|
هر کی میخواد حرف بزنه بیاد تو(فیلم,رمان,شعر,عشق و...)
|
فیلم سینمایی "سنتوری" که اکران آن از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ممنوع اعلام شده بود، سرانجام با اعمال اصلاحات مسئولان از سوی کارگردان مجوز اکران گرفت.
تهیه کننده فیلم سنتوری با اعلام این خبر به خبرنگار ما افزود: «سرانجام با تغییرات مختصری در فیلمنامه و فیلمبرداری برخی از صحنه های مشکل دار، فیلم سنتوری از وزارت ارشاد مجوز اکران گرفت و از هفته آینده در تمام سینماهای ایران به روی پرده خواهد رفت.»
فیلم سنتوری به کارگردانی داریوش مهرجویی و با بازی گلشیفته فراهانی و بهرام رادان پیش از این از وزارت ارشاد مجوز ساخت گرفته بود که پس از ساخت و اکران آن در جشنواره فیلم فجر، وزارت ارشاد مجوز آن را پس گرفت. بنابراین گزارش، سرانجام پس از کسب تکلیف نهایی سازندگان این فیلم، با اعمال نظر مستقیم صفارهرندی وزیر ارشاد، موارد مشکل دار در این فیلم مشخص شد و فیلمنامه اصلاح شده توسط فیلمنامه نویسان وزارت ارشاد (به سرپرستی جواد شمقدری) در اختیار داریوش مهرجویی قرار گرفت.
بر اساس این فیلمنامه اصلاح شده، علی سنتوری که یک نوازنده و آهنگساز معتاد است، پس از ورود به خانه پدری که در هنگام برپایی روضه مادرش می باشد، تحت تاثیر مواعظ روضه خوان قرار می گیرد و به جای جار و جنجال و طلب پول، در پای منبر ایشان می نشیند. او که به شدت تحت تاثیر سخنان واعظ قرار گرفته، سعی می کند که زندگی خود را اصلاح کند.
علی سنتوری سپس به خانه خود رفته و تمام لوازم لهو و لعب (سازهای) خود را می شکند و به این ترتیب جواز ورود به خانه مادری را می یابد. او سپس با شرکت مداوم در جلسات روضه موفق به ترک اعتیاد شده و پس از اندکی با یکی از دختران محجبه که بطور مداوم در روضه شرکت می کند (طاهره سادات خانم صبیه حاج مرتضی سیمانی)، ازدواج می کند.
او سپس در حجره پدرش حاج آقا بلورچی مشغول به کار می شود و پس از کسب شرایط لازم به عضویت حزب موتله اسلامی درآمده و سرانجام به توصیه یکی از اعضای بلندپایه این حزب به هنر والا و فاخر نوحه خوانی رو می آورد و در این راه به موفقیت های شایانی می رسد.
بنابراین گزارش، داریوش مهرجویی برای نسخه اصلاح شده "سنتوری" از بازی کسانی چون صادق آهنگران، حبیب الله عسکراولادی مسلمان، محسن قرائتی و فاطمه رجبی (در نقش مادر علی) استفاده کرده است. همچنین به جای نسخه ای از روزنامه شرق، حاجی بلورچی نسخه ای از روزنامه کیهان را در سکانس مربوطه در دست می گیرد.
هنوز برای این فیلم ارشاد شده نامی در نظر گرفته نشده است ولی تغییر نام آن قطعی بوده و احتمالا از میان نام های "نوحه خوان"، "مداح"، "عاقبت سوء موسیقی" و "طوفان شن 2" یکی برای جایگزینی با نام سنتوری انتخاب می شود.
همچنین به احتمال قوی از صدای مداح و ژیمناستیک کار معروف، عبدالرضا هلالی به جای صدای محسن چاووشی استفاده شده و رادان بر روی صدای وی لب خواهد زد.
نخستین جایزهء بخش جدید فستیوال جهانی موسیقیِ "گرمی" به هنرمند ایرانی اختصاص یافت.
به گزارش خبرنگار واحد موسیقی نیوز، جایزه ویژهء گرمی که کیلوگرمی نام گرفته است و برای اولین بار در جنب این فستیوال موسیقی جهانی برپا شده است به علیرضا افتخاری، خواننده ایرانی اهدا می شود.
