بوده تا تو بفهمی من هم‌سر و هم‌شان خوبی برایت نیستم. قبول. نیستم اما به خدا من تغییر کرده‌ام. رشد کرده‌ام. سعی کرده‌ام که لایقت باشم. نمی‌بینی؟ ما که دروغ در کارمان نبود علی. بود؟ من این همه راه نیامده‌ام تا آسایشگاه که برای پاهایی که نداری اشک بریزم. حتی نیامده‌ام که به خاطر این ده سال گله گزاری کنم. بعد از اینهمه سال خیال ندارم تو را به دست غریبه ها بسپارم تا تر و خشکت کنند. تو که بهتر از همه باید بدانی عشقم این است که پرستاری‌ات را بکنم. حرفت را بشنوم. فرمانت را ببرم. دلت کجاست علی؟ آن بار دلت پیش من نبود و رفتی. حالا اگر بدانم دلت پیش من نیست، من می‌روم و پشت سرم را هم نگاه نمی‌کنم. آمده‌ام همین یک سوال را از تو بپرسم: «با من ازدواج می‌کنی؟»

مژگان عباسلو

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:2توسط علیرضا |
پری در باد

harfak.blogfa.comاز همانجا که نشسته بودم تا بند کفشم را سفت کنم  پویا را می دیدم که از آنسوی حیاط داشت به سمت من می آمد. با آن عینک ته استکانیش از هرجایی قابل تشخیص بود. می دانستم که میخواهد چه بگوید. بلند شدم و زانویم را تکاندم. قبل از اینکه بخواهد حرفی بزند گفتم: «ناظمی  گیر داده که اگه جعفر با همین سرو وضع بخواد بیاد مدرسه از امتحانا محروم میشه!»

ناظمی مسئول بهداشت مدرسه بود که توجه زیادی به بلندی ناخنها، موی سر و تمیز و کثیف بودن لباسها نشان می داد.  داشت نفس نفس می زد. گفت: «ت ت  تو تو از کجا فهمیدی؟» عینکش را بر داشتم و گرفتم جلوی نور. «تو چه جوری با این می بینی؟» یک لک بزرگ افتاده بود وسط شیشه اش. گفتم: «پویا باید کمک  کنی بشوریمش!»
 با گوشه ی پیراهنم عینکش را تمیز کردم و گذاشتم روی  چشمش. گفت: «چ  چچ چی ؟ بشوریمش ؟ج ج جعفرو بشوریم؟!»

جعفر جلوی من می نشست.  درست کنار پنجره.  او تنها کسی بود که می توانست روی یک نیمکت ، تنهایی بنشیند و کسی هم اعتراض نکند.  از بس که بوی گند می داد.  نه فقط مگس های کلاس که گویی از کلاس های دیگر هم مگسها بو می کشیدند و می آمدند دور سر جعفر پِر می خوردند. به جز یکی از برادرهای جعفر که فلج بود، بقیه همگی« سیگار فروش»، «کوپن فروش»، «سی دی، نوار، پاسوری» و چند تا ی آخری هم که جعفر آخرینشان بود «نمکی» بودند.

جعفر بر خلاف اکثر برادرهایش بسیار لاغر مردنی بود.  خیلی هم  کم حرف می زد یعنی اصلا حرف نمیزد.  نه اینکه مثل خیلی از بچه های ساکت باهوش باشد. اتفاقا خیلی هم خنگ بود و بچه ها حسابی اذیتش می کردند و حقش را می خوردند.  مثلا زنگهای ورزش، با اینکه بازی خوبی هم داشت اما هر وقت یار زیاد می آمد جعفر را بیرون می انداختند. جعفر می رفت یک گوشه که اصلا دیده نشود، مثل دستشویی، گم و گور می شد  و تمام زنگ را آنجا می ماند.  جعفر کنار پنجره می نشست تا سر ظهر صدای برادرش را بشنود که با گاریش می آمد توی کوچه ی کنار مدرسه داد می زد «نون خشک، نمکیه!» و یا «دمپایی کهنه پلاستیک کهنه!...» وقتی این صدا می آمد یعنی شیفت جعفر بود که برود گاری نون خشکی را تحویل بگیرد تا برادرش خودش را سریع به مدرسه ی چند محله آنسوتر بر ساند. 

البته یک  هفته ای بودکه روال کار عوض شده بود. هفته ی گذشته اش، وقتی فریاد نون خشکی برادر جعفر، پیچید توی کلاس و بچه ها زدند زیر خنده و معلم ریاضی کلی بد وبیراه گفت، یکی از بچه های کلاس بلند شد و گفت «آقا اجازه این داداش جعفر صادقیه. تا شیفتشو تحویل نده از اینجا نمیره!»
همین شد که معلم ریاضی رفت پشت پنجره و هر چه از دهانش در می آمد بار برادر جعفر کرد که الاغ! مگر اینجا طویله است که صدای نکره ات را بلند می کنی و اینکه اگر گورش را گم نکند و یا یکبار دیگر سر و کله اش پیدا بشود می دهد سر و ته خودش و گاریش را یکی کنند و از این جور حرفها.
بعد از این شد که برادر جعفر برای گاری، یک قفل و زنجیر پیدا کرد وگاری را یک کوچه بالاتر به درخت نازک چناری زنجیرمی کرد.
من نزدیک ترین دوست جعفر بودم.  هر چند دوستی من هم بیشتر از سر ترحم بود اما حسابی هوایش را داشتم و بچه ها وقتی من را می دیدند جرات سر به سر گذاشتن جعفر را نداشتند. 

یکبار بیرون از مدرسه جلوی چشم اکثر بچه ها یکیشان را که به جعفر بیخودی فحش مادر داد چنان کتکی زدم که حساب کار همه دستشان آمد. البته این واخر آقای ناظمی سفت و سخت پیله کرده بود به جعفر که  با ید سرو وضعش را عوض کند.  من چند بار رفته بودم پیش آقای ناظمی و همه ی این حرفها را برایش گفته بودم اما آقای ناظمی توی کَتش نمی رفت که نمی رفت. می گفت اگر مساله، فقط خود ما بود مشکلی نبود اما مادر چند تا از بچه ها به مدرسه شکایت کرده اند که با وجود چنین بچه ای در کلاس، بچه هایشان را بیرون خواهند کشید! خدا می داند که بچه های ریقوی کلاس، چه موجود وحشتناکی از جعفر توی خانه هاشان ساخته بودند.  این بود که فقط به یک نتیجه رسیده بودم.

 به پویا گفتم «فکرشو کردم. اصغر گامبو هم یه پای کاره.  تو هم کمک کنی سه نفری می شوریمش!»
گفت :«اصغر دیگه برا چی؟ب ب با اون شیکم گُندش!» گفتم: « اتّفاقاً به زورش احتیاج داریم»
_ ززززور بری چی ؟ مگه می خوایم چیکار کنیم؟

فردای آنروز، وقتی معلم ریاضی داشت پای تخته مساله ای را که خودش نوشته بود حل می کرد یک کاغذ از وسط دفترم کندم ورویش نوشتم: «امروز بازی داریم. شرطی. با بچه های یاقوت. هستی که؟» کاغذ را چند بار تا کردم و انداختم زیر پای جعفر. داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. آهسته گفتم: «بخونش جعفر» خم شد و کاغذ را بر داشت. چند دقیقه بعد کاغذ را گلوله شده به عقب پرتاب کرد.

پشتش نوشته بود:« پول ندارم» نوشته اش را خط زدم و کنارش نوشتم: « اگه باختیم تو پول نمیدی.» و باز کاغذ را انداختم زیر پایش.

پویا که کنار من می نشست و یاداشت ها را می خواند آهسته گفت «چ چ  چرا راستشو بهش نمیگی؟» می دانستم اگر راستش را بگویم همه چیز به هم می خورد اما اینطوری هم کلی می خندیدیم هم جعفر تمیز می شد. گفتم: «تو که دوباره عینکت لک گرفته!» عینکش را برداشت و نگاهش کرد.

گفتم: «به مامانت گفتی دیر می آی خونه؟!» بعد به اصغر نگاه کردم که ته کلاس نشسته بود. با آن هیکل گنده اش هی می رفت زیر میز و هر بار که بالا می آمد دهانش ریز ریز می جنبید. این اولین بار ی بود که نگاه کردن به آن شکم گنده و قیافه ی خیکی اش بهم آرامش می داد. 

خوبی اصغر این بود که پای همه جور کاری می شد! دیروز هم  که درباره ی شستن جعفر باهاش صحبت کردم اول کلی خندید. بعد همانطور که داشت ساندویچ زنگ دومش را می لمباند سرش را هم تکان می داد و دائم می پرسید «حالا باید چیکار کنیم؟!»

گاری نون خشکی، به درخت نازک چنار زنجیر شده بود. جعفر دراز کش رفت زیر گاری و از جایی که به عقل جن هم نمی رسید با یک کلید برگشت وشروع کرد به باز کردن زنجیرها. گفت «یاقوتیا رو که اوندفه بردیم ؟!» پویا سریع گفت:«اینا ت ت تا انتقام نگیرن دست بردار نیستن که. ررررفتن یار جدید اوردن»

 اصغر یکوری نشست روی گاری و گفت «پسر چه حالی می ده!» بعد پاهایش را هم بالا گذاشت و زانوهایش را گرفت توی بغلش. گفت:« ای ول بچه ها، هل بدید!» پویا گفت: « چ چ چ چی چیوای ول؟ پاشو بینم» گفتم: «بی خیال»  کیف هایمان را انداختیم توی بغل اصغر و سه تایی گاری را راه انداختیم. 

جعفردوید توی خرابه و با چند توپ لایه شده  و یک دبه ی بزرگ بیرون آمد. گفت: « اینجا هر روز دبه سبز می شه!» و همه را توی گونی جا داد. پویا داشت به جعفر نگاه می کرد. گفت: «بازدددماغت اومده پایین جعفر!» دسته ی گاری را رها کردم تا از توی جیب، دستمال به جعفر بدهم اما جعفر خیلی سریع دستش را کشید به بینی اش. دماغ تا روی گونه هایش کشیده شد. 

پویا گفت« اه! بازم دست ک کککثیفتو مالیدی به دماغت ببین چه ردی گذاشته ؟!» صدای  اصغردر آمد که: «خیالی نیس.  تا یه ساعت دیگه تمیز تمیز می شه !!» دراز کشیده بود و یک تکه مقوا گذاشته بود روی صورتش. برای اینکه بیشتر حرف نزند پریدم روی گاری و مقوا را از روی صورتش بر داشتم. داشت آلوچه می خورد. گفتم: «عوضی عادت کرده به تنها خوری !»

 خانه ی ما دو کوچه پایین تر بود.  یک خانه ی بزرگ قدیمی با دو در که یکی به کوچه باز می شد و دیگری به خیابان. آن دری که به کوچه باز می شد یک حیاط بزرگ داشت که ما قرار بود از آن حیاط وارد شویم. وارد کوچه که شدیم جعفر گفت: «اوندفعه که بازی تو کوچه بالایی بود؟!» گفتم: «می خوام از خونه کفش بردارم!»

 گاری جلوی در حیاط ایستاد.  اصغر پایین پرید و پشتش را تکاند. دور دهانش آلوچه ای بود. نگاهی به من کرد. گفتم:«بچه ها همین جا باشید من یه دقه ای می یام» کلید انداختم و بی سر وصدا رفتم تو.  از پله های حیاط بالا رفتم و وارد ساختمان شدم. مطمئن بودم که مادرم هنوز نیامده. عزیز هم توی اتاق خودش داشت قران می خواند.  بی سر وصدا وارد آشپز خانه شدم و با لگن آب جوش برگشتم توی حیاط و وارد شوفاژخانه شدم. شوفاژ خانه به نوعی انباری هم بود که کلی خرت و پرت آنجا نگهداری می شد.

دیگ مسی نه چندان بزرگی را که مخصوص آش های  نذری عزیز بود شب گذشته بیرون کشیده بودم و تا نصفه آب کرده بودم. آب جوش را خالی کردم توی دیگ. خیلی گرم نشده بود اما بد هم نبود. بر گشتم دم در.  گفتم: «پس جعفر کو؟!» پویا گفت: «چقدرم م معطل کردی؟ رفته پشت  این دیوار داره پ پپ پلاستیک جمع می کنه» گفتم: «تو آماده ای اصغر؟» سر تکان داد و دور دهانش را با پشت آستینش پاک کرد. گفتم: «اصغر! صداش در بیاد من می دونم و توها!»  پویا گفت:«فقط ددعا کن خفش نکنه!» اصغر رفت جعفر  را صدا بزند. من و پویا گاری را بستیم به درخت. پویا گفت: «مامانت اینا نیان؟!»

یکدفعه دیدیم جعفرداشت توی هوا دست و پا می زد. اصغر از شکم بلندش کرده بود و با یک دست دهانش را محکم گرفته بود. بیچاره، توی گندگی اصغر گمشده بود و به حساب نمی آمد.  همان لحظه دلم برایش سوخت.

یاد حرف پویا افتادم. چرا نخواسته بودم راستش را بهش بگویم. از خودم بدم آمد. یک لحظه احساس پشیمانی کردم. پویا تکانم داد: «کجایی نوید؟! بدو دیگه»  به جعفر لبخند زدم طوری که بفهمد داریم باهاش شوخی می کنیم و جلو جلو دویدم. اصغر هم پشت من می آمد. پویا برگشت و در حیاط را آرام بست.  چهارتایی وارد شوفاژخانه شدیم. جعفر هنوز توی مشت اصغر داشت دست و پا می زد. در را از پشت بستم. پویا بلند زد زیر خنده. اصغر هم داشت می خندید. گفت: «بردارم؟!»

گفتم:«صبر کن» خودم هم خنده ام گرفته بود. گفتم:«جون جعفر فقط می خوایم یه حالی بهت بدیم! کاری باهات نداریم. حالا خودت لباستو در میاری یا درش بیاریم؟!» آنچنان که سرش را تکان تکان می داد معلوم بود اصلا نمی خواهد همکاری کند. معلوم بود که اگر دهانش آزاد می شد داد و فریادش حسابی کار دستمان می داد.

با سر به پویا اشاره کردم. پویا جلوتر آمد. گفت: «بد جوری دست و پا می زنه!» پاهایش را محکم گرفتم. گفتم: «زود باش» پویا عینکش را در آورد و گذاشت توی جیب بغلش. جلو آمد و با ترس و لرز خواست دکمه ی شلوار جعفر را باز کند. اما تکان های شدیدی که به خودش می داد نمی گذاشت.

گفتم: «دِیالّا دیگه دیر شد»  پویا گفت: «نمی تونم» و خندید. گفتم: «عجله کن پویا وقت نداریم» گفت: «نمی ذاره!» گفتم: «زحماتمون رو داری به باد می دی» پویا دوباره نزدیک شد. اما به یکباره عقب کشید و گفت: «من نمی تونم نوید. بیا بی خیالش شیم!»

گفتم:«بیا پاشو بگیر ببینم.» پاهایش را گذاشتم توی سینه ی پویا و گفتم: «محکم بگیر تو بغلت!» دکمه اش  را باز کردم و تا بخواهد تکانی به خودش بدهد شلوارش را بیرون کشیدم. روی زانوی چپش جای یک زخم کهنه دیده می شد. کمی بالاتر، رد کبودی به شکل نیم دایره تا بالای رانش کشیده شده بود.

پویا گفت: «چرا سرخ شدی جعفر؟! بابا می خوایم بشوریمت. کاری باهات نداریم!»

وقتی می خواستم بلوزش را بیرون بکشم یک لحظه لازم بود اصغر دستش را از جلوی دهان بر دارد. همان یک لحظه دادش را کشید. اصغر بلافاصله دهانش را بست. برای چند ثانیه نفس در سینه ها حبس شد. فقط صدای هوره ی موتور شوفاژبه گوش می رسید. حتی خود جعفر هم آرام شده بود. همگی منتظر بودیم که ببینیم بالاخره این داد، کار دستمان می دهد یا نه. امید وار بودم که مادرم هنوز نیامده باشد. عزیز هم که با آن گوش های سنگین  بعید بود چیزی شنیده باشد.

گفتم: «ببین جعفر تو الان لختی. هر کی بیاد فقط آبروی تو می ره! پس بذار کارمونو تموم کنیم.» دیدم ساکت شده. چشمهایش هم از تکاپو افتاده بود. اصغر با سر اشاره کرد که« بردارم؟» گفتم:«نه» سه تایی بلندش کردیم و گذاشتیمش توی دیگ آب. اول پایش را جمع کرد توی سینه اما بعد خودش را  رها کرد. وقتی کاملا نشست توی آب یکدفعه کمرش را صاف کرد. استخوانهای کتفش از پشت به شکل دو تپه ی بسیار تیز بیرون زد. پویا کمی عقب کشید.

گفتم: «حالا بردار» اصغر دستش را از جلوی دهان برداشت. وقتی مطمئن شد که دیگر صدای جعفر در نمی آید، از توی جیبش یک شکلات برای خودش باز کرد.

جعفر کاملا از تک و تا افتاده بود و رفته بود توی خودش. گفتم: «یالا پویا!» لیف و صابون را برداشتم و افتادم به جانش. از گردنش شروع کردم. پویا چند لحظه ای بود که حرف نمی زد. گفتم: «چرا معطلی؟» و با اشاره ی دست سنگ پا را نشانش دادم.

پویا سنگ پا را بر داشت. گفت: «اینا چیه روی تنت جعفر؟!» اصغر همانطور که دهانش می جنبید گفت: «جای بندساچمس!»

بلافاصله گفتم: «منم یه چن تاییشو از داداشم خوردم. خیلی درد داره!» دروغ گفتم. حتی نمی دانستم بند_ ساچمه چه شکلی است. پویا آستینهایش را بالا زد واز توی آب، یکی از پاها را بیرون کشید.  اصغر زد پس کله ی جعفر. گفت: «حال می کنیا!»

جعفر یکدفعه پایش را کشید.  پویا خندید. گفت: «یه کم  قلقلک داره.  به جاش سفید سفید میشه!»  اصغرآب دهانش را قورت داد و گفت: «به جاش ایندفه اگه ناظمی گیرِ بیخودی داد، پاتو بگیر بالا بگو لیس بزنه!» بعد خودش زد زیر خنده.
به اندازه ی یک پارچ، آب جوش توی لگن داشتیم که با همان، جعفر را آب کشیدیم و خشکش کردیم. 

