تبليغاتX
اینجا همان جایی است که باید باشد

اینجا همان جایی است که باید باشد

دیوانه برای رسیدن به آرامش تنها بود
امام علی (ع):مردم دنیا دو دسته اند:یک دسته به بازار جهان می ایند و خود را می فروشند و برده می سازند.دسته دیگر نیز در این بازار خود را می خرندو ازاد می کنند.
+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت19:25توسط علیرضا |
قطار به حرکتت ادامه بده

 

اینجا نه کوه توان ریزش دارد

 

نه ریزعلی پیراهن اضافه...

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت19:16توسط علیرضا |
دکتر علی شریعتی گفته:

تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می کنم تصادف با یکی دو روح خارق العاده یکی دو دل بزرگ یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست! چرا نمی گویم بیشتر؟ بیشتر نیست؛ یکی بیشترین عدد ممکن است دو را برای وزن کلام آوردم و نیست!!

کریستین بوبن در کتاب «غیر منتظره» گفته:

شما دوستانتان را از آنجا تشخیص می دهید که نمی گذارند تنها بمانید؛ کسانی که بی وقفه به تنهایی شما روشنایی می بخشند.

گابریل گارسیا مارکز گفته :

دوست واقعی کسی است که دستهای ترا بگیرد ولی قلب ترا لمس کند.

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت20:38توسط علیرضا |
ما وجود ندارد جز در زبان گاوها!و تو چه خوب ثابت کردی که من و تو گاو نیستیم
+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت20:36توسط علیرضا |

انسان همیشه به محبوب هایش چیزهای زیادی اهدا میکند: 

کلام. آسایش و احساس لذت... 

و تو ارزشمندترین همه ی اینها را به من هدیه کردی:فقدان...

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت20:35توسط علیرضا |

آورده‌اند "جان‌مايه‌ي روزگار" چيزي است كه بازگشت به آن شدني نيست. فروپاشي آرام‌آرام اين جان‌مايه از آن است كه جهان به پايان خود نزديك مي‌شود. يك سال نيز، از همين رو تنها بهار يا تابستان ندارد. يك روز هم، به همين سان. بازگرداندنِ جهانِ امروز به صد يا چندصدسالِ پيش، شايد دل‌خواهِ آدمي باشد، اما شدني نيست. پس ارزنده است كه هر نسلي، آن‌چه در توان دارد، به كار بندد.

متني برگرفته از كتابِ هاگاكوره از سده‌ي 18 ميلادي ژاپن نوشته‌ي تسونتومو ياماموتو. برگرفته از كتابِ خوبِ "زندگي در جهانِ متن" نوشته‌ي يعقوب رشتچيان

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت19:58توسط علیرضا |
دزدی
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت11:26توسط علیرضا |
نامه محی الدین حسین الهی قمشه ای در پاسخ به تبریک نوروزی باراک حسین اوباما !
                                                             

 

Hello MR barrack hussein obama

what news? How is your DOG of 2khtaret?

I am Dr hussein elahi ghoonche ei !

I am a filsoof and very dana and reifgh of molana.

I am like moshk khoob and khosh boo I tarif az khodam because molana says

moshk it is ke khod bebuyad not that attar begooyad.

Do you know attar ? attar is shaer of shahname ferdosi, shahname have tashkiled from 2 part. Part 1- golestan  part 2- boostan.

righti you are very shabihe my javoonis! I think you are my sister zade because sister zade go to daeish !

Etefaghan your name is irooni  because barak is mokhafafe of barikala and hussein is our IMAMe 3vom, and “obama” niz means He is with Us. Manzoor az “He” is GOD, God is very good and mehraban, molana have a sher for god that says “ala ya ayoha saghi ader kasan va navel ha ke love easy nemood at first vali falling problem ha!”

Did you ashegh ta hala? ensan with love arrive to kamal and tamam!!

 Heif that you have wife and bache vagar not, I have soragh a nice and lovely 2khtar bandari, like you !  siahe ghashang. Her name is tala like talaye siah, like naft!

I think you may be love her!    

one day we went to ye majles that evry body said from their problems, I said you should put the picture of your  wife in your kif! evry problems hal mishe. Because when you see your wife you remmember the biggest problem in your life and bikhial the problems between iran VS emrika! So don’t be negaran the problem in this 30 years, just come here and love tala and take her for wife and life! Then evry problem between us change to happiness.

With this hal, I want to thankQ 4(read for) tabriking of eid. And say to you inghad don’t play with your BLACK BERRY gooshi, If you rast migi in your free time read the “masnavi manavi” of molana !  

Ok, I am in ajab (!), asan why did you tabrik eid of nooroooz  to iranian ? and how did you speak pershen : EDETOON MOBARAK ? mage you sheitane bozorg( amrikaei ) nisti ? so why and how did you speak pershen? shayad you are iraani kalak! Areee ? sia bala ! age farsi balad boodi chera az aval nagofti! Sheyt0o0o0on balaaa! bye bye

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت11:18توسط علیرضا |
الله اکبر

هیچ وقت خوب نمی فهمیدم این که میگن الله اکبر یعنی چی؟

خدا بزرکتر است از چی؟مگه میشه بگیم یکی "بزگتر است از" اما نگیم از چی؟!!!؟؟؟

می گفتم حتما اینم مثل خیلی چیزای دیگه که نمی فهمیم و نمی دونیم یه معنی دیگه داره که داریم با این معنی ماسمالیش می کنیم.

اما الان با تموم گوشت و پوست و استخونام حس می کنم الله اکبر یعنی چی. می فهمم خدا از چی بزرگتره.

 

خدایا به من فهمی بده تا همه ی اون چیزایی که زورکی به مخم فرو رفته با تمام وجود درک کنم.

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت1:38توسط علیرضا |
به بهانه ی رفتنم از خانه و دوباره آغاز غریبی و پرسه زدنای بی هدف تو اون شهر بی صدا

کفشهایم کو

چه کسی بود صدا زد: سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها

                                                    می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

 

باید امشب بروم.

 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی٬ عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی می بینم حوری

پای کم یابترین نارون روی زمین

فقه می خواند

 

چیزهایی هم هست٬ لحظه هایی پر اوج

(مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شبها مردی از من پرسید

تا طلوع انگور٬ چند ساعت راه است؟)

 

باید امشب بروم

 

باید چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد٬ بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیدا است٬

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد:سهراب!

کفش هایم کو؟

                                                          ((سهراب سپهری))

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت19:48توسط علیرضا |

با اینکه اولای بهاره و از این حرفا زدن قشنگ نیست اما نمی دونم چرا خیلی زیاد از خوندن این شعر مهدی اخوان ثالث لذت می برم.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،  سرها در گریبان است .

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

که سرما سخت سوزان است.

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !

هوا بس نا جوانمردانه سر دست ...آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور.

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .

بیا بگشای در، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست ،

صدایی گر شنیدی  ،صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم .

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ،  بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ،  بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ،  مرده یا زنده ،

 به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر،  درها بسته ،سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،  

غبار آلوده مهر و ماه ،  

زمستان است.

                                      (( مهدی اخوان ثالث ))

+نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت19:38توسط علیرضا |

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت12:10توسط علیرضا |