علیرضا افتخاری خواننده مشهور ایرانی است که تا کنون خوانندگی در انواع ژانرهای سنتی، مدرن، دستگاهی، دم و دستگاهی، پاپ، کاردینال، اصیل، ردیفی و صفی را آزموده است.
دبیرخانه جایزه کیلو گرمی چندی پیش درباره این جایزه اعلام کرده بود که از این پس، هر سال به خواننده ای که بیشترین تولید موسیقی را داشته باشد، جایزه ویژه کیلوگرمی که هزار برابر جایزه گرمی وزن و اعتبار دارد اهدا خواهد شد.
پیش از این، نام علیرضا افتخاری، به عنوان تنها خواننده ای که همزمان با دریافت و مطالعه متن شعر یا ترانه، آن را اجرا می کند؛ در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده بود.
تا کنون هیچ مرجعی نتوانسته است تعداد کاست های این خواننده را تخمین بزند اما دبیر جایزه کیلوگرمی به خبرگزاری آسوشیتدپرس اعلام کرده است که تا کنون کارگران این دبیرخانه توانسته اند بیش از پانصد کاست با صدای افتخاری را شمارش و امحا و خود را به بیمارستان روانی معرفی کنند.
علیرضا افتخاری در طول دو دهه گذشته همواره به داشتن صدای خوش، سیبیل های تاب داده و لب زدن در کنسرت های زنده شهرت داشته است.
دعوت به بالیوود
در همین راستا ایندیاپرس هی نهی خبر داد که جمعی از فیلمسازان هندی در بالیوود، از علیرضا افتخاری درخواست کرده اند که با سفر به هند و اقامت در بالیوود، به جای آشا بوسل خواننده فيلم های باليوودی فعالیت کند.
بر اساس این گزارش، این فیلمسازان در نامه ای که مزین به تصویری از یک درخت و یک دختر و پسر رقصان است، دلیل این امر را سرعت محیرالعقول افتخاری در خواندن ترانه های عاشقانه عنوان کرده اند. به گفته ایشان، در حالی که بوسل حد اکثر قادر به اجرای پنج ترانه در روز است، افتخاری به راحتی تا هفده ترانه در روز اجرا می کند.
صاحبنظران معتقدند اجابت این درخواست از سوی علیرضا افتخاری، باعث رشد تولیدات بالیوود تا سه برابر میزان و ورشکستگی تولیدکنندگان نوار کاست و سی دی خام در ایران خواهد داشت.
تا ساعت شش صبح در خانه کار میکردم. آقای [عبدالله] جاسبی آمد. در مورد فشارهای روز افزور بر دانشگاه آزاد[اسلامی] و اینکه [آقای محمد احمدینژاد رئیس جمهور محترم ایران اسلامی] تهدید کرده که اگر شهریهها را پایین نیاورد فرزندان آقای جاسبی را مجبور به تحصیل در دانشگاه آزاد خواهد کرد، گلایه داشت. بخصوص این تهدید آخری را نمونه بارز کودکآزاری میدانست و میگفت یکی از فرزندانش گفته خودکشی خواهد کرد. مقداری دلجویی کردم، رفت.
نیم ساعتی خوابیدم. ساعت هشت صبح با نعرههای [آقای حسین] موسویان از خواب بیدار شدم. آمده بودند که بگیرندش [و ببرندش و چوب توی آستینش کنند] که فرار کرده بود و خودش را به خانه ما رسانده بود و آنجا بست نشسته بود. مامورها را یک وردی خواندم، رفتند. به او تهمت [جاسوسی] زدهاند، در حالیکه عرضه این کارها را ندارد. سپردم یک اتاق موقتی به حسین بدهند تا آبها از آسیاب بیفتد.
عفت[خانم والده محترمه بچهها و زوجه خودمان] با دوستانش رفت روضه. خوشبختانه بعد از بیست و هفت سال، از صرافت عربی خواندن افتاد و دست از سر [کچل] ما برداشت. از سال 61 تا 85 در صرف میر مانده بود.