جعفر نه حرفی میزد نه تقلایی می کرد. حتی وقتی داشتم لباسهای نسبتا نویی را که از توی لباسهای قدیمیم بیرون کشیده بودم تنش می کردم فقط نگاه می کرد.

داشتم فکر می کردم بیرون که رفتیم حسابی از دلش در می آوریم که دیدم هر سه  نگاهشان به در خشک شد. جعفر از زیر دست من در رفت و پشت موتور پنهان شد. برگشتم به سمت در. آقا جون با بیل ایستاده بود در آستانه ی در.
« اینجا چه غلطی دارید می کنید؟!»
از پشت شیشه، سایه ی مادرم را دیدم که هنوز می ترسید جلو بیاید. گفتم: «اینا دوستای منن آقاجون»
داد زد: «بیا گمشو بیرون ببینم!» نگاهش به سمت جعفر بود.  هر سه برگشتیم.  جعفر آرام از پشت موتور بیرون آمد. فقط بلوز تنش بود. گفتم: «به خدا کاری نمی کردیم آقا جون!» 
گفت: «این چرا شلوارشودراورده؟!» پویا شده بود خیس عرق. گفت: «ب ب ب ب ب بب به خدا ما فقط داشتیم می شستیمش!».
مادرم به آرامی از پشت آقا جون سرک کشید.  جعفر با دیدن مادرم دوباره پرید پشت موتور. مادر گفت:«اینجا چه خبره نوید؟ این دیگ این وسط چیکار می کنه؟» آقاجون به دیگ پر از آب  نگاه کرد. کمی جلوتر آمد تا تویش را بهتر ببیند.

گفتم: «آقا جون بذارید اینا برن همه چیو می گم» بلافاصله شلواری که برای جعفر آماده کرده بودم را برداشتم  و رفتم پشت موتور. گفتم: «بپوشش جعفر»

اشک توی چشمانش جمع شده بود. شلوار را گرفت و پوشید. بیرون که آمد مادرم گفت: «لباسای تو تن این پسره چیکار می کنه؟!»
آقا جون گفت: «من که اومدم، این بچه شلوار پاش نبود!»

 بچه ها با سرهای پایین بیرون آمدند. جعفر زودتر از همه خارج شد و یکراست رفت سراغ گاریش. لباسهای قبلی جعفر را از روی زمین جمع کردم و چپاندم توی کیسه.

جلوی در که رسیدم از شان خبری نبود. رسیده بودند سر کوچه. خودم رابهشان رساندم و کیسه لباس را انداختم روی گاری. گفتم: «جعفر به خدا نمی خواستیم اینطوری بشه» جعفر چیزی نگفت. داشت به لباسهای توی کیسه نگاه می کرد. بعد به اصغر و پویا نگاهی انداختم. گفتم: «شرمنده!»

فردای آنروز مدرسه نرفتم. دم دما ی ظهر بود که دیدم پویا به پنجره می زند.  اصغر تکیه داده بود به درخت و سرش پایین بود. پویا  گفت: «چ چ چچرا نیو مدی؟»

گفتم: «دیشب حالم بد شد. اصغر چشه؟!» پویا گفت: «بیا بیرون بهت بگم چ چ چی شده !» پنجره را بستم و رفتم دم در.  پویا گفت که بد بخت شدیم. گفت که  زنگ اول ودوم از جعفر خبری نشده اما زنگ آخر یکدفعه درب مدرسه به شدت باز شده و پدر جعفر، جعفر را با همان لباسهای قبلی خودش، خرو کش کنان به دفتر مدرسه برده. می گفت وقتی جعفر  را می برده، همه ی بچه های مدرسه ایستاده بودند و نگاه می کردند.  می گفت جعفر به هیچ کس نگاه نمی کرد و چون از پشت کشیده می شد نگاهش به آسمان بود. میگفت که لباسهای من هم توی دست پدرش بوده اما وقتی از توی دفتر بیرون آمده لباسها توی دستش نبوده.  می گفت که یکی از بچه ها که مبصر راهروها  بوده دیده که پدر جعفر لباسها را به صورت ناظم مدرسه کوبیده و حرفهایی هم زده که متوجه نشده.  میگفت با آن وضعی که جعفر را از مدرسه بیرون برد و در را به هم کوبید دیگر فکر نکند بگذارد جعفر مدرسه بیاید. می گفت هر چند اگر هم بگذارد دیگر خود جعفر رویش نمی شود. می گفت حالا ما باید چکار کنیم؟ می گفت مطمئنم که جعفر در باره ی ما حرفی نزده والاّ دفتر ما را صدا می زد.

 


از فردای آنروز، بعد از مدرسه با پویا و اصغر راه افتادیم توی کوچه های اطراف مدرسه، محلّه و هر جایی که عقلمان می رسید.
هر جا که می شد جعفر را با گاریش پیدا کرد. اما از جعفر خبری نشد. هر جا صدای نون خشکی به گوشمان می خورد، گوشمان را تیز می کردیم ببینیم صدای جعفر یا برادرش نباشد اما نه خانه شان را پیداکردیم و نه مدرسه ی برادرش را. شاید بعد از گذشت چند ماه، کم کم همه چیز فراموشمان شد.

محمدرضا خردمندان 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت2:0توسط علیرضا |
لیلی

امروز، سر خاکت من تو را بعد از 9 ماه و 7 روز، دوباره دیدم.
همان وقتی که داشتند لحد را روی صورتت می‌گذاشتند بالای سرت بودم ایستاده نه نشسته نه دست و پا می‌زدم زیر دست و پای مردم و خودم را با چنگ و دندان می‌رساندم بالای سرت. عاقبت صورتت را دیدم آن ریش بلند درویشی را هم که حتماً 9 ماه و 7 روز است گذاشته‌ای، دیدم. رنگت پریده بود مثل من. گونه‌های من هم از 9 ماه و 7 روز پیش به این طرف دیگر گل نینداخته، حالا یک صورت کشیده مهتابی دارم که چشم‌هایش را عمه فخری قسم خورده یکروز در می‌آورد.
همان وقتی که آمده بودم خانه‌تان رویت خلعتی کشیده بودند و دورت پر از لاله‌های سبز بود، بوی مریم می‌دادی اما پنجره ها را باز گذاشته بودند. رفتم، رفته بودم، چه می‌گویم آمده بودم قبل رفتنت ببینمت مادرت گفت: «چشم‌هایم را درمی‌آورد.» زیر پلکم هنوز زخمی است، ناخن می‌کشید بی‌محابا به صورتم چنگ می‌زد. پلکم، لبهایم، اما نه به چشم‌هایم دلش نمیرفت که دل تو را زخم بزند. می‌دانم او هم می‌داند آبی چشم‌هایم غرقت کرد عاقبت. نگفتم دست و پا بزن، برو بگیر دستی را که دراز شد به سویت، نگرفتی، نگرفتی تا من گرفتم عاقبت دستی را که دراز شده بود به سویم. نامحرم نبود. محرم شدیم. فکر کردم ریشت را می زنی، کراوات می‌بندی، آن کت و شلوار طوسی تیره‌ات را می‌پوشی، می‌آیی می‌ایستی کنار در تالار و مهمان‌هایم را تعارف می‌کنی. فکر می‌کردم عادت می‌کنی، عادی می‌شود برایت مثل دیگران. همه همین را می‌گفتند. از مادر خودم گرفته تا عمه فخری. آخرین باری که آمده بود خانه ما ن می‌گفت: «چشمم کف پات شوهر کن، بچه‌ام داره مثل شمع آب می‌شه.»
و آب می‌شدم من مثل شمع قطره قطره... خبر نداشتم چه می‌کنی از همان 9 ماه و 7روز پیش که برگه آزمایش را گرفتیم. دکتر آخری، آخرین امیدمان بود وقتی گفت: «ازدواج فامیلی کنین یه نسلو معلول می‌کنین.»
رفتی و گفتی قسمت نبود قسمت هم شویم. دیگر ندیدمت. اوایل خبر می‌آوردند. با کسی حرف نمی‌زنی، صبح می روی و شب برمی‌گردی. بعدها گفتند اصلاً سر کار نمی‌روی، ریش بلندی گذاشته‌ای، صبح تا شب توی خانه می‌مانی و مشق خط می‌کنی. بعدتر ها گفتند در اتاقت را به روی همه بسته‌ای. پرسیدم غذا می‌خوری. گفتند روزه‌ داری 9 ماه و 7 روز بود که روزه داشتی. می‌گفتند عادت می‌کند، درست می‌شود بهتر از تو را ندیده، اما درست نشدی، عادت نکردی، بهتر از من را هم نشانت دادند.
آخر سر خبرم کردند. به حسابم آوردند. گفتند دکترها گفتند تو شوهر کنی حرف می‌زند. داد می‌زند، قرار می‌گیرد. افتادم به دست و پایشان، التماسشان کردم که ببینمت، که بیبینم. گفتند نه نخواسته، التماسشان کردم که تو را زن بدهند. شاید که من حرف بزنم، داد بزنم، قرار بگیرم. گفتند نه، دکتر ها گفتند تو، اول تو، وگرنه...
گفتند داری با خیال من زندگی می‌کنی، گفتند حتماً توی خیالاتت من را به زنی گرفته‌ای که اینقدر آرامی. می‌شنوند صبح و شب با کسی حرف می‌زنی. با منی لابد.
گفتند 9 ماه و 7 روز است با توست. دیگری را نمی پذیرد. باید بروی از خانه دلش. جای خالیت را، عروسیت را باید به چشم ببیند. اگر نروی همین امروز یا فردا دیگر تمام می‌شود. تو تمام میشوی. با خیالی که توی این 9 ماه و 7 روز برایش زاییده‌ای یک عمر زندگی می‌کند. شوهر کن، کارت دعوتش را بفرست برایش. شوهر کردم، زودتر از آنچه می‌گفتند. کارت دعوتم یک برگه کدر زرد بود که رویش پاپیون قهوه‌ای داشت. می‌خواستم سیاه باشد، نمی‌شد. لباس عروسم را همان‌طور سفارش دادم که با هم خیال کرده‌بودیم، پرچین، پر از پولک، ملیله، پر تور و طبقه طبقه، دختران خیاط خندیدند و گفتند از مد افتاده، گفتم نه هنوز مد نشده.
لباسم را به عکست نشان دادم. کلی برایش گفتم که تور سرم گلهای سفید دارد و دنباله لباسم آنقدر بلند است که باید دختر بچه‌های فامیل دنبالمان همه جا بیایند. خندیدی توی عکس. گل دستم را مریم سفارش دادم. تاج سرم مریم. ماشین عروسمان را با مریم تزیین کردیم، چهار حلقه ظریف مریم روی دسته‌های ماشین سیاه سیاه.
یادت که هست دلت می‌خواست توی برف عروسی بگیریم، من بشوم ملکه برفی. حالا عروسیم افتاده به زمستان. ببین خدا چقد با دل ما راه می‌یاد. کارت را مادرم برایت آورد، گفت صدایت کرده، چند بار به در اتاقت زد. جواب ندادی، کارت را از لای در انداخته بودند توی اتاقت، افطارت را که عمه با زجر و التماس آورد، گفته بودی مبارکش باشه. پرسیده بود می‌آیی گفته بودی حتماً. بی‌سحری روزه می‌گرفتی عمه فخری می‌گفت فقط صدای وضو گرفتن هایت را می‌شنود. وقتی آب می‌زدی به آن ریشای بلند چکه چکه می‌چکید روی کاشیها و صدایش را پرنده‌ها هم می‌شنیدند. من هم می‌شنیدم. صبح‌ها با صدای چک چک آب از خواب می‌پریدم. تمام خانه را می‌گشتم تمام شیرها را سفت می‌کردم چک چک ... تمام نمی‌شد، تا اذان می گفتند. بعد سکوت می‌شد. می خوابیدم. مادر فکر می کرد وسواسی شدم. دکترها می گفتند فشار عصبی است. قرص می دادند که بخورم و بخوابم و صدای آب توی سرم نپیچید، اما باز نیمه شبها بیدار می شدم، درست وقتی که تو آب می زدی به صورتت و قطره های آب چکه چکه از روی آن ریشهای بلند می چکید روی کاشیها بیدار می شدم. قطره های آب بیدارم می کردند.
دیروز ظهر هم بیدارم کردی، خوابیده بودم روی تخت. تمام سقف اتاقم را با تور و حریر صورتی تزئین کرده بودند. مادر معتقد بود عقد باید توی خانه باشد، دور از چشم اغیار. سفره عقد را هم نصفه نیمه انداخته بودند. با آن آینه و شمعدان بزرگ مسخره که نصف تور و حریرها را دوباره به رخم می کشید. حس کردم چیزی گلویم را فشار می دهد. فشار می داد گلویت را طناب، نفسم در نمی آید. نفست در نمی آمد. هوا توی ریه‌هایم گیر کرده بود. می خواستم داد بزنم، داد نمی زدی. دستم را می کشیدم روی گلویم. می خواستم برش دارم، نمی توانستم. طناب را محکم بسته بودی مرد. تقلا می کردم. دست و پا می زدم. با پا زدی زیر پایه صندلی...
آنقدر ناخن روی گلویم کشیدم که خیسی خون تا سینه ام رسید. مادر بی محابا توی صورتم سیلی می زد. بیدارکه شدم تو خوابیدی. صورتم کبود شده بود. قرار نداشتم. راه می رفتم. راه می رفتم. راه می رفتم. شاید 20 بار رفتم تا سرکوچه و برگشتم. به مادرم گفتم دلم شور می‌زند. خواب مرگ دیده ام. تا شب که خبرت را آوردند. چادر را کشیدم روی سرم. گلویم پر از زخم بود با صورتی کبود. رسیدم در خانه تان. راهم نمی داد پدرت. با فحش و لگد از در بیرون ام کردند. داد می زدم. شیشه ها می شکست. نمی دانم چه طوری رسیدم بالای سرت. خوابیده بودی وسط اتاق. یک خلعتی سبز کشیده بودند رویت. عمه فخری همانجا قسم خورد...
دورت پر از زن و مرد بود. نشسته بودند. قرآن می خواندند و لعنتم می کردند. رویم نشد رویت را کنار بزنم. برای همین آمدم سر خاک. گفتند قبرت 2 طبقه است، مادرت می خواهد در کنارت باشد. اولین نفری بوده که جسدت را پیدا کرده، حلق آویز از سقف اتاق. از مرگت خیلی نگذشته بود. 6 ساعت یا کمتر، اگر زودتر پیدایت می کردند شاید... برای همین می خواهد زودتر از همه بمیرد اما همه می دانند اولین نفری که بمیرد اینجا خاکش می کنند چه مادرت باشد، ‌پدرت یا حتی زنت، اولین نفری که بمیرد. امشب توی این اتاق پر از تور وحریر نشسته ام. پیرهن‌ام را صبح خیاط فرستاده خانه‌مان. مادرم چشم دیدنش را نداشت. می خواست جرش بدهد، نگذاشتم.
به زور آوردمش اینجا. حالا دارم می پوشمش. یک پیرهن پرچین طبقه طبقه است: البته توی تنم خیلی راحت نیست این همه فنر و ژیپون عذابم می دهد. اما لبخند می زنم. موهایم را جمع نمی کنم، می ریزم دورم، آشفته، همانطور که تو بودی پریشان. تور را هم که بگذارم روی سرم تمام می شود. می شوم یک عروس تمام عیار. باید کفشهای سفید پاشنه دارم را بپوشم و آرام آرام مثلا بیایم سمت تو. سه دور دور اتاق دور عکست می گردم. حالا دارم توی سالن به سمت تو می آیم. بعد آرام می نشینم کنارت روی مبلی که مادر گذاشته است و رویش را پارچه سفید کشیده. با حاشیه ی منجوق دوزی، حیف این همه سفیدی. یادت هست وقتی خط می نوشتی من مجذوب صدای قلمت بودم. می گفتی صدای مرموزی است مثل صدای پای خون توی رگها و بعد قلمت را می تراشیدی با آن قلم تراش زنجانی دسته چوبی. قط می زدی روی نوک ظریف قلم، من هم قط می زنم روی رگهای آبی ظریفی که روی بازوی سفیدم بالا رفته.

فائزه شکیبا

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت1:57توسط علیرضا |
شبستان گل

آمد درست زیر شبستان گل نشست
دربین آن جماعت مغرور شب پرست

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...
حالا درست پشت سر من نشسته است

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این سومین ردیف نمازی خیالی است

گلدسته‌ی اذان و من و های‌های‌های
الله‌اکبر و انا فی کل واد ِ ... مست

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هو‌الذی اخذ‌العهد فی الست

یک پرده باز پشت همین بیت می‌کشیم)
(او فکر می‌کنیم در این پرده مانده‌است

..................................................

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو
با چشم‌های سرمه‌ای...ان لا اله ...مست

دل می‌بری که...حی علی ...های‌های‌های
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

بالابلند ! عقد تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته‌ای از آسمان نبست؟

باران جل‌جل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب..اشهد ان..در دلم نشست

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله
الا هوالـــــــــــــذی اخذالعهــــد فی الست

سبحان رب ِ هر چه دلم را ز من برید
سبحان رب ِ هر چه دلم را ز من گســــست

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده
سبحان ربی الــ ... من و ... سارا دلش شکست

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...
سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین
تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده‌است

مغضوب این جماعت پر های‌و‌هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر این ارتفاع پست

***

یک پرده باز بین من و او کشیده‌اند)
( سارا گمانم آن طرف پرده مانده‌است

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت1:54توسط علیرضا |
میزبانان ناخوانده (قسمت اول)

یکی بود، یکی نبود و طبق آخرین اطلاعات واصله غیر ازخدا هیچ کس نبود. در روزگاران گذشته یا به تعبیر دقیق‌تر در یکی از رژیم‌های سابق، یک پیرزنی بود مهربان و دوست‌داشتنی که توی آپارتمان نقلی و جمع و جورش در یکی از محلات مرکز شهر زندگی می‌کرد. این پیرزن که توی محل خاله پیرزن صدایش می‌کردند، از دار دنیا همین یک کلبه را داشت. شوهرش ده، دوازده سال پیش بر اثر عارضه‌ی قلبی به رحمت خدا رفته بود و بچه‌هایش هم که همگی به سلامتی رفته بودند خانه‌ی بخت، سال تا سال سری بهش نمی‌زدند. با همه‌ی این احوالات، خاله پیرزن نه تنها شکوه و شکایتی از زندگی نداشت بلکه شاد و سرحال توی آپارتمانش تک و تنها زندگی می‌کرد. بعدازظهرها هم با بقیه‌ی پیرزن‌های محل توی پارک محل جمع می‌شدند و گل می‌گفتند و گل می‌شنفتند و غیبت در و همسایه را می‌کردند و از تتمه‌ی عمرشان نهایت حسن استفاده را می‌بردند.
اوضاع بر همین منوال می‌گذشت تا این که شبی از شب‌های بهاری بعد از سه، چهار تا آسمان قرمبه‌ی اساسی، بارانی شروع به باریدن کرد عینهو دمب اسب. بعد از چند دقیقه آب از در و دیوار و سقف خانه‌ها و ناودان‌ها جاری شد و زمین و زمان را خیس آب کرد. باران همین طور می‌بارید و خاله پیرزن نشسته بود کنار شومینه‌ی گازی و به برنامه‌ی راه شب رادیو گوش می‌کرد که یکهو زنگ خانه‌اش به صدا درآمد.
خاله پیرزن همین طور که دست به کمر از جا بلند می‌شد، با خودش گفت: یعنی کی می‌تونه باشه؟ اون هم این وقت شب؟ خاله پیرزن در آپارتمان را که باز کرد، چشمش خورد به یکی از مجری‌های تلویزیون که در حالی که عین موش آب کشیده شده بود و چیک‌چیک می‌لرزید، پشت در ایستاده بود. مجری رو کرد به خاله پیرزن و گفت:
- سلام می‌کنم به شما خاله پیرزن عزیز. شب به خیر. چقدر خوبه که شما با شور و نشاط در کانون گرم خانواده به کار و تلاش مشغولید. امکانش هست من در این شب پاییزی که باران رحمت خدا از در و دیوار بر سر و رویمان می‌بارد، قدم به منزل شما بگذارم تا خشک شوم و خدای نکرده نچّام؟
پیرزن با مهربانی گفت:
- البته که امکانش هست پسرم. بیا تو.
مجری کفش‌هایش را درآورد و آمد توی خانه. خاله پیرزن سریع رفت و از توی کمد یک پتو آورد و  به مجری گفت:
- بیا پسرم. لباس‌هاتو درآر تا خشک بشن. این رو هم بپیچ دور خودت مبادا زکام بشی. راستی، چرا توی برنامه‌هاتون این‌قدر تبلیغ پخش می‌کنین؟
تا آقای مجری آمد جواب سؤال خاله پیرزن را بدهد، دوباره صدای زنگ خانه بلند شد. این‌بار مجری بود که گفت: یعنی کی می‌تونه باشه؟ اون هم این وقت شب؟
خاله پیرزن این‌بار که در را باز کرد، دید یکی از سیاستمداران معروف مملکت در حالی که آب از سر و رویش می‌چکد، پشت در ایستاده است.
سیاستمدار، اول کمی صدایش را صاف کرد، بعد به خاله پیرزن گفت:
- خاله پیرزن محترم! با سلام و احترام. مستحضرید که هوا به شدت دگرگون شده و پیش‌بینی ناظران آگاه این است که تا فردا صبح در راستای همین دگرگونی، باران هایی را در جهت اهداف نامعلومی از خود صادر کند. لذا ضمن محکوم کردن اتفاقات بد و حمایت از اتفاقات خوب در کل کائنات، تقاضا دارم در راستای الطاف راهبردی خود اینجانب را تا فردا صبح در منزل خود پذیرا باشید.
خاله پیرزن اگرچه چیز چندانی از حرف‌های طرف دستگیرش نشد اما به او گفت:
- بیا تو پسرم، الانه که سرما بخوری.
پیرزن یک پتوی دیگر هم برای مهمان دوم آورد؛ اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره صدای زنگ بلند شد و...
(می‌توانیم داستان را به همین ترتیب طول بدهیم و درباره‌ی یکی‌یکی مهمان‌هایی که از راه می‌رسند کلی روده درازی کنیم؛ اما ما که نمی خواهیم شما را سر کار بگذاریم. ما می‌خواهیم با تعریف کردن داستان‌های آموزنده، مایه عبرت سایرین شویم، برای همین خلاصه می‌کنیم که: ) بعد از مجری و سیاستمدار، یک شاعر، یک اقتصاددان، یک معتاد، یک فوتبالیست، یک دانشجو، یک بقال، یک هنرپیشه و یک فیلسوف هم در حالی که آب از سر و رویشان می‌چکید وارد خانه‌ی پیرزن شدند و پس از انجام عملیات تعویض لباس و خشک کردن تن و بدن، یک گوشه خوابیدند.
اما بشنوید از فردا صبح. یعنی موقعی که مهمانان ناخوانده یکی‌یکی از خواب بیدار شدند و با صحنه‌ی عجیب اما دلچسبی رو‌به‌رو شدند؛ وسط اتاق یک سفره‌ی بزرگ پهن شده بود که توی آن از نان بربری و سنگک داغ گرفته تا شیر و پنیر لیقوان و کره‌ی حیوانی و عسل و مربای بهار نارنج تا گردو و مخلفات دیگر صبحانه با سلیقه چیده شده بود. کنار سفره هم یک سماور بزرگ که روی آن یک قوری چینی قرار داشت، قل‌قل می‌کرد. پایین سفره هم لباس‌های تک‌تک مهمان‌ها در حالی که اتو شده بود، روی زمین چیده شده بود. بالای اتاق هم خاله پیرزن نشسته بود و در حالی که تسبیح می‌گرداند، به برنامه‌ی سلام صبح به خیر رادیو گوش می‌داد.
یک ساعت بعد همه‌ی مهمان‌ها در حالی که لباس‌های تمیزشان را پوشیده بودند، با سر و تیپ مرتب کنار هم نشسته بودند و در حالی که آروغ بعد از صبحانه‌شان را می‌زدند، پاهایشان را روی هم انداخته بودند تا صبحانه‌ی مفصلی که خورده بودند، هضم شود.
خاله پیرزن هم بعد از این که سفره را جمع کرد، یک گوشه نشست و رو کرد به مهمان‌ها و گفت:
- خب دیگه. صبح شده و بارون هم بند اومده. دیگه یواش یواش وقتشه که پاشید برید خونه‌هاتون که تا حالا حتماً دل خونواده‌هاتون هزار راه رفته.
اینجا بود که مهما‌ن‌های ناخوانده...

 

در این لحظه بنا به دو دلیل کاملاً موجه یعنی لزوم ایحاد هیجان و سوسپانس، و کمبود جا و مکان بخش اول داستان میزبانان ناخوانده را به پایان برده، عرض می کنیم:

 

ادامه دارد...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت1:53توسط علیرضا |
گرایش های مهندسی صنایع

گرایش ایمنی صنعتی:

گرایش ایمنی صنعتی یکی ازگرایش های تازه تاسیس مهندسی صنایع درایران می باشد .

تکنیک ایمنی صنعتی به وسیله ی مهندسین قابل اعتماد برای اولین بار دراواخرسال 1950میلادی جهت ارزیابی ایمنی سیستم های نظامی و تعیین مشکلات ناشی ازغیرنرمال کارکردن آنها پایه گذاری شدوبعد ازآن استفاده ازاین روش به سرعت افزا یش یافت،به طوری که در ایالات متحده ی آمریکا و فرانسه ازآن به ترتیب برای ارزیابی ایمنی هواپیماهای کنکورد وایرباس استفاده شد و بعدها نیزاین تکنیک به ارزیابی ایمنی صنایع هسته ای توسعه یافت .

 شاید تصوراینکه ایمنی وبهداشت حرفه ای می تواند نقش بسزایی در بهره وری بسیاری ازواحدهای صنعتی داشته باشد برای اکثرافراد مشکل باشد. بدیهی است با وجود تمام مزایا و منافعی که گسترش و توسعه صنعت برای نسل بشربه دنبال داشته است، سرمنشاخطرات ونارسائی های مختلف نیزبوده است که آمارنگران کننده وبعضاوحشتناک حوادث کوچک وبزرگ که هرلحظه درگوشه ای ازاین دنیای پهناور رخ می دهد بیان کننده ی همین امراست .

این گرایش تلفیقی ازمهندسی و بهداشت می باشد ومهندسین این گرایش با کاهش آسیب هاوخطرات انسانی محیط کار،ماشین آلات، مواد خام ونظم ونظافت کارگاهی سعی بربهره ور کردن واحدهای صنعتی یک کارخانه را دارند .

برای توضیح بیشترفرض کنیداگریک فرد درکارخانه دچارصدمه ای شود عواقبی همچون افسردگی فرد و سایر کارکنان،ازکارافتادگی، به وجود آمدن محدودیت های اقتصادی برای فرد، توقف دستگاه یا قسمتی که فرد مشغول است(حتی برای مدتی کوتاه )،افزایش مخارج (درمانی و تعمیری) آن واحد ودر نتیجه کاهش کیفیت و بهره وری را به دنبال دارد.

ازاین رو توجه به اصول ایمنی و بهداشت حرفه ای اهمیت ویژه ای می یابد .(چون نتیجه تمام موارد فوق به افزایش بهره وری واحدهای صنعتی خواهد انجامید.) واهمیت نیاز به این گرایش درصنعت بیشتر روشن می شود.      

دروس تخصصی گرایش ایمنی صنعتی:

 

ایمنی در برق، اعلام و اطفاء حریق، دیگها و ظروف تحت فشار ، عوامل شیمیایی محیط کار ،حفاظت صنعتی

گرایش تکنولوژی صنعتی

گرایش تکنولوژی صنعتی :

 

گرایش تکنولوژی صنعتی با بینش و دیدی فنی تر از گرایش قبلی به مسایل نگاه می کند. کارشناسان این رشته که از نظر فنی نزدیک تر به مهندسین مکانیک (مخصوصا گرایش ساخت و تولید) می باشند ،آگاه به مسایل بهینه سازی ساخت وساز و فراورده های صنعتی و نیز نگهداشت و راه اندازی فنی واحدهای اجرایی هستند.دارای توانایی هایی از قبیل انتقال و مدیریت تکنوژی همین طور حفظ وحراست از آن هستند که به مد د امکانات سخت افزاری  و نرم افزاری در جهت حفظ  و نگهداشت نظام فنی  و اجرایی گام برمی دارند ، با مدیریت تکنولوژی های در دسترس ، یا مواردی که در قالب انتقال تکنولوژی بده بستان می شود سعی در افزودن کمیت و کیفیت فراورده ها و نیز بهره برداری مؤثر از امکانات در دسترس دارند .با استفاده از تجهیزات کامپیوتری و مدارهای منطقی قادر هستند طیف وسیعی از خواست های اجرایی بشر را که بدلیل محدودیت های انسانی به سهولت قابل تحقق نمی باشند را عینیت بخشند.آنها ازمرحله ی طراحی یک ایده ونمونه سازی آن گرفته تا مرحله ی ساخت وتدارک

 امکانات تولید،همین طورمدیریت مراحل اجرایی، توان خدمت رسانی را دارند. ضمنا ضایعات ومنابع بروزآنها را شناسایی می کنند و می توانند تاثیرات گوناگون آنها را مورد سنجش و ارزیابی قراردهند در واقع هدف این گرایش تربیت تکنولوژیست های کارخانه است . 

 

دروس تخصصی گرایش تکنولوژی صنعتی:

ماشین های افزار، قیدوبندها (جیک و فیسکچر)،طراحی قالب٫ کنترل عددی،مونتاژمکانیکی، عملیات حرارتی،زبان تخصصی، پروژه، کارآموزی

 

ایمنی صنعتی)، مهندسی احتراق، گاز رسانی،کارآموزی.

 

گرایش تولید صنعتی: امیدوارم فکر نکنید چون من تولید صنعتی می خونم با تعصب می نویسم.

 

گرایش تولید صنعتی فن به کارگیری مهارتهای تکنیکی− اقتصادی و استفاده ی موثر و نظام یافته از نیروی انسانی، زمان، ماشین آلات، ساختمان و مواد به منظور تولید کالا با کیفیت مطلوب است.

 

 

 مهندس تولید صنعتی با استفاده از علوم مختلفی که کسب کرده قادر است با تجزیه و تحلیلی که پیرامون برنامه ریزی تولید، کنترل و مدیریت پروژه، کنترل کیفیت، بهبود کارایی تولیدو نیز طرح ریزی های گوناگونی که درواحدهای اجرایی انجام می دهد امکان موثر تر به تولید رسیدن فراورده ها یا عرضه مطلوب تر خدمات راپدید آورد انتخاب ترکیب مناسب ازمحصولات تولیدشده توسط یک کارخانه برای به حداکثر رساندن سود کارخانه، قسمتهای مختلف یک کارخانه به چه ترتیبی ساخته شوند تا حداقل جابجایی مواد ومحصولات رابا حداقل ضایعات داشته باشند،تدابیرلازم برای ثبات کیفیت محصولات کارخانه ،برنامه ریزی و کنترل موجودی ها،کنترل کیفیت،راه های موثربه تولیدرسیدن فراورده ها یاعرضه مطلوب ترخدمات ازکارهایی است که یک مهندس تولید صنعتی می تواند انجام دهد او می تواند به گونه ای یک نظام اجرایی را برنامه ریزی کند که چند هدف متفاوت و گاه متضاد درقالبی بهینه تحقیق پیدا نماید .

مثلا قیمت هاکاهش یافته،ارزش افزوده بالا رفته،حمل ونقل ها کم شده موجودی های محدودتری ذخیره شده ودرعین حال قابلیت اطمینان بالا تری نیز برای حفظ رقابت پذیری وجود داشته باشددرواقع هدف این گرایش تربیت مدیران تولید واحدهای صنعتی است.

هدف از اين گرايش، تربيت کارشناسانى است که بتوانند به تجزيه و تحليل و حل مسايلى از قبيل برنامه‏ريزى و کنترل توليد، کنترل کيفيت، افزايش کارآيى توليد و طرح ريزى واحدهاى توليدى بپردازند.

اشتغال: دانش آموختگان (فارغ التحصيلان) اين گرايش، مى توانند در زمينه هاى زير، کار نمايند:

بررسى مسايل توليدى به صورت نظام يافته و ارايه راه حل، تأمين مواد اوليه و نيمه ساخته، بهره گيرى مناسب از فضا، تجهيزات، نيروى انسانى و زمان، برنامه ريزى توليد، طرح مناسب روش کار، کنترل کيفيت آمارى محصولات، افزايش کارايى توليد و پايين آوردن قيمت تمام شده، ارايه طرح هاى توسعه کارخانه و... . به عبارتى ديگر، فارغ التحصيلان اين گرايش، در بخش هاى مهندسى توليد، مهندسى صنايع، برنامه‏ريزى و کنترل توليد، طرح و توسعه کارخانجات و مؤسسات توليدى و نيز واحدهاى ستاد طرح و برنامه و بهره بردارى و وزارتخانه هاى مربوطه (وزارت صنايع) مى توانند به کار بپردازند.

ضرورت و اهميت:از آنجا که در توليد صنعتى، به فن بکارگيرى مهارت هاى تکنيکى اقتصادى و استفاده مؤثر از نيروى انسانى، زمان، ماشين آلات و تجهيزات، سرمايه، ساختمان و مواد، بالا رفتن کيفيت و... پرداخته مى شود، عدم اطلاع صحيح از موارد فوق، ضرورت و اهميت اين گرايش را روشن مى سازد.

متخصص دراین گرایش با بینش و دیدی فنی تر از گرایش قبلی به مسایل نگاه می کند. کارشناسان این رشته که از نظر فنی نزدیک تر به مهندسین مکانیک (مخصوصا گرایش ساخت و تولید) می باشند ،آگاه به مسایل بهینه سازی ساخت وساز و فراورده های صنعتی و نیز نگهداشت و راه اندازی فنی واحدهای اجرایی هستند.دارای توانایی هایی از قبیل انتقال و مدیریت تکنوژی همین طور حفظ وحراست از آن هستند که به مد د امکانات سخت افزاری  و نرم افزاری در جهت حفظ  و نگهداشت نظام فنی  و اجرایی گام برمی دارند ، با مدیریت تکنولوژی های در دسترس ، یا مواردی که در قالب انتقال تکنولوژی بده بستان می شود سعی در افزودن کمیت و کیفیت فراورده ها و نیز بهره برداری مؤثر از امکانات در دسترس دارند .با استفاده از تجهیزات کامپیوتری و مدارهای منطقی قادر هستند طیف وسیعی از خواست های اجرایی بشر را که بدلیل محدودیت های انسانی به سهولت قابل تحقق نمی باشند را عینیت بخشند.آنها ازمرحله ی طراحی یک ایده ونمونه سازی آن گرفته تا مرحله ی ساخت وتدارک امکانات تولید،همین طورمدیریت مراحل اجرایی، توان خدمت رسانی را دارند. ضمنا ضایعات ومنابع بروزآنها را شناسایی می کنند و می توانند تاثیرات گوناگون آنها را مورد سنجش و ارزیابی قراردهند در واقع هدف این گرایش تربیت تکنولوژیست های کارخانه است . 

 

آشنائى با دروس تخصصي:

 

 

مهندسى فاکتورهاى انسانی:اين درس، نظرى است و در آن با سيستم هاى انسان- ماشين، شناخت فيزيکى انسان، رابطه بدن با دستگاهها، طراحى مناسب وسايل-  که در آن شرايط بدن انسان در نظر گرفته شود و... ، آشنا خواهيد شد. اين درس مى تواند آزمايشگاه و پروژه داشته باشد.

برنامه ريزى توليد:اين درس، يکى از دروس شاخص و از مهم ترين دروس تخصصى شماست که داراى يک پروژه عملى نيز مى باشد. در اين درس، با برنامه ريزى بلندمدت و ميان مدت، مدل هاى ايستا و پويا، برنامه ريزى عمليات و... آشنا خواهيد شد.

کنترل موجودى 2 :در اين درس با مباحث تکميلى موجودى 1، آشنا مى شويد. مواردى مثل روش ها و مدل هاى خاص پيش‏بينى ، برنامه ريزى کلى توليد و ظرفيت، روش MRP و... آشنا مى شويد.

کاربرد کامپيوتر:هدف از اين درس، بالا بردن سطح علمى و افزايش توانايى دانشجويان در استفاده از نرم افزارهاى مهندسى صنايع است. البته در حال حاضر، بسته به شرايط مختلف و در دانشگاه هاى مختلف، نرم افزارهاى متنوعى تدريس مى گردد.