سر صبحانه، سبزوار [رضایی میرقائد یا همان محسن رضاییِ خودمان] آمد. خیلی از دست دولت شاکی بود و از حرصش تمام صبحانه من را خورد. چنان [دو لپی] میخورد که بجز یک لقمه نان و پنیر چیزی به من نرسید. درخواست برخورد جدیتر با تیم [جناب آقای دکتر احمدینژاد] را داشت و میگفت که آخرش مجبور خواهد شد با یک آرپیجی 7 به پاستور برود.
آقای حسن روحانی آمد. بعد رفت.
ظهر گفتم کباب از بیرون بیاورند. خبر رسید که چند تا بچه به در خانه سنگ میزنند. باید بچههای [سرکار خانم] فاطمه رجبی باشند. یاد بچهگیهای مهدی افتادم که میرفت شیشههای خانه مهندس بازرگان را با سنگ میشکست. خدا [مهدی هاشمی آقازادهمان را ]حفظش کند.
بعد از ظهر را به مطالعه [ گنج العرش] گذراندم. عفت آمد. یکی از خانمها در آنجا برای پسرش تقاضای کار کرده بود و عفت توصیهاش را کرد. گفتم [آن خانم؟ یا پسرش؟]خودش را به مرکز تحقیقات [استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام] معرفی کند. تشکر کرد.
شب محمد [خاتمی] آمد. چندتا جوک که [محمد علی] ابطحی برایش خوانده بود را گفت. خیلی خندیدیم. معتقد بود که یکی از بزرگترین فعالیتهای اقتصادی و فرهنگی دوره اصلاحات، راه اندازی سرویس [اس] ام اس بوده است.
نامه عبدا... جعفر علی جاسبی به نیکلا سارکوزی جهت تاسیس دانشگاه آزاد اسلامی در فرانسه!

Hello Mester nigoli sarkoozi, R U ok? How is yor love? What is her name?
Asl plz !
BUZZ!!!
Where u are ? chera javab nemidi ?
DO U now me ? I am DR. abdol god jefar ali jasebi ! I have money and do much kasebi … I have pooste kande shodeye a lot of student in my univer Citys, and a lot of bad bakht father in the zendan.
I give vam and get jan, I give elm and get life…
Van dey in skool my dabir told me to write ensha whit this mozooe ke elm is beter or 3rvat !
Now I sell madrake elmi and save mony very nice, so no elm make no 3rvat !
Do you give me ejaze to build only 1 universti in your kabir faran3, do you ejaze ? do u ? do u ? … pliz ! just vone ! to ro god, to ro your love !
rasT why are you mamnoon hejab in your contri ? ha ?
hejab is good and cha2r is very nice and zinat.
Aslan do you have adab ? bi tarbiat ? bi shohoor and a lot of bad fohsh…
Taze I have your clip in my gooshi, I booltoos it very soon!
Oh sorry sarkoozi. Forgat that…
Hey nigoli it is raight that I have danesh gah but really it is not danesh gah it is love gah and I now U like this !
Hey nigoli is it raight danesh gah is azad but I ghol to you one of that’s students kant say a jik about your love and kant have bah3 CIA30.
Okay ? and this is realy not Islamik, so don’t give gir to US. Haminjoori we don’t have hejab in our keshvar with having sardar radan.
So accept my invitishen.
Okay ?
Kari nadari ?
Gelad 2 mit U, C U latter.
Babye.
نام فیلم: مزقون در تاریکی
کارگردان: استاد پنهان منش
تهیه کننده: استاد پنهان منش و شرکا
نویسنده فیلمنامه: با همکاری عزیزِ دل
موسیقی: استاد نی داوود با همکاری دی جی دیمبول
بازیگران: بهرام، گلی، حاج آقا، حاج خانم، شیرعلی قصاب، خان دایی، و یکی دیگه
با تشکر فراوان از دی جی دیمبول، ایستگاه مترو میرداماد، سازمان جهانی ایدز، و مرحوم میرزاعبدالله
خلاصه فیلم:
همه چیز از آنجا شروع می شود که علی یک نوازنده چیره دست و خواننده محبوب جوانان است. خانواده او یک خانواده سنتی هستند که با سازندگی مخالف، اما با نوازندگی موافق می باشند. او در اوج شهرت و موفقیت است. از یک سو مثل پرویز مشکاتیان آهنگ می زند و از سوی دیگر مثل دی جی دیمبول آواز می-خواند. او در همه مجالس شرکت کرده و پس از خودسازی مربوطه حاضرین را شاد و سرزنده می نماید. اما ناگهان در اوج شهرت و موفقیت افسار خود را از دست می دهد.