 

برنامه ريزى نگهدارى و تعميرات:اين درس نيز، يکى از دروس شاخص اين گرايش است. در اين درس، با روش هاى مديريت نگهدارى از ماشين‏آلات، مدل هاى زمانى تعميرات پيشگيرانه آنها، استفاده بهينه از دوره عمر دستگاه و ايجاد سيستم نگهدارى و تعميرات آشنا مى شويد. اين درس داراى يک پروژه عملى است.

اصول مديريت:در اين درس، با مديريت، تاريخچه، اصول مديريت، برنامه ريزى و مدل هاى آن، سازماندهى، سازمانها، عوامل انسانى در مديريت، کنترل و روش هاى آن و... آشنا خواهيد شد.

زبان تخصصى :اين درس، جزو دروس تخصصى هر چهار گرايش است و ضمناً ، از موارد امتحانى کنکورکارشناسى ارشد نيز مى باشد. در اين درس، مطالب متنوعى از دروس مختلف مهندسى صنايع، در قالب دروس انگليسى بيان مى شود.

پروژه طراحى ايجاد صنايع:در اين درس (که بخش عملى آن در واقع، همان پروژه پايانى خواهد بود)، با مراحل کامل طراحى يک واحد صنعتى، از امکان سنجى اقتصادى تا ايجاد واحد صنعتى آشنا مى شويد و يک پروژه عملى نيز، تحويل خواهيد داد.

 

 

د: دروس تخصصى اجبارى گرايش توليدصنعتى

 

کد درس

نام درس

واحد

 

 

1

زبان تخصصى

2

 

2

پروژه طراحى ايجاد صنايع

3

 

3

مهندسى فاکتورهاى انسانى

3

 

4

برنامه ريزى توليد

3

 

5

برنامه ريزى و کنترل توليد و موجودى هاى 2

3

 

6

کاربرد کامپيوتر در مهندسى صنايع

2

 

7

برنامه ريزى نگهدارى و تعميرات

3

 

8

اصول مديريت و تئورى سازمان

2

 

جمع کل واحدها و ساعات

21

 

 

 

 

هـ: دروس اختيارى گرايش توليد صنعتى (8 واحد)

 

کد درس

نام درس

واحد

 

 

9

طرح ساختمان و تأسيسات صنعتى**

3

 

10

مديريت مالى

2

 

11

طرح سيستم هاى اطلاعاتى و کنترل مديريت

3

 

12

مونتاژ مکانيکى

3

 

13

سيستم هاى پرداخت حقوق و دستمزد

3

 

14

ايمنى و بهداشت صنعتى

2

 

15

آزمايشگاه ارزيابى کار و زمان

1

 

16

برنامه ريزى حمل و نقل

3

 

17

پروژه

6-2

 

18

اصول شبيه سازى

3

 

19

تحليل سيستم ها

3

 

20

مديريت کيفيت

2

 

توضيح: کليه دروس تخصصى و اختيارى ساير مجموعه هاى مهندسى صنايع مى توانند بعنوان دروس انتخابى (اختيارى) در اين مجموعه ارائه گردند.

** در اين درس يک پروژه عملى توسط دانشجويان انجام خواهد شد.

 برنامه ریزی و تحلیل سیستمها

گرايش برنامه ریزی و تحلیل سیستم ها

تخصص اين کارشناس ايجاب مى کند تا ، با استفاده از روشهاى نظام مند و مدل هاى رياضى ، مسايل تصميم گيرى در سطح واحدهاى اجرايى راتجزيه و تحليل کرده ، بهترين راهکارها را در استفاده موثر از منابع موجود و عملکرد معقول اجزاء متشکله نظام ها به مدد ابزارهاى تحليلى ارايه نمايد. او به عنوان نمونه با مدلسازى مى تواند تعيين کند ، شبکه لوله کشى آب شهر که در گذر زمان نياز به تعمير و نگهدارى پيدا مى کند ، بطور منظم چگونه برنامه ريزى شود تا ، از کار افتادگى ها به دليل نياز به تعميرات به حداقل برسند . چگونه واحدى توليدى يا خدماتى را برنامه ريزى بهينه کرد تا به ميزان قابل توجهى به اهداف تعريف شده دست يابد. مباحثى چون طرح ريزى اطلاعاتى و کنترل مديريت ، برنامه ريزى حمل و نقل ، اصول شبيه سازى ، تجزيه و تحليل نظام ها و اصول مديريت که وابستگى مطلوبى به رياضيات و آماردارند را ، مى توان بخشي از زمينه هاى علمى تخصصى اين کارشناس ذکرکرد.

 این گرایش تاحدودی جنبه نرم افزاری داردوبیشتربه ارائه ی راهکارهای سیستماتیک می پردازد.درواقع هدف این  گرایش تربیت کارشناسانی است که بتوانندبابهره گیری از روشهای جدید و سیستماتیک ومدلهای ریاضی، مسائل واحدهای صنعتی راتجزیه وتحلیل نموده و بیشترین رهنمودهارابرای استفاده از  منابع موجود درعملکرد اجزاء تشکیل سیستم ارائه بدهند.برای توضیح بیشترمهندس تحلیل سیستمهادرواقع اطلاعات جمع آوری شده رابا استفاده ازنرم افزارهای مختلف ومدل های ریاضی تجزیه و تحلیل نموده موارد بدست آمده راتنظیم وثبت کرده  و در اختیار واحدهای مختلف قرارمی دهد(حتی الا مکان اطلاعات رابه صورت نمودارنیزارائه میدهد) برای  مثال دریک سیستم صنعتی باجمع آوری اطلاعات وهماهنگ کردن ارگانها وسیستم های مختلف(سیستم های کیفیت،سیستم های مالی، سیستم های تدارک، سیستم های حسابداری و...) وارائه چارتی کامل ازآنهاسعی برآن دارد تاسیستم ها راازنظرمدیریت زمانی(زمان سنجی) بهبود بخشیده،تقسیم کاررا به بهترین نحو بین نیروی انسانی وماشین آلات انجام داده تا بیکاری در سیستم ها کاهش یابد (در مورد ماشین آلات به بررسی وثبت نواقص، ضعف قطعات وعلت کارافتادگی آنها می پردازد) خط تولید را موازنه کرده ونقاط گلوگاهی را مشخص می نماید تا خروجی با حداقل هزینه، بهبودیافته وبالانس شود. 

مهندسی تحلیل سیستم ها نسبت به سایرگرایش هابه بررسی جامع تر وکلان ترپروژه ها وسیستم ها می پردازد.

 

ضرورت و اهميت: ابعاد فعاليت هاى صنعتى و خدماتى آن چنان گسترده است که حل مسايل تصميم‏گيرى و برنامه ريزى در سطح اين گونه واحدها را بدون بهره گيرى از روش علمى، غيرممکن ساخته است؛ لذا مديريت مؤسسات توليدى و خدماتى، نياز مبرمى به وجود کارشناسان متبحر در امر برنامه‏ريزى دارند. بدين معنى که مديران تنها اهداف را تعيين و سپس مسأله را به کارشناس برنامه ريزى ارايه مى دهند تا مراحل جمع آورى اطلاعات، تجزيه و تحليل داده ها، مدل سازى و حل مسأله به وسيله کارشناس برنامه ريز انجام شود و پاسخ يا پاسخ هاى مسأله ارايه گشته، بهترين پاسخ توسط مدير انتخاب گردد. ارايه بهترين جواب، بدون بهره گيرى از روش هاى علمى غيرممکن است. به دلايل فوق، نياز به متخصصين برنامه ريز در بخش صنايع، ضرورى است.

 

آشنائى با دروس تخصصــي:

برنامه ريزى حمل و نقل:از دروس شاخص اين گرايش مى باشد. در اين درس جالب، به بررسى مفاهيم، مدل ها، حمل و نقل درون شهرى و درون کارخانه اى و مدل هاى آنها خواهيم پرداخت. اين درس داراى يک پروژه عملى است که بايد در يک واحد صنعتى (درون کارخانه اى) يا در سطح شهر (درون شهرى) انجام شود. پيشنهاد مى کنيم

که قبل از اين درس، ”طرح ريزى واحدهاى صنعتي“ را بگذرانيد.

طرح‏ سيستمهاي‏ اطلاعاتي‏ مديريت:اين درس بين دانشجويان، اغلب MIS ناميده مى شود. موضوع اين درس آشنايى با انواع سيستم هاى اطلاعاتى و اجزاى آنها، از جمله جريان داده ها، پردازش داده ها و بانک هاى اطلاعاتى و فراگيرى ابزارهاى گوناگون جهت مدل سازى اين سيستم ها مى باشد. اين درس، داراى پروژه عملى مى باشد.

اصول شبيه سازى:اين درس که داراى پروژه عملى رايانه اى هم هست، بيشتر مبتنى بر آمار و رايانه است. در اين درس، با اعداد تصادفى، توزيع ها، تجزيه و تحليل به کمک شبيه سازى آشنا خواهد شد. عليرغم ارايه تئورى اين درس در دانشگاه ها، جاى کار و خلاقيت بسيار در آن وجود دارد.

تحليل سيستم ها:در اين درس، با مفاهيم اساسى سيستم، انواع آن، نظريه عمومى سيستم ها، شناخت و تجزيه و تحليل سيستمها آشنا مى شويد. اين درس، داراى پروژه عملى و از دروس شاخص اين گرايش است.

اصول مديريت:در اين درس، با مديريت، تاريخچه، اصول مديريت، برنامه ريزى و مدل هاى آن، سازماندهى، سازمانها، عوامل انسانى در مديريت، کنترل و روش هاى آن و... آشنا خواهيد شد.

کاربرد کامپيوتر:هدف از اين درس، بالا بردن سطح علمى و افزايش توانايى دانشجويان در استفاده از نرم افزارهاى مهندسى صنايع است. البته در حال حاضر، بسته به شرايط مختلف و در دانشگاه هاى مختلف، نرم افزارهاى متنوعى تدريس مى گردد.

پروژه پايانى:در تمام گرايش ها مشترک است. داشنجويان با توجه به گرايش و علايق خود، پروژه اى انتخاب نموده، زيرنظر استاد مورد نظرشان، آن پروژه را انجام مى دهند. مدت انجام پروژه پايانى، حداکثر يک سال مي‏باشد.

زبان تخصصى:اين درس جزو دروس تخصصى هر چهار گرايش است و ضمناً ، از موارد امتحانى کنکور کارشناسى ارشد نيز مى باشد. در اين درس، مطالب متنوعى از دروس مختلف مهندسى صنايع، در قالب دروس انگليسى بيان مى شود.

 

 

دروس تخصصى اجبارى گرايش برنامه ريزى و تحليل سيستمها

 

رديف

نام درس

واحد

 

 

1

زبان تخصصى

2

 

2

برنامه ريزى حمل و نقل

3

 

3

طرح سيستمهاى اطلاعاتى و کنترل مديريت

3

 

4

اصول شبيه سازى

3

 

5

تحليل سيستم ها

3

 

6

کاربرد کامپيوتر در مهندسى صنايع

2

 

7

پروژه پايانى

3

 

8

اصول مديريت و تئورى سازمان

2

 

جمع کل واحدها و ساعات

21

 

 

 

 

دروس اختيارى گرايش برنامه ريزى و تحليل سيستمها (8 واحد)

 

رديف

نام درس

واحد

 

 

9

برنامه ريزى تعميرات و نگهدارى

3

 

10

آناليز تصميم گيرى

3

 

11

اقتصادسنجى و برنامه ريزى اقتصادى

3

 

12

تحليل و طراحى سيستم هاى ايمنى

3

 

13

پيش بينى و آناليز سرى هاى زمانى

3

 

14

سيستم هاى کنترل

3

 

15

برنامه ريزى و مديريت منابع انسانى

3

 

16

سازماندهى نيروهاى انسانى

3

 

17

پروژه

6-2

 

18

مديريت مالى

2

 

19

برنامه ريزى و کنترل توليد و موجودى هاي2

3

 

20

برنامه ريزى توليد

3

 

21

مديريت کيفيت

2

 

 

 

توضيح: کليه دروس تخصصى واختيارى ساير مجموعه هاى مهندسى صنايع مى توانند بعنوان دروس انتخابى (اختيارى) در اين مجموعه ها ارائه گردند

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت1:30توسط علیرضا |
معرفی(2)

معرفی سرانجام در خواهيم يافت كه خاستگاه اقتصاد نوين، فناوري (اعم از
ريز تراشه يا شبكه جهاني ارتباطات) نيست، خاستگاه آن، تفكر بشري است.
آلن وبر (alan weber)

 

 

مهندسی صنایع عبارت است از اصول و تکنیکهایی که به منظور بهبود  و طراحی و نصب سیستمهای شامل انسان و موادو  انرژی و تجهیزات برای فراهم آوردن امکان تولید کالا ها و ارائه خدمات به شکل کارا و مطلوب به کار می روند.

برای بررسی و ارزیابی این سیستم ها دانش و مهارت های علوم ریاضی  فیزیک و اجتماعی به همراه متون و تکنیک های طراحی مهندسی مورد نیاز است . بر خلاف سایر مهندسی ها که به ماهیت فنی فرآیند ها می پردازند  یک مهندس صنایع می کوشد  با دید کلی و سیستماتیک و با دانش بسیار موثری که در پیشبرد هدف های سازمان دارد به مسائلی همچون بهره وری در مدیریت منابع انسانی  روشها و تکنولوژی بپردازد .

در واقع مهندسی صنایع تنها مهندسی است که به عامل انسانی به عنوان یکی از مولفه های اصلی یک سیستم می نگرد . در نتیجه مهندسان صنایع برای امور برنامه ریزی و کنترل و بهبود فعالیت موسسات به خدمت گرفته می شوند .با توجه به اطلاعاتی که یک مهندس صنایع دارد بستر لازم را برای تعامل تخصصهای مختلف و کار گروهی به بهترین وجه ممکن ایجاد نموده و در نتیجه با عملکرد ویژه خود سعی در ارتقا و بهبود مستمر ( کایزن ) سیستم می نماید که این باعث سهولت کارها  راحتی کارکنان  کاهش هزینه ها ارتقا کیفیت و جلب رضایت مشتریان می شود .

 

تاریخچه مهندسی صنایع

 

اولین جرقه های مهندسی صنایع به عنوان یک تخصص با آغاز انقلاب صنعتی در ابتدای قرن 19 زده شد . انقلاب صنعتی باعث به کارگیری نیروی انسانی بیشتر در صنایع و افول صنایع کوچک دستی شد . لذا با گسترش کارخانجات نیاز به تفکر مدیریتی و بهبود کیفیت بیش از پیش احساس شد . افراد بسیاری در جهت ارتقا کیفیت محصولات تلاش کردند . آدام اسمیت پدر علم اقتصاد پیشنهاد تقسم کار را داد . بموازات پیشرفت صنعت روش های حسابداری و هزینه یابی  تحلیل علمی و آزمایشات و اثبات های علمی در طراحی و ساخت ابزارآلات بکار گرفته شد . در نتیجه این پیشرفت ها مدیریت علمی به عنوان طرحی نو مطرخ شد . اولین تلاش برای علمی شدن مدیریت از آمریکا آغاز شد  تیلور و همسرش لیلیان و همعصران آنها با فرموله کردن اصول اساسی به عنوان روش های علمی مدیریت مدیریت علمی را به جهان شناساندند .در سال 1912 انجمنی برای ارتقا و رشد مدیریت بنا نهاده شد که در سال 1915 انجمن تیلور نام گرفت . این انجمن از سال 1934 با عنوان انجمن مهندسی صنایع فعالیت خود را ادامه داد و به زودی مواد درسی و مدرک مهندسی صنایع مطرح گردید و در نهایت دانشکده های مهندسی صنایع ایجاد و توسعه یافتند .

 

 

تاریخچه مهندسی صنایع در ایران

 

 

در سال 1336 رشته مهندسی صنایع با نام رشته ماشین افزار تا مقطع کارشناسی ارشد در هنرسرای عالی در کنار رشته های جوش و مکانیک و عمران ( راه و ساختمان ) بوجود آمد . به دنبال تاسیس یک مرکز تعلیم و تربیت حرفه ای  هنرستان صنعتی نمونه و دانشسرای عالی صنعتی پا به عرصه وجود گذاشتند که در دوره های سه ساله لیسانس می دادند . در سال 48 نام رشته ها تغییر کرد و ماشین افزار تبدیل به تولید شد و هم اکنون نیز تحت عنوان مهندسی صنایع آن را می شناسیم .

 

 

 

ضرورت و اهمیت مهندسی صنایع

 

امروزه با پیشرفت صنعت و جهانی شدن اقتصاد و با توجه به توانمندی های یک مهندس صنایع به اهمیت این رشته بیشتر واقف می شویم .

یکی از مهمترین مسائل در صنعت استفاده بهینه از منابع در دسترس می باشد .( منابع در دسترس شامل مواد  منابع انسانی و ماشین آلات و...) همه این منابع برای رسیدن به کالای مطلوب هزینه هایی را در بردارد که باید این هزینه ها حداقل شوند.

البته کیفیت کالا و خدمات نیز نباید فراموش شود  و کلید حل این مسائل در دست یک مهندس صنایع است که با توانمندی های خود می تواند راه گشای آن باشد .

مهندسی صنایع یک رشته مدیریتی نیست بلکه تخصص مهندس صنایع به عنوان ابزاری توانمند در خدمت یک مدیر قرار می گیرد یعنی بیشترین کمک به یک مدیر می تواند توسط مهندس صنایع انجام بپذیرد . البته با توجه به اطلاعات یک مهندس صنایع اگر بخواهند برای یک کارخانه از بین سه نفر با شرایط یکسان و رشته های تحصیلی مکانیک و برق و صنایع یک نفر را انتخاب کنند حتما مهندس صنایع را برمی گزینند .

 

ویژگی های مهندس صنایع

 

یک مهندس صنایع باید:

* تفکر فراگیر داشته باشد تا بتواند با نگرشی سیستماتیک اجزائ سیستم را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده و به هم مرتبط سازد .

* خلاقیت داشته باشد تا بتواند با توجه به اطلاعات خود ( که مانند اقیانوسی از فنون و اطلاعات به عمق نیم متر است ) به بهبود سیستم جاری و یا ارائه طرحی نو بپردازد .

* یک رهبر گروه باشد تا بتواند علاوه بر طرح ریزی سیستم مورد نظر  پیاده سازی و اجرا را نیز پیریزی نموده و نقش رهبری گروه ها را به خوبی ایفا کند .