از یک سو لمپنیسم شهری و از سوی دیگر بورژوازی قشنگ مزمن او را تحت فشار دارند. بلای خانمان سوز اعتیاد، همچون الیناسیون جبری و از خود بیگانگی نیهیلیستی منفعل او را احاطه می کنند. عشق بزرگ زندگیش با او به چالشی عمیق دچار می-شود. او باید کیرکگور وار بین عشقش و چیزهای دیگر یکی را انتخاب کند. او در اجتماع تیره و تار به دنبال آن زندگی که دوست دارد برود و به این بیندیشد که اگر من، یعنی منِ من همون منی باشه که اون می خواد پس دیگه اون من من نیست، یعنی اون منی نیست که قبلاً من بوده و یه منِ دیگه ست که دیگه ربطی به من، یعنی منِ من نداره.
شهر به عنوان نماد مدرنیسم پادرهوا سرشار است از سیاهی و تیرگی. هوا دل گیر است و درها بسته و سرها در گریبان و در نیست، راه نیست، شب نیست، ماه نیست. نمادها کافکاوار به علی هجوم می آورند و هیچ کس نیست تا درد ذات ناآرام او را که بین خودش و خودِ خودش دست و پا می زند بفهمد. دوست او که یک نوازنده ویلن و مظهر نقد خرد ناب است عشق بزرگش را می رباید و به کانادا می برد. در این جا دردهای نهفته اساطیری علی سر باز می کند. دردهایی که ریشه در ساخت سنتی جامعه آسیایی دارد که به تعبیر سابقِ داریوش شایگان قرار بوده در برابر غرب و غروب حقیقت بایستد، اما حالا کم آورده و جوانانش را معتاد و کراکی می کند. زندگی مثل سایه سیاه سقراط بر سر علی آوار می شود. در این بین علی در حالی که با صدای دی جی دیمبول آواز می خواند که خود یادآور یک صدای دیگر است که از عمق غرب به شرق روی می آورد، در کوچه و خیابان و مجالس دردهایش را فریاد می کند.
صاحبخانه یغور علی که اشاره به ناامنی حیات در جهان سوم و ته مانده فئودالیته شرقی دارد او را از خانه بیرون می اندازد و علی در عطش حیات تخدیری خود رو به ویرانه هایی می آورد که نماد گوشه گیری هنر در اجتماع تیره و دودآلود شبه-مدرن تهران است. اما در نهایت پدرش با راهنمایی همسرش که الان تقریباً همسر ویولنیست کانتی شده، او را در زباله ها پیدا می کند و برای ترک به درمانگاه می برد، اما تا او نخواهد امکان ندارد.
اینجاست که پوچی اگزیستانسیالیسم معناگرا به منصه ظهور می رسد. علی هامون وار همه چیزش را نابود می کند اما در نهایت به چیزی که می خواهد نمی رسد. اما روزنه امید در پایان از لابلای سیم های سنتور که برای گام ماژور کوک شده بیرون می پاشد و علی در زندان خودخواسته آسایشگاه نتها را در بستری اولترا فلسفی به پرواز در می آورد. اینجاست که علم جدید در قالب دکتر مجری نژاد به نهاد بی آرام انسان ایرانی سر تعظیم فرود می-آورد، هرچند بستر سیاه شهر تاب تحمل این قلمبه عرفان ایرانی را ندارد. شهری که با کمک بعضی ها جوانان را معتاد و ایدزی کرده و دیگر امیدی وجود ندارد. در پایان تیتراژ روی تصویر علی که مضراب به دست به افق-های دور می نگرد و چندتا از دوستان بازپروری شده نیز با تنبک او را همراهی می کنند، و از انتظار آماده گر بیزاری می جویند ظاهر می شود.
نقد و نظر:
بالاخره چشم عاشقان استاد و سینمای خردمندانه به تازه ترین شاهکار سینمایی ـ فلسفی عصر روشن شد. هرچند تماشای این فیلم در دستگاه حقیر دی وی دی تقریباً نیمی از عظمت این شاهکار هنری ـ فلسفی را به گند کشید، اما تأملات فلسفی استاد آنقدر دقیق و عمیق هست که هر بیننده باشعور را در پای دستگاه میخکوب کند. استاد در این اثر با رویکردی به لایه شناسی طبقاتی و فرهنگی که برخاسته از دید عمیق به هستی شناسی و جامعه شناسی فلسفی بر مبنای مکتب کالیفرنیا می باشد بار دیگر تصویری نو را پیش چشم مشتاقان حقیقت می گشاید.
علی در این فیلم تبلور آمال و سرخوردگی های فروکوفته انسان امروز ایرانی است. انسانی که در افق خاویه ای اجتماع بدون نگاه به پشت سر و سابقه فرهنگی و معرفت شناسی ایران عرفانی ـ تقدیری آن قدر پیش می رود که ناگهان سر از اجتماع هیچ و نیهیل ناب در می آورد. علی تحت تأثیر اراده ای برتر که به قول هگل او و بلکه همه را کنترل می کند، آن قدر در این ورطه پیش می رود که با سر به دیوار نومیدی نیهیلیستی منفعل می خورد و اینجاست که گوهر هنر که در حقیقت ذات موسیقایی حیات است دستش را می گیرد و متوقفش می کند. و در واقع این همان مرحله پایان سلوک سالک است که همه چیز را فنا کرده و عاری از پیرایه ها و فقط با سازی که برای گام ماژور کوک شده در برابر حقیقت ایستاده است. درخشان باد این دریافت ناب فلسفی و پرفروش باد فیلم باشکوه استاد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!
عرفان نظر اهاری
- مديريت عروسي با پدرزنم بود، مدام مي گفت «بايد بتوانيم فضاي شادي را مثل عزا مديريت كنيم.»، هر چي مي گفتم نميشه، زشته، فيلم مي گيرن مثل قضيه تركيه شر ميشه، قبول نمي كرد، مي گفت:«مؤمن، بشاش، زيرك، عليم و بصير است.»، جاي شما خالي، تا توانستيم سعي كرديم بشاش باشيم.
- پدرزنم گفت:«بايد برغم تمامي مشكلات اقتصادي و معيشتي، دلخوش ، بانشاط و شادمان باشيد.»، گفتم خب چطوري؟ گفت:«بايد بريد مسافرت، چون هر كي ميره مسافرت يعني كه دلش خوشه!»
با اين مخارج اول زندگي كه نميشه مسافرت رفت، با بابا صحبت مي كنم شايد بزاره از اين به بعد توي سفرهاي استاني همراهش باشيم.
- امروز رفتم دانشگاه، بچه ها خيلي تحويلم گرفتند، همه تبريك مي گفتند ...
يكي از دوستام پرسيد پدرزنت چكاره است؟ تعجب كردم كه چطور نمي دونه با كي ازدواج كردم من هم بهش گفتم كه پدر زنم رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري و رئيس مركز بين المللي جهاني شدن و همچنين رئيس شوراي ايرانيان خارج كشور و ... كه دوستم وسط حرفم پريد و گفت:«مگه تو چند تا پدرزن داري؟» و وقتي براش توضيح دادم كه همه اين مناصب رو يك نفر اداره مي كنه، يه جمله اي گفت كه من درست متوجه نشدم، فقط مي دونم توي جمله اش كلمه «الهام» و «صد رحمت» بود.
- من هميشه به بابا مي گم يه سخنگوي ديگه براي دولت انتخاب كن، آخرش اين الهام باعث دردسر ميشه، ديروز به همراهم زنگ زد و معذرت خواهي كرد كه نتونسته در مراسم شركت كنه، مي گفت گرفتار بوده، منهم آخر مكالمه گفتم:« ممنون زنگ زدي، لطف داري الهام جان!» اگه بابام نرسيده بود و توضيحات نداده بود احتمالا اولين لنگه كفش با سرم اصابت مي كرد!
- پدرزنم گفت كه هر روزنامه نگار و خبرنگاري كه اذيتت كرد اسمش رو بده به من، اونطوري كه شنيدم يه زهر چشم اساسي از بعضي خبرنگارها گرفته و از يكي دوتا سايت هم شكايت كرده، البته مي دونم بابام اصلا با اين جور كارهاش موافق نيست، اما چه كار كنم، پدرزنمه ديگه و احترامش واجب!