* مدیریت زمان داشته باشد تا بتواند با توجه به اهمیت زمان در کارهای اجرایی خدمات و کالا ها را با کیفیت عالی و در حداقل زمان ممکن ارائه دهد .

* ارتقا دهنده بهره وری باشد تا به جای در جا زدن در جای خود و اکتفا به وضعیت فعلی  با دانش خود سعی در افزایش بهره وری و بهبود وضعیت کاری ( هرچند کوچک ) بنماید .

مهندس صنایع علاوه بر موارد بالا باید خصوصیات رفتاری زیر را نیز در کار خود داشته باشد :

صداقت  امانت  و قابلیت اعتماد در کار فعالیت و سعی و کوشش پیوسته  مراعات محرمانه بودن اطلاعات کسب شده در طول انجام کار  ارائه تحلیل های مالی و اطلاعات صحیح و کامل و به موقع و در صورت اشتباه شدن اقدام فوری نسبت به تجدید و تعویض آنها و نظارت و مراقبت مسئولانه از تمام منابع و دارایی های سپرده شده و تبعیت از تمامی قوانین جاری و آئین نامه های اجرایی حاکم.

یک مهندس صنایع فعالیت ها یی همچون:

انتخاب و طراحی فرایند های ساخت , طراحی تسهیلات فیزیکی,طراحی و گسترش سیستمهای برنامه ریزی و کنترل برای توزیع کالا ها و خدمات ,تولید,کنترل موجودی وکیفیت ,تعمیر و نگهداری ماشین آلات کارخانه مدیریت پروژه , بررسی فنی و اقتصادی و بهینه سازی سیستم و سایر فعالیتهای مربوطه را میتواند انجام دهد.

یک مهندس صنایع در سیستمها , مؤ سسات و حرفه هایی همچون :

 

تولید, کشت و صنعت,کارخانجات,خدمات مشاوره ای, بانکداری,صنعت بیمه,شرکتهای هواپیمایی,کشتیرانی,بیمارستانها,خدمات شهری,استادیومهای ورزشی و یا هر مکان دیگری که نیاز به برنامه ریزی و هدایت و ارتقاء بهره وری دارد می تواند انجام وظیفه کند

 

* با توجه به نکات بالا میتوان گفت یک مهندس صنایع هیچگاه به مشکل نبود کار بر نمی خورد.

 

*خلاصه ی مطالب بالا  در جدول زیر آورده شده است

 

زمينههاي

زمینه های كاري

تحقيق درعمليات، بهينه سازی؛

بهره وري؛ كارايي و اثربخشي؛

مديريت توليد، مهندسي ساخت، طراحي، پياده سازي و پشتيباني از سيستمهاي توليد؛

مهندسي كار، ارزيابي كاروزمان، طراحي و بهبود فرايندها؛

مهندسي فاكتورهاي انساني؛

مديريت مهندسي؛ مهندسي ارزش؛

مديريت منابع انساني؛ مديريت گروههاي كاري، طراحي ساختارهاي سازماني؛

لجستيك، پشتيباني، مكان يابي، امكانسنجي؛

مهندسي مالي، مهندسي هزينه، اقتصادسنجي؛

مهندسي و مديريت سيستمهاي كيفيت؛

سيستمهاي اطلاعاتي؛ مهندسي نرم افزار؛

مديريت پروژه.

استخدام

كنندگان

شركتهاي توليدي-صنعتي، كارخانجات و كارگاههاي بزرگ و كوچك؛

شركتهاي خدماتي، رفاهي، درماني، سازمانهاي اجتماعي؛

شركتهاي پخش و توزيع كالا و خدمات؛

بانكها و موسسات مالي، اعتباري؛

بيمارستانها، مراكز درماني و توانبخشي، بهزيستي؛

 آموزش عالي؛

موسسه هاي عمومي و غيردولتي؛

دولت در كليه ي بخشها و پروژهها؛

شركتها مشاوره و مهندسي.

شرح و

فنون

خلاقيت، تفكر فراگير، ذهن كنجكاو و يادگير؛

تفكر سيستمي داشته باشد؛

بتواند درگروهها به خوبي كاركند، بنواند متخصصان ساير رشته ها را گرد هم آورد و گروه را مديريت كند.

داراي دانش آكادميك كافي در زمينه ي شغلي خودباشد؛

به خوبي با استانداردهاي جهاني در زمينه ي كاري خود آشناباشد؛

مدارك متنوعي كه بسته به نوع كار در مقاطع مختلف وجود دارد، كسب نمايد؛

روانشاسي و طرز برخورد با طيفهاي مختلف افراد را بداند؛

داراي مهارتهاي كلامي بالايي باشد، اهل بحث باشد.

 

 

* قابل توجه دانشجویان و دانش پژوهان:

 

مهندسی صنایع در یک نظر سنجی جهانی با توجه به فاکتورهایی از قبیل  درآمد, وجهه ی اجتماعی, موقعیت شغلی و .. به عنوان بهترین رشته ی مهندسی در بین سایر رشته های مهندسی انتخاب شده است.

بر گرفته از :

IEESOLUTIONS MAY-1999

 

در پایان این مطلب به تمام دانشجویان صنایع تبریک میگوییم به خاطر حسن انتخاب این رشته ی تحصیلی

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت1:27توسط علیرضا |
معرفی(1)

سرانجام در خواهيم يافت كه خاستگاه اقتصاد نوين، فناوري (اعم از
ريز تراشه يا شبكه جهاني ارتباطات) نيست، خاستگاه آن، تفكر بشري است.
آلن وبر (alan weber)

 

 

مهندسی صنایع

مهندسي، شامل كاربرد روشهاي تجزيه و تحليل اصول فيزيكي براي تبديل موادخام و ساير منابع به فرمي كه رضايت و احتياجات آدمي را تامين كند، ميباشد.
با پيشرفت علم و تكنولوژي و تعامل اين دو با هم، تخصصها و گرايشهاي مختلف مهندسي بوجود آمدهاند. در اين ارتباط مهندسي صنايع رشته نسبتاً جديد است كه ضمن برخورداري از مفهوم كلي مهندسي، حوزههاي كاري فراتري را در مقايسه با ساير رشتهها مورد توجه قرار ميدهد. نوشته حاضر سعي دارد مطالبي را جهت آشنايي با مهندسي صنايع در قالب سر فصلهاي ذيل ارائه نمايد.
مهندسي صنايع چيست؟
تاريخچه مهندسي صنايع.
اهميت مهندسي صنايع.
اصول فكري و ديدگاهها در مهندسي صنايع.
زمينههاي فعاليت مهندسي صنايع.


* مهندسي صنايع چيست؟
مهندسي صنايع عبارت از كاربرد اصول و تكنيكهايي به منظور بهبود، طراحي و نصب سيستمهايي شامل انسان، مواد، اطلاعات، انرژي و تجهيزات براي فراهم آوردن امكان توليد كالاها و ارائه خدمات بشكل كارا و مطلوب ميباشد.
براي بررسي، ارزيابي و كاربرد اين سيستمها، دانش و مهارتهاي علوم رياضي، علوم فيزيكي و علوم اجتماعي به همراه فنون و تكنيكهاي طراحي مهندسي مورد نياز است. فعاليتهاي مهندسي صنايع همانند پلي است كه ارتباط بين اهداف مديريت و عملكرد عملياتي سازمان را ايجاد مينمايد.
مهندسان صنايع بيشتر درگير افزايش بهرهوري در مديريت منابع انساني، روشها و تكنولوژي هستند و حال آنكه ساير رشتههاي مهندسي بيشتر درگير ماهيت فني فرايندها و فراوردهها ميباشند. در واقع مهندسي صنايع تنها رشته مهندسي است كه عامل انسان يكي از مولفههاي اصلي سيستمهاي مورد مطالعه آن را تشكيل ميدهد. در نتيجه مهندسان صنايع در تيمهاي ميان رشتهاي براي امور برنامهريزي، نصب و كنترل و بهبود فعاليتهاي موسسات به خدمت گرفته ميشوند. اين فعاليتها ممكن است فعاليتهاي توليد، نوآوري در محصولات، ارائه خدمات، حمل و نقل و جريان اطلاعات سازماني را شامل شود. با توجه به مطالب فوق، مهندسان صنايع بستر لازم براي تعامل تخصصهاي مختلف و كار گروهي را به بهترين وجه ايجاد نموده و در نتيجه امور طرح، برنامهريزي، اجرا و نظارت بر عملكرد نظامهاي توليدي خدماتي بشكل منسجمتر انجام ميشود و در نهايت انسجام امور به بهبود مستمر در جهت سهولت كارها، راحتي كاركنان، كاهش هزينهها، ارتقا كيفيت و جلب رضايت مشتريان منجر ميشود.


* تاريخچه مهندسي صنايع
اولين جرقههاي پيدايش مهندسي صنايع بعنوان يك تخصص با آغاز انقلاب صنعتي در ابتداي قرن 19 زده شد. انقلاب صنعتي كه با ظهور اختراعات جديد خصوصاً در صنعت نساجي و اختراع ماشينبخار آغاز شد، باعث بكارگيري نيروي انساني بيشتر و افول صنايع كوچك دستي شد. با گسترش كارخانجات، نياز به مديريت و تفكر مديريتي بيش از پيش احساس شد. افراد بسياري در جهت ارتقا كيفيت محصولات تلاش كردند. آدام اسميت، پدر علم اقتصاد پيشنهاد تقسيم كار را داد. وي بيان كرد كه ميتوان با تقسيم كار در كارخانه پيچسازي نتيجه كار را به مقدار زيادي بهبود بخشيد. بهموازات اختراعات و نوآوري در فرايندها، روشهاي حسابداري و هزينهيابي گسترش يافتند. روشهاي تحليل علمي، آزمايشات و اثباتهاي علمي در طراحي و ساخت ابزارآلات و ماشينها بكار گرفته شد و در نتيجه، اثرگذاري اين تحولات در تفكر سازماني مديريت موجب شد مديريت علمي به عنوان يك نگرش و روش حرفهاي مطرح شود. اولين تلاش براي علمي شدن مديريت از آمريكا شروع شد. در سال 1881 فردريك تيلور پدر مديريت علمي، انديشههاي خود را توسعه داد. فرانك گيلبرت و همسرش ليليان در جهت مطالعه كار با بررسي حركات توانستند ابزار جديدي را ابداع كنند. همچنين آنان به مسائل روانشناسي و انگيزههاي انساني توجه نمودند. عملكرد پرداخت پاداش و نتايج قابل قبول آن توسط امرسان ايجاد و توسعه يافت. مجموعه فعاليتهاي تيلور و هم عصرانش براي فرموله كردن اصول اساسي به عنوان روشهاي علمي مديريت متمركز شده بود كه اين فعاليتها بهزودي تحت عنوان مديريت علمي شناخته شد.
كار اين افراد توسط انجمن مهندسين مكانيك آمريكا ارج نهاده شد و عرصه براي فعاليت تيلور و همفكرانش توسط اين انجمن ايجاد شد. در سال 1912 انجمني براي ارتقا و رشد مديريت بنا نهاده شد كه در سال 1915 انجمن تيلور نام گرفت. اين انجمن از سال 1934 با عنوان انجمن مهندسي صنايع فعاليت خود را ادامه داد. در اين دوران مديران علمي داراي تحصيلات مهندسي بودند و بسياري خود را مهندس صنايع قلمداد ميكردند و گروهي نيز در حيطه مديريت به عنوان مشاوران مديريت مطرح بودند. بتدريج مواد درسي و مدرك مهندسي صنايع و برنامههاي مربوطه مورد توجه قرار گرفت و در نهايت دانشكدههاي مهندسي صنايع ايجاد و توسعه يافتند.


* اهميت مهندسي صنايع
مرور توانمنديها و خدمات مهندسي صنايع نقش و اهميت مهندسي صنايع را بوضوح بيان ميكند. امروزه حيات اقتصادي سازمانها و موسسات توليدي و خدمات در بازار رقابتي شديد جهاني به استفاده بهينه از منابع در دسترس وابسته است. عموماً منابع در دسترس شامل مواد، منابع انساني، ماشينآلات (شامل تجهيزات، لوازم جانبي، امكانات مورد نياز شامل فضا و انرژي و ...)، منابع اطلاعاتي و منابع مالي طبقهبندي ميشوند. ايجاد و نگهداري منابع ياد شده هزينههايي را براي سازمان بهدنبال دارد. هزينه تمام شده واحد محصول هر موسسه متأثر از نحوه به كارگيري اين منابع است. هر شركت توليدي يا خدماتي كه بتواند هزينههاي خود را به حداقل ممكن برساند و به بياني ديگر توانايي استفاده بهينه از منابع را در تمام اركان سازماني خود ايجاد نمايد يا حاشيه سود بيشتري به دست خواهد آورد و يا قادر خواهد بود كه قيمتهاي فروش خود را با حفظ حاشيه سود قبلي، كاهش دهد. اين بدان معني است كه قدرت رقابتي موسسه مذكور در بازار افزايش مييابد. با توجه به تحولات اقتصاد جهاني قدرت رقابتي شرط اساسي موفقيت در كسب و كار نوين محسوب ميشود. در كنار اين مسائل، توجه به نوآوريها و ارتقا كيفي محصولات و خدمات كه از طريق تلاش براي يافتن طرحهاي بهبود يافته و همچنين تحول در فرآيند كسب و كار نيز بقا و رشد موسسات را در پي خواهد داشت. با توجه به مراتب فوق اگر ضرورتها و نيازمنديهاي رسيدن به امور مذكور را با تكنيكهاي مهندسي صنايع تطبيق دهيم مشاهده ميشود كه مهندسي صنايع ابزار لازم براي حصول اهداف سازماني را بطور فراگير و سيستماتيك فراهم ميآورد و اين نشانگر نقش و اهميت بالاي مهندسي صنايع بعنوان موتور محرك حركت سازمانهاي امروزي است.
* اصول فكري و ديدگاهها در مهندسي صنايع
اساس مهندسي در هر گرايشي طراحي مبني بر اندازهگيري، محاسبه و تحليل با استفاده از علوم رياضي و تجربي شكل ميگيرد. در نتيجه حرفه مهندسي كاملاً ديد فني و ماشيني دارد كه موجب محدوديت ديدگاه در ابعاد خاص شده و برخي موضوعات مانند يافتن بهترين روشهاي مديريتي و ارتباطات انساني در ديدگاه محض مهندسي ناديده گرفته ميشود. مهندسي صنايع با در برداشتن نگرش سيستماتيك و فراگير ارتباط تخصصهاي مختلف و نهاد مديريت سازمان را ايجاد نموده و امور برنامهريزي، سازماندهي، هدايت و نظارت بر امور اجرايي با هماهنگي بيشتري دنبال ميگردد. اين نگرش استمرار همان سير تفكر تيلور و هم عصران وي ميباشد كه با تلاش تك تك آنان مجموعه اصول و نگرشهاي مديريت علمي موجوديت يافت. مديريت علمي همان نگرش سنتي مهندسي صنايع است. با پيشرفت مديريت علمي، مهندسي صنايع با تفكري بر مبناي علوم رياضي، فيزيكي، اجتماعي و اقتصادي در عرصه صنعت و خدمات ظهور كرد كه به معني ايجاد يك تفكر فراگير و سيستماتيك بود. نگاه مهندسي صنايع به مسائل از زوايا و ديدگاههاي مختلف همانند توجه به خروجي و محصول سيستم، توجه به مشتري ويا نگرش به بهرهوري سازمان قابل طرح و پيگيري ميباشد كه بر مبناي اصول فكري تقريباً يكساني دنبال ميگردد. اكنون بايد ديد كه اصول فكري مهندسي صنايع بر چه عواملي استوار است. در اين راستا بطور خلاصه اصول فكري مهندسي صنايع ذيلاً ارائه شده است.
1- خلاقيت
فعاليت اصلي هر مهندس صنايع ارائه طرح براي بهبود سيستمهاي جاري و يا ارائه طرح جديد ميباشد كه به همين منظور قوياً نياز به خلاقيت و نوعآوري جهت ارائه طرحهاي نو و بديع ميباشد. در واقع با توجه به گستردگي مسائل، مهندسي صنايع همانند اقيانوسي از فنون و علوم مختلف به عمق نيم متر با برخورداري از زمينه خلاقيت و ابتكار به مهندسين صنايع اين امكان را ميدهد كه در جهت حرفه كاربردي مورد نظر به تعميق دانش خود پرداخته و فرصتي فراهم ميشود تا ايدههاي جديد و خلاق در زمينههاي مربوطه مطرح گردد.
2- تفكر فراگير
نگرش سيستماتيك و فراگير برجستهترين خصوصيت مهندسي صنايع است و اطلاق مهندسي صنايع و سيستمها به اين رشته بي ارتباط با اين نگرش نيست. نگرش فراگير موجب ميشود مسائل از كل به جز و تعامل اجزا با هم مورد بررسي دقيق قرار گرفته و مدل كاملي از سيستمهاي مورد نظر تهيه و مسائل مورد نظر آن به بهترين شكل طرح و بررسي ميگردد.
3- رهبري گروه
هر سيستمي كه طرح ميشود اگر بدرستي اجرا نشود منتج به نتيجه نخواهد شد بلكه حسن اجرا سيستم طراحي شده يك ضرورت مهم تلقي ميشود. لذا آشنايي با كليت سيستم مورد نظر و نقش اجزا در كاركرد صحيح آن اين امكان را فراهم ميآورد كه هدايت و رهبري گروه كاري مجري سيستم با انگيزه بيشتري دنبال گردد و در واقع علاوه بر طراحي سيستم مورد نظر، مهندسي صنايع سيستمهاي پيادهسازي و اجرا را نيز پيريزي نموده و نقش رهبري گروههاي كاري را موثرتر دنبال مينمايد.
4- مديريت زمان
انجام كار بدون توجه به ظرف زماني و تحويل به موقع خروجي مورد نظر سيستم، ارزش زيادي نميتواند داشته باشد. امروزه اهميت زمان و فرصتهاي آن با توجه به عرصه تنگاتنگ رقابت اقتصادي براي همگان واضح و بديهي است. در اين خصوص مهندسي صنايع با درك موضوع تكنيكهايي را بكار ميگيرد كه عامل زمان اجراي اجزاي كاري را در تمامي فرايندها مورد توجه و مديريت قرار ميدهد.
5- ارتباط بهره وري و بهبود مستمر
اعتقاد به ارتقا بهرهوري و بهبود مستمر يك اصل با ارزش در مهندسي صنايع است. اكتفا به وضعيت فعلي جز در جا زدن نتيجه ديگري نخواهد داشت. لذا مهندسي صنايع با پذيرش اين مطلب كه سطح دانش و مهارتها يك مقوله نسبي همواره سعي در افزايش بهرهوري و بهبود وضعيت كاري نموده و سعي ميشود همواره امور اثر بخشتر و كاراتر شود. نگرش بهبود مستمر اين امكان را ميدهد كه هر روز به فكر ارتقا هر چند به اندازه كوچك باشيم.
6- ذهن كنجكاو و يادگيري
يادگيري فرايندي است كه نميتوان بر آن حد و مرز تعيين كرد. مهندسي صنايع به منظور مطالعه و پيگيري مسائل همواره به اين نكته توجه دارد كه هر مورد را ، منحصر به فرد بررسي نمايد و جهت شناخت آن فرض بر اين است كه از تصورات ذهني دوري نموده و سعي بر تعيين كشف واقعيتهاي حاكم بر اجزا و كل سيستم ميباشد. لذا عدم وجود تعصب خاص به ماهيت فني امور موجب ميشود ذهنيت كنجكاو براي كشف حقايق نهفته در پديدهها تقويت شود و مهندس صنايع با ذهن دژم كمتر ميتواند راهحلهاي ابتكاري و راهگشا براي مسائل مورد نظر ارائه نمايد.