ارژنگ حاتمی
به دنبال كشف 41 كيلو مواد مخدر در كپسول پژوي گاز سوز (روزنامه قدس 22/1/87) مالك ماشين فوق ضمن ابراز بي اطلاعي از وجود مواد مخدر در كپسول پژو ادعا كرد كه اين مواد مخدر متعلق به خود خودرو بوده و متاسفانه اين وسيله نقليه به دام بلاي خانمانسوز اعتياد افتاده است، مالك اين خودرو ضمن تاكيد بر اينكه معتاد بيمار است و مجرم نيست بيان داشت:« چند وقتي مي شد كه احساس مي كردم اين خودرو ديگه خودروي سابق نيست، مخصوصا اين آخرا به روغن سوزي افتاده بود، وقتي هم كه مي رفت روغن ترمزش رو عوض كنه خيلي خيلي طول مي كشيد، به پاكيزگي اش اهميت نمي داد و بايد به زور مي بردمش كارواش، در ضمن زود به زود پنچر مي شد كه حالا مي فهمم به خاطر تزريق مواد مخدر به لاستيكاش بوده!»
خودروي مذكور در پاسخ به اين سؤال كه چطور به دام اعتياد افتاديد؟ آهي سياه از اگزوزش ول داد و گفت:«رفيق ناباب!، يك روز كه بي بنزين كنار خيابون مونده بودم و كارت سوختم هم تموم شده بود، منتظر بودم يكي بياد منو بكسل كنه، كه يه دفعه سر و كله يك پيكان پيدا شد، ازم پرسيد چرا بنزين آزاد نمي زني؟ كه بهش گفتم پولش رو ندارم، اون هم خنده اي شيطاني كرد و گفت بيا سي ان جي بزن حالش رو ببر، ديگه هر جا دلت بخواد مي توني بري، بهش گفتم كه شنيدم شتابم مياد پايين، موتورم خشك كار مي كنه و شايد منفجر بشم، اونم گفت كه همه اين حرفها مزخرفه و خودش دو سه ساله گاز مصرف مي كنه و هيچ مشكلي هم نداره، خام حرف هاش شدم، راستش اوايلش خوب بود، ديگه بدون ترس از اينكه بنزين كم بيارم از صبح تا شب تو جاده ها ويراژ مي دادم، اما كم كم موتورم قاط زد، سه كار مي كردم، ديگه اون شتاب قبل رو نداشتم، كار به جايي كشيده بود كه هر روز بايد فيلتر هوام رو عوض مي كردم.»
اين خودرو آه سياه رنگ ديگري از اگزوزش بيرون فرستاد و ادامه داد:«خانومم يك 405 بود، يك روز با مامانش اينا قرار گذاشتيم بريم جاده كلات، اون روز تازه فهميدم گاز با من چه كار كرده، توي سربالايي ها كم مي آوردم، اون بيچاره ها هر سي چهل كيلومتر متوقف مي شدند و نيم ساعت منتظر مي موندند تا من بهشون برسم، به روم نياوردن اما از چراغايي كه بهم مي دادن، معلوم بود فهميدن چه بلايي سر خودم آوردم، فرداي اون روز تلخ ترين حادثه عمرم اتفاق افتاد، خانومم درهاش رو روي خودش قفل كرد و خودش رو به آتيش كشيد، هيچي ازش نموند، حتي لاشه اش رو به عنوان خودروي فرسوده ازم قبول نكردن، در نتيجه نتونستم وام بگيرم و دوباره ازدواج كنم!»
اين خودرو قطرات اشكش را با برف پاك كن از روي شيشه اش پاك كرد و ادامه داد:«بعد از آتيش گرفتن همسرم فشارهاي روحي ام بيشتر شد، خيلي عذاب وجدان داشتم، از خودم بدم مي اومد، مي خواستم از دست گاز راحت بشم، اما ناگهان به خودم اومدم كه گرفتار مواد مخدر شده بودم، با اين تصميم اشتباه از چاله در اومدم و به چاه افتادم.»، خودروي مذكور در حالي كه اينبار اشك در چراغ هايش جمع شده بود گفت:« تو رو خدا بهشون بگيد منو اره نكنن، من رو بفرستين يك مكانيكي، قول ميدم ترك كنم!»