* زمينههاي فعاليت مهندسي صنايع
با پيشرفت و تحول سريع علوم و فنون و پيچيدگيهاي روز افزودن آن، بالطبع نظامهاي توليدي و خدماتي نيز گسترش يافتهاند كه در اين ميان اداره صحيح و مناسب اين گونه واحدها مستلزم بكارگيري تكنيكهاي علمي و پيشرفته جهت پيشبيني مدلسازي، برنامهريزي، تأمين و تدارك، اجرا و نظارت و ارزيابي نتايج حاصله در راستاي وظايف مديريتي است. همانطوري كه ميدانيم فعاليت هر نظام اعم از توليدي يا خدماتي با اتكا بر فناوري خاص آن امكان تداوم و استمرار دارد و صرفنظر از ماهيت فني و صنعتي امر، فناوري داراي چهار جز اصلي يعني شامل 1- تجهيزات، امكانات توليدي و خدماتي 2- مديريت و سازمان 3- نيروي انساني 4- دانش فني است. از آنجا كه رشتههاي مهندسي مرسوم نظير مهندسي مكانيك، برق، ساختمان و ... بيشتر به ابعاد فني صنعت (مورد 1 و 4) توجه دارند. در فرايند كسب و كار رقابتي به تنهايي پاسخگوي مسائل پيچيده خدمات مهندسي و مديريتي مدرن امروزي كه بصورت سيستماتيك تحولات سياسي، اجتماعي، اقتصادي و باورهاي انساني را در چرخه حيات سيستمهاي مورد توجه خود لحاظ نمي نمايند نيستند. لذا براي رفع چنين كمبودهايي در قرن حاضر بويژه طي چند دهه اخير، رشته جديدي تحت عنوان مهندسي صنايع با بهره گيري از علوم رياضي، فيزيكي، اجتماعي، اقتصادي و تكنيكها و فنون مهندسي بوجود آمده است. با توجه به مراتب فوق شايد مناسب بود اين رشته با عنوان مهندسي مديريت معرفي ميشد، چرا كه كاربردهاي آن محدود به صنعت نيست و هر موسسه انتفاعي و غير انتفاعي با جنبه صنعتي يا خدماتي ميتواند از فنون و تكنيكهاي مهندسي صنايع بهرهگيرد. مبحث صرف منابع و حصول حد اكثر نتيجه از منابع مصروفي چيزي نيست كه منحصر به صنعت يا بنگاه خاصي باشد و امروزه با توجه به كمبود ارتقاع سطح بهرهوري امري ضروري و حياتي محسوب ميشود كه نشانگر بستر گسترده براي فعاليتهاي مهندسي صنايع نفتي ميشود . مهندسي صنايع در حرفهها و مشاغلي همچون، بانكداري، خدمات مشاورهاي، صنعت بيمه، شركتهاي هواپيمايي، كشتيراني، بيمارستانها، كارخانجات، كشت و صنعت، خدمات شهري، استاديومهاي ورزشي و يا هر مكان ديگري كه نياز به برنامهريزي، هدايت و مديريت و ارتقا بهره وري ميباشد كاربرد دارد. برخي از زمينههاي كاري مشخص مهندسي صنايع در بازار كسب و كار عبارتند از:
برنامه ريزي استراتژيك و عملياتي سازمان
مديريت توليد
مديريت مهندسي
مديريت پروژه
مهندسي لجستيك
سيستمهاي توليدي
مهندسي سيستمهاي كيفيت
مهندسي سيستمهاي اطلاعاتي
مهندسي مالي
مهندسي ارزش
مهندسي سيستمهاي بهرهوري
طراحي فرايندها و ساختارهاي سازماني

 

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت1:26توسط علیرضا |
هفت‌آسمان مجاز فرهنگ و هنر(8)

 

دوم: شاید که آینده از آن ما!
خبر خوش تعطیلی تئاتر شهر برای یک ماه و نیم، جمعی از عزیزان را دل‌شاد کرد. با توجه به سنگینی بار مسؤولیت ممیزی در صحنه، و نیز حمات دشنواری که نامه‌نگاری‌ها و صدور بیانیه‌ها تحمیل می‌کنند، نگارنده‌ی این سایت امیدوار است که نه تنها تئاتر شهر، بلکه تئاتر ممکلت فعلا به‌علت انبارگردانی جمع بشود و تئاتر فاخر جای آن را بگیرد. آگهی ویژه: به ما چه مربوط.

 

سوم: شبی که آوای «نه» تو شنیدم.
آوازخوانی استاد پرویز پرستویی در حوالی جشن خانه‌ی سینما، چشم تمامی حسودان را کور کرد. با کشف هنر خوانندگی در دبیر محترم جشن سینمای امسال، شایعه‌ی اکران فیلم سنتوری با خوانندگی ایشان و لب‌ زدن بهرام رادان شنیده می‌شود. هم‌چنین خبرها حاکی از آن است که به‌زودی عزت‌الله انتظامی هم برای وحدت هر چه بیشتر اهالی سینما، آلبوم خود را به بازار عرضه می‌کند.

 

چهارم: تا توانی دلی به دست آور / زن گرفتن هنر نمی‌باشد.
وحید نیکخواه آزاد، کارگردان فیلم مشکوک «نصف مال من، نصف مال تو» گفته است که فیلمش اگرچه با اعتراض شدید برخی فمینیست‌ها مواجه شده، اما هرگز ترویج دوهمسری نیست. سایت حرفک اعتقاد دارد چنین فیلم‌هایی اگرچه به‌ضرورت کمدی بودن باید خوش و خرم تمام شوند، اما در مصاحبه‌های کارگردان‌های‌شان تصریح می‌شود که هرکس دوباره زن بگیرد، تربیت ندارد و آخر و عاقبت هم ندارد. ما نتیجه می‌گیریم که همه‌ی این‌ها بخشی از سینمای فاخر است.

 

پنجم: خواننده‌ی خوب، خواننده‌ی گریخته است.
آلبوم «ترنج» محسن نامجو، پدیده‌ی موسیقی سنتی ـ عرفانی ـ ایرانی ـ خراسانی ـ بلوز ـ پاپ ـ مشکوک معاصر، با مجوز رسمی وزارت ارشاد منتشر شد و به‌زودی جمع‌آوری می‌شود. گزارش‌ها حاکی‌ست خود نامجو از شنیدن این خبر به حالت تعلیق درآمده است و خبری از او نیست؛ چون خواننده‌ای که ناگهان از تیتراژ سیما جمع‌آوری می‌شود و می‌گریزد، چطور مجاز از آب درمی‌آید، خدا می‌داند. سفارش برای مجالس و میهمانی‌ها پذیرفته می‌شود.

 

ششم: نقدها را بود آیا که...
جلسه‌ی نقد رمان «اسماعیل» نوشته‌ی امیرحسین فردی، پس از اختلاف حاضران درباره‌ی عناصر داستانی و کلیت داستان، نیمه‌کاره ماند و کیوان امجدیان، منتقد کتاب جلسه را ترک کرد. در این جلسه که عصر دوشنبه ۱۲ شهریور در حوزه‌ی هنری استان تهران برگزار شد، تنها ۸ نفر حضور داشتند که ۲ نفر از مسئولان حوزه‌ی هنری، ۴ خبرنگار و کیوان امجدیان و مصطفی دشتی حاضر بودند. گفتنی‌ست استقبال شایسته‌ی هنردوستان از جلسات نقد باعث شده است که به‌زودی جلسات نقد هم سهمیه‌بندی شود و تنها با تضمین حضور بالاتر از صد نفر برگزار شود.

 

هفتم: سوژه پیدا کنید، جایزه بگیرید!
ستون «هفت‌آسمان مجاز فرهنگ و هنر» کم آورده است. به‌گزارش نگارنده‌ی این ستون، به دلیل مدیریت شایسته‌ی حوزه‌ی فرهنگ و هنر مملکت در ماه‌های اخیر، این ستون از همه‌ی خوانندگانش می‌خواهد که مانند جاده‌های بی‌چاله‌ی کشور اگر سوژه‌ای یافتند به ما خبر بدهند، تا ما هم مثل وزیر راه به آن‌ها جایزه بدهیم. روی پاکت بنویسید: مربوط به قرعه‌کشی هفت‌آسمان مجاز فرهنگ و هنر، برسد به جلال سمیعی. نشانی را هم خودتان بگردید پیدا کنید.

+نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت19:22توسط علیرضا |
سفرنامه چین(1)
 گذری به صین: «در جستجوی علم»

آغاز ماه مهر همیشه برای من با یک دل درد خاصی همراه بود، هیچ وقت نفهمیدم چرا بعضی ها از اینکه از فردا ساعت 6 صبح باید خواب ناز را رها کنند و روانه مدرسه شوند، خوشحالند. خصوصا این ناراحتی به سبب سال ها تجربه اندوزی در اواخر دوران تحصیل جدی تر شده بود. به ویژه اینکه فهمیدم به جنگ غول روئین تنی رهسپار هستم به نام کنکور که بسا تیرها بر او اصابت کرده و خم به ابرو نیاورده است. خوب به خاطر دارم شب اول مهر سال سوم دبیرستان را. در حالی که اخبار، جشن شکوفه ها را نشان می داد که با شادی به معلمان خود گل تقدیم می کردند، حلقه اشکی دور چشمانم تشکیل شد و آهی کشیدم از سویدای دل. این رویه کماکان در دوران دانشگاه هم ادامه داشت. هرچند به لحاظ وجود دانشجویان و اساتید سر سخت و منظم سال تحصیلی از اواسط مهر ماه آغاز می شد و رنج ابتدای پاییز اندکی هموارتر می گشت.
زمان گذشت و من به امید روزی که لقب پر طمطراق مهندس را پیش از نام خود ببینم و بر خود ببالم، تمام این درد و رنج ها و اشک و آه ها را به جان خریدم. تا اینکه تمام شد. 16 سال تحصیل، و من به خود آمدم. لقب مهندس را پیش از نام خود دیدم و دل خوش داشتم به اینکه از فردا مانند مهندسان زمان رضا شاه یک اتومبیل کشتی گون آمریکایی هر روز صبح مرا به محل کارم ببرد و پس از صرف صبحانه با برگزاری چند جلسه مشاورات مهندسی خود را ارائه و سپس برای صرف ناهار در کنار همسر فرضی به خانه رجعت نمایم. اما دیری نپایید که فهمیدم زهی خیال باطل. الان حتی اتوبوس های تهران هم هر روز ساعت 6 صبح مملو از مهندسانی است که در گرگ و میش صبح با حالت نیمه بیدار برای حفظ تعادل میله های اتوبوس را چسبیده و در جستجوی لقمه نانی رهسپار محل کارند. لذا به ورطه ناامیدی فرو افتادم و این نامیدی زمانی بیشتر شد که دانستم فلافل فروش سر خیابان که فلافل لبنانی اعلا با سس مخصوص می فروشد، در آمدش از صدها مهندس و ده ها دکتر بیشتر است. هنگامی که فهمیدم رئیس خط شادمان-تیموری هم مهندس است و برای هم وروردی های دانشکده خودش که در همان خط کار می کنند، زودتر مسافر می گیرد، (به دلیل احتمال وقوع تجمعات اعتراض آمیز از ذکر نام رشته و دانشگاه معذورم.) تیر خلاصی بر پیکر نیمه جان امیدم اصابت کرد. در حقیقت ناامیدی مرا به مرز اعتیاد سوق می داد و اگر مستند شبکه تهران در مورد کراک نبود، چه بسا من هم... بگذریم!
روزها و ماه ها به همین منوال در خزان یاس و ناامیدی سپری می شد و من آه می کشیدم به یاد اول مهرها و به یاد سال ها مدرسه رفتن و می اندیشیدم به اینکه آن روزها چه دل خوشی داشتیم. سپس داستان آن گوسپند را به خاطر آوردم که در مسیر مذبح، پشت وانت گریست و وقتی علت را جویا شدند، گفت مشتاقم جلوی وانت بنشینم و وقتی جلوی وانت نشاندندش، باز هم گریست و وقتی علت را جویا شدند گفت یاد روزهایی که پشت وانت بودم افتادم! چنین بود تا اینکه روزی به حدیثی برخوردم:

 

«اطلبوا العلم ولوا بالصین....»

 

ابتدا ندانستم صین چیست. لذا حبابی حاوی یک علامت سوال بالای سرم تشکیل شد و وقتی پرسیدم، دانستم صین همان چین است که به دلیل تلفظ عربی تغییر یافته است و «آن گاه هدایت شدم!». علامت سوال داخل حباب به سرعت محو شد و جای آن را لامپی با نور زرد- به نشانه خطور یک ایده بکر به ذهنم- گرفت. به راستی چه چیز جز رفتن به چین می توانست مرا از دریای ناامیدی نجات دهد و به ساحل هدایت رهنمون سازد؟ من تصمیم خود را گرفته بودم. مقصد: چین.
با عنایت به مشکلاتی که صنعت هواپیمایی کشور با آن روبروست؛ من راه زمینی را برای آمدن به چین انتخاب کردم. درست است که سرعت شتراندکی از هواپیما کمتر است ولی من اصلا آمادگی مرگ نداشتم. هزاران آرزو داشتم که اصلی ترین آن جامه عمل پوشاندن به همان حدیث بود. مدتی طول کشید تا از کشور ایران خارج شدیم و به خاک افغانستان پا گذاشتیم. خوشبختانه افغانستان کشور کاملا امنی است و جاذبه های توریستی فراوانی دارد. اکثر آدم ها اعضای اضافی خود را از بدن جدا کرده اند. حتی یک بار من یک دست دیدم که داشت در کنار خیابان قدم می زد. وقتی از او پرسیدم: «تو چیستی؟» گفت: «اولا حرف دهانت را بفهم. من کی هستم نه چی! ثانیا من یک افغانی هستم که نیم تنه پایین را در جنگ های استقلال طلبی افغانستان، دست و ریه راست را در جنگ با شوروی سابق و نیمه چپ را در جنگ با طالبان از دست داده ام. از شانه تا آرنجم هم در جنگ با نیروهای آمریکا روی مین رفته است.» من بسیار متعجب شدم. مردمان عجیبی هستند این افغانها. هر وقت از اوضاع ایران به کلی نا امید می شوم تنها چیزی که مرا خوشحال می کند یادی از افغانستان است. آنجا بچه ها به جای کوله پشتی کلاش بر دوش می اندازند و با نارنجک وسطی بازی می کنند. یک نوع بازی چشم بندی هم دارند که در میدان مین انجام می شود و هر کس روی مین برود می سوزد و هم از بازی و هم از صفحه روزگار خذف می شود. بگذریم. این سفرنامه چین است. شاید اگر عمری باقی بود سفرنامه افغانستان هم زیر چاپ رفت. خلاصه عبور ما از افغانستان مدت 2 هفته به طول انجامید. در طول مسیر اگر به ایست بازرسی روس ها یا آمریکایی ها یا قاچاقچی ها یا طالبان یا پاکستانی ها یا نیروهای ناتو برمی خوردیم، اکثرا از ما می پرسیدند: «چه کار مِکُنی؟» و جواب یک جمله بود: «دنبال کار مِگردُم.» این شاه کلیدی بود برای عبور از همه ایست ها حتی مرز چین. حتما انتظار داشتید نام 40 کشور را در مسیر ایران به چین بشنوید. ولی به دلیل وسعت بیش از حد، چین با بسیاری از کشورهای جهان مرز دارد. نقشه کره زمین در واقع تشکیل شده است از چین و یک سری کشورهای متفرقه که دور چین هستند. همین مطلب در مورد مردم هم صادق است. ساکنین کره زمین یا چینی هستند یا نیستند. در مورد کالاهای تولید شده در جهان هم چنین است، با این فرق که کالای جهان یا چینی هستند یا چینی. حالت دومی متصور نیست. همین الان که شما در حال مطالعه این اراجیف هستید، مطمئنم در شعاع 30 سانتی شما حداقل یک کالای چینی پیدا می شود. به هر حال چین کشور بسیار جدی ایست و همین باعث شده است من با وجود اینکه قوه بیناییم رو به تحلیل است، این وظیفه خطیر را بر عهده بگیرم و شما را با احوالات چین آشنا کنم.

محسن میرزایی

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت19:9توسط علیرضا |
هفت‌آسمان مجاز فرهنگ و هنر

هفت‌آسمان مجاز فرهنگ و هنر

هفته‌اي که گذشت، به سلامتي و مبارکي گذشت و فقط چند چيز مختصري تعطيل شدند. اميدواريم برنده‌ي خوش‌بخت بعدي شما باشيد. هفت خبر مجاز اين هفته را مرور و سپس تکذيب مي‌کنيم.


يکم: اي کشته که را کشتي تا «ويژه» شدي باز؟
اکبر رادي، نمايش‌نامه‌نويس بزرگ و مجاز معاصر، با نگارش نامه‌اي خشن، به دست‌اندرکاران اهداي چند جايزه‌ در نمايش و نماش‌نامه‌نويسي به نام وي، اعتراض کرد. تحليلگران معتقدند هيچ‌کس در اين مملکت نبايد با لگد زير بختش بزند و بهتر است تجليل‌ها را دربست قبول کند؛ چون ممکن است در نهايت در ستون اخبار ويژه از وي تجليل کنند. يکي از منابع آگاه هم درباره‌ي پرونده‌ي هسته‌اي ايران يک پيام بازرگاني داد، که اين‌جا نمي‌شود گفت.