در پايان و براي آنكه گزارشمان داراي پيام اخلاقي باشد از آقاي «نصيحت كارشناسيان» خواستيم چند جمله اي براي ما صحبت كنند، كه ايشان ضمن ابراز تاسف از بروز چنين موارد تلخي خطاب به تمام مالكان خودرو گفتند:«لطفا در برابر تغيير حالات و روحيات خودروهاي خود حساس باشيد، زيرا اعتياد اين روزها پير و جوان و دانشجو و دانش آموز و انسان و خودرو و درخت و ديوار نمي شناسد و هيچ كس از خطر افتادن در اين دام مصون نيست،حتي خودروي شما!»
ارژنگ حاتمی
کتابا توی طول سال دلتنگ
ولی هر سال یک هفته هماهنگ
یهو مردم می شن عشاق فرهنگ
ترافیک بدجوری در پیچ و تابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
عزیزان! مال هر شهری که باشین
کتابا دوس دارن همراه ماشین
شده تهران نمایشگاه ماشین
ماشین توی ترافیک غرق خوابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
همیشه عشقمون یک لقمه نونه
می گیم: «ول کن کتاب خیلی گرونه»
شبا پای TV هستیم توی خونه
ولی فعلا کتاب یک چیز نابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
تو خونه نوجوونه یا جوونه
فقط کلا کتاب درسی می خونه
کتاباش قد صد تا کامیونه
ولی بازم سوالاتش بی جوابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
کتابای پر از عشق و محبت
دروغ محض در عین صداقت!
خرافات و انرژی های مثبت
تو مردم این روزا بد جوری بابه
نمایشگاه جذابه کتابه
***
شده اوضاع مطبوعات عالی
ندارن مشکل ارشاد و مالی
کتابخونه تو خونه نیست خالی
نکن اینقدر بی خود عجز و لابه
نمایشگاه جذابه کتابه
عباس منشی زاده از نوازندگان بنام كرمان، در مصاحبه با جریده فریده «بام كوير» فرمودهاند که باید سیستم اطلاع رسانی به مردم تغییر کند و مردم بفهمند که موسیقی را نباید از طریق کمر گوش کرد. تا کنون هیچ منبع رسمی صحت اظهارات ایشان را تأیید نکرده است. در صورت صحت اين گفتهها، با توجه به فرکانس ارتعاشات موسیقی امروز ایران، بیم آن میرود که مردم ما بزودی از ناحیه کمر دچار دچار اُفت محسوس شوند. بنابراين، وظيفه اصلي دولت اطلاع رساني در مورد نواحي مختلف بدن و منافع و مضرات استماع موسيقي از هر كدام از نواحي مذكور است. به گفته سهراب سپهري، كار ما نيست شناسايي راز اين قبيل مسائل. فلذا، بيش از اين ما را معذور بايد داشت.
در رابطه با اظهارات شدید اللحن استاد منشی زاده، شاعر حسب وظیفه ملی و میهنی خود فرموده است:
قر در کمرم ز درز موسیقی توست
تا غیر مجاز، مرز موسیقی توست
ای تو که شناسایی تو ممکن نیست!
خاک بر سرت! این چه طرز موسیقی توست؟
دلواپس و بیتابم
باز امشب هم بیخوابم
ازت خبر ندارم و
تا خود صبح بیدارم
حس خوبی ندارم
چشمام همهش به ساعته...
میپرسم این چه حسییه؟
یکی میگه:
.
.
یبوسته!
جلال سمیعی
خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود !
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل :
هیچ وقت سر در نیاوردم ؟!
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد...
آفتاب... تبدیل شد به سایه ، به باران
شور و شوق... تبدیل شد به لذت ، به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه ،
جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز ...
خیلی زود !
با " تا ابد " شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت...
و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به :
" جایی هم در قلبت برایم در نظر بگیر "
خیلی زود !
خیلی خوب... خیلی زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود !
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی :
که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد...
خیلی زود !
شل سیلوراستاین