 

دوم: نامرد مردم با فرهنگستان! نامرد مردم!
يکي از پژوهشگران بي‌ملاحظه، که تازگي‌ها درباره‌ي پيامک‌ها و اثرات مردم‌شناسانه‌ي آن کتابي منتشر کرده است، در اظهاراتي مشکوک فرهنگستان زبان و ادب پارسي را متهم کرده که چند سال از جامعه‌ي ايران عقب‌تر است؛ و مثالش را هم واژه‌ي حماسي «پيامک» دانسته که چند سال بعد از ورود «اس‌ام‌اس» ابداع و به جامعه تزريق شده است. يک زبان‌شناس متعهد هم در گفتگو با ما پس از چند دشنام ادبي زيرلبي پاسخ داد که فرهنگستان بر مردم منت مي‌گذارد و چندين نفر‌ـ‌سال وقت مي‌گذارد تا يک واژه به اعضا الهام شود. وي هم‌چنين پيشنهاد داد که فرد مزبور به ??? ساعت شرکت در نشست‌هاي تخصصي واژه‌‌گزيني در فرهنگستان محکوم شود.

 

سوم: زنده‌ياد خودت را اصلاح کن!
خبرگزاري مهر خبر داده است که زنده‌ياد پرويز ناتل خانلري، شخصيت بزرگ و مشکوک ادبيات معاصر، مدت‌هاست که پشت درهاي بسته‌ي ارشاد منتظر مجوز مانده است. ظاهرا جلد يازدهم مجموعه‌ي «پژوهشگران معاصر ايران» که به وي اختصاص دارد، هم‌چنان دارد خاک مي‌خورد. يک کارشناس حقوقي که خودش مدتي‌ست تخته شده است، پيشنهاد داد که زنده‌ياد نام‌برده براي رفع اين مشکل، شعر مشهور «عقاب» را بازسرايي کند و در خدمت تببين خدمات فرهنگي وزارت ارشاد در دو سال گذشته قرار دهد. موضوع پيشنهادي: يارانه‌ي کاغذ.

 

چهارم: قانون بقاي فيلترينگ و خدمت
با تعطيلي خودجوش چند سايت و نشريه‌ي اينترنتي فعال حوزه‌ي ادبيات در اين هفته، همگان فهميدند که اثرات معنوي حماسه‌ي فيلترينگ تازه دارد آشکار مي‌شود. بر اساس يک نظريه‌ي مشهور از يک مقام آگاه گم‌نام، خدمت بزرگ فيلترينگ به‌وجود نمي‌آيد و از بين هم نمي‌رود، بلکه از سايتي به سايت ديگر منتقل مي‌شود. سايت حرفک آگهي مي‌پذيرد.

 

پنجم: تو را ناديدن ما غم نباشد؟
ماهنامه‌ي طنز موسوم به «گل‌آقا» بر اساس ادعاي سرمقاله‌اش در مهرماه منتشر نمي‌شود. انتشار اين خبر مبهم، که موجي از شادي را در ميان برخي از دلسوزان مردم ايران برانگيخت، مي‌تواند نقطه‌ي عطفي در جمع‌آوري طنز و کاريکاتور و در نتيجه گامي مؤثر به‌سوي انتشار نشريات فاخر باشد. نگارنده‌ي اين ستون، به‌عنوان يک کارشناس پاکيزه‌ در زمينه‌ي رسانه‌ها، معتقد است که دولت هرچقدر نشريات نان‌خور خود را کمتر کند، خدمت بيشتري به مردم کرده است.

 

ششم: اي اماکن شاد باش و دير زي!
کنسرت گروه کامکارها خوش‌بختانه بدون دعوا و کتک‌کاري بر سر بليت، اجرا، لباس و غيره برگزار شد. ترافيک شلوغ کنسرت‌ها در مرداد و شهريور امسال ثابت کرده است که موسيقي فاخر حتي از نوع ديجيتالي دارد به‌سرعت در مردم نفوذ مي‌کند. حتي اگر اين نفوذ از نوع سايت دل‌آواز باشد. آگاهان اميدوارند کنسرت استاد عليزاده و گروهش نيز در اين هفته با حمايت اداره‌ي اماکن به‌خوبي برگزار شود و کسي تکان نخورد.

 

هفتم: افتخاري ديگر براي تدوينگران گم‌نام «سينما سيما»
آکادمي اسکار، نسخه‌ي جديد فيلم «قدمگاه» ساخته‌ي آقاي عسگرپور را که چهارشنبه‌ي پيش از سيما پخش شد، در رديف نامزدهاي بهترين تدوين قرار داد. در بيانيه‌‌ي اين آکادمي که به تاييد اينجانب هم رسيده است، تاکيد شده که تدوينگران (مميزان) چيره‌دست تلويزيون ايران، توانسته‌اند از لابه‌لاي يک فيلم معنوي، يک قصه‌ي معنوي تازه کشف کنند و اين کار بزرگي‌ست.

جلال سميعي

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت12:9توسط علیرضا |
تاریخ
يک روز اسير پيچ يک گيسوييم
يک روز شهيد تيغ يک ابروييم
مابين اسارت و شهادت اي دوست
خود مي‌داني که ما تو را مي‌جوييم

در معبد عشق، گوشه‌اي مي‌خواهم
از عشق تو راه‌توشه‌اي مي‌خواهم
اي تاک بلند عشق، در سايه‌ي تو
از نام خوش تو، خوشه اي مي‌خواهم

در موج حوادث زمان گم شده‌ايم
محتاج به يک غنچه تبسم شده‌ايم
درماندگي ما بنگر تا به کجاست؟
قرباني يک خوشه‌ي گندم شده‌ايم

تا نام تو بر قله‌ي ادراک شکفت
صد باده‌ي ناب در دل تاک شکفت
از ذهن خدا همين که نام تو گذشت
چرخي زد و با ستاره افلاک شکفت

بر سينه‌ي شب تيغ فلق خواهدخورد
بر حنجر کفر تيغ حق خواهدخورد
سوگند به فارسان والفجر، آخر
تاريخ به دست ما ورق خواهدخورد

(اميرعلي مصدق)

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت11:48توسط علیرضا |
خط فقر
اغنيا به آب درماني و فقرا به نان درماني نيازمندند.
 
 شکسته ترين خط ، خط ِ فقر است.
 
 تمام بال‎ ها ، بوي ِ پرواز مي دهند.
 
 آدم خوار ، عاشق ِ آدم ِ «پخته» است.
 
 برف و باران ، ابر ِ بارور را سر ِ زا مي برند.
 
 ماهي ، دور ِ باطل را در تنگ آب تجربه مي کند.
 
 بسيارفروتن بود ، چيزي‎از هيکلش‎ديده‎نمي شد.
 
 تاجر ِ آهن ، معني «فقر ِ آهن» را نمي فهمد.
 
 آدم‎هاي بي کله ، دهاني براي گفتگو ندارند.
 
 به فکر درمان ِ «درياچه پريشان» افتاده‎ام.
 
 نجيب‎ترين ماده ، «ماده‎ي ‎قانوني» ‎است.
 
 عنکبوت ِ ماهيگير ، نيازي به تور ندارد.
 
 پرنده ، عاشق ايستگاه ِ درختي است.
 
 ادوات ِ برقي ، عاشق ِ «جعبه تقسيم» هستند.
 
 اگرچشم‎ نداشتم ‎بدون‎شک‎ ، ازقلبم‎ َاشک‎ مي‎ريختم

(حسين ناژفر)

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت11:46توسط علیرضا |
سینما در c نما
به جان مادرم هيچکس قاتل نيست

نام فيلم: به جان مادرم هيچکس قاتل نيست
کارگردان: ميرمازيار معترض
تهيه کننده: حاج فرمانده
مدير فيلمبرداري: استاد فيلمبرداريان
جلوه هاي ويژه: ساشا ناتاشا، با تشکر از مديريت استخر
بازيگران: حاج کاظم، حاج قاسم، جوادي، حميدي، رسولي، همسران آنها و در نهايت رضا کيانيان در نقش مجسمه

 

خلاصه فيلم:
فيلم درباره کساني است که شهيد شده‌اند تا ما زندگي کنيم. حاج کاظم مردي است که يادگار سالهاي جنگ را با خود دارد. او به طرزي رقت بار مشغول کار و فعاليت روزانه است که ناگهان خوابي عجيب مي بيند. او خواب مي بيند که مشغول مطالعه داستاني درباره جنگ است. اين داستان موجب دردسرهاي بسياري براي نويسنده اش شده بود، از جمله اينکه معلوم شد نويسنده اين داستان کافر حربي، نامرد، بريده، صهيونيست، نان به نرخ روز خور، و داراي نيمه هاي پنهان عجيب مي باشد. حاج کاظم ناگهان از خواب مي پرد و احساس مي کند دارد غرق مي شود. در نتيجه به جستجوي گمشده اش مي شتابد. او در حالي که گريه مي کند به سمت گمشده اش حرکت مي کند. در ادامه پدر گمشده اش نيز به او مي پيوندد و با او دنبال گمشده اش مي گردد. حاج کاظم و پدر گمشده اش در راه با دوستان سابق حاج کاظم روبرو مي شوند که آنها هم هرکدام مشغول کار و فعاليت روزانه خود هستند. حاج کاظم هنچنان گريه مي کند و به سراغ گمشده اش مي گردد...
اين ماجرا همينطور ادامه دارد. حاج کاظم گريه کرده دنبال گمشده اش مي گردد و اطرافيان هم بعضي گريه کرده، به او در يافتن گمشده اش کمک مي کنند و بعضي دلهاي سياهي دارند و گريه نمي کنند. حاج کاظم احساس مي کند که مرحله به مرحله به گمشده اش نزديکتر مي شود. او همچنان گريه مي کند و در مواقع لزوم عصباني شده و بر سر کساني که مشغول کار و فعاليت روزانه هستند داد مي زند.
او به همراه بقيه نگران است که مبادا آخر جستجويش همانند آخر داستاني که مي خوانده بشود ولي بر خدا توکل کرده به جستجو ادامه مي دهد. حاج کاظم عاقبت پس از جستجوي فراوان عاقبت در يک مکان خاص گمشده اش را مي يابد و به خاطرات گذشته دسترسي پيدا مي کند و در پايان پس از گريه فراوان متوجه مي شود که بر خلاف داستاني که خوانده در آن لحظه وظيفه داشته همان کار را انجام دهد و هيچ کار بدي نکرده است. فيلم درست در همين جا به پايان مي رسد.

 

نقد و نظر:
اقتباس از آثار داستاني در سينما کار پسنديده اي است. علي الخصوص اقتباس از يک داستان کوتاه براي يک فيلم بلند. چرا که در اين حالت خلاقيت نويسنده و کارگردان اين مجال را مي يابد که بروز و ظهور پيدا کند. فيلم بخدا هيچکس قاتل نيست در اقتباس از داستاني کوتاه با نامي در همين مايه ها موفق نشان مي دهد. چه سازنده اين فيلم نشان داده است که فيلسازي خلاق و نوجو است. او با بهره گيري از تجربيات نويسنده داستان که نزديک بود به خاطر نگارش اين داستان کوتاه به خاک سياه بنشيند، کوشيده است با حذف عاصر نامطلوب و غيرضروري داستان آينده روشني را براي خود رقم بزند. في المثل در داستان شخصيت نخست، بنا به عللي يک نفر را در آب خفه مي کند و در نتيجه خود را قاتل مي داند، اما در فيلم شخصيت نخست کسي را خفه نمي کند، بلکه مقتول خودش به واسطه گلوله اي که به او اصابت کرده دار فاني را وداع گفته به طرز اسلوموشن و شاعرانه اي دارفاني را وداع مي گويد. بدين ترتيب در فيلم واقعاً کسي قاتل نيست و هرکس وظيفه خود را به درستي انجام داده است. بازي بازيگران نيز از ديگر امتيازات اين فيلم غيرحساسيت برانگيز است. علي الخصوص بازي پرويز پرستويي که بدون اينکه يادآور شخصيتهاي فيلمهاي آژانس شيشه اي و موج مرده باشد، به اندازه تمام طول بازيگري اش گريه مي کند. همچنين بازي رضا کيانيان در نقشي پرتحرک که هيچکس ديگر نمي توانست بجاي او از پس بازي در اين نقش برآيد. با همه اين احوالات حق اين اقتباس باشکوه خورده شد و داوران نامرد و باندباز جشنواره فجر به اين فيلم جايزه ندادند که به زمين گرم خواهند خورد انشاالله.

امید مهدی نژاد

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت11:38توسط علیرضا |
زندگي از سر خط

زندگي از سر خط

گاهی سر نمی زنی گاهی سُر می خوری روی كاغذ

 

                 اين واژه ها طاقت ندارند؛

 

           خم  می شوند و ناگهان

 

                      بندبندِ اين زندگی با لبخندت از هم می پاشد/توی صورتم

 

 

من اگر چند خط نفس نكشم

 

                   نياز به ويرايش(!) دارم اما

 

                                    خط خطی...مچاله...   

                     

                                             

  می روم روی خط های خالی موج سواری می کنم

رضا حقیقی کاشانی

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت11:58توسط علیرضا |
تقویم ها

 

تقويم‌ها را وارسي کردند: افسون مدار دور گردون‌ست

افسون چشم ساحراني که دستانشان در دست قارون‌ست

 

ردّي که برجا بود از خورشيد در هاي‌و‌هوي سايه‌ها گم شد

تنها همين مانده‌ست: رازي که در سينه‌ي فانوس مدفون‌ست

 

مردي نمي‌بينيم در ميدان چندان که مي‌‌گرديم و مي‌گرديم

آواز پاي مرد؟ افسانه‌ست، اين شور از خلخال خاتون‌ست

 

بشنو؛  «هنوز آواز پايي نيست» در گوش بيهوش خيابان‌ها

در شهر بوي مرگ پيچيده‌ست، اين گرگ وحشي تشنه‌ي خون‌ست

 

اي سينه‌زن‌ها! از چه مي‌گرييد؟ اين نينوا دشت شهادت نيست

اي آهوان خسته! بگريزيد، نام رضا نيرنگ مامون‌ست

 

آن دورها گفتي سواري بود، اما همين گرد و غباري بود

آري، ببين دستان موسي باز در جستجوي دست هارون‌ست

 

تقويم‌ها را وارسي کردند، امروز هم روز اباذر نيست

اينک تو و فرداي ديروزت: آينده‌ي تلخي که اکنون‌ست

(امید مهدی نژاد)

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت11:57توسط علیرضا |
رخداد هفته

هفته‌ای که گذشت، به ما که مربوط نبود؛ خدا کند به شما هم مربوط نباشد و همه‌ی اخبار بد، مال بچه‌های کوچه باشد؛ ضمنا تا وقتی ما را استعفا نکنند، می‌نویسیم.

 

یکم: تنها لهجه است که می‌ماند!
سریال ارزشمند «چارخونه» که هم‌چنان از شبکه‌ی سوم سیما پخش می‌شود، با افزودن یک شخصیت افغانی به طنز فاخر خود، توانست داد و فغان سفارت افغانستان را دربیاورد. در این سریال، که نویسندگانش به‌خاطر اتحاد ملی ناگزیر شده‌اند به‌سراغ لهجه‌ای غیرملی بروند و باز مردم را هرطور شده بخندانند، اهداف و ارزش‌های کلان سازمان صدا و سیما از طریق طنز فاخر و جیغ‌های یک مادر مکرمه به بینندگان تزریق می‌شود؛ اما گویا این‌بار هم همه‌ی حسودها در سفارت افغانستان گرد هم آمده‌اند. لازم به یادآوری‌ست که مانند همیشه، شخصیت مذکور لهجه دارد، اما تکذیبش می‌کند.

 

دوم: پخش و افشای «سنتوری» از برنامه‌ی «سینمای مشکوک»
خروج فیلم‌ها از جشن سینما هم‌چنان ادامه دارد و احتمالا این جشن، با حضور یک فیلم یادبود از ناهارخوران هیأت مدیر‌ه‌ی خانه‌ی سینما و به کارگردانی پرویز پرستویی، برگزار خواهد شد. یکی از کارگردانان بزرگ سینما نیز، که هم‌چنان به درک نشدن فیلم‌هایش معترض است، در گفتگویی ویژه به همه‌چیز اعتراض کرد و سپس ناپدید شد. برخی شایعه‌ها هم از ارائه‌ی فیلم موسوم به «سنتوری» در قالب یک فیلم تلویزیونی
۲۵ دقیقه‌ای، همراه با نقد و افشای کارگردان آن، خبر می‌دهند.

 

سوم: کارت هوشمند الهام
روان‌شناسان در جستجوی راهی برای فیلترینگ الهامات ادبی هستند؛ پس از یقه‌گیری از یک نویسنده در یاسوج، و اعتراف او به بی‌تربیت بودن شخصیت‌های داستانش، یک تیم ویژه‌ مأمور بررسی فیلترینگ الهامات داستانی و شعری شده‌اند، تا شخصیت‌های بی‌شعور و نالایق در ذهن جوانان مردم نلولند. هم‌چنین شایعاتی مبنی بر بررسی طرح ملی سهمیه‌بندی آثار ادبی پخش شده است و به ما ربطی ندارد.

 

چهارم: آلت طرب را پنهان کنید!
کنسرت حسین علیزاده در اواسط ماه شهریور، هم‌چنان روی هواست و از آگاهانی که می‌توانند بن‌بست اطلاع‌رسانی موجود را رفع کنند نیز اطلاعی در دست نیست؛ یک مقام بلندپایه‌ی فرهنگی هم به همه‌ی موسیقی‌دانان مملکت توصیه کرد که دست از سر موسیقی بردارند و کاری شرافتمندانه پیدا کنند.
 من هم‌چنین از پیدا شدن مجدد استاد شجریان و اظهار تأسف ایشان از ترکیدن مردم در روزهای خرید بلیت کنسرت استاد، ابراز خرسندی می‌کنم.

 

پنجم: ای برق بی‌تربیت!
با بازدیدهای مکرر مسؤولان از مصطفی کرمی، که در جریان فیلم‌برداری دست‌هایش را از دست داده است، تمامی مسؤولان ذی‌ربط و بی‌ربط بحمدالله برق فشار قوی را محکوم کردند تا این سینماگر را دلداری داده باشند؛ گزارش‌ها حاکی‌ست که بیشتر مسؤولان در نیمه‌های عیادت از وی ناگهان ناپدید شده‌اند و تنها کمک‌های مردمی‌ست که می‌ماند.

 

ششم: رستم قاجار
ستون هفت‌آسمان مجاز فرهنگ و هنر، در راستای انجام وظیفه‌ی خطرناک اطلاع‌رسانی اعلام می‌کند که سریال ارزشمند «چهل سرباز» هم‌چنان از شبکه‌ی دوم سیما پخش می‌شود. در این مجموعه‌ی پیچیده که برای نخستین‌بار در تاریخ جهان، رستم به زبان ناصرالدین شاه حرف می‌زند، همه‌چیز مرتب است و هم‌وطنان عزیز می‌توانند آهنگ‌های درخواستی خود را نیز در این مجموعه‌ی بی‌زمان بشنوند.

 

هفتم: آیا جنیفر به ایران می‌آید؟
به‌دلیل روبه‌راه بودن اوضاع فرهنگ و هنر مملکت، و کمبود سوژه، به یک خبر ورزشی‌ ـ هنری توجه کنید؛ حضور پنجاه‌ درصدی آقا جکی چان، ستاره‌ی سینما و کونگ‌فو، در ایران قطعی شده است و تحلیلگران پیش‌بینی می‌کنند خانم‌ها جنیفر لوپز و آنجلینا جولی نیز تا سیزده درصد به ایران بیایند. این درصدها به بخش‌های مجاز این افراد مربوط می‌شود
.

(جلال سمیعی)

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت11:53توسط علیرضا |
غده سرطانی یا تومور مغزی

غده سرطانی یا تومور مغزی

نامه زیر در جیب جنازه یکی از سربازان اسراییلی شرکت کننده در جنگ 33 روزه پیدا شده است. آگاهان وی را جوانی 24 ساله و تا دندان مسلح گزارش داده اند. البته بر روی بدن این سرباز اثری از زخم و یا حتی رد خونی یافت نشده است. متخصصین علت مرگ وی را فشارهای عصبی پیش بینی کرده اند و دلیل خود را تجمع بیش از حد اوره و آمونیاک در اطراف شلوار وی بیان نموده اند.
در جیب راست او عکس دختری زیبا با اندامی زیباتر بوده است که بی شباهت به «جنیفر لوپز» هم نبوده است. همراه این نامه کاغذی نیز یافت شده که در ذیل جمله ای از اسپینوزا که می گوید:« صلح تنها فقدان جنگ نیست بلکه یک باور درونی است.»  نوشته شده است:«جناب اسپینوزا باید بدانند که تنها چیزی که می تواند انسان را بدین باور برساند، گلوله است.»

سلام عزیزم!
الآن که در حال نوشتن این نامه هستم هیچ مهم نیست که کی هستم؟ از آنجایی که این نامه را برای تو که همسر عزیزم هستی می نویسم برایت معلوم است که چه کسی هستم و به هیچ کس دیگری هم مربوط نیست. تنها چیزی که الآن مهم است این است که من زیر آتش شدید این عرب های لعنتی گیر کردم و بعید می دانم که بتوانم طلوع خورشید فردا را ببینم. پس اقرار می کنم به یکتایی او و پیامبری موسی و اینکه شارون آدم خوبی بود و اولمرت کلا بیلمز تشریف دارد. شاید بپرسی که چرا اینقدر لفظ قلم می نویسم؟ از آنجایی که این نامه را تمام رسانه های غربی به نشانه مظلومیت ما منتشر خواهند کرد، خواستم کمی زبان فخیم عبری را پاس بدارم. لطفا بقیه اش را بخوان. می دانم که حوصله ات سر رفته و دیگر نمی خواهی قیافه نحس من را ببینی، به همان اندازه که من دیگر تحمل آن هیکل کج و کوله ات را نداشتم که من را مدام یاد جنگ زده های هیروشیما و ناکازاکی می انداخت. به هر حال از تو خواهش می کنم نامه را تا آخر بخوانی. قول می دهم در آخرش چیزی برایت به ارث بگذارم.
می خواهم الآن که دیگر امیدی برای زنده ماندن برایم نمانده است و هر لحظه امکان مردنم در راه وطن و سرزمین موعود می رود و ممکن است تا چند دقیقه دیگر سید حسن نصرالله شخصا تیر خلاص را در مخ ناچیزم خالی کند، برایت از خودم بگویم تا بچه هایمان در آینده پدرشان را بهتر بشناسند. البته می دانم که اجاقت کور است ولی تو را به یاد اژدها شدن عصای موسی می اندازم تا کمی ایمانت تقویت شود.
من در یک خانواده کاملا مذهبی یهود به دنیا آمدم. مادرم از تبار یهودیان مجار بود و پدر از جهودهای آرژانتینی. البته داستان اینکه چطور این دو با هم ازدواج کردند کمی رقت بار و تاسف بر انگیز است که خاطر تو را با تعریف آن مکدر نمی کنم. پدر بزرگ ها، مادر بزرگ ها، عمو ها، عمه ها، دایی ها و خاله های من تمام و کمال در ماجرای هولوکاست دار فانی را وداع گفتند. از همان کودکی هم برایم سوال بود که با این اوصاف یحتمل پدر و مادر من از زیر بوته به عمل آمده اند که با تعریف معجزه موسی در نصف کردن رود نیل با آن عظمتش، این ماجرا برایم حل شد.
از همان کودکی با عرب ها آشنا شدم. وقتی دستشویی ام می گرفت و به مادرم می گفتم اهی دارم، مادر می زد پشت دستم و می گفت که اهی کلمه بدی است و از من می خواست که بگویم عرب دارم. و من روزی حول و حوش هشت مرتبه عرب داشتم و عربی می شدم. وقتی اولین بار با یک عرب مواجه شدم به جای اینکه با او سلام علیک کنم به رویش شلنگ گرفتم. اینطور شد که روابطم با عرب ها شکل گرفت. برای تولد پنج سالگی ام پدرم برایم دارت خرید که عکس روی تخته اش عکس یاسر عرفات بود. هر وقت مستقیم توی دهانش می زدم پدر به من جایزه می داد. من پدرم را خیلی دوست داشتم. او هم من را. هیچ وقت من را تنبیه بدنی نکرد. هر موقع که از دستم ناراحت می شد، می گفت که من را به اتاق گاز خواهد برد و سپس در کوره های آدم سوزی خواهد سوزاند و خاکسترم را در بیابان پخش خواهد کرد تا بتوانم زودتر اجدادم را ببینم. اینطور بود که من برای پیشگیری ازایجاد  هولوکاستی دیگر پسر مودب، خوب و حرف گوش کنی بودم.
بعد از اینکه خواندن و نوشتن را آموختم، کتاب مقدس «تلمود» دستم افتاد و اینجا بود که برای اولین بار با کلمه «تجاوز» روبرو شدم. در کتاب نوشته بود:« تجاوز به اموال به ویژه به ناموس غیر یهود که خیلی به آن اهمیت می دهند، مانعی ندارد، بلکه از واجبات به شمار می رود.» کلمه تجاوز را نفهمیدم. پیش پدرم رفتم و از او سوال کردم. کمی من و من کرد و در آخر گفت که تجاوز یک عمل فیزیولوژیکی است و کلا مانند کاشتن پیاز در زمین می ماند که البته در این نوع زمین قصبی است. دیگر این سوال برایم حل شده بود. همینجا بود که پدر بدون اینکه مادر بشنود از خاطرات کشت و کارش در صبرا و شتیلا تعریف کرد.
همین طور مراتب ترقی را طی کردم تا بالاخره در رشته فلسفه دانشگاه حیفا قبول شدم. در درس هایمان با کوروش آشنا شدم و ارادتم به ایرانیان زیاد شد. ایرانیان را منجی خود و اجدادم از دست آشوری های بی همه چیز می دانستم. و روز به روز به علاقه ام نسبت به ایران افزوده می شد. ایرانیان آدم های مهمان دوست و با مرامی هستند. آنها حتی برای کمک به ما و از روی مرام در مسابقات ورزشی هرگز رو در روی ما نمی ایستند و از بازی به نفع ما کنار می کشند. آنها ما را به رسمیت نمی شناسند و اگر دیگر کشورها هم اینگونه بودند ما حتما در تمام رشته های ورزشی اول می شدیم و تمام طلاهای المپیک را درو می کردیم. آنقدر به ایران و ایرانی علاقه مند شده بودم که سال پیش تصمیم گرفتم به ایران مهاجرت کنم. البته در آخرین لحظات حرکتم از یکی از منابع مورد اطمینان در موساد شنیدم که دو سال بعد همین موقع بنزین سهمیه بندی می شود. به همین دلیل سفر را لغو کردم و تصمیم گرفتم مادام العمر در خدمت وطنم اسراییل بمانم.
هنوز چند وقتی از ورودم به دانشگاه نگذشته بود که بزرگترین فاجعه زندگی ام رقم خورد که قطعا از هولوکاست دردناک تر و فجیع تر بود و آن موقعی بود که با تو آشنا شدم. باید به من حق بدهی که من یک دانشجوی جوان احمق بودم که هیچ چیز در مورد عشق نمی دانستم جز اراجیفی که افلاطون راجع به آن گفته بود. مطمئن باش اگر افلاطون هم مجبور بود هر روز با یک کشتی گیر سنگین وزن ژاپنی روی یک تشک بخوابد، به خط اول جبهه نبرد می پیوست.
آخ همسر عزیزتر از جانم! نمی دانی اگر از دست این وضعیت احمقانه ای که آن اولمرت حرامزاده ما را دچارش کرده خلاص بشوم چه ها که نمی کنم. می روم و بست می نشینم روبروی دیوار ندبه و تورات را از اول تا آخر حفظ می کنم تا بتوانم در مسابقات بین المللی حفظ تورات اول شوم. قول می دهم هر شنبه برای ادای فرایض دینی به کنیسه بروم، به خاخام ها فحش ندهم، دیگر ایرانی ها را دوست نداشته باشم، چند فلسطینی را به فرزندی بپذیرم، همه هم جنس بازها را از روی زمین محو کنم، دیگر با دختر عمویت -ژاروت-  نگردم. و از همه آنها بدتر تو را دوست داشته باشم.
البته با همه این اوصاف بعید می دانم که بتوانم برگردم. احتمال اینکه یک موشک دو متری از دهانم برود تو و از آن طرف بیرون بیاید حدود نود درصد است و به احتمال نود و نه در صد خواهم مرد و آن یک در صد هم فقط برای تجربه قبلی شکافته شدن نیل باقی می ماند.
یک چیز را باید برایت اعتراف کنم و آن اینکه خدای این ها باید بزرگ تر از خدای ما باشد. حداقل آنکه خدایشان بعید می دانم در کشتی برابر یعقوب شکست بخورد. حتی معتقدم با قوانین جدید یعقوب را خواهد برد حتی اگر شده به ضرب و زور سکه.
بدرود همسر عزیزم. من یک جوجه صهیونیست لعنتی ام که تا چند لحظه دیگر به گفته خاخام ها به بهشت خواهم رفت ولی خودم می دانم که به درک واصل خواهم شد.
همین دم آخری این عکسی را که ضمیمه نامه کرده ام، برایت به ارث می گذارم و از تو تقاضا دارم برای اینکه آن هیکل درب و داغانت را بسازی و اندکی شبیه این عکس شوی، کمی رژیم بگیری و ورزش کنی. با این شرایط شاید شوهر بعدی ات مجبور نشود که در ارتش ثبت نام کند.

خداحافظ عشق افلاطونی من

)حامد تاملی(

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت11:51توسط علیرضا |
چین

نه تنها پیرهن از چین بیاریم
که اقلامی خفن از چین بیاریم

برای رفع مشکل از جوانان
در این فکریم زن از چین بیاریم!

کفن پوشان راه محو فقریم
ولی باید کفن از چین بیاریم

دکانها مملو از پوشاک چینی است
از این پس رختکن از چین بیاریم

اگر آن چیز نیکو را لولو بُرد
نکن شیون لَبَن از چین بیاریم

چراغ مه شکن وقتی نداریم
چراغ مه شکن از چین بیاریم!

هزار و صد تومن لازم اگر شد
هزار و صد تومن از چین بیاریم!

ولی، شاید، اگر، داریم، اما
یقینا، واقعا از چین بیاریم

گلاب قمصر کاشان گران است
بیا مُشک خُتن از چین بیاریم

به هر صورت به سود ماست کلا
اگر حتی لجن از چین بیاریم

به جای رستم دستان و سهراب
اساطیر کهن از چین بیاریم

برای شاعران الفاظ کمیاب
جُعَل، حِربا، زغن از چین بیاریم

پر طاووس در دنیا گران است
دماغ کرگدن از چین بیاریم

اگر با زلزله تهران فرو ریخت
دوباره یک پکن از چین بیاریم

دموکراسی فراوان اولا هست
نباشد ثانیا از چین بیاریم

و آزادی که اصلا مشکلی نیست
ترن پشت ترن از چین بیاریم

دهنها خسته شد از نطقهامان
یدک باید، دهن از چین بیاریم

ترقه، فشفشه، باروت، موشک
خطرناکه حسن! از چین بیاریم

خلاصه جنس کشور گشته چینی
فقط مانده وطن از چین بیاریم

بیا تا دست یکدیگر بگیریم
و سر تا پا بدن از چین بیاریم

به هر صورت سیاست اینچنین است
به ما هر چی بگن از چین بیاریم

)مهدی استاد احمد(

 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت11:50توسط علیرضا |
v for vendetta

(( V for vendetta ))

 

Remember ,remember ,the fifth of novamb

 

به یاد داشته باش, به یاد داشته باش, پنجم نوامبر را

این جمله ای که اساس ِفیلم رو تشکیل میده, پنج نوامبری که در انگلستان به روزی بسیار تاریخی تبدیل خواهد شد.

فیلم با یادآوری خاطره ای از گذشتهً انگلستان شروع میشه,کسی که می خواست ساختمانی که نماد قدرت در انگلستانه رو منفجر کنه موفق نمیشه و به دار آویخته میشه.بعد به زمان ِحال می آییم و آماده شدن ِدو شخصیتِ اصلی ِفیلم؛

یک مرد به نام "وی"با یک ماسکِ مرموز و دیگری دختری زیبا که در یک شبکهً تلویزیونی کار می کند.

عموم ِنقدهای نوشته شده بر این فیلم شخصیتِ"وی"را یک انسانِ با اِراده می داند که قادر به تغییر در ساختار فکری یک ملت می شود اما من "وی"را یک اعتقاد می دانم که فقط برای روایتِ داستان دارای دو دست و پا می شود که خودِ "وی"نیز این را در فیلم می گوید.

در این فیلم"ناتالی پورتمن"(همونی که لـًون حرفه ای رو بازی کرده) در نقش"ایوی"ظاهر شده که بسیار زیبا هم بازی کرده.

بیشتر از این توضیح نمی دم چون دوست ندارم وقتی فیلم رو می بینید نفرینم کنید که چرا داستان فیلم رو براتون گفتم ؛من از 20 به این فیلم 25 دادم شما چطور؟

در ضمن برای خرید یا دانلود فیلم به هر جایی که دلتون خواست مراجعه کنید.   

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت19:55توسط علیرضا |
سلام

سلام ,سلام ,سلام

دوباره ببخشید از اینکه دیر آپ کردم ,سَرَم خیلی شلوغ بود

یه سلام ویژه می کنم به بچه های "پی تی"که این وبلا گ روانتخاب کردن خصوصا ًجناب پکس و جلالِ عزیزکه تو این تابستون خیلی زحمتش دادم.

خدمت پکس خان بگم که نه متاسفانه "آتش بدون دود"رو نخوندم اگر شما خوندید و فکر می کنید حرفی برای گفتن داره یه معرفی ازش بنویسید برام میل بزنید تا بذارمش تو وبلا گ همه استفاده بکنیم.

یه سلام باحا ل به بهناز خانوم(نمی دونم چرا فکر می کنم امیرحسین ناد علی ِ)با اینکه بجا نیاوردم ولی خب منم خیلی دلم برات تنگ شده,اگر هم بودجه رو اضافه کنید که دیگه می ترکونید.

چند تا خبر هم بدم:

1: تا چند وقت یه قسمت اس ام اس و جوک و...به وبلا گ اضافه می کنم (انگار تا چرت وپرت نگیم حرفای ما خریدار نداره)

2: با شروع کار دانشگاه یه قسمتی با عنوان مهند سی صنایع به وبلا گ اضافه می شه که اونم احتمالا تمام مطالبش دزدی باشه.

3: هر چقدر گیر بدید نمی گم بعضی مطلبارو از کجا می دزدم الکی خودتونو سبک نکنید.

در آخر از ایمیلایی که زدید ممنون؛خودتون باحالید.

تا بعد

+نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت19:45توسط علیرضا |
amores perros

((AMORES PERROS))

حرفکعشق ِ سگی

الخاندرو گونزالس کارگردانِ محبوبِ من,دارای سه فیلم مطرحه که هر کدوم جای چندین ساعت بحث داره 1: عشق سگی   2 :21گرم 3: بابل

که اگه هر کدومشو ندیدید نصفِ عمرتون فنا شده

عشق سگی اولین ساختهً گونزالس در مقام کارگردانی از اون فیلمها یی که همه چی توش هست همه چی توش قرو قاطیه اما وقتی فیلم تموم می شه می فهمی منظم ترین فیلم زندگیت رو دیدی .

شیوهً روایت فیلم مثل "قصه های عامه پسند"(پالپ فیکشن)تارانتینو یا مثل بعضی فیلمهای روسی ِ دههً 90 البته به طرزی استادانه تر وبا کمی تغییر.

در این فیلم هیچ بازیگر شاخصی بازی نمیکنه(یا من نمی شناسمشون) و گونزالس با هنر ِ خودش بحرانهای جامعه رو به تصویر می کشه(کاری که تو 2 فیلم ی بعدی اش هم ادامه می ده)

خیلیها میگن این فیلمها آدمو افسرده می کنه اما من که افسرده نشدم شما رو نمی دونم؟

من از 20 به این فیلم با سختگیری 19 دادم شما چطور؟

در ضمن برای خرید یا دانلود فیلم به هر جایی که دلتون خواست مراجعه کنید.

+نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت19:44توسط علیرضا |